"اِچ"
Open in Telegram
در تکاپو؛ برای زندگی، برای بقا. http://t.me/BluChtBot?start=61a1a103b8d8a28e8442
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
189
یعنی شما تا حالا به یکی نگاه نکردین و یهو مهرش به دلتون نیفتاده؟ یعنی باعث نشده پروانه ها تو دلتون بندری بزنن؟ یعنی دلتون نخواسته که اون آدمو داشته باشین؟ یعنی واقعا اینا رو حس نکردین؟
189
حالم خوب نیست. نمیتونم با کسی در میون بزارم خودمو. حتی نمیخوام کسی بهم دست بزنه چون به مو بندم. مامان گفت داری آب میشی. آره مامان دارم آب میشم. از درون دارم آتیش میگیرم و ذره ذره ذوب میشم. مامان گفت داری گند میزنی به همه چیز. آره مامان اما بیشتر دقت کن؛ همه چیز گند هست من فقط دارم بیشتر توش غرق میشم. مامان گفت تموم میشه، خوب میشی. آره مامان آره. تموم میشه؛ زندگیم تموم میشه. مامان کاش میتونستم بهت بگم من هر روز به امید بهتر شدن دارم نفس میکشم و الان یک ساله که این امید رو با خودم حمل میکنم اما هیچ چیز بهتر نشده و در کنارش هیچ چیز از دخترت باقی نمونده.
189
خونه آقاجون پناهگاه آخره. اونجاییه که وقتی از خودم بریدم، وقتی پهلوم داره از درد سوراخ میشه، وقتی دلم میخواد بشینم و برای مشکلاتی که هر دم از راه میرسن گریه گنم، بهم امید میده. نمیزاره تسلیم شم. مثلاً یهو بلندم میکنه و به یه والیبال در کنار پدربزرگ و نوهها دعوتم میکنه. و این دعوت، همه چیز رو آروم میکنه، همه چیز رو تسکین میده و منو به زندگی برمی گردونه. یا اون لحظه هایی که طاها میگه «اگه هلنا نبود ما این همه نمیخندیدیم.» باعث میشه برای اولین بار تو زندگیم حس کنم این دیوونگی ها قابل تحمله. و این حس برای من همه چیزه. کاش هیچوقت مجبور به خداحافظی از این خونهی همیشه امن نباشم چون از اون روز به بعد قراره هر روز پژمرده تر بشم.
189
دلم تنگ شده. برای پیام «کجایی؟»، «رسیدی؟»، «بیا ببینمت»، برای زنگ های یهویی، برای قرار های یهویی تر، برای کادو های کوچولو، برای «دلم برات تنگ شده»، برای تو، برای عطر تو، برای هر چیزی مربوط به تو. و به همون اندازه متنفرم. متنفرم از هر چیزی که جرقهی تو رو تو ذهنم روشن میکنه.
189
چه زبان آلمانی و چه انگلیسی و چه فرانسه همه سهل اند و فارسی پدر درآر، سخت، دشوار.
برگرفته از شعر حافظ که میگه
چه مصر و چه شام و چه بر و چه بحر
همه روستایند و شیراز شهر
رد دادم.
189
نمیدونم ولی بیهودهس. این همه اطلاعات اضافه تو مغزم ریختن، این همه فشار و اضطراب، این همه چیزای بدرد نخور، همش بیهودهس. شاید به خاطر همین مغزم داره پس میزنه. چون میدونه بیهودهس و بدردش نمیخوره...
