"اِچ"
Open in Telegram
در تکاپو؛ برای زندگی، برای بقا. http://t.me/BluChtBot?start=61a1a103b8d8a28e8442
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
189
وقتی یک دوست نزدیک از من میپرسد «خوبی؟» سخت میتوانم جوابش را بدهم. زیرا دوستان نزدیک را صداقت نزدیک نگه میدارد و دروغ در حضور آنها روا نیست. وقتی این سوال مطرح میشود با خودم کمی فکر میکنم و به این نتیجه میرسم که اگر جمعه های کسل کننده، زندگی در تاریکی و بی آبی، مشاجره های گاه و بی گاه بر سر آینده با پدر، گیر دادن های مادر و مسخره بازی های خواهر و برادرم را فاکتور بگیرم میتوانم خوب باشم. یا حتی با حضور تمام اینا هم در مجموع به نظرم خوبم؛ چون سلامتم، اندکی پول برای رفع نیاز های ضروری در جیبم دارم، خانواده ام سلامت هستند، دوستانم در کنارم هستند و بساط باشگاه و تمرینات موسیقی هنوز به راه است. به نظرم آدم هر لحظه ای که در حال انجام کاری است هر چند کوچک، خوب است و خوشبخت. خوب و بد زندگی با هم است و هر دو برای احساس خوشبختی و خوب بودن نیاز هستند. آدمی که این دو را از هم جدا بداند با هر ناخوشی زندگی را زهر میکند و حالش را بد. وقتی تمام لحظات خوش و ناخوش را جزوی از زندگی ات بدانی و آنها را کنار هم بپذیری، آن وقت در جواب سوال «خوبی؟» میگویی: بله در مجموع خوبم و زندگی در جریان است.
189
من از وقتی شروع کردم به خوندن شاهنامه دلم میخواد هیچوقت تمومش نکنم و داستان هاش ادامه داشته باشه. شیفتهش شدم.
دلم میخواد همه رو متقاعد و مجبور کنم که این شاهکار رو بخونن.
189
Repost from -آمفی تئاتر کلوسئوم
کاش شاهنامه رو چندسال زودتر شروع میکردم😭
(اگه سختتونه اول نثر کل کتاب بخونید و بعدتر با شعر پیش برید، اینطوری راحت تره)
189
داداشم برای اولین بار داره شهرزاد میبینم و برای اولین بار نشسته پای یه سریال و اشک میریزه. منم برای بار nام پا به پاش اشک میریزم.
189
وقتی یاد دوتا میز انتهای کلاس درس مدرسه و دوستام میفتم، با خودم فکر میکنم دیگه هیچوقت قرار نیست مثل اون روزا انقدر از ته دل بخندم و شاد باشم.
189
و من اینموقع بود که فهمیدم، چقد واسه دیدن و به آغوش کشیدن کسایی که دوستشون دارم، وقت نیست و هیچوقت نباید فرصت دیدار رو از دست بدم.
189
دیگه ماندن و ساختن جواب نیست. یکی میخواد پاشه بیاد اعصاب مغز و سلامت روان و جوونی منو بسازه. والا بخدا بمونم چیو بسازم دقیقا؟ وقتی نه برق مدیریت میشه، نه آب، نه هوا نه اینترنت و خلاصه ساده ترین نیاز های زندگی، ساخِ چه تنی آخه؟
189
سال کنکور تموم شد. امروز مرحله آخر هم به پایان رسید و حالا باید منتظر این زحمت یک سال و اندی بشینم.
حالا که تموم شد، میخوام بگم دلم براش خیلی تنگ میشه. برای تابستون های گرم و کلاس های صبح فیزیک، برای قطعی های برق پی در پی سر کلاس های شیمی، برای کچل گفتن های استاد هندسه، برای صحبت های تلفنی با مشاورم، برای «چجوری بهش بگم واحدام مونده»، برای کتابخونه و مسئولش، برای کتاب های سنگینی که برای حمل کردنشون گردن درد تا یه هفته مهمونم میشد، برای اذان های مسجد کنار کتابخونه، برای بچه هایی که تو کتابخونه واسه ارشد درس میخوندن و یه وقتایی ازشون خیلی یاد گرفتم، برای فاتح رفتنامون، برای قدم زدن تو هوای سرد و بارونی کنار دوستام، برای فراموشی استارت کورنومترو زدن، برای خندیدن های کلاس فیزیک های مدرسه، برای بغل دستی و پشت سری و جلوییم، برای پیچوندن های کلاس عربی، برای پارتی های کلاسی، برای همه دراماها، برای پانسیون عید، برای سفر کاشان، برای غروب خورشید رو تماشا کردن با دوستام، برای زل زدن به ماه کامل و بحث کردن سر اینکه کدوممون ماه تره، برای فلاسک یه لیتری دوستم و چایی هاش، برای تخمه خوردن و غیبت کردنامون، برای چنار های جلوی مدرسه و قشنگی هاش تو هر چهار فصل، برای هوای خنکی که تو ماشین به صورتم برخورد میکرد، برای داریوش گوش دادن با بابا ساعت ۹ شب تو راه خونه، برای بستنی خوردن با بابا تو تابستون و ذرت مکزیکی خوردن تو زمستون، برای پیاده روی از کتابخونه تا مدرسه، برای چرت بیست دقیقه ای بین فاصله ناهار تا کلاسا، برای سرمای لرزان نمازخونه، برای بوی غذایی که ساعت ۱۲ ظهر تو مدرسه میپیچید، برای خوابیدن رو میز های چوبی مدرسه، برای دفتر خانوم رستگار و افعی تهران دیدنمون، برای خندیدنامون، برای دلقک بازی هامون، برای تک تک لحظه هایی که گذروندیم، برای همه سختی هایی که پشت سر گذاشتیم، برای همه ماجرا هایی که داشتیم، برای همهی اون ها دلم تنگ میشه. سال کنکور سخت ترین و در عین حال قشنگ تری سالی بود که تجربه کردم و بنظرم هیچوقت قرار نیست چنین تجربه قشنگی برام تکرار بشه.
به پایان آمد این دفتر..
۲۶ تیر ماه ۱۴۰۴
189
هر لحظهش برام انقدر شیرین بود که باورت نمیشه. حتی نمیتونم گلچین کنم.
روز اول دبستان رو خیلی به وضوح یادم مونده. معلم روی تخته هوشمند تصویر یه خر ناز رو آورد و از ما خواست سعی کنیم نقاشی کنیم اونو. :))
189
خیلی یهویی دلم میخواد ازت بپرسم
اگه قرار باشه یه خاطره از بچگیت به خصوص در دوره ابتداییت که برات خیلی شیرین بوده تعریف کنی اون چی بوده
