en
Feedback
به راه خود.

به راه خود.

Open in Telegram

آندری هستم. playlist: @manotokambodim

Show more
Iran707 862The category is not specified
92
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
پنجاه روز، دقیقاً پنجاه روز.

بااینحال چیزی که حالم رو از همیشه بدتر می‌کنه و خشمم رو از همیشه بیشتر، اینه که پنجاه روز بدون اون خندیدم، مست شدم، اشک ریختم و حتی با اون خشم همیشگی خشمگین شدم.

گوربابای اون احساسات نرمال همیشگی. مواقع پوچی و غم، خشم رو احساس می‌کنم. مواقع خوشحالی هم غم رو.

photo content

انگار عصبانیت پر رنگ ترین حسیه که یادت مونده

انگار عصبانیت پر زنگ ترین حسیه که یادت مونده

اگر روزی من هم پر کشیدم و رفتم، چه سفری به سوی جهنم و چه بهشت، یا حتی دوزخی که دین‌ها از او سخن می‌گویند، بگذار سیگارهایم به
اگر روزی من هم پر کشیدم و رفتم، چه سفری به سوی جهنم و چه بهشت، یا حتی دوزخی که دین‌ها از او سخن می‌گویند، بگذار سیگارهایم به یاد بمانند.

هنوز هم زندگی من آبی‌ست. آبی، آبی، آبی، همیشه آبی بوده و همیشه این رنگ می‌ماند؛ من قرمز بودم و قرمز بودن را دوست داشتم؛ اما آبی و بنفش را هم همین‌طور. چه کنم که زندگیِ من، بنفش را دوست نداشت، نابودی را در او می‌دید و من نمی‌دانستم. من با او خو گرفتم، او هم به حرف دل گوش کرد و مرا برای اولین بار، در آغوش کشید. بنفش شدیم، زندگیِ من نابود شد و مرا هم در توفانی که خود ساخته بود، رها کرد. گرچه حال فهمیدیم که پاسخ هر خو گرفتنی چیست.

هنوز هم ماه را می‌پرستم، اما تنها آن ماه در آسمان را. نه او که روزی ماهِ من بود و دگر نیست.

Repost from Danse Macabre
در رگ‌هایمان کافئین و موسیقی جریان دارد و بس.

شاید این "من‌" ترین حرفی بود که تا به حال توی این چنل زدم.

شاید این "من‌"ترین حرفی بود که تا به حال توی این چنل زدم.

چون ‌می‌دونستم، من آدمی نیستم که مدت زیادی در زندگی باقی آدمها بمونم. همیشه رفتنی‌ام؛ گرچه، همیشه بخشی از سفیدی وجودم رو در مسیر رفت به یادگار می‌ذارم.

photo content
+1

Repost from N/a
نظم و آشفتگی در یک زمانی. احساس میکنم یه‌ حجم خیلی زیادی از افکار داری که از بس نمیدونی چیکارشون بکنی دائما کنترلشون میکنی، بعد یهو برای بروزشون منفجر میشی

بیا، نگذار چهل ر‌وز بشود چهل و یک روز یا چهل سال. یا ما را ببر، یا بیا.

می‌گفت، در این چهل روز چهل هزارسال از عمرم کم شد. می‌گفت این چهل روز چهل‌ هزار سال بود برای من. چه کنم مادربزرگ چه کنم. چرا نمیتوانم چیزی را درست کنم.

اگر زیر خاک زنده می‌شد چه؟ ما را نمی‌بخشید. ما گناهکاریم.

چشم‌های زیبای جوانمان را زیر خاک دفن کردیم. ما گناهکاریم. او که نمرده بود، به‌خدا قسم عروسک بود. او نمرده بود. او باید می‌آمد کنارمان. آن جسم پرزده‌ای که ٣۶ روز پیش دیدم برادرم نبود، عروسک بود.

چه کردیم. ما آدمیان با خود چه کردیم.