قدرمطلق | شکیبا زارع
Open in Telegram
877
Subscribers
-324 hours
-187 days
-6430 days
Posts Archive
کار کردن توی صنعت به من یاد داد که بیشتر از حل مشکل به علتش فکر کنم. به دلایل مستقیم و غیرمستقیمی که داره؛ شاید بشه جلوی مشکل بعدی رو زودتر گرفت.
برخيز دلا که دل به دلدار دهيم
جان را به جمال آن خريدار دهيم
اين جان و دل و ديده پي ديدن اوست
جان و دل و ديده را به ديدار دهيم
پ.ن: شبت بهخیر با این شعر،
چون که خیلی دوستش دارم. 🩵
یادداشتِ کوچکِ روزمرگی۹۱
امروز انرژی کار کردن نداشتم. از همون صبح فهمیدم چقدر روز قراره برام سنگین بگذره. دقیقاً هم همین روزا همه اون رویِ رومخشون رو به کار میگیرن. خیلی زیبا همهچیز دست به دست هم داد تا چیزی از انرژی لازم و کافی برای تحمل کردن همکارها و اخلاقهای نابشون برام باقی نمونه. باز خداروشکر ساعت کاری به موقع تموم شد، وگرنه رویداد جالبی در پیش نداشتیم. 😁 داشتم فکر میکردم بعضی روزها واقعاً هیچ نیمهی پر لیوانی وجود نداره که بتونم بهش توجه کنم، حتی گاهی دوست دارم اون لیوان خالی رو بذارم یه جایی که چشمم بهش نیوفته. فقط همین که مامان توی خونه منتظرمه قلبمو آروم میکنه.
سخت شدن مسیر به معنی این نیست که داری اشتباه میری. سخت شده، چون تو ظرفیتت بالا رفته و مطمئنا از پسش برمیای. 🤍
کاش میشد روزهایی که آدم انرژی کار نداره، راحت توی خونه بخوابه. اما هر روز صبح یه نیرویی به اسم «پاشو مسئولیت به عهده گرفتی» من رو بیدار میکنه.
امروز روز جهانی قلبه❤️
اولین عضوی که تشکیل میشه و آخرین عضوی که از کار میافته :)
مراقبش باشیم...
یادداشتِ کوچکِ روزمرگی۹۰
توی کانال سحر یه چیز جالبی خوندم. میگفت اگه ما توی موقعیتی هستیم، نباید به بقیه که توی اون موقعیت نیستن، حس بد بدیم. مثلاً اگه داریم خیلی خفن کار میکنیم، نباید جوری حرف بزنیم که انگار داریم شاخ غول میشکنیم و اونی که کار نمیکنه چقدر آدم بیهودهایه. کلاً کاش این سیستم مقایسه توی ذهنمون از بین میرفت. هرچند خانه از پایبست ویران است. از همون جایی که ملاک برتری یه آدم با نمره و نتیجه کارش مشخص شد. اما فکر کنم همهمون متوجه شدیم که زندگی اونقدر عجیبناکه که این ملاک و معیارها توش گم شده.
انسان به اندازهای حقیقت میخواهد که بتواند تحمل کند؛ نه بیشتر.
|•فراسوی نیک و بد/ نیچه•|
زندگی اونقدر طولانی نیست که صبر کنی همهچیز درست شه بعد ازش لذت ببری. حرکت کن، توی مسیر درستش کن.
یادداشتِ کوچکِ روزمرگی۸۹
صبح به سرویس نرسیدم، کارهایی که برای امروز گذاشته بودم، به علت حواشی متعدد به نتیجه نرسید، جلسه اونجور که میخواستم برگذار نشد، به کلاسمم نرسیدم، اما خونه هست، خونهای که مامان چراغش رو روشن نگه داشته. همین کافیه دیگه؟
قبلتر فکر میکردم با بخشیدن آدمها به خودم ظلم میکنم، اما حالا میفهمم بخشیدن چقدر میتونه دل آدم رو روزبهروز وسیعتر کنه. چقدر میتونه قلب رو روشنتر و مطمئنتر کنه. چقدر خودم و مسیرم رو از تاریکی نجات میده. فهمیدم کینه و نفرت و دشمنی یه مردابه که هرچی دست و پا بزنی بیشتر گرفتار میشی، ته نداره...
