en
Feedback
موسیو پَغک.

موسیو پَغک.

Open in Telegram

they/them ° autistic chronically بی‌محتوا. anon link is pinned. "you expect me to believe you?" "why not, doctor? life is a big gamble, and i'm always the final victor."

Show more
211
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from pathétique
I seemed to have no power any longer over what was happening, or what was going to happen. It felt as if a long fever had broken and I simply had to lie there and wait for the illness to pass. — from ‘Conversations with Friends’ by Sally Rooney

.

در زندگی‌م اینجوری خسته نبودم دوستان.

می‌دونی من دلم می‌خواست که کسی بیاد و بهم بگه زندگی این نیست و نباید باشه. البته که دروغه، ولی دلم می‌خواست بشنومش. دلم می‌خواست وقتی نمی‌دونم چیکار کنم یکی بدونه. اون هم البته که نمی‌شه چون چطور بشه؟ دلم می‌خواست که دیر نشده باشه. واقعا دلم می‌خواست که همیشه وقت باشه. دلم می‌خواست دنیا و آدم‌هاش صبر کنن ولی البته که زمانی برای کسی نمونده. دلم می‌خواست برف درخت‌های پرتقال رو خشک نکنه. دلم می‌خواست جایی که زندگی می‌کنم بارون زیاد بباره و خورشید رو کم ببینم. دلم می‌خواست یاد بگیرم دلمه درست کنم. دلم می‌خواست سفر کنم ولی حوصله‌ش رو نداشتم. دلم می‌خواست آروم و امن کنار یکی بشینم و گفت‌وگوهای سخت داشته باشم. دلم می‌خواست که زندگی اینجوری می‌بود و هنوز می‌تونستم برم و زیر درخت‌های میوه زیرانداز پهن کنم و بخوابم. هیچوقت نتونستم چون از قورباغه و باقاله‌مار می‌ترسم. دلم می‌خواست که نمی‌ترسیدم. می‌دونی فکر کنم فقط دلم می‌خواست که به خیلی چیزها فکر نکنم. آدم‌ها بهم می‌گن زیاد فکر می‌کنم. دلم می‌خواست که نمی‌گفتن با اینکه می‌دونم درست می‌گن. دلم می‌خواست که دلیلی برای زیاد فکر کردن نداشتم.

خیال‌های خاک‌خورده‌ی من اندازه‌ی یه مشت دست هم نمی‌شدن. فراموش کردم که همون‌ها رو هم کجا ول کردم. الان فقط کمی سکوت می‌خوام و حضوری که بتونم بهش گوش بدم. دلم می‌خواد اسمم رو صدا بزنن، دستشون رو روی صورتم حس کنم، دلم می‌خواد محکم بغلم کنن، دلم می‌خواد روی چمن دراز بکشم و چشم‌هام رو ببندم، دلم می‌خواد راه برم و صدای باد لای شاخه‌ها رو بشنوم، دلم می‌خواد سرم رو به جایی تکیه بدم و آروم نفس بکشم، دلم می‌خواد اسمم رو صدا کنن و من برگردم و پشت سرم مه باشه و دنبال صداشون بگردم. دلم می‌خواد پیدا کنم و پیدا بشم. دلم می‌خواد خشمگین و غم‌زده و رنجیده‌خاطر حرف بزنم، دلم می‌خواد فریاد بکشم، دلم می‌خواد بلند گریه کنم و به گریز آدم‌ها فکر نکنم. دلم می‌خواد همونجا همونطوری وسط مه وایسم و بغلم کنن، دستم رو بکشن، با هم راه بریم. دلم می‌خواد بهشون بگم حوصله‌ی دویدن ندارم، که وقت هست برای رسیدن؛ که همیشه وقت هست برای رسیدن.

بودنت برای من بارون بود و شالیزار و صدای داروگ‌ها. بودنت برای من درخت‌های پرتقال جنگل‌باغ بود که ازشون بالا می‌رفتیم و شاخه‌هاشون رو تکون می‌دادیم تا میوه‌هاشون رو برداریم. بودنت برای من حیاط سرسبزی بود که گربه‌ت مارهاش رو شکار می‌کرد و درخت‌های سرسبزش که تو رو ازم گرفتن. بودنت برای من اتاق نمور پشت رودخونه بود و مارمولکی که روی طاقچه‌ت ازش مراقبت می‌کردی. بودنت برای من انبوه لباس‌های آویزون پشت در بود و دمپایی پاره پوره‌ت که هنوز نگهش داشتیم. بودنت برای من چکمه‌هایی بود که نصفشون توی گل فرو می‌رفت. بودنت صدای محو و دور طوفان دریا بود و نور ماه روی موج‌های سیاه. بودنت برای من سیگار وینستون و پال‌مال بود که کاپشن‌هات بوشون رو می‌دادن. بودنت برای من دوربین عکاسی و کفش‌های کوهنوردی و کوله‌های بزرگِ پر از خرت‌وپرت بود و لپ‌تاپی که همه‌جا با خودت می‌بردیش و سال‌هاست روشن نشده. بودنت برای من جنگل بود و کوه و ابر و رودخونه و سنگ‌های دورش. بودنت برای من زندگی‌ای بود که توی همون حیاط لابه‌لای گلدون‌های پشتیش رها کردم. بودنت برای من چیزی بود که بیمارگونه توی هر آدمی دنبالش می‌گردم و از پیدا نکردنش خشمگین می‌شم. سال‌هاست چکمه نپوشیدم و توی آب شنا نکردم. سال‌هاست پرتقال نچیدم و روی مرزهای شالیزار همسایه راه نرفتم. سال‌هاست که اتاقت رو ندیدم و لباس‌هات دیگه بویی جز نموری هوا نمی‌دن. سال‌هاست که من موندم و این هیاهوی خاموش و غم‌انگیزی که من رو باهاش تنها گذاشتی.

عزیزکم، کاش بودی. کاش بودی هنوز تا من می‌تونستم قبول کنم به جز رفتن راه دیگه‌ای هست. عمق رنجور بودنم اینه که تو رو در نبودنت بیشتر دوست داشتم؛ که از نوشتن برای هرکس دیگه‌ای جز تو عاجزم. که من موندم و این توده‌ی چرکینی که نمی‌خوام هیچکس رو بهش مبتلا کنم. اندوه از یه جایی به بعد از شدت کهنگی دیگه چهره و هویتی نداره. من رو هم با خودش برده. من نمی‌دونم مرگ با تو چه کرده ولی گاهی‌اوقات دلم می‌خواد فکر کنم که فراموشم نکردی. که جایی نشستی و سیگار می‌کشی و من رو یادته و دلت براش تنگ می‌شه. من از فراموشی وحشت داشتم و الان انقدر توی زندگیم رخنه کرده که حتی جای خالیت رو هم از یاد می‌برم. نه که فکر کنم هنوز هستی، فقط یادم می‌ره که رفتی. انگار همیشه بودی و تمام حرف‌هایی که بهت می‌زنم رو بی‌جواب می‌ذاری چون بی‌شعوری. کاش بودی. بیشتر اوقات حواسم رو با اینکه برگشتنت رو بخوام پرت می‌کنم چون راحت‌تره که فکر کنم همه‌چیز رو قراره درست کنه. من بدون تو انقدر گم‌شده و سرگردان بودم که این بلاها رو به سر خودم آوردم و حالا خودم توش موندم و نمی‌دونم دقیقا کجا رو اشتباه کردم که این شد یا کدوم اشتباه بدتر بود که روزگار رو اینطوری کرد.

کاش برگردم چندسال قبل به خودم بگم نه عزیزم هیچوقت قرار نیست از ایتاچی مووآن کنی و به زندگی بزرگسالان همراه با مسئولیت‌های جدی و فراوان بپیوندی.

خیلی ابروهای سفیدش بامزه ن انگار هفتاد سالشه. 😭

چون عاشق سوتین و جورابه.

بعد رفت اینجوری دراز کشید.
بعد رفت اینجوری دراز کشید.

پودر پروبیوتیک هم براش خریدم احساس پولدار بودن می‌کنم.

شامش کوفته‌ی گوشت و سیب‌زمینی بود و انقدر تند تند خورد و نجوید که همه‌ش رو همون موقع درسته بالا آورد بعد هم رفت بالای سرش وایساد با ناراحتی نگاش می‌کرد انگار خیلی مسئله‌ی غم‌انگیزی بوده که نتونسته قورتش بده و الان به‌جای اینکه توی شکمش باشه له و لورده روی زمینه.

انقدر غذا دوست داره که براش هرکاری می‌کنه امشب باز تشویقیش رو با دندون گرفته بود هی می‌خواست از دستم بکشه همه‌ش رو بخوره همین که می‌بینه یکی توی آشپزخونه ست رسما توی هوا پرواز می‌کنه دمش سیخ می‌شه توی هوا و می‌آد جلوی پات می‌شینه منتظر نگات می‌کنه. خیلی هم جدی چشماش رو گرد و گنده می‌کنه برات که یه وقت نتونی نه بگی و حتما یه چیزی بدی بخوره.

کار کردن افتضاحه ولی حداقل می‌تونم برای بچه‌م کلی غذا و تشویقی و بستنی خوشمزه بگیرم. بستنی موردعلاقه‌ش رو گرفتم. مزه‌ی میگو می‌ده. بوش وحشتناکه. بعدش هم تمام دستم رو لیس می‌زنه تا یک روز وجودم بوی میگو می‌ده.

بولوش عاشق خوابیدن جلوی حمامه. بعد شب می‌خوام برم دستشویی تو تاریکی استتار می‌کنه دویست بار تا الان نزدیک بوده لهش کنم.

می‌دونید من مریض بودن رو دوست ندارم. خیلی طبیعیه که دوستش نداشته باشم می‌دونم ولی من موندم و این نکبت. چون خب، فقط خودتی و این نکبت. مریض بودن بده چون این حقیقت که فقط خودتی رو هرروز می‌زنه توی صورتت. آدم‌های دورت نمی‌دونن باهات چیکار کنن و یا هی زور می‌زنن یه‌کاری کنن یا هیچ‌کاری نمی‌کنن چون فکر می‌کنن فایده‌ای نداره. جفتش مزخرفه دروغ چرا. هی ازت می‌پرسن قرص خوردی؟ دکتر رفتی؟ داروهات رو می‌خوری؟ تو هم عین ربات یاد گرفتی جواب همه‌شون رو باید چی بدی. می‌ری توی اتاق و جون می‌دی و اینطور به نظر میاد که نمی‌خوای کسی مزاحمت شه و کسی ازت نمی‌پرسه به چی نیاز داری چون نمی‌دونم چرا و اون وسط انقدر بی‌پناه و عاجزی با مغز خودت که اصلا نمی‌دونی چطوری همه‌ش رو جا دادی توی جمجمه‌ت و در طول تمام اون مدت صدات هم درنمیاد چون عادت کردی اینجوری بگذرونیش. مریض بودن چیز خوبی نیست کلا.

کاش هنوز دانشجو بودم و کلاس مکالمه داشتیم می‌رفتم ارائه می‌دادم.