en
Feedback
موسیو پَغک.

موسیو پَغک.

Open in Telegram

they/them ° autistic chronically بی‌محتوا. anon link is pinned. "you expect me to believe you?" "why not, doctor? life is a big gamble, and i'm always the final victor."

Show more
211
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
I said maybe You're gonna be the one that saves me And after all You're my wonderwall

And all the roads we have to walk are winding And all the lights that lead us there are blinding There are many things that I would like to say to you But I don't know how

زندگی با دوقطبی گاهی اوقات جدا از اینکه سخت باشه، خیلی عجیبه. فکر می کنم انقدر از اینکه بیماریم من رو عوض کنه وحشت داشتم که نتونستم بپذیرم درنهایت اگر دوقطبی تمام من نیست، بخش جداناپذیری از من باقی می مونه که نمی تونم خودم رو ازش دور کنم. درنهایت یه روزی می آد که مجبور می شم به بستری شدن عادت کنم یا با این قرص ها کنار بیام. می دونید نگرانی من از روز اول تشخیصم وحشت از بیمارستان بود چون تمام زندگیم دیده بودم چه فضایی داره و باهات چطور رفتار می شه. یادمه یه بار اورژانس روانپزشکی من رو از دانشگاه برده بود و بابام اومده بود که نذاره بستری شم و پرستارها سرم فریاد می کشیدن و می زدن به تخت تا "بلند شم و این مسخره بازی رو تموم کنم." و می دونید، من تازه فهمیده بودم که دوتا از همکلاسی هام باهام اومدن و کل طبقه ی چهار دانشکده همه چیز رو دیدن و شنیدن و حال وحشتناکی داشتم. فکر کنم روزهای کمی توی زندگیم رو به یاد دارم که تا اون اندازه بهم بی احترامی شده باشه. فکر کنم اینجا نوشتم راجع بهش وقتی بالاخره برگشتم خونه. فضای وحشتناکی داره. از نظرشون انسان نیستی و وقتشون رو گرفتی و داری ادا درمیاری و مگه چه قدر بدبختی که این مسخره بازی ها رو درمیاری؟ یکی از پرستارها وقتی داشتم می رفتم با خنده گفت حالا توهم هم می زنی واقعا؟ بهشت و جهنم می بینی؟ من که بالا سرت بودم بال داشتم؟ فرشته دیدی منو؟ بعد هم با خنده رفت. تجربه ی ناجالبیه کلا. برای همین زندگی باهاش عجیبه چون من نمی تونم از همچین فضاهایی تا ابد دور بمونم. از یه جایی به بعد باید خودت یاد بگیری بفهمی کی حالت داره بد می شه که بری و خبر بدی و یا خودت بستری شدن رو بخوای یا صبر کنی ببینی نظر دکتر چیه. نمی دونم فایده ش چیه ولی. قراره حالت رو بهتر کنه؟ قراره نذاره از دست بری؟ قراره امن باشی؟ هستی بهم گفت که من از اینکه تنهام بذاری نمی ترسم ولی می ترسم بلایی سرت بیاد و بدتر زخم بخوری. خودت که می دونی چجوری ن. و می دونید به نظرم خیلی بی رحمانه ست که کسانی که با چنین اختلالاتی زندگی می کنن باید همچین نگرانی و ترسی رو به جون بخرن. ما درنهایت لایق جایی بودیم که بتونیم بهش پناه ببریم و کمک بگیریم بدون اینکه شبی صد میلیون پول بدیم به بیمارستان های خصوصی. من همیشه دلم می خواست که آدم خوبی بمونم. فکر نمی کردم که روان و مغز بیمار لزوما تو رو آدم بدی می کنه؛ ولی نمی خواستم کسی درگیر شه یا به خاطرش ازم زخم بخوره و همه من رو همونجوری که هستم به یاد بیارن اما نمی دونم این "همونجوری که هستم" چیه که دوقطبی نباید نزدیکش بیاد چون این روزها هرچیزی که هستم برام یا نشونه ی هایپومانیا ست یا افسردگی و نمی دونم باید کجا وایسم. بیمارستان هم بساطیه. باید عادت کنم ولی و بپذیرم که زندگی همینه و قراره همین بمونه و من باید بفهمم چطوری هم خودم امن بمونم هم دیگران. عجیبه واقعا.

Sometimes I just feel it's only me Who can't stand the reflection that they see I wish I could live a little more Look up to the sky, not just the floor I feel like my life is flashing by And all I can do is watch and cry

هربار که ساز می گیرم دستم باید برات بخونم. این آهنگ توئه. بولوش هم خیلی دوستش داره. خیلی مهم نیست بد شد یا خوب شد راستش. دلم برای چهار زانو روی تخت ساز زدن و یهویی خوندن با هستی تنگ شده بود.

بولوش مشکل رفتاری گرفته. نمی دونم چرا. هرکس یه چیزی می گه. توی خونه هرچیز نرمی که می دید می رفت روش جیش می کرد و بردیمش دکتر و گفت باید بذاریدش توی یه جای خیلی کوچیک و هیچ آدمی هم نیاد دیدنش. گربه تون اضطراب داره و می ترسه ولش کنید چون فکر می کنه خانواده ی قبلیش ولش کردن. چندروزه آوردیمش توی اتاق. دیدم به جای اینکه از ظرف خاکش استفاده کنه جلوش می خوابه. سقف ظرفش رو برداشتم، جفت ظرفای جدید و قدیمیش رو شستم که دوتا آپشن داشته باشه برای دستشویی کردن و خاک جدید ادایی کربن دار آنتی باکتریال خریدم براش. چندروزه حالش بهتره ولی هنوز حتی یک هفته هم نشده چه برسه به یک ماه. پشت در می شینه و صدا می ده و دلش می خواد بره بیرون دوباره. صبح دماغم رو لیس می زد تا در رو براش باز کنم و امروز هم یاد گرفت هی بپره و دستگیره رو بگیره و در رو باز کنه. خاک جدیدش رو انقدر دوست داره که توش شیرجه می زنه و هربار یه روش خیلی مخصوص برای نحوه ی چیده شدن خاکش داره. کجا ارتفاعش بیشتر باشه کجا کم تر باشه کجا فرو رفتگی داشته باشه کجا صاف باشه. اومدم ظرف هاش رو تمیز کنم و اومد نشست کنارم و به خاطر سفیدی ابروهاش انگار اخم کرده بود و نمی فهمید چرا دارم دیزاین دستشوییش رو خراب می کنم. بعدم دوباره شیرجه زد توش که درستش کنه. با همون دست و پای کثافت هم اومد روی صورتم. بعد هم چون فقط وقتی باهاش حرف می زنم می خوابه، رفت توی خونه ش و منتظر نشست که برم بشینم پیشش. خونه ش درواقع سقف ظرف خاکشه که من درآوردم و شستم و گذاشتم روی فرش که دیگه دستشویی رو با جای خواب اشتباه نگیره. قهوه دم کردم و نشستم پیشش و انقدر چرت و پرت گفتم تا بخوابه بالاخره. روزهای طاقت فرسا و وحشت آوری ن ولی هیچ چیز رو با این سکوت و تنهایی ای که با گربه م شریک شدم عوض نمی کنم.

خواب دیدم خونه ی جدید گرفتی بالاخره و من با بولوش اومدم دیدنت ولی بولوش رو وسط راه جا گذاشتم. بعد هم دوتایی داشتیم دنبالش می گشتیم و وقتی پیداش کردیم و بغلش کردم دیدم کنارم هیچکس نیست. در خونه ای که گفتی خریدیش هم بسته بود. بولوش رو برگردوندم خونه و اومدم تنها نشستم جلوی در و سیگار کشیدم تا بیای ولی هیچوقت نیومدی. بیدار شدم دیدم توی خواب انقدر گریه کردم که بالشم خیس شده. رفتم توی بالکن، سیگارام تموم شده بودن. آفتاب داشت غروب می کرد. در خونه ت به طرز عجیبی آجری بود؛ مثل خونه ی قبلیتون. خواب وحشتناکی بود.

من از بچگی می نوشتم. شعر نه. توی شعر گفتن هنوزم که هنوزه داغونم. اهل شعر خوندن هم نبودم و نیستم. می نوشتم چون بلد نبودم حرف بزنم و خودم رو نمی شناختم. اوایل همه ش از سبک و لحن دیگران کپی می کردم چون فکر نمی کردم خودم بتونم چیزی رو زیبا بنویسم. نمی دونستم زیبایی چیه و هنوز هم نمی دونم ولی برام مهم بود که زیبا بنویسم. وبلاگ داشتم و بچه های کانون پرورش فکری می خوندنش. یه بار یه کتاب خونده بودم که اسمش بود عاشقانه های یونس در شکم ماهی و دختره توی جنگ پیانوش رو گذاشته بود پشت وانت و با خانوادش توی راه یونس و مادربزرگش رو سوار کرده بودن و همه با پیانو نشسته بودن پشت ماشین. خیلی من بود چون همیشه گیتارم روی دوشم بود و توی شهر تنها راه می رفتم. هیچوقت بیرون نمی رفتم و دوستی خاصی هم نداشتم برای همین هربار که بیرون بودم به خاطر کلاس و تمرین و جم سشن بود. خونه ی چندتا دوستی که داشتم هم با ساز می رفتم چون دوست داشتن با همدیگه چیز میز بخونیم. آره خلاصه خیلی من بود. خیلی بهش فکر می کنم هنوز. اینجا همیشه می نویسم چون جور دیگه ای بلد نیستم زندگی رو بفهمم. موسیقی فرق داره. برای خودمه. قبلا اون هم جایی خارج از انزوای من داشت ولی بعد از خیلی چیزها نگهش داشتم پیش خودم. بیشتر اوقات شب ها نشستم و خزعبل می نویسم. بیشترشون غمگینن. از خوندن خیلی هاشون خنده م می گیره چون حوصله م رو سر می برن. اونقدری زندگی نکردم که موضوعات هیجان انگیز یا خاطره های زیادی داشته باشم. اگرم داشتم یادم نمی آد الان. یونس و پیانوی دختره رو یادمه چون من چیزهای زیادی داشتم توی زندگیم که عزیز بودن برام و مثل گیتارم روی شونه هام همه جا با خودم می بردمشون. واقعا فکر می کنم که پر از عشق بودم و عشق ورزیدم. دیگه ازش خجالت نمی کشم. یک سری چیزها رو نمی تونم به شرمساری وجودم ربط بدم. این هم یکیشه. درسته زندگی نکردم ولی تا تونستم عشق ورزیدم و مراقبت کردم. دلم می خواست هیچوقت این فراموش نشه و آدم ها من رو باهاش به یاد بیارن. که عاشقشون بودم و عاشقشون موندم و بهشون نشونش دادم. صدای بلندی ولی نداشت فکر کنم و برای همین یا فراموش شد یا دیگه اهمیتی نداشت یا حوصله ای نموند برای به یاد آوردنش یا اینکه حضورش ملموس باشه. البته خاطرات بد همیشه بیشتر می مونن تا چیزهای خوب برای همین هم نمی دونم. راحت تره که بری و بگی فلانی بد بود برای همین هم دیگه نیست. عشق من بیشتر اوقات با سازم بود و حضور خاموشم. می دونم چرا زمان کاری کرد من توی نشون دادنش تردید بیشتری داشته باشم، ولی فکر کردن بهش عذاب آورترین رنج زندگیمه. برای همه ی آدم هایی که عاشقشون بودم نوشتم. خیلی هاشون دوستشون نداشتن یا با خوندنشون اذیت می شدن یا واکنش خاصی نداشتن یا اصلا نفهمیدن که برای اونا نوشتم و فکر کنم من از تمامشون متنفر بودم و همزمان احساس امنیت می گرفتم. خیلی از چیزهایی که نوشته بودم رو به خاطر همین پاک کردم چون بی ارزش و بی هویت شدن برام و معذب می شدم از خوندنشون ولی حداقل خودم یادمه که نوشتم. حالا بیشتر اون آدم ها یا مردن یا رفتن یا نیستن یا من رفتم یا حضور ملموسی دیگه ندارن و نوشته های منم جایی نیستن. متاسفانه خودمم یادم نمی آد چی نوشته بودم. فقط می دونم که می نوشتم و هنوز می نویسم چون چاره ی دیگه ای ندارم. چون فکر کنم آدم ها دلشون می خواد به یاد بمونن و یه روزی یه جایی بفهمن که عشقی که برای دیگران داشتن، برای هیچ نبوده و بعضی هاشون یادشون مونده. فکر کنم فقط می خوام که نوشته هام اینجا بمونن و دیگه ازشون خجالت نکشم و ناامن نباشم.

فرزندم جز خیلی دوست داره.

برای بولوش موسیقی متن پناکونی رو می ذارم غلت می زنه روی زمین شکمشو نشون می ده خمیازه می کشه خرخر می کنه بعد می آد رو میز زل می زنه به عکس ویدیوی یوتیوبش.

اصلا خودت باورت می شه این همه سال رو؟ من مشکلم این بود که ملت رو مرکز دنیای خودم می کردم و بعد برام سوال می شد چرا من مرکز دنیای اونا نیستم. صداش رو هم درنمیاوردما، چون خب رقت انگیز بود. زندگی شلوغی داشتم و آدم ها فکر می کنن چیزهای زیادی رو هرروز به دست می آرم و خیلی کار دارم و بالغ و عاقلم و ذهنم اصلا درگیر این مسائل پیش پا افتاده نیست. من دارم درس می خونم و سر کار می رم و ساز می زنم و قراره مهاجرت کنم و خیلی موفقم. اصلا خوبی من اینه که با وجود این ها باز سرم تو کار خودمه. نمی دونم انگار کسخل بودم و فکر می کردم زنده بودن ملت وابسته ست به فروتنی و صبوری من. اصلا شاید برای همین خودخواهم. ولی می دونی شاید اوتیسمه شاید نیست اما هیچوقت نفهمیدم آدم ها چرا برای همه چیز زندگیت درک و همدردی دارن تا زمانی که خودشون درگیرش نباشن. منطقی می تونم توضیحش بدم ولی باز نمی فهمم. شاید مشکل جدا منم که نفهمم. اگه خودشون درگیر می شدن فرق داشتن ولی توی ذهن من نداشتن و فکر می کردم این حق منه که فرق داشتن یا نداشتنش رو تعیین کنم ولی خب نمی دونم شاید خودخواهی یعنی این. ولی می دونی بزرگ شدن اینه که ببینی واقعا تو در برابر زندگی آدم ها جایگاهی نداری چون همیشه اون پررنگ تره. چون خب شاید تو بیرونش وایسادی و واقعا داخلش نیستی و دیگران روشون نمی شه بهت بگن. اگه بهش دقت کنی خودت هم دیگران رو خارج از گود زندگیت نگه می داری پس خب منصفانه ست. ولی خب من نمی فهمم چرا باز من انقدر درگیر بودم. درگیر چی بودم جدی؟ چی می خواستم واقعا؟ می خواستم نمیرم؟ می خواستم دیگران نمیرن؟ می خواستم جلوی مرگ کی و چی رو بگیرم وقتی از اولش خیلی زود زندگی بهم یاد داد که غیرممکنه؟ مگه کسی تونست جلوی من رو بگیره؟ هم خودمو خسته کردم هم دیگران رو. خیلی همه چی بی هدف به نظر می آد مامان. غریبانه و بی هویت و زنگار گرفته و فراموش شده. من خودخواه بودم که چشم هام رو می بستم. فکر کنم. نمی دونم. هیچوقت اینطور نبودم توی زندگیم. خودت همیشه می گفتی به یاد نداری من از چیزی توی زندگیم دست کشیده باشم و انقدر با چنگ و دندون هرچیزی رو نگه می دارم که آخر توی دستای خودم از بین می ره. من تقریبا تمام عمرم رو می خواستم بهت ثابت کنم که این حقیقت نداره و من هروقت که بخوام می تونم برم. همونطور که می دونی ریدم و موفق نشدم تا رسیدم به اینجا که دستام خودشون ول شدن. الانم دیگه هیچی رو نگه نداشتم. یک جورهایی دارم خودم رو مسخره می کنم دیگه. انگار نشستم که ببینم این روزای آخر چطوری می گذرن. می دونی؟ نشستم و نگاه می کنم فقط. هرکی کار داشته باشه خودش در می زنه فکر کنم. نزد هم خب، من هنوز نشستم اینجا پشت میز و برای بولوش پلی لیست های عجیب می ذارم تا ریکشنش رو ببینم.

می دونی مامان من توی زندگیم مایه ی ناامیدی خیلی ها بودم. دلم نمی خواست کسی رو راضی کنم ولی بعد از اون سال وحشتناک فکر می کردم باید هرچیزی که مونده رو نگه دارم. فکر می کردم به اندازه ی کافی گوش ندادم، به اندازه ی کافی نفهمیدم، به اندازه ی کافی حضور نداشتم. فکر می کردم هر چی که هست، باید بیشتر باشم. چون آخرین چیزی که ازش شنیدم این بود که خودخواهم و خودخواهیم رو زیادی دوست دارم. فکر می کردم زیاد حرف می زنم و زیادی همه جا هستم و باید کم ترش کنم. دارم با لپ تاپ می نویسم و نمی تونم نیم فاصله رو رعایت کنم و خیلی اعصابم خورده به خاطرش. می دونی من قرار نبود انقدر زود خسته شم. احتمالا خستگیم برات معنی نمی ده چون دلیل خیلی پررنگی براش نمی بینی؛ ولی خیلی خسته م مامان. اون شبی که تنها توی تخت دراز کشیدم و عرق روی گردنم سرد شده بود و می لرزیدم با خودم فکر کردم که اگه خودخواهم پس چرا الان اینجام و وضعیتم اینه؟ چرا زندگی اینجوریه؟ تمام این سال ها دنبال تعریف خودخواهی بودم که بفهمم راست می گفت یا نه. شاید خودخواهی من در این بود که دیگه نمی خواستم کسی بهم بگه خودخواهم. می خواستم اگر آدم ها می رن، دلیل های دیگه ای داشته باشن. همیشه منتظر رفتن آدم هام. یادمه برای خودم محدودیت زمانی داشتم چون هیچکس بیشتر از چهارسال نمونده بود و چهار برای من عدد نحسی بود که ازم می گرفت. هرچیزی رو می گرفت. مامان خیلی خسته م. از همه چیز دست کشیدم چون خسته شدم. از قربانی دونستن خودم بیزارم. هیچ کجا برای من نیست و هیچ چیزی ندارم که بابتش به خودم افتخار کنم. خیلی های دیگه شاید بکنن. همیشه یه دیوار بزرگ بود بین درک من از شرایط و درک دیگران. همیشه یا من گیج و سردرگم بودم یا خسته و ناامید از بی خبری اطراف. حرفی هم نمونده مامان. واقعا نمونده. این ویرانه ای که من خودم رو توش جا کردم رو باید خیلی وقت پیش می ذاشتم یه گوشه دور ازخودم. احتمالا خودت هم بگی مقصر این ها منم. که خودم اجازه ش رو دادم. که من عاشق حماقت کردن و درس نگرفتنم ولی من همیشه امیدوار بودم به بهتر شدن، به دوباره ساختن، به ترمیم کردن، به گوش دادن. فکر می کردم سوگ این ویژگی خیلی خوب رو یادم داده که آسون نگذرم ولی نمی دونم فایده ای اون همه سختی چی بود. نمی دونم فایده ش چیه. احتمالا بگی خب من رو ساخته ولی نه واقعا. اصلا نذاشت چیزی بمونه و من هم دیگه چیزی ندارم. احتمالا اون هنوز هم فکر می کنه خودخواهم ولی نمی دونم چرا نتونستم بپذیرمش. من فقط می خواستم چیزی رو برای خودم نگه دارم مامان. می خواستم بسازم و مسئولیتش رو بپذیرم و حضور داشته باشم و گوش بدم. می خواستم دوباره ساز بزنم. می خواستم به جای اون ها هم زندگی کنم. نمی خواستم مریض باشم. نمی خواستم اون اتفاقا بیفتن. نمی خواستم اون شب تنها رها بشم و توی تخت دراز بکشم و به نوری که از لای پرده می اومد نگاه کنم و گوشم سوت بکشه و بترسم. زخم های من رو هم خودم فراموش کردم هم دیگران. انقدر زور بیجا برای نگه داشتن این زندگی نمی دونم از کجا اومد که نذاشت ببینم برای زنده موندن نباید فراموش کنم. چون واقعا فراموش نمی کردم. فقط عادت می کردم. عادت می کردم عادت می کردم عادت می کردم. الان ولی دیگه جونی نمونده مامان و می دونم چه قدر ناامیدکننده ست. نمی دونم بگم ببخشید یا نه. من فقط خسته م. از همه چیز عمیقا خسته و ناامیدم و دیگه دلم نمی خواد منتظر بمونم. دیگه دلم چیزی رو نمی خواد مامان.

The thrill is gone, baby The thrill is gone away from me Although, I'll still live on But so lonely I'll be

You know the sky's been crying Can see you see the tears roll down my door

بچه ها سلام، ببخشید که نیستم. من گوشیم دیگه کاملا خراب شده و اسکرینش هم سوخته و اصلا شرایط سین زدن پیام ها رو یک جا ندارم. دارم کم کم همه رو می خونم. باز هم ببخشید و ممنونم.

Repost from pathétique
“I am tired of being a person. Not just tired of being the person I was, but any person at all. I like watching people, but I don’t like talking to them, dealing with them, pleasing them, or offending them. I am tired.” — from “Dummy” by Susan Sontag

Maybe I’m just like my mother. She’s never satisfied. @ordinarygriefs

Repost from pathétique
“Ocean, don’t be afraid. The end of the road is so far ahead it is already behind us. Don’t worry. Your father is only your father until one of you forgets.— Someday I’ll Love Ocean Vuong

Repost from pathétique
I have tried all my life to create something beautiful out of this grief and I don’t think I want to do it anymore.

Repost from pathétique
Are you in a bad situation now? No, he says. Now I would say, I am in no situation at all. I feel like my life basically isn’t happening. — from ‘Color and Light’ by Sally Rooney