en
Feedback
اُقیانـوس‌ِخاکـستری؛

اُقیانـوس‌ِخاکـستری؛

Open in Telegram

غوطه‌وردرون‌اُقـیانوسِ‌خاکستریِ‌وجود؛ @DarkGray0 · for you @Grayshinbot ·

Show more
421
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
نبودن هیچڪس سخت نیست! این را بارها بہ خود تلقین ڪرده‌ایم؛ اما حقیقت آن است ڪہ فراموش ڪردن یڪ «بودن»، یڪ حضور عمیق ڪہ ریشہ در
نبودن هیچڪس سخت نیست! این را بارها بہ خود تلقین ڪرده‌ایم؛ اما حقیقت آن است ڪہ فراموش ڪردن یڪ «بودن»، یڪ حضور عمیق ڪہ ریشہ در جان و دل دوانده، حڪایت دیگرے دارد. حڪایتے ڪہ با هر دم و بازدم، با هر طلو؏ و غروب، دوبارہ و دوبارہ در جان آدمے زندہ می‌شود و تلخے نبودن را صدچندان می‌ڪند.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

اگر تقدیر به دوری و جدایی بود هیچوقت گل عشق را به او نمیدادم، اگر تقدیر به وصال نبود زندگی را برای خود مثل طومار سیاه نمی نوشتم. سالها از نبود احساسات خود راضی بودم چون چشمه گرم خون و قلب من هنوز بیدار نشده بود و طلب عشق نمیکرد هنوز پیمان وفاداری من با رنگ سرخ فام خونم نوشته و امضا نشده بود و جوهر وجودم احساس خطر و نابودی نمیکرد هنوز روحم رنگی نشده بود و در پرده خاکستری خود در ارامش خفته بود و چشم به دیدن فرسودگی خود نمیکرد چه شد و به کجا رسیدم که همه هنوز ها و گمان ها به نتیجه رسید.
و من تن و روح خود را به کل در کابوس وحشتناک عشق و دروغ گم کردم کاش میشد اورا پیدا کنم ولی طنابی برای نجات از این گودال عمیق تاریکی نیافته ام هیچوقت از او طلب کمک نخواستم و نمیکنم چون او مثل موادی عمل میکند که تنش و قدرت اتش را زیادتر میکند و جانم را مثل مکیدن خون از بدن مثل سوزش سیگار که بر لب میگذاریم زجر میدهد او خودش هم روح وتنش را گم کرده بودپس انتظاری از او نمیرفت که معجزه بخت و اقبال من باشد یا باید رها میشد یا باید هیچوقت نخ ان به طناب بلند سیاه من نمیخورد ولی این اتفاق افتاد و من دوباره در سیاهی و البته گه گاهی در نور و روشنایی غلت میخوردم و این حس هم لذت بخش بود و هم طناب من را بلدتر و زجر اور تر میکرد در نهایت تصمیم به رهایی او کردم این تصمیم باعث میشد معجزه او برای دیگری باشد.

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
تضمینی از سعدی؛ شاعر بزرگ که می‌گوید:
"از برای روحِ من، یک آرزو بیش نیست؛ جز از این که فرشتهٔ اجل، کوچک مهلت باقی مانده‌ام را پس گیرد و مرگ را تحفه‌ای در حقم قرار دهد، سرانجام با گذرِ هزاران سال هجران، عاقبت استخوان‌هایم ذره ذره پودر شوند و پیوندی ناگسستنی با خاک ایجاد کنند، شخصی صالح سر بِرِسَد که از تربت بر جای مانده‌ام‌، جام شرابی خلق کند، کردگار امیدم را نومید نکند و این جام را به دستانِ تو برساند ای یار؛ حال فرجام آرزویم آن هنگامی‌ست که لبت به قصدِ نوشیدنِ می، بعد از گذرِ هزاران سال بوسه بر لبانم بزند."

Repost from N/a
یک بوسه از لبانت، تنها آرزوی من است اگر که نشد فرصتم، ایرادی ندارد چراکه "نفس آرزو کند، که تو لب بر لبش نهی بعد از هزاران سال که، خاکش بود سبوی سعدی"

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

چیزی به ذهنم نمی‌رسه جز دردی عمیق اما آرامش‌بخش؛ درسته با عقل جور در نمیاد ولی این درد آرامش داره، ای داد از موسیقیش؛ لذت بردم خسته نباشی.

Repost from ژَرفا؛
هـوایِ جنگلِ چشمـانش، بـارانی بود.       

sticker.webp0.00 KB

قلب که همیشه درست نمیگه!
یبار عاشق یکی شدم خیلی کامل ازش شناختی نداشتم ولی خب اینکه ادما میگن عشق در نگاه اول اره یه همچین چیزی بود ولی من کلا به عشق اعتقادی نداشتم فکر میکردم ادما برای اینکه بتونن هوسشون رو براورده کنن یا اینکه غم و تنهاییشون رو سرکوب کنن عاشق میشن و خودشون رو به کسی نزدیک میکنن وقتی خودم عاشق شدم گفتم اینم مثل بقیه ادم های اطرافت که یه چاقو میزنن و میرن میمونه اولش با گل و لبخند بهت نزدیک میشن بعدش اون گل رو مثل خاری که از چاقو هم زجر اور تره تو قلبت فرو میکنن لبخندشون شبیه طلسم میشه طلسمی که دیگه نه اجازه میده دوباره عاشق شی نه اجازه میده مثل قبل زندگی کنی کم کم بهش وابسته میشی و با خودت میگی اگه اون نباشه من دیگه نمیتونم زندگی کنم و خب واقعا هم این اتفاق میفته یه جوری اون فرد و اون حس تورو میبلعه که نه میتونی نفس بکشی و نه میتونی این حس رو هضم و درک کنی یواش یواش به این خفگی عادت میکنی با اینکه زجر اور میشه ولی خب حس خوب رو هم داره باهاش رویا پردازی میکنی و میگی اره این همون ادمی هست که میتونه خونه سرد و تاریک دلم رو روشن و گرم کنه.... تااینکه حقیقت پیداش میشه همه پرده های خیال و رویای الکی کنار میرن قلبت سرد و تاریک میشه اره این خود حقیقت اون تمام این مدت دوست نداشت اون تمام این مدت داشت بازیت میداد اون اصلا فکر و ذکرش یکی دیگه بوده ...میدونم شاید اولش دلت میخواد ازش متنفر شی شاید حتی دلت بخواد نفرینش کنی که چرا چرا من مگه من برات کافی نبودم و این چرندیات .... ولی من برعکس عمل کردم بدون اینکه بگم دلم رو بار ها شکستی و رو شکسته هاش راه رفتی با اینکه احساساتم رو میدونستی و نگفتی که برم موندم و خواستم کنارت باشم این کار بهتر از هر حس و یا هر انتقامی بود رها کن رها کن حتی اگه تنهاترین میشی.

sticker.webp0.00 KB

در برابر خارق‌العادگیه این اثر ناتوان و لالم. قلمت بقدری روان و نرم و مجذوب کننده است که متوجه به پایان رسیدن نشدم، شیوه‌ای که برای توصیف داستان و حال شخصیتت استفاده کردی واقعاً مجذوبم کرده، تشبیهاتت، لغاتی که انتخاب کردی، پایانش، داستانش؛ واژه‌ای برای توصیف زیبایی‌ای که به چشم دیدم و خواندم ندارم، خارق‌العاده و چشمگیر بود و باید بگم جز اون دسته از داستان‌های خوش قلمی شد که مورد علاقمه، خسته نباشی پریزاد.

Repost from لُهاࢪ
مرثیه‌ی فانوسِ خاموش
دو سال و هقت ماه و چند شبی از هم‌صحبتی‌اش با دریا گذشته بود؛ در تمام این شب‌ها، بر لبِ ساحلی که گورستان خاطراتش بود، نشست و نوشت و گریست. عهد کرده بود طبق قصه‌ی محبوبِ پسرکش هزار شب قصه‌ بگوید؛ اما قصه‌های او نه با زبان، که با جوهرِ خونِ دل بر کاغذ نقش می‌بستند و هر شب، با خطی لرزان نامه‌ای به نامِ عشقش می‌نوشت، نامه‌ای که از هزار واژه‌ی التماس و اندوه بافته شده بود. هر شب پس از نوشتن، کاغذ را با دستانی لرزان تا می‌کرد، در بطری‌ای بلورین می‌گذاشت، دهانه‌اش را با وسواس می‌بست، و آن را به دست امواج می‌سپرد؛ بطری‌ها همچون ارواح آواره بر سطح آب می‌لغزیدند؛ شب‌ها، نور ماه بر آن‌ها می‌تابید و شیشه‌ها مثل فانوس‌هایی سرگردان می‌درخشیدند، گویی روح هزار خواهش در دلِ دریا سرگردان شده باشد. هر بطری، فصلی از عمرش بود؛ گاه لبریز از خاطره‌ی خنده‌ای ساده در میان دشت‌های بهاری، گاه مملو از بوی گیسوان معشوق در نسیم غروب، و گاه سرشار از اشک‌های بی‌امانش. اما همه‌شان در یک نقطه یکی می‌شدند؛ در خواهشی کودکانه برای بازگشت. او باور داشت که دریا، همانند آیینه‌ای بی‌انتها از انعکاس نگاهِ پسرکش است. نگاهی که روزی دلیلِ تمامِ نفس‌هایش بود. چشم‌های پسرکش را شبیه اقیانوس می‌دانست؛ برقی که درونشان می‌درخشید همچون انعکاس ماه بر سطح دریا بود و تیرگی عمیقشان، همچون تاریکیِ بی‌کران شب‌های اقیانوس. از همان روز که نور از آن نگاه گریخت و خاموش شد، آفتاب از دلِ او نیز گریخت. روحش همان لحظه پر کشیده بود؛ تنها پوسته‌ای مانده بود، پوسته‌ای که با وسواس هر شب لب ساحل می‌نشست و با کلماتش خود را شکنجه می‌داد. هر نامه، زخمی تازه بود. او می‌نوشت تا زنده بماند و در همان لحظه می‌نوشت تا بمیرد؛ این دوگانگی مدت‌ها تن و جانش را بلعیده بود. هر صبح، وقتی موج‌ها بطری‌ها را می‌بلعیدند و به دل دریا می‌بردند، با نگاهی خیره بدرقه‌شان می‌کرد، گویی شاهد رفتن آخرین تکه‌ی جانش باشد؛ سپس با بدنی یخ‌زده و زانوانی خمیده به کلبه‌ی کوچکش بازمی‌گشت. اما در دلش همیشه روزنه‌ای کوچک روشن می‌ماند؛ شاید موج‌ها روزی، یکی از این نامه‌ها را به دستِ معشوقش برسانند. این عهد، تنها ریسمان بقای او بود؛ عهدی که می‌گفت: اگر پس از هزار نامه، پاسخی نیامد، شب هزار و یکم، خودش با آخرین نامه روانه شود. اکنون، آن شب فرا رسیده بود، شب هزار و یکم؛ شبی که تمامِ فانوس‌های امیدش خاموش بودند، شبی که در نگاهش، آرامشی هولناک می‌درخشید؛ آرامش کسی که چیزی برای از دست‌دادن ندارد. بازهم روی ماسه‌های خیس نشست، کاغذی بر زانویش گشود و با قلمی فرسوده نوشت. این بار اما کلماتش نه التماس بودند و نه گریه؛ این بار آخرین قصه‌ی خودش را می‌نوشت؛ قصه‌ای از مردی که هزار شب با دریا هم‌صحبت شد و سرانجام تصمیم گرفت خود، آخرین پیام‌رسان عشقش باشد. جوهر بر کاغذ جاری شد، واژه‌ها شکل گرفتند، و نامه کامل شد. او کاغذ را تا کرد، در بطری گذاشت، اما برخلاف همیشه، آن را به دریا نسپرد؛ بطری را به سینه‌اش فشرد، انگار همه‌ی هزار شب عشق و زخم درون آن جمع شده باشد. باد سردی وزید؛ موهای خاکستری و پریشانش در هوا به رقص درآمدند. لباس‌هایش، خیس و سنگین، به تنش چسبیده بودند؛ همان‌قدر سفید که به کفن می‌مانستند. صورتش، رنگِ مرمر کهنه‌ی گورستان گرفته بود اما در چشمانش، هنوز نوری سوسو می‌زد؛ نوری نه از زندگی، بلکه از وفاداری. او برخاست، گام‌هایش سنگین بود، اما به سوی آب رفت؛ همان آب‌هایی که مدت‌ها بطری‌هایش را بلعیده بودند. این بار اما قرار نبود بطری بی‌پناه بماند. قدم در موج‌ها گذاشت، آب سرد بر پاهایش دوید، اما او سردی را حس نکرد؛ سال‌ها پیش، با رفتن یاس سفیدش، سرمای مرگ در جانش خزیده بود. هر گام، اندوهی از شانه‌هایش فرو می‌ریخت. گویی هزار شب سنگین، اکنون در کف دریا دفن می‌شد. بطری را همچنان به سینه‌اش می‌فشرد، مثل کودکی که در آغوش گرفته باشد. و سرانجام، آب‌ها او را در برگرفتند. هیچ فریادی نبود، هیچ تقلا و هیچ هراسی؛ تنها تسلیم بود. دریا او را بلعید، اما نه به عنوان قربانی؛ بلکه چون معشوقی که پس از قرن‌ها، یارِ گمشده‌اش را دوباره در آغوش می‌گیرد. و به حرمتِ آن شب و به تقدّسِ عشقی که مرگ هم نتوانست خاموش کند، سوگند که قصه در همین‌جا آرام گرفت.
احوالات جئون‌ جونگ‌کوک- 18 نوامبر 1881