en
Feedback
اُقیانـوس‌ِخاکـستری؛

اُقیانـوس‌ِخاکـستری؛

Open in Telegram

غوطه‌وردرون‌اُقـیانوسِ‌خاکستریِ‌وجود؛ @DarkGray0 · for you @Grayshinbot ·

Show more
421
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
sticker.webp0.00 KB

احوالتون پریزادها؟

Into The Light Brand X Music.m4a2.72 MB

یک بوسه از لبانت، تنها آرزوی من است گر که نشد فرصتم، ایرادی ندارد چراکه «نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی بعد از هزاران سال که خاکش بود سبوی سعدی»
مَنْقِبَتِ فرمانروای مُلکِ سخن را که فرموده است: نیست یک آرزو بیش، از برای روح خویش، جز از اینکه فرشتهٔ اجل، بِسِتَد کوچک مُهلتِ برجای مانده‌ام را، بِنَهَد مرگ را تُحفه‌ای در حقم که کند مرا خلاص، ز حقارتِ عیشِ بی عشق!
مرگ فرا خواند مرا وُ تُحفم اهدا کند سهل باشد مرگْ لیکن هجرانِ تو سهل نی
سرانجام بُگذرد هزاران سال، عاقبت گَرد کند استخوان‌ها، به آغوش کِشَد خاک گَرد را، اُنس گیرَند حال هردویشان؛ بِرِسَد ذاتی پارسا که آورد به خَلق ز تربتم، جامِ شراب.
جام شرابِ تویم، عاشقِ دیوانه‌یم ز انتظار برایم، مانی عزیز کرده‌ام؟
نومید مَکُنَد امید را کردگار، چراکه بر یدِ کردگار به وِصال و فَراق می‌گذرد روزگار، رِساند جامِ شراب را به دستانِ یار، که فَرجام برآید ز آن اِشتیاق، لبالب شود مَحْشونْ ز دِل اضطراب، خروشَد و جوشَد و شورَد دِل زان لَعلِ یار، که به غایتِ گُساردنِ می، قندی گیریم ز لبِ یار.
«قند خجل می‌شود از لبِ چون شکرش قوتِ دل می‌دهد بوسهٔ جان پرورش»

یک بوسه از لبانت، تنها آرزوی من است گر که نشد فرصتم، ایرادی ندارد چراکه «نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی بعد از هزاران سال که خاکش بود سبوی سعدی»
مَنْقِبَتِ فرمانروای مُلکِ سخن را که فرموده است: نیست یک آرزو بیش، از برای روح خویش، جز از اینکه فرشتهٔ اجل، بِسِتَد کوچک مُهلتِ برجای مانده‌ام را، بِنَهَد مرگ را تُحفه‌ای در حقم که کند مرا خلاص، ز حقارتِ عیشِ بی عشق!
مرگ فرا خواند مرا وُ تُحفم اهدا کند سهل باشد مرگْ لیکن هجرانِ تو سهل نی
سرانجام بُگذرد هزاران سال، عاقبت گَرد کند استخوان‌ها، به آغوش کِشَد خاک گَرد را، اُنس گیرَند حال هردویشان؛ بِرِسَد ذاتی پارسا که آورد به خَلق ز تربتم، جامِ شراب.
جام شرابِ تویم، عاشقِ دیوانه‌یم ز انتظار برایم، مانی عزیز کرده‌ام؟
نومید مَکُنَد امید را کردگار، چراکه بر یدِ کردگار به وِصال و فَراق می‌گذرد روزگار، رِساند جامِ شراب را به دستانِ یار، که فَرجام برآید ز آن اِشتیاق، لبالب شود مَحْشونْ ز دِل اضطراب، خروشَد و جوشَد و شورَد دِل زان لَعلِ یار، که به غایتِ گُساردنِ می، قندی گیریم ز لبِ یار.
«قند خجل می‌شود از لبِ چون شکرش قوتِ دل می‌دهد بوسهٔ جان پرورش»

Into The Light Brand X Music.m4a2.72 MB

یک بوسه از لبانت، تنها آرزوی من است گر که نشد فرصتم، ایرادی ندارد چراکه «نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی بعد از هزاران سال که خاکش بود سبوی سعدی»
مَنْقِبَتِ فرمانروای مُلکِ سخن را که فرموده است: نیست یک آرزو بیش، از برای روح خویش، جز از اینکه فرشتهٔ اجل، بِسِتَد کوچک مُهلتِ برجای مانده‌ام را، بِنَهَد مرگ را تُحفه‌ای در حقم که کند مرا خلاص، ز حقارتِ عیشِ بی عشق!
مرگ فرا خواند مرا وُ تُحفم اهدا کند سهل باشد مرگْ لیکن هجرانِ تو سهل نی
سرانجام بُگذرد هزاران سال، عاقبت گَرد کند استخوان‌ها، به آغوش کِشَد خاک گَرد را، اُنس گیرَند حال هردویشان؛ بِرِسَد ذاتی پارسا که آورد به خَلق ز تربتم، جامِ شراب.
جام شرابِ تویم، عاشقِ دیوانه‌یم ز انتظار برایم، مانی عزیز کرده‌ام؟
نومید مَکُنَد امید را کردگار، چراکه بر یدِ کردگار به وِصال و فَراق می‌گذرد روزگار، رِساند جامِ شراب را به دستانِ یار، که فَرجام برآید ز آن اِشتیاق، لبالب شود مَحْشونْ ز دِل اضطراب، خروشَد و جوشَد و شورَد دِل زان لَعلِ یار، که به غایتِ گُساردنِ می، قندی گیریم ز لبِ یار.
«قند خجل می‌شود از لبِ چون شکرش قوتِ دل می‌دهد بوسهٔ جان پرورش»

درود پری‌زاده‌ـها، امیدوارم روزگار به کام‌ـتون باشه؛ از این اخبار بیزار شدین می‌دونم، در هر حال، امسال دیگه رسماً و عملاً کنکوری شدم و شدید درگیرم؛ متأسفانه وقتی برای حمایت از چنل‌ـهاتون یا رسیدگی به اینجا ندارم، اما کنار گذاشتنِ قلم، کاری غیر ممکن برای شخص منه، در نتیجه ممکنه روزی، با یک متن ادبی، ناگهان سلامی بکنم و دوباره از حضورتون مرخص بشم؛ هیچ توقعی ندارم که حمایت کنید یا موندگار باشید، این موضوع بسته به علاقه و انتخاب شماست، راحت باشید. و در انتها تا روزِ نامعینِ بازگشت، خدانگهدارتون؛ متشکرم از حمایت و محبتی که هدیه به 'اقیانوسِ خاکستری' کردین.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

مطمئنا این سرانجام برای چنل و ادمین فیوم دلچسب نیست، اما همون‌طور که گفتین، پایانی برای این چنل زیبا وجود نداره.

sticker.webp0.00 KB