آوای دوستی❤️
Open in Telegram
کانال ⚜️آوای دوستی⚜️ شعر 🌿🌸دکلمه⚘️🌿🌸نمایش نامه⚘️🌿🌹پست و متن زیبا🌿⚘️🌱🌸موزیک و بیکلام های ناب🌸🌿⚘️🌱
Show more376
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-2330 days
Posts Archive
376
گر نمیدانی بدان این دل بلاگردان توست
هر کجا باشی دل شیدای من ویران توست
واژهها را از حروف چشمهایت چیدهام
اولین برگ بهارم مقصد چشمان توست
آرزویم گشته تنها با تو باشم هر زمان
در دلم فرمانروایی ملک جان جانان توست
تو کجا و من کجا تا تو رسیدن سخت شد
بی گمان تا عمر دارم قلب من خواهان توست
اختیار قلب من دیگر ز دستم رفتهاست
این دل بیچاره ی محزون من مهمان توست
نازِ چشمان تو قلب زخمیم را مرهم است
صد هزار شعر و غزل آواره و حیران توست
غنچه ی دلدادگی را در دلم پرپر مکن
در پی ات افتاده دل گویی که درهجران توست
با نگاهت می سرایم صد غزل تا آسمان
نیستی اینجا خیال عاشقم گریان توست
چشم میبندی به روی چشمهای خیسِ من
مانده فانوس نگاهم، بر سر ایوان توست
#فریبا_قربان_کریمی
376
از تو غزل سرایم و یاد کنم یاد تو را
شب که شود طلب کنم یاری و امداد تو را
شادی من ز شادیت شاد بکن حال مرا
کاش ببینم ای نفس، آن دل دلشاد تو را
#سید_شهریار_
376
شایدکه خدا خواست،گلم مالِ توباشم
تعبیرِخوشِ هرچه که در فالِ تـو باشم
یـا قسمـتِ ما را بـه جـدایی بنویسد
تا خاطره اى خوب از امسالِ تـو باشم
با اینهمه شاید شود آخر شبی از شوق
مهمانِ لبت گوشه ى آن خالِ تو باشم
سـرسبـز شـود دامنـه ى بـاورم از تـو
در نقشه ى آغوشِ تو خلخال تو باشم
درحسرتِ هُرمِ تنت انگار که عمریست
خشکم زده بگـذار کـه سیالِ تـو باشم
هر روز بـه ذهـنِ غـزلم میرسی و بعد
من قـافیـه در قـافیـه دنبالِ تو باشم
#مینا_عباسی
376
در امتداد شبهای خاموش
بر پل خاطراتی که فراموش نمیشوند
زیر سقف خیال و رویا
تو را با دقت ترسیم میکنم..
طرحی از چشمانت،
درخشان و زیبا
که همچون ماه،
در آسمان عاشقانهها میدرخشند..
عشقی که در دل ریشه دوانیده
از دروازههای قلبم تا تو،
قابل ستایش است؛
چگونه میتوانم عاشق نباشم تو را؟!
که تنها تسلای منی
در آن لحظات تاریک و تنهایی
که زندگی گویی میخواهد ببلعد مرا..
ای عشق، تو روشنی منی،
در این شبهای بیپایان....
#یسنـا_اڪبـری
376
در آن نگاه که از شعر دلنوازتر است
غمی نهفته که از گریه جانگدازتر است
پناه این دل شوریده آن دو ابروی توست
که از دو جانب محراب همترازتر است
نبستهام درِ دل گرچه بر پریرویی
ولی به روی تو این در همیشه بازتر است
اگرچه پیرهن گل درید در ره عشق
ولی درون چمن غنچه سرفرازتر است!
دل از هوا چو تهی نیست نرد عشق مباز
حبابوار خوشا آنکه پاکبازتر است
خموش ماند لبم تا نگه سخن گوید
چو لب خموش شود، دیده کارسازتر است
376
دکلمه
خاطرشو میخواستم، خیلی!
دلم میرفت برای همهچیزش...
برای دیوونه بازیاش، برای بیحوصلگیاش، برای خستگیاش، برای همهی چیزایی که به اون ربط داشت!
حتی حرف زدنِ عادیشم هوش و حواسمو میبُرد!
گفتم حرف زدنش؟ آخ از حرف زدنش! یکجور با مزهای بود،
وقتی عجله داشت یه چیزیو تعریف کنه، وقتی هول هولکی حرف میزد و کلماتو پس و پیش میگفت و جملههایی میساخت که فقط خودم و خودش سردرمیآوردیم ازشون، وقتی که با ذوق و شوق اتفاقای روزمرهی روزگارشو جوری برام تعریف میکرد که حس میکردم خودم اونجا بودم و وقتی که صداشو صاف میکرد که برام شاملو بخونه و فروغ...
عاشقش بودم!
یه وقتایی که خیلی خسته میشد و حالش خوب نبود، یا وقتایی که از عالم و آدم دلگیر میشد، میگفت من دیگه مُرده شدم و من میمُردم برای همین مُرده شدم گفتناش حتی!
خوب یادمه هنوز! هربار از سر دیوونگی ازش میپرسیدم اگه یه روز من برم چی؟ اگه نباشم چی؟ و اونم چشماش مثلا از تعجب گرد میشد و بی اینکه مکث کنه میگفت:
مُرده میشم خب!
و منِ اون موقعا باور داشتم که حقیقته، که بی من نمیتونه، که بی اون نمیتونم...
گذشت و یه روزیم با من نتونست و رفت؛
خیالی نیست! نه من بی اون
376
««عاشقِ یکرنگ را یارِ وفادار هست»»
« بندهٔ شایسته نیست ورنه خریدار هست »
میرسدت ای پسر بر همهکس ناز کن
حسن و جمالِ تو را نازِ تو در کار هست
گرچه لبت میدهد مژدهٔ حلوای صبح
مانده همان زهرِ چشم تلخیِ گفتار هست
لازمهٔ عاشقی ست رفتن و دیدن ز دور
ورنه ز نزدیک هم رخصتِ دیدار هست
وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباش
شکر که جانِ تو را طاقتِ آزار هست
376
#دختر_بندر
صاحب کار : تو مگه تازه حقوقتون نگرفتی؟؟
مرد مومن امروز شیشم ماهه
چه مساعدهای میخای؟؟
مرد:میدونم آقا
والا بهخدا انقدر گرونی شده
کرایه خونه و قسط و این حرفا
که تا سر برج میشه باید همشو بدیم بره
حالا اگه میشه اینبارو شما محبت کن
بخدا جای دوری نمیره
صاحبکار:ببین من فقط میتونم ۳تومن بهت بدم .اینم امضا.(برگه مساعده رو امضا کرد و داد بهش)برو از حسابداری بگیر
مرد:خدا عوضتون بده آقا
منو پیش دخترم روسیاه نکردی
(مرد با خودش صحبت میکنه)خداروشکر امشب دخترمو ببرم لب ساحل یکم خوش بگذرونیم
(مرد شماره همسرشو میگیره و گوشی زنگ میخوره)
مرد:الو..
همسر:الو...
مرد:دیدی گفتم خدا بزرگه
دیدی گفتم نگران نباش
همسر:راس میگی؟موافقت کردن
امشب ی جشن سه نفره میگیریم پس
مرد:اره عزیزم.بهش چیزی نگی ها
بزار سورپرایز بشه
فقط عصری به ی بهانهای بریم بیرون
همسر:باشه عزیزم.منتظرتیم
(مرد با خوشحالی میره سر کار)
(ساعت از ۱۲ ظهر گذشته بود که یهو ی دود عجیبی همه جا رو پر کرد.به دو دقیقه نکشید که شعلهها زیاد شد
مرد:وای خدا از سمت محمود اینا میاد
چی شده؟؟
این اتیش از کجا اومد
(مرد با سرعت به سمت آتیش رفت که یهو
صدای افنجار و کلی آتیش به سمتش اومد
چشماشو که باز کرد خودشو وسط ی خرابه و اتیش و دود دید)
مرد سفید پوش:
سلام.
دیگه وقتش شده
باید بریم
مرد:
کجا؟
(مرد سفید پوش اشاره به اسمون و نوری که از لای دود بهش میتابید)
مرد:
نههه
الان وقتش نیست
من کلی کار مونده که انجامندادم
توروخدا فقط ی امشبو بهم فرصت بده
دخترم منتظره
فردا روز دختره
مرد سفید پوش:
دیگه فرصتی نیست باید بریم
(وقتی به سمت اسمون رفتن مرد اشاره به خونش کرد و دخترشو هراسون پشت پنجره دید)
مرد:ببین دخترم چشم انتظارمه
دختر:مامان این چی بود
مادر:دخترم بزار الان به بابات زنگ میزنم
(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد)
(مادری که دخترشو تو بغلش گرفته بود و نگران همسرش بود
ساعتها گذشت و خبری از مرد نشد
شب بود و آسمونِ بندر که پر از دود و بود آتیش)
دختر:مامان.بابا چرا نمیاد
مگه یادش نبود فردا روز دختره
میگم مامان....
نکنه رفته برام کادو بخره
(و مادری که نمیدونست جواب سوالای دخترش رو چی بده)
بندر سیاه شد
اما نه با دود و آتیش
بندر سیاه شد به عزای عزیزانش
روحشون شاد
376
حق را بطلب مسجد و میخانه کدام است؟
از باده بگو، شیشه و پیمانه کدام است؟
محراب دل آن جلوهی آغوش فریب است
نشناختهام کعبه و بتخانه کدام است؟
بند از مژه برداشت خیال رخ ساقی
ای ابر ببین، گریهی مستانه کدام است؟
از صحبت صوفیمنشان سوخت دماغم
ای بادهپرستان، ره میخانه کدام است؟
سرتاسر این دشت، پر از جلوهی لیلیست
امّا نتوان گفت که جانانه کدام است؟
با هر سر خاری کششی هست، ندانم
کآشوبفزای دل دیوانه کدام است؟
در بزم، حریفان همگی واقف رازند
از یار ندانیم که بیگانه کدام است؟
آن جلوه برد ره به سوای دل ما
با برق مگویید سیهخانه کدام است؟
چون شمع #حزین، از مژهات دود برآید
بنمایم اگر گرمی افسانه کدام است؟
376
وقتی نسیمِ نیمه شب
از باغِ سیب بَرمی گَردد،
راز از کنارِ زلفِ تُو
آغاز می شود.
راز از خلال طُرّهی رقصانت
روی انارِ سرخت سُر می خورَد
و می رَوَد به شانه،
و شانه ی برهنه ی مهتابی اَت
جغرافیای حسرت و حیرت را
ترسیم می کنَد..
راز از خلالِ زلفت می تابد؛
وقتی زلالِ گردنت
از تیغْزار بوسه
پُرآشوب گشته است
376
دستانت را به من بده
که قلبم آنجا بسته است
دنیا در میان دستانت پنهان است،
حتی برای لحظهای
دستانت را به من بده
که جانم آنجا خفته است
که جانم آنجا برای ابد خفته است
376
#آرام_بگیر
خاطرت هست که در پیش من آرام نشستی؟
نه سخن گفتی و نه حال مرا پرسیدی؟؟
من که خود شیفته بودم
تو چرا زل زده بودی؟
نه حدیثی نه صدایی نه کلامی
تو چرا ساده به من خندیدی؟؟
گفتی از عشق بگو
گفتی از حال بدت قبل همین لحظه بگو
گفتمت هیچ مگو
حال مگو
راز مگو
منِ آشفته دل خسته که لرزان بودم
همهی هوش و حواسم به همین لحظه بگو
گفتی ای یار نظر کردهی مدهوش بگو
که چرا لب به سخن بستی و حاجات بگو
گفتمت حاجتی در دل که ندارم هر چند
تا به چند لحظه قبل پر ز تمنا بودم
گفتی از عشق بگو
گفتم از عشق بگویم که تو خود عشقی و بس
چشم به تو دوختم و غافل از اغیار شدم
به دمی یاد ببردم همه کس
که تویی مکه و بتخانه که هست
مگر از عشق چه چیزی خوشتر
که تو باشی و منم باشم و چشمانت هست
آمدی تا که لبت باز کنی
تا که از عشق بپرسی همه آواز کنی
گفتمت لحظهای آرام بگیر
حاجتم بین و فقط صبر بگیر
محو دیدار تو گشتم
آرام بگیر.....
376
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا میکشد وین سنگدل اَحباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
376
.
حقیقت دارد اینکه میگویند:
قلب، حافظهی خودش را دارد
و چشم، گاهی زودتر از آدم کم میآورَد
حقیقت دارد
اینکه نگاهِ آدم جداگانه از نفس میافتد
و پیش از آنکه روی جنازهای را بپوشانند،
ناچار میشوند اول پلکهایش را چون ملافهای
روی خستگیِ چشمهایش بکشند
حقیقت دارد
که عشق آدم را تکهتکه میکند
و مرگ ناچار میشود
اجزای بیشتری را با خودش ببرد
376
آفتاب تویی که ترانه صبح را می نوازی
و من واژه هایم را در انعکاس چشمانت
شعر می کنم
سپیدی صبح بر دامنت چنگ می زند
و توسلانه سلانه
با لبخندت زندگی را نوید می دهی
376
او شعر را دوست داشت،
خیال پردازی و سفر را،
من اما او را دوست داشتم
او شب را دوست داشت
آوازِ جیرجیرک و صدای
بغضِ شمعدانی را،
من او را دوست داشتم
او موی بافته دوست داشت
عطر قهوه و سیگار
من او را دوست داشتم
او باران را دوست داشت،
پاییز را و رنگین کمان را
من او را دوست داشتم
من او را دوست داشتم،
او را دوست داشتم
و اوشنیدنِ این جملهی تکراری را...
#حامد_نیازیاو شعر را دوست داشت،
خیال پردازی و سفر را،
من اما او را دوست داشتم
او شب را دوست داشت
آوازِ جیرجیرک و صدای
بغضِ شمعدانی را،
من او را دوست داشتم
او موی بافته دوست داشت
عطر قهوه و سیگار
من او را دوست داشتم
او باران را دوست داشت،
پاییز را و رنگین کمان را
من او را دوست داشتم
من او را دوست داشتم،
او را دوست داشتم
و اوشنیدنِ این جملهی تکراری را....
376
چند پرسش ( به سوال ها زیاد دقت شود):
۱. در منطقهء شما به آنچه در عکس است، چه میگویند؟
۲. آیا در خانوادهء شما برای این پدیده واژه یی کاربرد دارد که با آنچه در منطقه میگویند؛ تفاوت دارد؟
۳.همسایه های شما به این شی چه میگویند؟
۴. این شی در زبان های تورکی ما چه نامیده میشود؟
۵.آیا ترانه یی بومی به یاد دارید که در آن واژه های وابسته به این چیز؛ آمده باشند؟
۶. آیا شما گاهی واژهء " آوَرَک یا اوَرَک" و هوهویک" را در رابطه به این شی، شنیده اید؟
۸. در تاجیکستان این شی را چه مینامند؟
از پاسخ تان پیشاپیش سپاسگزارم
376
دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
عاشق نشدی،لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
کو قطرهی اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟
بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدی
دل بسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
تو تابلوی حاصل دستان هنرمند خدایی
نقاشی بی رنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
گشتم همه جا را پی چشمان پر از شوق تو اما
فرسنگ به فرسنگ نبودی که بدانی چه کشیدم..❤️🩹
#سید_تقی_سیدی
376
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا میکشد وین سنگدل اَحباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
#سعدی.
