en
Feedback
آوای دوستی❤️

آوای دوستی❤️

Open in Telegram

کانال ⚜️آوای دوستی⚜️ شعر 🌿🌸دکلمه⚘️🌿🌸نمایش نامه⚘️🌿🌹پست و متن زیبا🌿⚘️🌱🌸موزیک و بیکلام های ناب🌸🌿⚘️🌱

Show more
376
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-2330 days
Posts Archive
دکلمه دوست دارم آلزایمر بگیرم و یادم برہ این من بودم ڪہ همہ چیو ریخت تو خودش و حرفے نزد من بودم ڪہ فهمید بهش بدے ڪردین اما سڪوت ڪرد من بودم ڪہ هر بار دلشو شڪستین بدون عذاب وجدان رفتین و وقتے تنها شدین برگشتین من بودم ڪہ زخم زبوناتونو شنید و نامردیاتونو دید و دم نزد من واقعا دوست دارم یادم برہ چقدر شما و من،بہ این من بدهڪاریم:) گاهے وقتا خستگے فقط مال بدنت نیست. یہ وقت‌هایے هست ڪہ روحت هم از بس ڪہ روزها سنگین شدہ، دیگہ چیزے نمیخواد... وقتے بہ آخر یہ روز طولانے میرسے، دیگہ هیچ چیزے جز سڪوت و یہ احساس سنگین توے دل نمیمونه... انگار هیچ چیزے نمیتونے بگے، ولے همہ چیز رو حس میڪنی؛ اینڪہ حتے خسته‌ترین لحظه‌ها هم تموم نمیشن من رو سرزنش نڪن، من خوبی‌ها و بدی‌هاے افراد رو خوب یادم میمونہ، هیچوقت اونے رو ڪہ پشتم بودہ تو درداش تنها نمیذارم، اگہ الان من رو تو زندگیت ندارے، اگہ بهت اهمیت نمیدم، اگہ ازت فرار میڪنم و هے دورتر و دورتر میشم، اگہ بہ حرفات گوش نمیدم، اگہ دیگہ با دیدنت ذوق نمیڪنم اینو بدون ڪہ تقصیر خودتہ وگرنہ من آدمے نیستم الڪے بذارم برم.. اصلا همون بهتر ڪسے نباشه خیلے وقتا بهترہ فقط خودت باشی... یہ وقتایے بهترہ تنها بودن و بپذیرے تا دیگہ نگران رفتن ڪسے نباشی... تنهایے بهتر از بودن با آدمایے ڪ بهت حس تنهایے میدن.. اصلا بہ قول اقاے دهلوی... « ‌‌هر شب از سینہ من تیر بلا می‌گذرد تو چہ دانے ڪہ برین سینہ چه‌ ها می‌گذرد؟ » #به_قلم_بانو_ثمین

شعر ای ساقیا ، جامم بده، دیوانه کن دیوانه کن ... دل را ببر بر کهکشان  ، مستانه کن مستانه کن ، یک لحظه از آنم بده ، یک لحظه پیغامم بده ... بشکن مرا ، بشکن مرا ، ویرانه کن ویرانه کن ، تا روی ماهت دیده ام ، از خویشتن بِبریده ام ... با یک نظر این خاک را ،  دردانه کن دردانه کن ، چشمان زارم را ببین ،  شبهای تارم را ببین ... لطفی نما از خویشتن ، بیگانه کن بیگانه کن ، از حال مستِم بی خبر ، دیوانه از دیوانه تر ... بنویس نَقلی مختصر ، افسانه کن افسانه کن ، ساقی قدح ها برگزین ،  از ان شراب انگبین .. نی قطره ای نی جرعه ای ، پیمانه کن پیمانه کن ، ای سرور و مولای من ، ای ساقی و سقای من ... ویرانه کن این خانه را ، میخانه کن میخانه کن ، جان وجهان من تویی ، خوشتر ز جان من تویی . این جان بی مقدار را ، جانانه کن جانانه کن ، چون مرغکی بی بال و پر ، افتاده ام خونین جگر ... این خانه ی بی دانه را ، پر دانه کن پردانه کن ، #راحم زعشقت در فغان ، صدها سخن دارد نهان ، جامی بده جامی بده ، مستانه کن مستانه کن #راحم_تبریزی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

دکلمه عزیزدل مادر مارا ببخش بخاطر رسم غلط فرزندآوری بخاطر خودخواهیمان کِ میخواستیم طعم بچه دار شدن را بچشیم. بخاطر ادامه ی نسل کِ از ما یادگاربمانید. بخاطر عروسک فرض کردنتان کِ میخواستیم حسرت های کودکیمان را روی شما پیاده کنیم. مارا ببخش کِ زیبای های دنیا فریبمان داد و فکر میکردیم میتوانیم زندگی و آینده ی خوبی برایتان بسازیم مارا ببخش کِ پایتان را به این دنیای فانی باز کردیم. دنیایی کِ نه عدل دارد نه پایداراست. و پر است از کثافت و ناامنیست. دنیایی کِ برای کوچکترین چیزها حسادت میکنن وچشم دیدنت را ندارن. و زخمت میزنن و برای درد بیشتر نمک هم به رویش می‌پاشن و انگار مقصر تمام نداشته ها ودردهایشان هستی و باید تو تاوان دهی. دنیایی کِ پر شده از فریب،ریا،ثروت اندوزی،قدرت طلبی،برده داری مدرن و شهوت پرستی. دنیایی کِ به حیوانات وکودکان بی گناه هم رحم نمی‌کنن. و پرشده از فخر فروشی و تظاهر. دنیایی کِ عالمان بی عمل فراوانن. و چهره ها،صداها و ظواهر زیباتر و باطن،رفتار وعمل زشت تر. دنیایی کِ همرنگشان نشوی نابودت میکنن. دنیایی کِ روبرویت ستایش میکنن و پشت سرحکم اعدامت را صادر. و مدام قضاوت ومحاکمه می‌شوی. و اگر انسان باشی باختی. دنیای هزار رنگ و هزار چهره. کِ غم و غصه هایش از شادی هایش بیشتراست و پایانش یک شروع دردناکه دیگر است. مارا ببخش ببخش کِ پایت را به این دنیای بیارزش باز کردیم‌    مارا ببخش عزیز دل و جان     بخاطر کم کاری و بابت همچیز

شعر بی تو مهتاب شبی را گذراندم به چه سختی تکیه دادم به تن خستهٔ یک کهنه درختی گفته بودی که می آییّ و ولی عهد شکستی مثل یک خاطره آن سوی خیالات نشستی ماه و من منتظرت مانده و تا صبح نشستیم مژه بر هم ننهادیم و دمی چشم  نبستیم صحبت لحظهٔ دیدار شد و قول و قراری سخت می دانم از آن لحظه تو هم خاطره داری یادم افتاد که آن شب به جز از عشق ندیدیم شانه بر شانهٔ هم تا ته آن کوچه دویدیم و تو برگشتی و گفتی که از این عشق حذر نیست دل قوی دار در این معرکه جز خوف و خطر نیست گفتمت کاش بمانی به همین شیوه بمانی تو که این گونه پر از لطفی و چون سرو چمانی خنده ای کرده به پهنای رُخ ات  گفتی و گفتی بر حذر باش در این سفسطه و دام نیافتی آنچنان گرم شدم از نفس و جان تو آن دم که دل از هر چه به غیر از تو و از عشق تو کندم آوخ امّا تو رمیدیّ و گسستی و نماندی جای یک عشق پر از خاطره یک داغ نشاندی من ولی بر سر عهدم , نه گسستم , نه رمیدم ماندم و با نفس خسته در این شعله دمیدم #تینا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

sticker.webp0.40 KB

به گرمی آفتاب سر ظهر است؛ پرتو نگاهت.. اعماق تاریک وجودم را غرق نور می کند.. تو اصل آفتابی که با آمدنت زمهریر جانم را گرما بخشیده ای و حک کرده ای مهرت را تا ابد بر کتیبه یِ قلبم... ✍ #یسنـا_اڪبـری   ‌ 🎙

دکلمه از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي که فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد آدميت مرده بود گرچه آدم زنده بود. از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي که با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ، آدميت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است صحبت از آزادگي، پاکي، مروت ابلهي است صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست من که از پژمردن يک شاخه گل از نگاه ساکت يک کودک بيمار از فغان يک قناري در قفس از غم يک مرد، در زنجير حتي قاتلي بر دار! اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن يک برگ نيست واي! جنگل را بيابان مي کنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند صحبت از پژمردن يک برگ نيست فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز

‌ . من به خورشید ایمانی ندارم چشم های تو دست های تو نفس های تو آغوش تو و صدایت که تنین می شود در گوشِ من ایمانِ من است و این چنین عاشقانه گفتنم از برکت ِ صبح بخیر های توست

تبسم کردی وصبحم چه زیبا شد دل افروزم خوشا چشمی که صبحِ او به لبخندِ تو وا گردد ...
تبسم کردی وصبحم چه زیبا شد دل افروزم خوشا چشمی که صبحِ او به لبخندِ تو وا گردد ...

داره میسوزه جون مو میون بندر دستات دلوم رفته کی میدونه که جون دادُم برا چشمات خرابُم مثل لنجی که میون دریا میسوزه گلوم از بغض اسم تو میون اشکا میجوشه خرابُم مثل سنج و تبل که داره غرق تو میشه که فریادُم که فریادُم به جون مو زده ریشه نِگا مردم نِگا دنیا کی از حال مو میدونه کی دستای تو رو تا مو کنار خونه مینشونه ببین اینجا پره دوده پر از حرفایی که سیرُم نه موشک باشه نارنجک بِگُم جنگه  نمیدونُم نگو جنگه نگو سخته نگو تو خونه دشمن هس که مجنون داره این بندر شجاعت تو دلامون هس نگو مرزارو رد کردن نگو بازم که ویرونه س نگو تنبور باید زد که جون تو خونه هامون هس ببین مردا رو که رفتن ببین بازم که خون میدن ببین دارن برا قلبی که رفته آخه جون میدن ببین این دخترا رو که چشاشون تا دم در موند برای گفتن بابا که سُرنا تا دم شب خوند ببین سوز لباشونو ببین بازم که میمیرن نگو دختر که بابا رفت نگو از زندگی سیرن بهارِ مو شده سرما ببین سوز زمستونه تَنُم میسوزه از دردت که شادی رَف از ای خونه به قلم :زینب سادات _ حسینی( ترنم)✍ آوایش:امیر علی 🎙 (در وصف مردم بندر عباس

بی‌گمان رفته ای که حتی ..... چشمهای ام دیگر نمی خندند اندوه تمام سرزمین قلبم را فراگرفته است ، آه ای دل بی گناهم، کدام چشم خیره زخم زد بال و پرت را، مگر نه اینکه فقط او را می خواستی او که نامش جهانم بود ، انکار کرد کوچه های باران را خلوت گرم نفس ها را ، نامم را ، بودنش افسانه بود و رنج من ، و تو ای سر در گریبان، انتظار دراز است و درد آور، و وصال شورانگیز، یکی می گفت :عشق ،"کمندی یست در دستان خدا " آه ای نگاه سراسیمه چگونه می توان عاطفه را لمس کرد و پرده بر زوال زمان کشید صبح را به آغوش پنجره دعوت داد نسیم را صدا زد و عشق را در بند کشید.

‌ محبوبم! البته كه بهار معطل كسی نيست. بهار كار خود را می كند، می‌آيد و دست زير لباس سيب می‌بَرَد. و خوشا به حال آن‌ها كه دهانشان بوی درخت می‌دهد. محبوبم! اين روزها درختان در كار پُرُو كردن رخت و لباس تازه‌‌اند.‌ درختان لباس سبزشان را پُرُو می‌كنند. پرنده‌ها روی سيم های تلگراف كِز كرده‌اند و نام تو را به منقار دارند. شما را جار می‌زنند گاهی. #محمد_صالح_علاء

🇹🇯 #شعر 🇹🇯 یک روز رو به قلبم ، گفتم چه بی خیالی ! اصلا نگفتی از من ، مانده ضمیرِ کالی ؟ گفتش به من ببخشید منظور حرفتان چیست؟ گفتم نمیشناسی ؟ چه جمله محالی گفتم که دیرگاهی ست دلتنگ روی اویم زد روی شانه ام گفت :  لطفا بزن مثالی با گریه گفتم عشقم ! از او خبر نداری ؟ گفت عشقتان نشانده من را سیاه چالی! اویی که قلب خود را سوزانده ای برایش شاید که رفته باشد از شهر و این حوالی    شاید دیارِ باقی ، یا شاید عشقِ تازه، دیگر نخواهد آمد ، بدبختِ لا ابالی ! تا کی به انتظارش ، با گریه می نشینی؟ دق میدهی مرا در هر فرصت و مجالی بستی مرا میانِ دیوانه خانه ی خود ! گفتی بمیری ای دل باید تو هم بنالی گفتم عذاب تا کی؟ تقصیر من چه بوده! گفتی خفه ! فقط بر ، چشمانِ او حَلالی ! هر شب برای مرگم یک شعر تازه داری پژمرده کرده اشکت ، گلهای سرخِ قالی میگیری ام مرا در آغوشِ خود به گرمی  میگویی از وفا و برگشتِ احتمالی !  او رفته و تو اینجا رد داده ای به مغزت فنجان و قهوه ها را ، کردی حرامِ فالی آیا شود بیاید ؟ آیا کجاست حالا ؟ بس کن از آه و ناله یا حرف و هر سوالی یک دست می فشاری من را میانِ سینه در دست دیگرت هی پُر استکان و خالی چشمت به راهِ رفته شد کور و او نیامد تا کی به چلّه هستی با این خراب حالی؟ کارت کشیده بالا ، دیوانه ی روانی ! تعطیلِ لا علاجی در چشمِ این اهالی! افتاده روی نبضم ، آتشفشان بغضت میسوزدم همه شب بی وقفه در توالی پرپر نکن مرا با  ، شب گریه های دائم! باور نکرده ای او ! رفته است چند سالی؟ با من بیا از اینجا ، تا دشت و دامنِ کوه مهمان کنم تو را در یک روزِ خوب و عالی یک کلبه چوبی و یک ، آتش به رنگ لبهات یک تاب و خنده هایت ، با چاییِ ذغالی حالت اگر نشد خوب از این بهشت زیبا ! تغییر می دهیمش ، با فعل و انفعالی با دیدن طبیعت در سر جرقه ای خورد سرمای سخت آن سال آن غصه شد وبالی ! یادم نبود ای وای  آن روزهای آرام ! ایوانمان پر از گل ، مشرف به دشتِ شالی یک سال سوز و سرما ، زد زیرِ ریشه هامان  او رفت و بعدِ او من ، مرغِ شکسته بالی حالا گذشته دیگر ، باید که با دل از نو ؛ یک آشیان بسازیم  در قسمتِ شمالی گفتم به دل کمک کن تا باز زندگی را سازیم مثل آنوقت آرام و اعتدالی من را ببخش اگر که آزردمت عزیزم! دیگر نمیکنم  با تو تلخی و جدالی دستی بکش به مویت آبی بزن به رویت باید ببینی امروز  رخ می دهد وصالی ! انگار توی جنگل ، پیچیده شد صدایم دارکوب عاشقانه زد ریتمِ لای لا لا لی طاقی مجلّل از گُل ، الماسِ نقره باران با فرش سبزه ها زد یک رشته اتصالی سُر خورد پایش آهو از ذوق با دویدن افتاد در کنارِ ، گودالِ آبِ چالی  در سایه ی درختان بابونه و اقاقی رو به کلاغ گفتند ای زاغ از چه لالی ؟ پرپر زنان خبر کن هر کس که میشناسی برپا کنید بزمِ ، شادی و قیل و قالی در گوش بید مجنون خم شد صنوبر و گفت: ای لعنتیِ طناز ، ای لُعبتِ لیالی آغوش گیرمت در جشن شراب و بوسه  با عشوه های مستی ، لبریز از جمالی دستت به شانه هایم در چشم مست هم گُم دستان من بیفتد بر گودیِ هِلالی افتاده بود عکسِ رقصِ نسیم و "پونه" در آبِ چشمه ای صاف از شدّت زلالی پُر کردم از زلالِ آن چشمه کوزه ام را  تعبیرِ  زندگی بود این کوزه ی سفالی در لابلای برگِ سرو و صنوبر و بید ! خورشیدِ پولکی هم دارد عجب جلالی پروانه های عاشق ، سنجاقکان زیبا  ببر و پلنگ و آهو ، خرگوش و شیرزالی سنجاب و فیل و روباه ،شاهین و باز و بلبل جمعی شلوغ و رقصان ، به به چه حال و بالی یک آسمانِ آبی با رودهای جاری یک روزِ یادگاری در جنگلِ شمالی با یک غروب زیبا ، پایان رسید آن روز از غصه ها و دوری این سینه بود خالی در مجلس طبیعت با آرزوی سبزی ؛ هر یک فرو نشانده در خاک خود نهالی بستیم عهد و قولی ماندیم بر سرِ آن تا ریشه ای نلرزد از تیشهٔ زوالی ! پیچید خنده هامان در قلبِ جنگل سبزِ یک روز ماندنی شد هر چند هم خیالی قلبم میان سینه ، در گوشِ دل چنین گفت: امروز خواهد آمد با اسبش آن شُوالی در آسمان زدم پُل با "پونه" های وحشی تا عطرشان کشاند او را ، در این حوالی #افسانه_احمدی_پونه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

. چه دخلی دارد به غریبه ها قهر من و تو که آشنای قدیمیِ همیم از گوشت و پوست هم روییده ایم از استخوان هم قد کشیده ایم حالا اگر گاهی سر یک مشکلی از هم برنجیم چیز عجیبی نیست اصولاً بین آدمهای صمیمی بیشتر اختلاف نظر پیش می آید بخاطر توقعاتی که از هم دارند زندگی دوروزه ارزش و اعتبار این را ندارد که آدمها بخواهند با دادن اره و تیشه به ریشه ی هم صدمه بزنند به قول مادر بزرگم کوزه های عسل هم یک وقتی بهم می خورند و می شکنند ولی نه از دلچسب بودن عسل کم می شود نه از قدمت کوزه های تشنه کافیست کمی از دیروزهای کم رنگ به این سردی های پر رنگِ امروزمان بزنیم شاید یادمان بیاید چقدر برای هم عزیز و خواستنی بودیم پای آدمهای فرصت طلب را به این بازار آشفته باز نکنیم که تورِ طمع پهن کنند و از رابطه ی گل آلود ما ماهی بگیرند دنیا دنیای غریبی ست در این وانفسای عجیب داشتن دوستان و آشنایان با اصالت از گنج قارون هم غنی تر است تلخی دلتنگی ها را شیرین نمی کند مگر لبخند آنان که با خاطرات مشترکمان ، سنخیت خاصی دارند همیشه پول و رفاه مالی حال رابطه ها را خوب نمی کند آدمها باید بیشتر به دل هم برسند و بهتر همدیگر را بفهمند

. نوشته‌بود: کاش از تو دختری داشتم شبیه به تو، تا همانطور که پیر شدنِ خودم را می‌بینم، جوان شدنِ تو را هم ببینم... و زیبا بود
. نوشته‌بود: کاش از تو دختری داشتم شبیه به تو، تا همانطور که پیر شدنِ خودم را می‌بینم، جوان شدنِ تو را هم ببینم... و زیبا بود، خیلی زیبا... 😍 شبتون بخیر چون هیچکس نباید بدون شب بخیر بخوابه...❤️

دیگر خوابم نمی آید بیدارم با قصه ای از هزارو یک شب دیگر از غصه در خود فرو می روم سودای تو دارد دل لامذهب، بی تاب تراز رودی برای رسیدن برای حل شدن ، بی تاب عطر مویت  ناچار  موج می شوم  می جنگم با کج خلقی لحظه ها در دیم زار عمرم، غرقم در خیال و یادش این عشق برای من اوست، حساب فاصله ها را از سرنوشت خواهم گرفت ولی آه درسینه مانده و ،دل وامانده و ....چشم پر آب را چه کنم، خلاصه می کنم ...... حکایت سوز دل  مجنون و جام لعل لیلی  و مستی شراب را، پرده ی شب را که کنار می زنم سپیده دمان که سر می زند ، شوق دیدار و تلخی  محجوبانه اش .... اگر چه در سکوت ، اما دیوانه ترم می کند دل خوشم به نوازش آیه های نگاهش که آرام و خواستنی ست ، آه ای قبله گاه راز و نیازم : قسم به تاق دو ابرو یت که بی تو غریب است دلم،...... بیا سمت و سوی دلم، بیا، که با امدنت پنجره ای در قلبم باز و نسیم عشق ات می وزد در تن و جان سجاده ام! بیا که  تویی جان پناهم ، تویی محراب  نیازم، قلم اجرا 👇👇 #لیلا_قدم_یاری (ملودی)

بی تویی در فصل تنهایی تباهم کرده است روشنایی دوری از بخت سیاهم کرده است دائماً در خلوت از یاد تو می بارم که شمع همدلی با اشک ِ سرد بی گناهم کرده است برده است از روی رأفت پی به اعماق دلم هر کسی از راه دلسوزی نگاهم کرده است من همان تنهای ِ مفلوکم که در اعماق شب خنده های غم دچار بغض وآهم کرده است ریشه ام ازهرطرف افتاده در دستان سیل موج توفان سرنگون ازپرتگاهم کرده است می کنم با چشمه ی چشمم خدا را التماس نم نم ِ اشک تضرع داد خواهم کرده است در لبـاس عـافیت خواهم تـو را ای جان من خوابی ازانبوه رویا رو به راهم کرده است #علی_قیصری

مژده ی وصل توام ساخــته بی تاب امشب نیست از شــادیِ دیدار ، مـــرا خواب امشب دورم از خـاک درِ یـار و بــه مـردن ، نــزدیک چون کنم چاره من چیست درین باب امشب #وحشی_بافقی

سوختم در آتش غم کار دنیا را ببین غربت این شاعر شبگردِ تنها را ببین گرچه از جنس بهاری سبز و پویایی ولی لحظه‌ای هم برگریزان دل ما را ببین زل بزن بر من بنوشان بر نگاهم ساغری بعد، در چشمانِ من شوق تماشا را ببین کهکشان چشمهایت را به چشمانم ببخش از درون قاب چشمم رقص دنیا را ببین در شب دلواپسی‌هایم طلوعی تازه کن در گلوگاهِ شبم خورشید فردا را ببین موج طوفانم مرا در ساحلت آرام کن بعد بر روی تنم، لبخندِ دریا را ببین #مجتبی_خوش_زبان

خنده های دلنوازت یاس ایوان منست اخمهای گاه گاهت بغض پنهان منست وای بر حال دلم گر چشم تو ابری شود اشکهای توست اما قطره جان منست َ#حافظ