آوای دوستی❤️
Open in Telegram
کانال ⚜️آوای دوستی⚜️ شعر 🌿🌸دکلمه⚘️🌿🌸نمایش نامه⚘️🌿🌹پست و متن زیبا🌿⚘️🌱🌸موزیک و بیکلام های ناب🌸🌿⚘️🌱
Show more376
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-2330 days
Posts Archive
376
یک بوسه به ما از آن ، لبهات بدهکاری
ای مرگ تو معشوقِ ، این حال گرفتاری
از عشق چه میدانی ، از ما تو چه میخواهی
یک حس ترک خورده ، یا یک تل از آواری ؟
ما پیلهٔ تنهایی از عشق نمی خواهیم
پرواز نمی گیریم از بستر بیماری
سرتاسر این دنیا ، در صد گره از آیا ؛
اما شده و حبسش در ما شده تکراری
ابریم که با طعنه هر لحظه پریشانیم
رعدیم وَ بی باران در غرشِ اجباری
در جسم تب آلودش فریاد کشید آن شمع
پروانه که می سوزد ، خاکستریم انگاری
قلب از تپشش افتاد، ماسیده به رگها خون
ماییم و شب و مرگ و ، این گریه و بیزاری
در حسرت آزادی بر شانه ی خود باریم
چون پیچک خشکیده در سینهٔ دیواری
تن خسته در این راهِ پرخاطره لنگانیم
از حوصله لبریزیم از این غم رگباری
رویا شده شادی ها در بغض گلوگیری
افتاده به دردیم و درگیر خودآزاری
برخیز و در آغوشت آهسته بکش ای مرگ
این نیمهٔ جان ها را بی رنجِ پرستاری
پرپر شدن "پونه" داغی به دل ما کرد
یک بوسه به ما از آن لبهات بدهکاری
376
من خیلی دلم برات تنگ شده...
خودت بیا جواب دل منو بده ؛ سرکش شده دلم حرفای من به گوشش نمیره؛
تو اگه زبون دل منو بلدی بیا آرومش کن؛ بیا جوابشو بده؛ بیا درمون کن این دلتنگیو ؛ داره خفم میکنه.. دو سه شبی میشه اخر شبا بد دلم تنگت میشه؛ هیچ جوره نتونستم اروم بشم؛ رفتم پشت پنجره دیشب ماه چقدر کامل بود خوشبحال آسمون ماهش کنارش بود
اگه آسمون ماهش نداشته باشه زمین تاریکه مگه نه!
حالا فکر کن من ماهم کنارم نیست و هوای دل من ابری شده ولی نمیتونه بباره دلم..
من دلم برات تنگ شده
مثل ماهی شدم توی تنگ بدون آب
مثل یه تیکه یخ تو افتاب شدم
مثل یه کاکتوس تو شهر بادکنک ها
مثل یه آدم کور تو باغ گل ...
دلم برات تنگ شده...
376
چه کردی با دلم؟دیگر به خانه برنمی گردد!
شدم مویی پریشان لای شانه بر نمی گردد
چنان گنجشک ترسویی که از بندی رها گشته؛
بمیرد هم برای آب و دانه بر نمی گردد
کبوتر بچه ی دل را زدی سنگ و شکستی بال
پرید و رفت و دیگر سوی لانه بر نمی گردد
جوانی رفت و طی شد عمر و پیری میزند بر در
به دنبال چه می گردی، زمانه برنمی گردد
قشنگی ها به وقتِ خاصِ خود میچسبد و خوبست
به پای کندهُ خشکی ، جوانه برنمی گردد
سخن را در دهانت مزّه کن آنگه برون آور
که چون تیری رها شد از کمانه،برنمی گردد
گرفتاری که آگاهانه افتاده است در چاهی!
به صد راه درست و صد نشانه بر نمی گردد
دلی را که به صد ناز و نعم دست آمده نشکن
اگر از سینه ات گردد روانه برنمی گردد
برای مرده دل ، رنگین کمان هم رنگِ تاریکی ست
شبش با رقصِ باران و ترانه برنمی گردد
وَ قویی که بدون جفت جانش را به دریا داد
روانِ مرده اش سمتِ کرانه بر نمی گردد
پس از این دشت"پونه"میشود همدرد و همخوابم
چه کردی با دلم ؟ دیگر به خانه بر نمی گردد!
376
وقت تنگ است به یک بوسه مرا دعوت کن
گاهی از عشق بگو با دل من خلوت کن
با دلم راه بیا تا من و تو ما بشویم
وقت تنگ است بیا تا ته دنیا برویم
خنده زیباست بیا خنده به هم هدیه کنیم
شب دراز است بمان تا که به هم تکیه کنیم
کلبه ی ما به دل خوش به جهان می ارزد
پشت من باش ببین پشت جهان می لرزد
آب با عشق بنوشیم کم از می نبود
لذتش کم ز دو صد جامِ پیاپی نبود
ما همانیم که هر روز به دل میکاریم
خوب و بد هرچه بکاریم همان برداریم
از همین روز بیا تا من و تو ما بشویم
زندگی میگذرد حیف که تنها برویم
از همین روز مرا در تبِ آغوش بگیر
عقل را از سر این عاشق مدهوش بگیر
سخن آخرم این است مشو باز عبوس
وقت تنگ است مرا بعدِ همین شعر ببوس
#یحیی_اسلامی
376
استخوانی لای زخم کهنه ام جا مانده است
زخمِناسوری که در زیرِ مداوا مانده است
چون جسد خیره نگاهم سر به سر موجخیال
داغ و دردم نقشِ بر دیوارِ دنیا مانده است
در بیابانِ بلا سرگشتهتر از من کسی؟
دل به صد امیّد در قیدِ بلاها مانده است
با که گویم دردِدل؟تا کی دهم تسکینِ خویش
بر تنِ من بارِ محنت قدِ دنیا مانده است
ازکفِ من رفته صبروطاقت وآرام وخواب
طالع شومی نصیب و قسمت ما مانده است
درمیان کوچه هایِ بینهایت پیچ وخم
صد دهان حیرت از دلتنگیم وا مانده است
در دلِ شیرینِ دنیا حسرتِ فرهاد من
آتشی در سینهی فرهادِ رسوا مانده است
بارالها هر نفس گویی وَبالِ گردنم
این دل تنگم عجب بیکس و تنها مانده است
بس که درد و غصه ها بر خاطرم بنشسته است
بر دلم داغی ز غم چون نقشِ دیبا مانده است
پای بندِ آرزوها گشتهام غرقِ خیال
یادگارِ یاری این شعری که بر جا مانده است
#فرامرز_یاری
376
آنچه گفتی بیشتر دشنام بود اما سپاس
احتیاجی نیست همدردی کنی با ما سپاس
این صدف کی بازمیگردد به دریا؟ هیچوقت
راندی از دنیای خود ما را و یک دنیا سپاس
ما برایت پیلهی ابریشمی بودیم و تو
تا شدی پروانه دور انداختی ما را، سپاس
ای محبّت دیر فهمیدم تو را لایقترند
دشمنانِ قدردان از دوستانِ ناسپاس
ازدحام شهر با تنهاییام کاری نداشت
ای شلوغیهای خلوت، ای خیابانها سپاس
#فاضل_نظری
376
زلالِ نگاهت
لطیف تر از بارانِ اردیبهشت
می نوازد روحِ مرا..
شمیم ات پیچیده در هوا
مثل عطر بهارنارنج در آغوشِ دشت ها؛
نفس می کشم تو را
سبز می شوم زیر سایه ات، با بهار..
همانند رودخانه ای زلال
جاری هستی در من
زندگی با تو معنا می شود..
تویی دلیل لبخندم
می زدایی
غبارِ غم ها را از دلِ تنگِ من..
با تو
تمامِ قلبم پُر است،
از غزلِ دوست داشتن....
✍ #یسنـا_اڪبـری
376
با تو بودن را دوست دارم ...
نہ براے تنهایے ام ،.
نہ براے دلخوشے ام
فقط براے اینڪه سایهات را
روے دلم پهن ڪنے
و زندگے را نفس بہ نفس
با نفسهایت در دلم جریان بدے ...
تا پازل خوشبختے ام را
با نگاههاے عاشقانهات
بہ معنا برسانم ...
#امید_آذر
376
دکلمه
دوستش داری؟
پس هرکجا که تلاش کرد و دیده نشد و سرخورده و اندوهگین شد، تو ببینش به جای تمام دنیا. در هرجمعی که به او بیمحلی شد، تو به او محل بگذار و تو به او اهمیت بده و تو به او گوش کن و تو او را مرکز توجهت قرار بده به جای تمام آدمها. نگذار احساس کند دوستداشتنی نیست! تو وسط هیاهوی آدمها به او لبخند بزن و تو بگو چقدر بینظیر و خارقالعاده و زیباست و تو بهترین احساسات عالم را به قلبش سر ریز کن و برایش جبران تمام دوست داشته نشدنها و نخواستنها و ندیدنها و نداشتنها شو.
دوستش داری؟ نگذار دلش بگیرد و بغضش بگیرد و احساس تنهایی و بیپناهی و اندوه کند!
دوستش داری؟ برایش همه باش و بگذار احساس کند در جهان شلوغ آدمها، هرچیز هم که شد، یکی هست که بیشتر از قبل دوستش دارد. بگذار احساس کند کافیست و دوست داشتنیست و اولویت یکنفر؛ بدون اینکه ذرهای تلاش کند...
آدمها دلشان میخواهد اولویت کسی باشند،
آدمها دلشان میخواهد پایگاه مداوم و ثابتی در قلب و جهان کسی داشتهباشند، جایگاه مستحکمی که به هیچ باد و بورانی نلرزد و بی ثبات نباشد
376
اگر روزی گذشت و فراموشم شد
که بگویم : « صبحت بخیر »
و مثل کودکان
مشغول خط خطی کردن دفتر بودم
از بهت و سکوتم دلگیر نشو
و فکر نکن چیزی میان ما عوض شده است؛
وقتی نمیگویم : « دوستت دارم »
یعنی : بیشتر دوستت دارم ...
376
🌱
بیاییم این را بدانیم که چیزی، ماورای ما نیست،
میفهمیم؟
بدانیم که جهانی، جدا از ما، برای ما نیست،
بدانیم که قدرتی برتر از ادراک ما برای درک کردنِ این جهان برای ما نیست،
بدانیم که خدا، چیزی یا وجودی بیگانه از ما و با ما نیست!
بدانیم که جهانبینیِ ماست اگر کسی یا چیزی را زیبا یا زشت میبینیم،
بدانیم که هیچ چهرهای برتر و مقدستر نیست،
که تنِ انسان به عظمتهای شعورِ انسان نیست!
بیاییم بدانیم
اگر برای درک و دانایی نبود،
بشر برای چه چیزی باید زنده میبود؟
بدانیم که بشر، خواهد مُرد،
که بشر در هرحال و هر شرایط که باشد، گذر خواهد کرد،
بدانیم که هیچ بقایی نمیماند مگر نام و مگر یاد،
و چه زیبا بقاییست، نامی آمیخته در عشق، ماندگار!
بدانیم که اگر ما را کسی دوست میداشت،
عشق در خودش بوده و جاریست
ورنه که ما عشق را در هیاهوی جهان، گم کرده بودیم!
بیاییم بدانیم که حضور داریم تا بدانیم!
#محمدعلی_خشنو
376
در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست:
جان به در برده ز صحراهای وهمآلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرنها و قرنها از آفتاب
پیش چشمم آسمان: دریای گوهربار
از شراب زندگیبخشندهای سرشار
دستها را میگشایم،
میگشایم بیشتر
آسمان را، چون قدح،
در دست میگیرم
وآن زلال ناب را سر میکشم،
سر میکشم،
تا قطرهی آخر...
میشوم از روشنی سیراب.
نور، اینک نور، در رگهای من جاری است
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر میرفت
بانگ بر میداشتم:
ای خفتگان، هنگام بیداری است!
#فریدون_مشیری
376
شعر
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم
وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم
بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی
تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج
چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک
اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم
ما را چو بجویید بر دوست بجویید
کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم
تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم
در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم
چون طبل رحیل آمد و آواز جرسها
ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم
شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه
زهری که همه خلق چشیدند چشیدیم
آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب
چون ماهی بیآب بر این خاک طپیدیم
چون جوی شد این چشم ز بیآبی آن جوی
تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم
چون صبر فرج آمد و بیصبر حرج بود
خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم
376
دکلمه
زیبای من امشب مینویسم تورا
و واژه به واژه میخوانم از تو
برایت مینویسم که من دوستت دارم.
و دیوان به دیوان از تو میسرایم
و همچنان از تو مینویسم و ذوب میشوم
در عطش عشق تو ، و داشتن تو
هر وقت که میخوانم تورا آتش میگیرد جانم
و این یعنی عشق تو ...داشتن تو.
عشق تو بر جانم چه زیبا رخنه کرده است
این را هم بدان برایم مُهم نیست که
شانه هایَت تجسم است و آغوشت خیال
تمام یادت اینجاست کنارم من.
در وسط قلب اشعارم.
نگاهَت ، صدایَت ، خندههایَت ،
همه و همه هستند.
من دیگر از تو و خدا چه میخواهَم.
تو خودت نمیدانی اما دوست داشتنت
برای رفع تمامِ خستگیهای روزانه ام کافیست
فقط تو ای زیبای من لطفاً هر روز
بارها و بارها برایم تکرارش کن.
تکرار کن دوستت دارم را.
دلبر من گیسوانت را آشفته نکن
من که هیچ تمام دنیا عاشقت میشوند
آن موقع من تک و تنها با این جماعت چه کنم
تو خودت نمیدانی اما
دنیا همه شعر است به چشمم
ولی شعری که تکان داد مرا چشم زیبای تو بود.
زیبای من خطِ نستعلیقِ لبانت
منحنی عشقی ست که
مرا در امتداد محور عمودی نگاهت
نیم خیز می کند تا لب بر لبت بسایم
و مستقیم شیرجه بروم بر دریای پرتلاطم
آغوش طوفانی تو
من در اینجا از همین راه دور
هر شب رویای داشتنت را بر تن میکنم
و آرزوهایم را بر بال گیسوانت میبافم
تا تو مرا زیبا ببینی و بدانی
اگر مرهم زخمهایم بشوی
اگر حریر سفید مهرت را برتنم کنی
و اگر دست نوازشی بر پیکر خسته ام بکشی
زیبایی های پنهان در پس روح زخمیم
آشکار خواهند شد
بیا و کنارم بمان تا این جسم خسته با تو
کنار تو جانی دوباره بگیرد
تنها تو کنارم بمان.
زیبای من ای دردت نشسته بر جانم
بیا و تو مرا به آرزوهایم برسان.
و من دنیایت را زیباتر از هر دنیایی
خواهم ساخت.
چشمان زیبای تو ای جان جانانم
آرام ترین عاشقانه های جهان هستند
و تو تنها نقاشیت را پر رنگ تر بکش
نقش زیبای عشق را ، مهرت را
می خواهم که تمام صیادان جهان بدانند
من عاشق رام نشدنی ترین دلبر دنیا شده ام
زیبای من امشب هوس کرده ام سرت را
آرام به بالش نرم بازووانم بچسبانم
و شراب ناب سرخ لبانت را
با ناز و عشوه هایت سر بکشم
و از چاه نازک چانه ات عشق بنوشم
تا مستانه با فتح قله ی بلورینت سر و جان بِشُویَم
آن هم در برکه ی اندام زیبایت
و باز هم برایت مینویسم زیبای من دوستت دارم.
═
376
شعر
سه ابرمرد ایران زمین:
زرتشت، کورش، فردوسی
بر ستیغ افتخارات وطن
می درخشد نام فرمند سه تن
نام زرتشت اولین یکتاپرست
افسری بر تارک این قله است
راستی و مهر و نیکی دین اوست
صلح و انسان باوری آیین اوست
مردمان در چشم او یکسان بدند
چون که آنان جملگی انسان بدند
با سه اصل جاودان و سرمدی
شد نمادی از فروغ ایزدی
بعد از او هم کوروش روشن روان
آن ابرمرد جهان باستان
پرچم آزادگی را برفراشت
او حقوق هر کسی را پاس داشت
مهرورزی کرد با هرکس که بود
پارسی و ماد و لیدی و یهود
لوحه اش بنیان آزادی بود
بذر آزادی برش شادی بود
زان سپس فردوسی آزادمرد
خفتگان را در وطن بیدار کرد
شعرهایش جان ز نو در تن دمید
شور ملی در تن میهن دمید
برد پی بر ریشه ها و بیخ ما
روشنی بخشید بر تاریخ ما
داد با شهنامه ایران را توان
آن توان شد آرمانی جاودان
گرچه بس ایرانی فرزانه نیز
بهر ما هستند پر ارج و عزیز
لیک بیتایند در هر روزگار
آن سه انسان باور ایران تبار
#ناهید_تبریزی
376
🪵 #دکلمه 🪵
بچہ ڪہ بودم ؛
آنقدر از خدا مے ترسیدم ،
ڪہ بعد از هربار شیطنت ، ڪابوس مے دیدم ...
مے ترسیدم بہ آسمان نگاہ ڪنم ...
من حتے ناراحت مے شدم ڪہ مے گفتند خدا همہ جا هست !
با خودم مے گفتم :
"یڪ نفر چطور مے تواند تمام جاهاے دنیا ڪشیڪ بدهد و تا ڪسے ڪارهایِ بدے ڪرد ، او را بردارد ببرد جهنم؟! "
من حتے وقتے مے گفتند ؛ خداپشت و پناهت ، در دلم مے گفتم ڪاش اینطور نباشد ...
مے دانید؟!
چون خدایے ڪہ در ذهنم ساختہ بودند ، مهربان نبود ،
فقط خدایِ آدمهایِ خوب بود و براے منے ڪہ ڪودڪ بودم و شیطنت هایم را هم گناہ مے دیدم ، خدایِ ترسناڪے بود ...
اما من ، ڪودڪم را از خدا نخواهم ترساند ...
بہ او مے گویم "خدا بخشندہ است" ...
اگر خطایے ڪرد مے گویم ؛ خدا بخشیدہ اما من نمے بخشم ،
تا بداند خدا از پدر و مادرش هم مهربان تر است ...
من بہ ڪودڪم خواهم گفت خدا ، خدایِ آدم هاے بد هم هست ، تا با ڪوچڪترین گناهے ، از خوب بودنش نا امید نشود ...
مے گویم خدا همہ جا هست تا ڪمڪش ڪند ، تا اگر در مشڪلے گرفتار شد ، نجاتش دهد ...
من خشم و بے ڪفایتیِ خودم را گردنِ خدا نخواهم انداخت ...
من برایش از جهنم نخواهم گفت ...
اجازہ مے دهم بدونِ ترس از تنبیہ و عقوبت ، خوب باشد ،
و مے دانم ڪہ این خوب بودن ارزش دارد ...
من نمے گذارم خدایِ ڪودڪم خدایِ ترسناڪے باشد ...
ڪاش همہ این را مے فهمیدیم ...
باورڪنید خدا مهربان تر از تصوراتِ ماست !
اگر باور نڪردہ اید ؛
لطفاً در مقابلِ ڪودڪان سڪوت ڪنید ...
خدا
ترسناڪ
نیست !!!!!!!
#مینا_شیراز
376
شعر
نمیدانم چه بد کردم، که نیکم زار میداری؟
تنم رنجور میخواهی، دلم بیمار میداری
ز درد من خبر داری، از اینم دیر میپرسی
به زاری کردنم شادی، از آنم زار میداری
دلم را خسته میداری ز تیر غم، روا باشد
به دست هجر جانم را چرا افگار میداری؟
چه آزاری ز من خود را؟ به آزاری نمیارزم
که باشم؟ خود کیام؟ کز من چنین آزار میداری؟
مرا دشمن چه میداری؟ که نیکت دوست میدارم
مرا چون یار میدانی، چرا اغیار میداری؟
مرا گویی مشو غمگین، که غمخوارت شوم روزی
ندانم آن کنون باری مرا غمخوار میداری
نهی بر جان من منت که خواهم داشت تیمارت
دلم خون شد ز تیمارت، نکو تیمار میداری
دریغا آنکه گهگاهی به دردم یاد میکردی
عزیزم داشتی اول، به آخر خوار میداری
به دردی قانعم از تو، به دشنامی شدم راضی
در این هم یاریام ندهی، چگونه یار میداری؟
درین هم یاریام ندهی، به دشنامی عزیزم کن
به دردی قانعم از تو، چگونه یار میداری؟
به هر رویی که بتوانم من از تو رو نگردانم
اگر بر تخت بنشانی و گر بر دار میداری
به تو هرکس که فخر آرد، نداری عار از او، دانم
عراقی نیک بدنام است، ازآنرو عار میداری .
