آوای دوستی❤️
Open in Telegram
کانال ⚜️آوای دوستی⚜️ شعر 🌿🌸دکلمه⚘️🌿🌸نمایش نامه⚘️🌿🌹پست و متن زیبا🌿⚘️🌱🌸موزیک و بیکلام های ناب🌸🌿⚘️🌱
Show more376
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-2330 days
Posts Archive
376
اَعوذُ مِن همــه ی طعنـه هــای مَسمــومت
و مـِـن تمــامِ کلــک هــایِ فنّــیِ شــومت
و مِـن تمــام نُقوشـی که میکشـی با مَکــر
برای مـن همــه شـب دشمنــانه بر بومــت
اَعـوذُ مِـن بــدی و شــرّ «دوستَـــت دارم»
و خنده هــای به ظاهـر متـین و مغمــومت
و مِن حضــور تو بــا جمله هــای مجنــونی
و آن قیــــافــه ی لیــلا نَمـــای مظلومـت
و در تمـامی وقـتـی که پیـش مَـن هستـی
اَعوذُ مِـن همــه ی فکـرهـــای مـذمـومـت
و مِن هر آنچه که منظور عشوه هایت هست
و مِن نشـانه ی تلــخ و نمــاد و مفهـومــت
و انتـهـای غــزل باز هــم پُـر از احســـاس
اَعوذُ مِن تو جَمیعاً، بـه « عشق معـصومت ! »
#جواد_مزنگی
376
.
گریه داردحال زارم گریه دارد
بی توجانا روزگارم گریه دارد
گرچه می خندم ولی صدغصه دارم
خنده های غصه دارم گریه دارد
فصلهاخاکستری شددرفراقت
سالهای بی بهارم گریه دارد
می شمارم لحظه هاراتابیایی خوب من
این لحظه های بی شمارم گریه دارد
اشتیاق دیدنت افروخت جانم
سوختم درانتظارت انتظارم گریه دارد
باغمت دل بسته پیمان اشکریزان
تابیایی درکنارم گریه دارد
#جمشید_صیامی_لنگرودی
.
376
.
یه متنی خوندم از امیرحسین محمودوند، نوشته بود
"عیبی ندارد؛ با خط من، نامههای دروغین برایش بنویسید.
ببینم با امضای عشق در پایانِ نامه چه خواهید کرد؟"
خواستم بگم همیشه راه درست رو بریم حتی اگه حرف برامون ساختن، حتی اگه خواستن کارمون رو خراب کنن؛ هرجا، چه تو اداره، چه محیط کار، دانشگاه، مدرسه، خانواده، دوستان و...
تهش اونها امضای خدا رو کم میارن.
شبتون بخیر چون هیچکس نباید بدون شب بخیر بخوابه...❤️
376
عشق مـن ناز بکــن تــا بکشــم نازت را
دلبــری کــن کــه بنــازم قـــد طنازت را
بـه غــزل مثنـوی روی تنـت زُل زده ام
کـــه تمـاشا بکنــم بـاغ پـــر از رازت را
بِگشا دکـمه ای از منظـره ی پیــرهنت
بکشان تا به اِرم خواجه ی شیرازت را
می برد باد صبا روسری ات رابه عقب
که مگر شانـه زنــد زلـف غــزلسازت را
مِثل چشمان مسیحا بـه نمایش بگذار
لااقل پــرده ای از حکـمت اعجازت را
سرد گردیده تنم هُـرم تنت را بفرست
تا بگیــرم بـه بغــل گـرمی ِ اهوازت را
مهــــربانـو عسلــم از در رأفــت بنـواز
شاعـــر نــو قلــم ِ قافیــه پـــردازت را
#علی_قیصری
376
🌱
با تو بودن را دوست دارم ...
نہ براے تنهایے ام ،.
نہ براے دلخوشے ام
فقط براے اینڪه سایهات را
روے دلم پهن ڪنے
و زندگے را نفس بہ نفس
با نفسهایت در دلم جریان بدے ...
تا پازل خوشبختے ام را
با نگاههاے عاشقانهات
بہ معنا برسانم ...
376
روشن است از نور رویش دیدهٔ بینای ما
خلوت میخانهٔ عشق است دایم جای ما
آفتابی در ازل خوش سایهای برما فکند
تا ابد روشن بُود این روی مه سیمای ما
ذوق ما داری بیا با ما در این دریا در آ
تا به عین ما نصیبی یابی از دریای ما
در سر ما عشق زلفش دیگ سودا میپزد
بس سری در سر رود گر این بود سودای ما
از لطیفی آن یکی با هر یکی یکتا شده
جان فدای لطف آن یکتای بیهمتای ما
بلبل مستیم و درگلشن نوائی میزنیم
رونقی دیگر گرفت این گلشن از غوغای ما
مجلس عشقست و رندان مست و سیّد در حضور
روضهٔ رضوان بود این جنت المأوای ما
376
صاحبا، عمر عزیز است غنیمت دانش
گوی خیری که توانی ببر از میدانش
چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر
حاصل آن است که دایم نبود دورانش
آن خدای است تعالی، ملک الملک قدیم
که تغیّر نکند ملکت جاویدانش
جای گریهست بر این عمر که چون غنچه گل
پنج روز است بقای دهن خندانش
دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر
که دگر باره به خون در نَبَرد دندانش
مُقبل امروز کند داروی درد دل ریش
که پس از مرگ میسر نشود درمانش
هر که دانه نفشاند به زمستان در خاک
ناامیدی بود از دخل به تابستانش
گر عمارت کنی از بهر نشستن شاید
ور نه از بهر گذشتن مکن آبادانش
دست در دامن مردان زن و اندیشه مدار
هر که با نوح نشیند چه غم از طوفانش
معرفت داری و سرمایهءِ بازرگانی
چه بِه از دولت باقی بده و بستانش
دولتت باد و گر از روی حقیقت پرسی
دولت آن است که محمود بود پایانش
خُوی سَعدیست نصیحت چه کُند گر نکند
مُشک دارد ؛ نتواند که کند پنهانش
#سعدی
#حضرت_شعروموسیقی
376
شعر
دلِ من عاشق تو باشد و دیوانه، که چه
به دلِ پاکِ صدف باشی و دُردانه که چه
تو همه زندگی ام باشی و من در نظرت
تک و تنها مَثَلِ مردمِ بیگانه که چه؟
دور یک شعله بسوزد پروبالم همه شب
جگرم سوخته تر از دلِ پروانه که چه؟
کسی از راه بیاید، نفسش جان به تنت
منِ بیجان، بشوم ساکنِ غمخانه که چه
شبِ چشمانِ خمارت به دلم مانَد و تو
نگهت محو رقیبم، خوشومستانه که چه
تو در آغوش کسی باشی و خوابت ببرد
تنِ من یخ بزند گوشهی ويرانه که چه
چقَدَر تکیه به دیوار زنَد بیکسیام
نشوی بغضِ مرا شانهی مردانه که چه
نه تو فرهاد و نه من طعم خوشِ شیرینم
غزلِ ما بشود قصه و افسانه که چه
#نگار_حسینی
376
دکلمه
قبرستانی سرد و تاریک بود خانه ام...
اینبار مَن در این خانه سکوت میکنم...
دیوارهاى خانهام
بوى سکوت باران گرفتهاند،
و صدای ترکهای زمین
در سرم میچرخد....
اینجا،
سایهای که به من پناه داده،
دستهایش را در خاك شسته است،
تا گذشته را دفن كند....
من به رؤیایم پشت کردم،
و ردّ پاهایم بر گِل مانده،
اما هنوز هوای دستانم
پر است از خاطرات لمس ناگفتهها،
بگویم؟
كه خاكستر كسی در شیار انگشتانم بود
وقتی شعرهای مرده را از روی لبهایم پاک میكردم.
كه هیچگاه راهرفتن روی جادهای پر از شِکاف را ،
به آغوش آسفالت نسپردم....
اینجا، رویایم
به آرامش نمیرسد.
مثل آواز خشدار گنجشکها،
وقتی كه هوای صبح،
پر از نجوای ناتمام است.
- تمام که میشود، زمین را بو کن!
من لابهلای این خاک، چیزی شبیه زندگی دفن كردهام....
«من لابهلای این خاک، چیزی شبیه ریشه دواندهام.
جوانه را نمیبینی؟»
نه، نزدیکتر بیا.
اینجا، زیر همین خزههای خالدار،
یک قطره نور
در انتظار لمس چشمان توست.
زندگی از همین ترکهای کوچک شروع میشود،
از جایی که فکر میکنی پایا است.
صدای نرمِ روییدن را نمیشنوی؟
آرام است، اما پیوسته.
هر شکاف، خانهای برای ریشههاست
و هر قطره، آغازی برای باران.
بیا،
دستت را روی زمین بگذار،
نبض خاک میزند، برای ما، برای تو.
اینجا، همهچیز در حال جوشیدن است،
رگهاى زمین فوارهی امید است
و این شاخهها که به سمت آسمان میروند،
قصهی نور را میدانند.
در این دالان سبز،
هیچکس به گذشته برنمیگردد.
همه در مسیر رویشاند،
مثل بذرهایی که میدانند
رهایی،
در شکستن دیوارهاست.
چشمهایت را باز کن،
ایستادهایم در آغاز یک صبح.
نور به همهچیز خواهد تابید،
حتی به شکافهای فراموششده،
و قلب تو،
اینبار،
برای سبزترین شعر خواهد تپید....
376
شعر
مثل ستون جهان را بر پایهٔ دوامی
حی علی الصلواتی یکریز در قیامی
قرص است قلب عالم وقتی که
تو طبیبی
آیبنه ی جمالی اصلا مه تمامی
موی تو سوز دارد صد زخمه ساز دارد
بر حبل آفرینش تفصیل اعتصامی
همّیّت حضوری ادغام شور و نوری
بر چنگ و نای عالم تشریح اهتمامی
حسن ملیح داری مهتاب بی مداری
شمشیر حضرت جان در ابروی نیامی
با یک نگاه بردی دل از زمام آدم
آسایش مجالی، آرامش سلامی
جام طهور داری صبر صبور داری
تو غایت کمالی عبدِ خدا مرامی فقط
چون کوه با صلابت چون چشمه در لطافت
در حجب و سربزیری ، یک اسوه ی بنامی
مُشکی و می نوازی هر دم مشام جان را
در حلقه های چشمت هم دانه ای و دامی
شیرین و جانفزایی ، زیبا و دلربایی
کلکت شکر فشان و یک لذت مدامی
سمفونی بدیعی ، گویایی و سمیعی
در گوش بتهوون ها یک ناب بی کلامی
چشمِ بلیغ داری ابروی تیغ داری
بر مردمان زخمی، آرامِ التیامی
مهر سحر نشینی ، مقبول و دلنشینی
لب الُّباب عشقی ، ماهِ مهِ صیامی
دست بهار کوته ز آن نخل سبز باور
یک دم برای عالم اقلیم اغتنامی
قدر مسلمی و از ریشه محکمی و
آیینه ی غریب تنهاترین امامی
ما مبتدی ترین ها در مکتب ولا،یت
از ابتدای عالم تو حسن اختتامی
#اکرم_نورانی
376
دکلمه
من و تو با همہ فرق داریم!
من تورو جورے دوست ندارم ڪہ بقیہ همو دوست دارن...
من دلم میخواد دنیارو برات قشنگ ڪنم!
من دلم میخواد تورو عاشق زندگے ڪنم!
یہ جورے ڪہ از بودنت از حضورت از این ڪہ هستے لذت ببری!
صبح ڪہ چشماتو باز میڪنے بگے من همونے ام ڪہ یہ نفر حاضرِ جونشو برام بده
براے خوشحالیم، براے خوشبختیم؛ براے هر چیزے ڪہ من از دنیا میخوام!
غصہ اگہ دارے بگے هے بلند شو بیا دوتایے باهم غصہ بخوریم..
آدم تنها تنها از پس این همہ درد برنمیاد
آدم تنهایے بیشتر دردش میاد..
من تورو اینجورے دوست دارم ڪہ چشمات برق بزنہ از شوق، از ذوق، از فرط دوست داشتن و دوست داشتہ شدن
ارہ من تورو جورو دیگہ اے "دوست دارم"
اصلا عشق بہ شڪل عجیبے آدم رو
امیدوار میڪنه؛
بہ قول غفور ابراهیمی:
" چشمان تو اما
زیبا بود؛
و وقتے نگاهت میڪردم
بین من و مرگ
سال ها فاصلہ میافتاد
خُب راستش تو یہ معجزهاے وسطِ زندگیِ من
نہ نہ بذار یجور دیگہ بگم تومثلِ..
مثلِ یہ چاییِ داغِ خوش رنگِ خوش طعمی،وسط یہ عصرِ سردِ زمستونے دیدے چقد میچسبه؟
آرہ تو دقیقا همون حسِ خوبی،تو زندگے سردِ من،ڪہ با بودنِ تو دچار یہ گرمایِ ابدے شده
تو همونے هستے ڪہ وقتے میبینمش حالم خوب میشه...
همونے هستے ڪہ از دور هوامو داری...
همونے هستے ڪہ حتے وقتے خوب نیستم از رو حرفام و رفتارام میفهمی...
همونے هستے ڪہ بهترین خاطرہ هارو باهاش ساختم...
همونے ڪہ بدترین چیزا رو بهش گفتم و همیشہ تحمل ڪرد..
تو تنها ڪسے هستے ڪہ هیچوقت با هیشڪے عوضت نمیڪنم
اصلا هر چقدرم دور باشے، تو نزدیڪترین آدمے هستے ڪہ منو بلدی:)
خیلے فڪر میڪنم چے بنویسم برات
ڪلے تایپ ڪردم و پاڪ ڪردم
هیچ ڪدوم نمیتونست تو رو وصف ڪنه
فقط میتونم بگم
قلبم میخوادت :)
جانومے تورگی❤️
#به_قلم_بانو_ثمین
376
دکلمه
یک نفر باید باشد که بدون ترس هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت میگندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال میشوی
یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره میدانم ،
اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد
مثلا اگر جایی شنید " نصیحت " بدون درنگ بپرسد نصیحت ؟ ببخشید نصیحت یعنی چه ؟
وقتی تو گفتی فلان طور شد ، نگوید آهان برای من هم شده ببین تو نباید اینطور کنی ، بنظر من فلان کار را بکن
یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک میکشد ،
پوزخند نزند ، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد ، خیلی هم جدی بگیرد ، آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد ،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر میدانند نباشد ،
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود ، گوش بدهد ،
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند ،
راه کار ندهد ، فقط گوش کند ..
یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد ،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است ،
گاهی حرف میزنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است ،
آدم ها گاهی حرف میزنند نه برای اینکه چیزی بشنوند ، نه اینکه کمک بخواهند
حرف میزنند که ویران نشوند
حرف میزنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود میداند چه روزی قرار است بمیرد ، آرام میگیرند .
به قول آن رفیقمان که میگفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...
همین
376
شعر
دلِ من عاشق تو باشد و دیوانه، که چه
به دلِ پاکِ صدف باشی و دُردانه که چه
تو همه زندگی ام باشی و من در نظرت
تک و تنها مَثَلِ مردمِ بیگانه که چه؟
دور یک شعله بسوزد پروبالم همه شب
جگرم سوخته تر از دلِ پروانه که چه؟
کسی از راه بیاید، نفسش جان به تنت
منِ بیجان، بشوم ساکنِ غمخانه که چه
شبِ چشمانِ خمارت به دلم مانَد و تو
نگهت محو رقیبم، خوشومستانه که چه
تو در آغوش کسی باشی و خوابت ببرد
تنِ من یخ بزند گوشهی ويرانه که چه
چقَدَر تکیه به دیوار زنَد بیکسیام
نشوی بغضِ مرا شانهی مردانه که چه
نه تو فرهاد و نه من طعم خوشِ شیرینم
غزلِ ما بشود قصه و افسانه که چه
#نگار_حسینی
376
شعر
آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد!
خنده و گریه ی تواَم به سراغم آمد
آمدی مثل همان سال نبودی دیگر
کی رسیدی گُلِ من؟ کال نبودی دیگر...
آمدی نو شده هرچند کهن تر شده ای
ای فدای قد و بالای تو… زن تر شده ای!
شیطنت رفته و افسونگری آموخته ای
خوانده ای شعر مرا، شاعری آموخته ای
جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود
لانه ی مضطربِ فاخته ای ترسو بود
دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود
زنی آمد که لبِ خنده زنش غمگین بود...
دختری بست به بازوی درختی، تابی!
زن سرازیر شد از سُرسُره ی بیتابی
قلعه ی زخمی در حال فرودی انگار
پُل تن باخته در بستر رودی انگار
گُلِ پژمرده ی ناکامِ قراری شاید
دستِ آشفته ی مستی به قماری شاید
بنشین از منِ بی حوصله شعری بشنو
قدرِ یک لحظه از آن فاصله شعری بشنو
بعدِ تو برگ زمین خورده به طوفان زد و رفت
یک شب از خانه به آغوش خیابان زد و رفت
دل به دریا زد و هی همسفرِ جو ها شد
زنگ بیداری او، دستهی جارو ها شد
آه دیر آمدی ای بغض فروبُرده ی من!
آه دیر آمدی ای اشکِ زمین خورده ی من!
سخت ماندم که عذاب تو زمینم نزند
سینه ام سنگ شود مثل تو، سینم نزند
سخت ماندم که نیایی و خرابم نکنی
قصّه خواندم نزدم پلک که خوابم نکنی
پلّه ها با کف پای تو محبّت نکند
درِ این خانه به این پاشنه عادت نکند
رفتی و دور شدی، این همه دیرم کردی
مو به مو، رو به روی آینه پیرم کردی
گیرم این فاصله را با دو قدم رد بکنیم
آه! با عُمرِ هدر رفته چه باید بکنیم
عشق دورم! فقط آن خاطرهها سهم من است
بسته در ها و همین پنجره ها سهم من است
در همین شعر که گفتم به تو جان خواهم داد
از همان پنجره ها دست تکان خواهم داد…
376
💙عاشقی با تو قشنگ است بیا دل بدهیم
فکر کن ! قافیه تنگ است بیا دل بدهیم
❤️لشکر چشم تو از هر طرفی آمده است
عشق آماده ی جنگ است بیا دل بدهیم
💙شهر احساس مرا بغض فرو ریخته است
سخن از توپ و تفنگ است بیا دل بدهیم
❤️دستهایم که بگیری نفسم می گیرد
بوسه یک جام شرنگ است بیا دل بدهیم
💙موج بر ساحل احساس دلم مد شده است
موج سرشار نهنگ است بیا دل بدهیم
❤️دل به فتوای نگاهت ندهم پس چه کنم
مفتی عشق زرنگ است بیا دل بدهیم
💙شیخ فهمیده که نامحرم عشقیم ولی
شیخ هم رنگ به رنگ است بیا دل بدهیم
❤️تو پرستو تر از آنی که تو رو شعر کنم
تا زمین مایه ی ننگ است بیا دل بدهیم
💙توی شهری که حرام است کبوتر بودن
عاشقی با تو قشنگ است بیا دل بدهیم
376
با خیالت مینشینم نیمه شب در خلوتم
تا ببینم روی ماهت، تشنهی یک فرصتم
داغ دلتنگی نشسته بر دلم از دوری ات
لحظهها را میشمارم، میخکوب ساعتم
کاش بودی رو به رویم ای رفیقِ راه دور
تا که میگفتم برایت مو به مو از غربتم
روز رفتن دفتر شعری سپردی یادگار
شاعری کردن به یادت، گشته اکنون عادتم
در تمام خاطراتم ردپایی از تو هست
با مرور خنده هایت، این چنین بی طاقتم
چون سرابی در کویر از دور، سوسو میزنی
تا بنوشم از نگاهت، تشنه و پر حسرتم
ای که همچون نقش رستم بر دل من حک شدی
درد هر تیشه کشیدن، شد تمام لذتم
جز تو در رویای خود دعوت نکردم دلبری
من هم آیا لحظه ای در خوابهایت دعوتم؟
376
بعــد عمــری آمــدی دیــــدار میــخواهی ز من ؟
یا دلِ غــم دیـــده وُ بیـــمار میــخواهی ز من
بعــد تـو هرگـز کسی حرف دلم نشنــیده است
از زبــان بی زبــان ، گُفــــتار میــخواهـی ز من ؟
بـا نـــگاهــت مُــــهر خامـوشـی زدی آخر به لب
بــی زبــانم کــردی و اظـــهار میــخواهی ز من ؟
من نیـــازُردم دلـــی هـرگــز میــان عمــر خود
کــــز بــــرای رفتــنت آزار میــــخواهی ز من
صــــد بهـــانـه کـــردی و رفتــی پــیِ دلــدادگی
از بــــرای آمـــدن ، اصـــرار میـــخواهی ز من ؟
در خزانِ حس و احساس آمدی دیگر چه سود
جسم سرد و خسته را تب دار میخواهی ز من ؟
از دل یخ بستـــه ی خــود بی خبر هستی مگر
کـه دل داغ و چـو آتـش بـار میـــخواهی زمن
با همــــه نامهـــــربـانــی ها که با من کرده ای
بار دیــــگر آمـــــدی ایثـــار میـــخواهی ز من ؟
خنـــده بــر دیــگر زدی آن روز هـا نامهــــربان
گـریـه روی زانــــوان بسـیار میـخواهی ز من
گفته ام صدها غزل در وصفِ زلف و چشم تو
بیـتِ نا مطلوبـی از اشعــار میــخواهی زمن ؟
بی خبـــر بــودی ز آوای غــم انگیـزی که من .
ســـاز با زلفـت زدم ، ابــــزار میــخواهی ز من
یــاد تــو هر شــب پــرستـــار دل بیـــمار بود
ای پــرستــاری که تــو آثــــار میــخوای ز من
رفتــی و بیــگانه گردیـدی ز من ای بیــوفـا
من که بیگانه شدم ، دلدار میـخواهی ز من ؟
حال ای بیـگانه این را تازه فهمیــدم که تو
قلبــی از جنس ضمیرِ زار میـخواهی ز من
عشق معنایی دگر داشت ز محراب لبت
من نـدانســتم چــرا انـکار میـخواهی ز من
376
آمدی جانم به قربانت ، بمان دیگر نرو
جان به لب آورده هجرانت بمان دیگر نرو
منتظر بودم بیایی یار زیبا روی من
تا گذارم سر به دامانت بمان دیگر نرو
وقت دلتنگی نگاهم کن ، تمنا میکنم
دل شده حیران چشمانت بمان دیگر نرو
دوستت دارم ، بدان رویای من بوسیدن است
از همان لبهای خندانت بمان دیگر نرو
حکم رانی کن ، درون قلب من سلطان تویی
تا ابد هستم به فرمانت بمان دیگر نرو
نازنینم ناز کن هر قدر میخواهی ولی
رحم کن گاهی به خواهانت بمان دیگر نرو
تو شبیه ابر باران زا و من هم چون کویر
تشنه ام ، محتاج بارانت بمان دیگر نرو
پشت هر لبخند من صد غصهی پنهانی است
جان من ، جان عزیزانت بمان دیگر نرو
