علیآت
Open in Telegram
سلام بر غمِ سنگینِ مستدامِ قلم 🪶 _______ INSTA: https://www.instagram.com/aliiaat_ _______ t.me/HarfChatBot?start=308a250a4262 PV: @AliiaatPV☕
Show more2 485
Subscribers
+124 hours
+167 days
+1730 days
Posts Archive
2 485
با دلار دویست و بیست تومان
تو بگو حس خوب یعنی چه؟
یاد خواهی گرفت کم کم که
زندگی توی جوب یعنی چه..
با دلار دویست و بیست تومان
تو بگو عشق و یار یعنی چه؟
به درک عشق؛ ما اگر مردیم
خرج سنگ مزار یعنی چه؟
با دلار دویست و بیست تومان
پدر کارمند یعنی چه؟
خانواده چگونه سیر شود؟
روغن و نان و قند یعنی چه؟
با دلار دویست و بیست تومان
تو بگو چپ و راست یعنی چه؟
گور بابای این سیاستها
تو بگو نان ماست یعنی چه؟
بین جنگ است کشورم اما
دزدی و اختلاس یعنی چه؟
اینکه چوپان به بره رحم نکرد
زده با گرگ لاس یعنی چه؟
ای که بالا نشسته مسئول
من بگم انقراض یعنی چه؟
انگ دشمن که میزنید به ما
تو بگو؛ اعتراض یعنی چه؟
#علیات
2 485
بین این فریادها انگار تنها ماندهام
از خودم از قولهایم هم ببین جا ماندهام
در دلم یک کودکی تنهاست دنبال بغل
مغزم اما مرد جنگی بین اینها ماندهام
در سرم صدها هدف دارم ولی این بار هم
خسته و شرمنده فکر نان فردا ماندهام
مغز میگوید بخند هر بار هی در آینه
شعر را دل مینویسد غرق نجوا ماندهام
من دلم تنگ است تنگ حرفهایش او به من
گفت از یادت ببر من را من وا ماندهام
یک سوالی ذهن من را کرده درگیر خودش
من چگونه بین این غمها روی پا ماندهام؟
#علیات
2 485
پریشانم چو حال دختری کنکوری و خسته
که از تست ملخ، گاو و کبوتر یک ور افتاده
که امسال از دو سال قبل بدتر شد تراز او
دوباره بغض کرده باز فکر شوهر افتاده
پریشانم چو چشمانی که در دیدن کم آورده
کمی که تر شده هی اشک ها بر دفتر افتاده
خودش را سخت باید جلوه میداد او بَرِ مادر
نبیند بغض هایی را که بین حنجر افتاده
و از زخم زبان و آستین و مار میگوید
که رد دوستانش بر کمر با خنجر افتاده
چه حسرت ها به دل دارد چه تصویر غمانگیزی
ز دیوار اتاقش پاره عکس سردر افتاده
که بیش از عکس خود در آینه او نکته و تست
حنیف و حیدری دیده و از بال و پر افتاده
هزاران جمله انگیزشی چسبانده بر میزش
ولی بی روح، تنها، پشت میزش پیکر افتاده
به خود میآید میبیند او که چند ساعت را
به فکر کاش میشدها و رویا ابتر افتاده
در آیینه خودش را باز میبیند و میگرید
بدش میآید از خود با خودش هم او در افتاده
ولی در جنگ های با خودش پیروز خواهد شد
که مو را گوجه کرده آستین بالا تر افتاده
پر از زخم است و با این حال شوق جنگ را دارد
که تصمیمش دوباره دست عشق و باور افتاده
بریده از تمام مردم این شهر و حالا او
نگاه غرق امیدش به سمت داور افتاده
#علیات
2 485
سلام بر آهو خانم، تکه ای از وجودم.
امیدوارم که حالتان خوب باشد.
امشب بسیار با شما حرف زدم و چقدر خودم را بیشتر پیدا کردم.
آنقدر امنید که فکر هایم را بدون لحظه ای تردید برای شما بازگو میکنم. آنقدر درستید که انگار نه انگار بعضی از حرف ها را نباید گفت، اتفاقاً همان حرف ها را به شما میگویم و هر بار با دیدن رفتار شما از انتخابم مطمئن تر میشوم.
راستش را بخواهید آهو خانوم؛ نمیدانم چه شد، کجای راه را درست رفته بودم که به مقصد آغوشتان رسیدم اما مطمئنم که میتوانم در همین مقصد جان به جان آفرین تسلیم کنم و سفیدی دندانم لبخندی را عیان کند و تنها منظورش این باشد که مقصود همیشه همین جان دادن در آغوش امن شما بوده و بس.
فعلا شیشه های مربا با خودتان باز کنید تا ببینیم کدام سنگ ما در تاریکی به سر غول چراغ جادو میخورد که سه آرزوی « پول - پول بیشتر - کمی دیگر پول » ما را برآورده کند که با مادر مزاحم شویم برای احیای سنت پیغمبر.
سر سجاده برای من هم دعا کنید، بگوید همان که خودش میخواهد؛ که از شما بسیار پیش پدر گفتهام..
خلاصه که خیلی سرتان را درد نیاورم، برایم همیشگی هستید مانند جنگ برای خاورمیانه و دلچسب مانند سیگار بعد از قهوه.
راستی هنگام راه رفتن خیلی مراقب باشید، قلبی که در دستانتان هست از قبل ترک مَرَک بسیار دارد.
جایمان در دلتان مستدام، دوستدار شما، علیآت.
2 485
یار با جان برابرم هم رفت
وسط جنگ سنگرم هم رفت
پادشاهی بدون تاج شدم
امشب آن تاج بر سرم هم رفت
او که از هرکه ماندنیتر بود
رفت و این دفعه باورم هم رفت
لنگ یک جرعه دیگرم اما
ساقیام رفت ساغرم هم رفت
چاییام سرد شد نفهمیدم
پِیِ سوتی، سماورم هم رفت
بعد او باد برگ برگم کرد
سیمی دور دفترم هم رفت
قصه جدی شد آن زمانی که
پیش چشمم برادرم هم رفت
بازی آخرم نبود اما
ورق آس آخرم هم رفت
مثل تنهاترین صَفی بودم
وسط قصه یاورم هم رفت
علی و چاه و درد تنهایی
چه کنم؟ مالکْ اشترم هم رفت
#علیات 1405/06/01
2 485
منم و حسرت یک خواب، به دور از فکرت
جاده عشق تباهیست تهش، من عبرت
خستهام از تو و از شعر و قلمها و غمت
تو به من شر نرسان عشق، نخواهم خیرت
#علیات
2 485
شوشی در دل من باز قدم میکوبد
مشت بر سینه دنیای عدم میکوبد
بعد هر بازدمی باز دمی با فریاد
مُهر بر مهلکه خانه دم میکوبد
بر در عشق بکوبید که وا خواهد شد
او که عاشق شده کی کوبهٌ کم میکوبد؟
قاضی عقل است و دل مجرم مهرت بانو
حکمِ محکوم قصاص است حَکَم میکوبد
مجرمِ عشق که محبوس دو زانوی خود است
چشم تو خال به بازو و به غم میکوبد
چشم عثمانیتان قلب چو تبریز مرا
برهمش ریخت چونان زلزله بم میکوبد
«در بلندای تپش های دل خسته من
تو همان باش که بر قله علم میکوبد»
#علیات
2 485
من گم شدهام بین هزاران اگر اما
این کیست در آیینه چه بی باور و معنا
ای وای کجا گرگ شدم گم شده روحم
ای وای غریب است چه این قربت دنیا
دنبال حقیقت نشتابید دروغم
بر روی نقابم زدهام پوشیه اینجا
تنها پی سر تر شدن از مردم شهرم
بی معنی و بی آرزو و مقصد و رویا
ترسم شده بود اینکه چو مردم بشوم من
بد تر شدهام، پیش خودم من شده رسوا
کو آن پسرک که به کلامی سر سجده
میبرد غم خویش فقط محضر بابا
دور و بر خود کرده پر از مردم حالا
تنها شده تنها شده تنها شده تنها
#علیات
2 485
من شوق زندگی را، از میوه نگاهت
چیدم برای بغضم، در فکر روی ماهت
من شوق زندگی را، از تو گرفتم هرچند
سهم رقیب میشد، آغوشِ جان پناهت
من جای خالیات را، هی شمع میگذارم
میسوزم از فراقت، پروانهام تباهت
من بی تو کودکم که، در ازدحام باراز
گم کرده مادرش را، گم گشتهام به راهت
چون عشق رنج بود و آنقدر عاشق هستم
دارم به رنج من بیش، از مادرم شباهت
من ماندهام و داغت، هستم به این غم عادت
این یادگار از توست، خوش درد گاه گاهت..
#علیات
2 485
«ای آنکه مرا بردهای از یاد کجایی»
ویرانهام ای خانهات آباد کجایی
چون موی رهای تو به دستان خیالم
دادی تو مرا باز که بر باد کجایی
بالشت گرفتم به دهان دل تنگم
تا هی نزند داد و فریاد کجایی
این دل که رها بود به دامان غم افتاد
تنهاست به حبس تنت آزاد کجایی
بر هر طرف دل شده حک داغ فراغت
دل تنگ شده در همه ابعاد کجایی
برگرد و بیا بی تو دگر تاب ندارم
برگرد و بیا دخت پریزاد کجایی
#علیات
2 485
همان شبی که بد غرور یک نفر تمام شد
میان قلب من حضور یک نفر تمام شد
که دیگر عاشقانه های من غزل نمیشود
به سطح دفترم سطور یک نفر تمام شد
بزن که درد زخم قلبیام رَوَد زِ خاطرم
بزن زمانه چونکه زور یک نفر تمام شد
مرور میکنم که شب به شب چقدر مردهام
پر از نمردنم مرور یک نفر تمام شد
به تب که میدهد دلم رضا ولی به مرگ چه
که طاقت دل صبور یک نفر تمام شد
میان ظلمتم پیِ وجود نور در خودم
نه غرق غم شوَم که نور یک نفر تمام شد
هرآنچه شد فریب قلب را دگر نمیخورم
دوباره عشق؟ نه قصور یک نفر تمام شد
#علیات
2 485
به بغض افتادهام چشم ترم سمت تو میآید
ببین انگشت لرزانْ مضطرم سمت تو میآید
قلم را راضیاش کردم نگوید از تو این دفعه
قلم راضی شده هی دفترم سمت تو میآید
تمام عمر بودم سر به زیر شرم میکردم
تو را دیدم و حالا هی سرم سمت تو میآید
نگو از عشق میترسی مرا عاشق ندیدی تو
منِ عاشق تمام باورم سمت تو میآید
اگر دعوا بیفتد بین ما روزی بَرِ قاضی
چنان گویم که حتی مادرم سمت تو میآید
به ساز تار موی تو تمدنها به رقص آمد
بزن تار و بدان که کشورم سمت تو میآید
میان جنگ حب و دین بدان حب است دین من
بخوان من را که تنها لشکرم سمت تو میآید
که بعد از مرگ من بانو سر قبرم نترسی تو
به جسمم یاد دادم پیکرم سمت تو میآید
بزن بکشن مرا آتش بزن اما بدان این را
اگر بادی وَزد خاکسترم سمت تو میآید
#علیات
2 485
بی مروت در جوانی ذوق من را کور کردی
عاشقت بودم روانی، ذوق من را کور کردی
گفته بودم روح من روح لطیفی هست هستی؟
گفته بودی مهربانی، ذوق من را کور کردی
با سیاست بودی و من ساده بودم، ساده اما
با دروغ و با تبانی ذوق من را کور کردی
گفته بودم آبی روشن منم چون آسمانم
مشکیام کردی و آنی ذوق من را کور کردی
کمکم از ذوقم گرفتی، تیره کردی روح من را
گرم بودم پلکانی ذوق من را کور کردی
ماه میبینم میوفتم یاد حرفت گفته بودی
ماه من در آسمانی، ذوق من را کور کردی
گفته بودی من مگر بی تو توان دارم بمانم؟
تا که دیدی میتوانی، ذوق من را کور کردی
من همان پر حاشیه پر حرفِ بین جمع بودم
رفتهام در بایگانی، ذوق من را کور کردی
باز میخندم به قول تا ابد میمانم تو
مثل این داری تو فانی ذوق من را کور کردی
با هزاران ذوق من دنبال طعم عشق بودم
مثل یک لیمو اَمانی ذوق من را کور کردی..
#علیات
2 485
عشقتان بانو مرا هل داده تا دلمردگی
مرد را از پا میاندازی چو سرماخوردگی..
#علیات ابد در پیش دارم..
2 485
عشقتان بانو مرا هل داده تا دلمردگی
مرد را از پا میاندازی چو سرماخوردگی..
#علیات ابد در پیش دارم..
2 485
بی تو همه جان من به رنج است بیا
بر اَبروی من خَم و شِکنج است بیا
دیروز نیامدی به قربان سرت
امروز که پنجِ پنجِ پنج است بیا..
#علیات
2 485
قصه از چشم آهویی نم شد
عشق وارد نبود، کمکم شد
تا نگاهش به سمت عرش افتاد
خود شیطان به ساحتس خم شد
با نگاهش جهان سپر انداخت
عامل صلح بین عالم شد
تا که ماتش شدم و ماتم شد
قلب من مات و عقل ماتم شد
قول دادم که عاشقش نشوم
با نگاهش هوا کمی دم شد
دست من نیست، تازه فهمیدم
که چرا عشق راز آدم شد
این که از چشم عشق میگیرند
بر نگاه دلم مسلم شد
غزل اینبار وصف چشمش بود
غزل این بار هم تهش غم شد
آهویی شیر را به بازی داد
قصه چشم ها چه مبهم شد
گفتی آخر به عشق میبازم
بله انگار این چنین هم شد..
#علیات
