en
Feedback
تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

Open in Telegram

«زن، زندگی، آزادی برای همیشه.» @itscaim :ناشناس و باقی چیز‌ها

Show more
407
Subscribers
-424 hours
-77 days
-1530 days
Posts Archive
ری‌اکشن باز کردم، نمی‌دونم چی بشه. یکم کبوتر می‌فرستین؟

تابستونه اما مدام احساس سرما می‌کنم. انگار که بخشی از من توی یکی از شب‌های دی کنجی زانو به بغل کشیده باشه و بلرزه. چند وقت پیش یکی از مفهومی حرف می‌زد به اسم «گذشتن و رفتن پیوسته» انگار که توی این چند ماه مجبور شده باشیم با سرعت از کنار مکان‌ها و موقعیت‌هایی بگذریم که فکر می‌کردیم به آن‌ها برمی‌گردیم و ادامشون می‌دیم، اما هیچوقت بازگشتی در کار نبود و اون‌ها همون‌طور ناتمام یخ زدن و متوقف شدن. به پشت سرم که نگاه می‌کنن گذشتنی رو می‌بینم که به هیچ وجه نباید پیوسته می‌بود چرا که از کنار چیزهایی عبور کردم که لایق ایستادن و نگاه کردن طولانی بودن.‌ با ظرافت و عمقی که اون لحظه نمی‌تونستم در نظر بگیرم، اما برای سپری شدن بهش نیاز داشتن. نمی‌دونم توی مسیری که به جلو هل داده شدم، هر قدم چه‌چیز‌هایی رو جا گذاشتم، اما جایی که الان وایسادم، بهم احساس Le mal du pays می‌ده و راه‌های جدیدی که نمی‌دونم قراره منو تا چقدر دور ببرن.

موقع شنیدن یکی از صفحه‌های پیانو، تسوکورو پی برد که آن را بارها شنیده است. اما نه نام آهنگ را می‌‌دانست و نه نام سازنده‌اش را. قطعه‌ی آرام غم‌انگیزی بود که جان‌مایه‌ی خاطره‌انگیزش با نت‌های واحد نواخته می‌شد و بعد به رشته‌ای واریاسیون آرام‌بخش بسط می‌یافت. تسوکورو از کتاب سر برداشت و مشخصات آهنگ را از هایدا پرسید. «فرانتس لیست. Le mal du paya. از سوئیت‌های سال‌های غربت است.»

Ala7 - گل گلدون من.mp33.34 MB

تازگی‌ها شوق‌های کوچیک رو با نخی متصل به غم پیدا می‌کنم؛ که وقتی ردش رو می‌گیرم، فرو می‌رم توی تاریکی و یه دنیا زمستون. خوبه که آدم شوق‌های کوچیک یا غم‌های بزرگ نداشته باشه؛ چون همیشه وصلن و وقتی مرگ کوچه به کوچه می‌گرده، نمی‌شه بین راه زندگی پیدا کرد. افکار بد رو کنار می‌زنم. خودم رو جمع می‌کنم. توی خاک خون‌خورده نهال می‌کارم و چشم به جوونه‌ای می‌دوزم که هیچوقت میل روییدن نداشته...

امروز که ماهی سیاه کوچولو رو می‌خوندم، ذهنم مدام پرتم می‌کرد به زمستونی که گذشت. به رها و هزاران هزار آدم دیگه که یه‌روز قصد سفر کردن، دلباخته‌ی دریا بودن و بیشتر از هرکسی رنگ و بوی زندگی رو به تن داشتن. خودم رو اما آخرای داستان پیدا کردم؛ توی تاریکی دل مرغ ماهی‌خوار. ماهی ریزه رو با تمام وجود لمس کردم، وقتی پرت شد به دریا و هرچی که منتظر شد، دیگه از ماهی سیاه کوچولو خبری نبود. وقتی باید به جای ماهی سیاه کوچولو هم زندگی می‌کرد و نفس می‌کشید، اما دیدش تار بود با اشک و زندگی توی دل مرغ ماهیخوار، کدرش کرده بود.