en
Feedback
مجله‌ی ادبی آبان

مجله‌ی ادبی آبان

Open in Telegram

چای دارچین و تارت سیب و قصه🍂 . 🔻لینک ورود به‌ اینستاگرام : https://instagram.com/abanmag.ir https://instagram.com/mahshadsd ارتباط با ما :👇🏻 @abaanmag_admin @mahshadsd

Show more
1 677
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
بر هر چه همی‌ لرزی، می‌دان که همان ارزی زین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد
مولانا
@abaanmag 🍂

بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همینطور ذهنم را.
عامه‌پسند/ چارلز بوکفسکی
@abaanmag 🍂

همیشه فکر می‌کنم گذر عمر برای نسل ما یک جور دیگر است. اینکه از هایلایت‌های زندگی چندتا عکس چاپ شده توی آلبوم چسبانده باشی با پس‌زمینه‌ی جنگل‌های شمال یا سفره‌ی هفت‌سین خیلی تفا‌وت دارد با نسلی که تعداد عکس‌ها و فیلم‌هایشان از روزهای زندگی‌شان بیشتر است. تجربه‌ی پیر شدن برای نسلی که فیلم به دنیا آمدنش در اتاق عمل را با کیفیت فول‌اچ‌دی دیده‌است و از چهار دست‌وپا رفتنش تا اولین دندانی که درآورده هزارتا عکس شبیه به هم موجود است تجربه‌ی غریب‌تری باید باشد. نسل‌های قبل‌ کجا عکس از سِرُم توی دست‌شان با زاویه‌ی سقف بیمارستان داشته‌اند. هرچه از گذشته‌ مانده برایشان تلاش مذبوحانه‌ی حافظه‌ بوده برای ساختن چندتا تصویر ذهنی مبهم. مادرم همیشه وقتی دارم فیلم‌های قدیمی را نگاه می‌کنم ازم می‌پرسد که چه حسی دارد دیدن تصویری از خود آدم وقتی یک نوزاد نیم وجبی است. بهش گفته‌ام که هیچ احساسی ندارد! حتی برای منی که استاد احساساتی شدن و آبغوره گرفتنم هم هیچ چیز عجیبی ندارد. نسل ما انگار هرروزش روزِ محشر است. نیازی نیست کسی عمر رفته را از روز اول تا انتها برایمان روی پرده بیندازد. ما هرروزمان را هزاران بار دیده‌ایم. اولین‌ها و اخرین‌هایمان را از همه‌ی زوایا ثبت کرده‌ایم. هربار این گوشیِ لاکردار لحظه‌های رفته را به یک بهانه‌ای آلبوم می‌کند و فرو می‌کند توی چشم‌مان. احتمالا برای ما روز محشر یک شکل دیگری باید باشد. شاید توی آن سلفی‌ها و عکس‌های آینه‌ای و حتی آن‌ها که دسته‌جمعی گرفته‌ایم یک چیزی است که الان هرچقدر هم نگاهشان می‌کنیم حالیمان نمی‌شود. باید آن‌ روز بیاید و توی آن همه تصویر یک چیز دیگری ببینیم تا آه‌هایمان بلند شود و آن روز را بکند یوم‌الحسرت. شاید یک‌ برقی توی چشم‌هایمان را نشان‌مان دهند که هرچه پیش رفته‌ایم غیبش زده است. یا دقیقا همان لحظه‌هایی را پیش چشم‌هایمان بیاورند که از ریسایکل‌بین گوشی هم پاکشان کرده‌ایم، شاید اصلا آن روز روز دیدن آنچه از سرگذرانده‌ایم نباشد. شاید روز دیدن آنچه بر سر خودمان آورده‌ایم است. از آن چیزها که آلبوم هیچ گوشی هوشمندی نمی‌تواند نشان‌مان دهد. جوانه‌‌ی سبز و زنده‌ای که به مرور زیر پای کفش‌ عابران می‌افتد، لگد می‌شود، جان می‌کند و تبدیل به قسمتی ناپیدا از آسفالت‌های خیابان می‌شود را کدام لنز ماکرویی میتواند ثبت کند. حالا گیرم هزار سال دیگر هم بگذرد و نسل‌های جدیدتری بیایند. #مهشادصدرعاملی @abaanmag 🍂

به یاد دوشنبه شب‌ها… @abaanmag 🍂

پاییز امسال برای من شروع مواجهه‌ی جدی و بی‌رودر بایستی‌ام با جهان بزرگسالی بود. آدم بزرگ شدن همانطور که شنیده بودم نفس‌گیر، خشک، رسمی، آبکی و پراز ترس‌های غیرمنتظره بود. با این حال زورم را زدم که ورژن من آلوده به این کلیشه‌ها نشود. نشستمو آن لایه‌های زخیم را که بزرگ شدن روی شخصیت همیشگی‌ام انداخته بود یکی یکی کنار زدم. برداشتن حجاب ها درد دارد و من هم درد کشیدم. از اشک ریختن موقع کنار زدنشان نترسیدم. گذاشتم بزرگسالی یک گوشه بایستد تا خودِ واقعی‌ام را پیدا کنم. کمی دورتر از جایی که همیشه می‌دیدمش. کمی ترسیده‌تر، کمی رنجیده‌تر. با این حال خودِ خودم بودم. همان دختر هفت‌ساله با فرم مدرسه‌ توی حیاط دبستان ندای اسلام. همان دختر کوچکی که از فیلم‌گرفتن مادرش معذب شده‌بود و بغض کلاس اولی شدن داشت خفه‌اش می‌کرد. نشستم کنارش. مثل مادری که شب قبل از خواب، اولین روز مدرسه را برای کودکش تجسم می‌کند تا فردا اضطراب کمتری را تجربه کند برایش جهان بزرگسالی را ترسیم کردم. مرزهای بین قلب و عقل را نشانش دادم و تصمیم‌های مهمی که باید با هرکدامشان بگیرد. اجازه دادم گره‌ی بغضش را باز کند و ترس‌هایش را با هق هق بیرون بریزد. بغلش کردم. سفت و سخت. هیچ کس را جز من نداشت. آرام که شد از کنارش بلند شدم. نفس عمیق کشیدم و بهش گفتم که حواسم به همه چیز هست. بهش گفتم که از این مرحله هم، مثل همه‌ی اول مهرهای ترسناک و دلهره‌آور عبور می‌کنم و دوباره به او می‌رسم. با چند زخم روی بدنم شاید. اما باز هم برمی‌گردم. دوباره لایه‌های سنگین و سیاه را کنار میزنم و پیدایش می‌کنم. بهش گفتم که منتظرم بماند. /پاییز ۱۴۰۳ #مهشادصدرعاملی @abaanmag 🍂

سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش جیبشان را پر عادت کردیم.
سهراب سپهری
@abaanmag 🍂

گر به تو افتدم نظر چهره‌به‌چهره روبرو شرح دهم غم تو را نکته‌به‌نکته مو‌به‌مو @abaanmag 🍂

ما بیشتر در تخیل رنج می‌بریم تا در واقعیت.
سنکا
@abaanmag 🍂

Artwork by David Hockney 🎨 @abaanmag 🍂
Artwork by David Hockney 🎨 @abaanmag 🍂

خداروشکر برای درخت‌ها، برای آفتاب پاییز، برای میوه‌های نوبرونه، برای پاجوش‌های جدید زاموفیلیا، برای گلچین آهنگ‌های شاد قدیمی، برای کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌های دنج، برای انگشتام وقتی تایپ می‌کنن، برای دست‌هام وقتی بغل می‌کنن، برای پاهام وقتی ساعت‌ها پیاده‌روی می‌کنن، برای نفس‌های عمیقی که در طول روز می‌کشم، برای نوشیدنی‌های گرم وقتی خیلی سرده، برای ترکیب برنده‌ی نون تست کره‌بادوم‌زمینی و موز، برای لباس‌های نخی موقع خوابیدن، برای آب گرم موقع دوش گرفتن، برای خنده‌های از ته دلم، برای گریه‌های بلند بلندم، برای آدم‌ها وقتی کنارم بودن، برای آدم‌ها وقتی تنهام گذاشتن، برای چیزهایی که به دست اوردم، برای چیزهایی که از دست دادم، برای نماز، برای نماز، برای نماز؛ که اگه روزی سه‌بار تکرار نمی‌شد قرار بود خودمو وسط این همه شلوغی و نسیان چجوری پیدا کنم. خداروشکر برای یک چیز که همه چیزه. خداروشکر برای این لحظه. برای زندگی با همه‌ی شور و شوق و رنج و صبرش. برای بیست‌و هشت‌سال زنده بودنم. که اگه همه‌ی دستاوردم فقط همین «عشق» باشه، راضیم از خودم♥️✨ . #تولدم #مهشادصدرعاملی @abaanmag 🍂

از اون آهنگ‌ها که فقط توی کافه‌های دنج پلی میشه… @abaanmag 🍂

از خیلی چیزها دیگه نمی‌ترسم. مثلا دیگه از تاریک شدن خونه وقتی غروب میشه نمی‌ترسم. خیلی وقت‌ها توی همون تاریکی میشینمو می‌بینم که هیچم دلم نگرفت. از اینکه به یه نفر با صدای بلند بگم دارم گند میزنم هم دیگه نمی‌ترسم. از فراموش کردن چیزها؛ توی اعتراف به این که برای خودم استادی شدم. از اینکه یه کلمه‌ رو اشتباه تلفظ کنم یا غلط املایی داشته باشم هم دیگه نمی‌ترسم. چیزی که قبلا باعث میشد از درون مچاله بشم و حالا مثل گزارشگرهای صداسیما با یه لبخند به خودم میگم :«چیزی از ارزش‌های تو کم نشد!» یه روز از یه ترس خیلی بزرگ‌تر هم گذشتم. با صدای بلند گفتم که برای آدم‌هایی که از دست دادم دلتنگم. یکمم اشکم دراومد. اما بعدش…انگار واقعا از روی یه دره‌ی عمیق پریده بودم. دیگه چی!؟ اینروزها همش فکر میکنم دیگه از چیا می‌ترسم و دلم پر میکشه که با سر شیرجه بزنم توش. فکر می‌کنم اگه همیشه همه چیو درست بگم، اگه از هیچی نترسم و اگه هیچ‌وقت دلتنگ نشم، آدم کاملی میشم؟ نه، فکر کنم همیشه یه چیزی توی وجودم هست که کامل نیست. یه قطعه‌‌ی پازل که لحظه‌ی آخر می‌فهمی گم شده. روحم همیشه دنبال اون یه قطعه است. آخرش باید یه گوشه‌ی رینگ گیرش بندازمو از توی چشم‌هاش بفهمم که قطعه‌ی گم شده‌اش هنوزم اونه. تنها قطعه‌ای که باعث میشه با وجود همه‌ی ترس‌هام، همه‌ی اشتباه‌ها و فراموشکاری‌هام، همه‌ی دلتنگی‌های روی دوشم بازم احساس کنم که کاملم. فرقی نمی‌کنه چند سالم شده و چیا عوض شده؛ همیشه مطمئنم وقتی از روح سرگردونم بپرسم که چی قراره آروم و کاملش کنه، جوابش تویی. . #مهشادصدرعاملی @abaanmag 🍂

چون پاییزه 🍂🥮 @abaanmag
چون پاییزه 🍂🥮 @abaanmag

یک چیزی توی هوا بود که همه می‌فهمیدندش. شکل وقتی که زمستان خلاص می‌شود و بهار می‌آید، طوری که درخت‌ها و علف‌ها فصل را می‌فهمند، طوری که حیوان‌ها هوا را بو می‌کشند و مست می‌شوند. یا آنطور که پاییز می‌آید؛ یک روز از خانه بیرون می‌روی و می‌بینی درخت‌ها زرد شده‌اند و فردایش لخت. همه می‌خواستند بروند. چیزی عوض نشده‌بود، اما همه می‌خواستند بروند. معلوم هم نبود و خودشان هم نمی‌دانستند کجا، اما می‌خواستند بروند… از خاطر جنگ یا ترس جان نبود. نه، یک چیز دیگری بود. زندگی بود، خودِ زندگی.
داستان خانه/ عباس عظیمی
@abaanmag 🍂

ترا به این تن چه تعلّق است؟ تو قایمی بی این، و هماره بی اینی؛ اگر شب است پروای تن نداری و اگر روز است مشغولی به کارها، هرگز با تن نیستی، اکنون چه می‌لرزی برین تن؟ چون یک ساعت با وی نیستی، جایهای دیگری، تو کجا و تن کجا!؟ این تن مغلطه‌ای عظیم است، پندارد که او مُرد او نیز مُرد. هی، تو چه تعلّق داری به تن؟ این چشم‌بندی عظیم است. ساحرانِ فرعون چون ذره‌ای واقف شدند تن را فدا کردند. خود را دیدند که قایم‌اند بی‌این تن، و تن به ایشان هیچ تعلّق ندارد و همچنین ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند، از تن و بود و نابودِ او فارغ شدند.
فیه‌مافیه/ مولانا
@abaanmag 🍂  

صُبـح ‌بخیر ☀️ @abaanmag 🍂
صُبـح ‌بخیر ☀️ @abaanmag 🍂

هر جا که قفل بزرگ نهند دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمین هست و اینکه هر جا حجاب بزرگ، گوهر بهتر. چنانک مار بر سر گنج است. تو زشتی مار را مبین نفایس گنج را ببین.
فیه ما فیه/ مولانا
@abaanmag 🍂

در انتهای شب… @abaanmag 🍂

اگر نظر مخالف شما را عصبانی می‌کند، نشان آن است که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل خوبی برای آنچه فکر می‌کنید درست است ندارید. اگر کسی اصرار کند که جمع دو با دو برابر پنج است یا ایسلند روی خط استوا قرار دارد شما بیشتر احساس دلسوزی می‌کنید تا خشم؛ مگر این‌که آنقدر کم از حساب و جغرافی بدانید که نظر او عقیده‌ی شما را به لرزه درآورد!
برتراند راسل
@abaanmag 🍂