فرماندهی نعنا (rest)
Open in Telegram
456
Subscribers
No data24 hours
-147 days
-5330 days
Posts Archive
Repost from N/a
نمــیتونم ٻذارمــت ڪنـاݛ سخـت تریـــنـ دݛاگـ ➖ 🔝`
من آرامم.
ناراحت نباش چیزی نیست، اینها فقط اشک است، خشک میشود.
داستایوفسکی, شبهای روشن
این پست یکی از عزیزترینای اینجاست.
دوسش داشته باشید شاپرکا
عذر میخوام یه مدت شاید بخاطر شرایطی که توی ریل برام بوجود اومده نتونم خیلی کنارتون باشم ولی بعدا حتما جبرانش میکنم. ممنون از کسایی که تو جمعمون موندن و اینجارو با تمام نقص هاش دوست دارن؛ بمونید برام آبیا
+ یعنی... الان میتونم هیونگ صدات کنم؟ - نمیدونم... اگه اینو میخوای، آره میتونی + مهم نیست من چی میخوام، مهم اینه دوست داری اینطور صدا زده بشی و هیونگ کسی باشی یا نه. - چرا انقدر سختش میکنی بچه.. اگه اون شخص تو باشی آره... دوست دارم ولی نگه داری از من راحت نیست + هوم... چرا هیونگ؟ - بدنم و روحم پر از زخمه + جاشونو نشونم بده ردشو میبوسم عزیزکرده - وجودم تاریک شده و دنیام خاکستری + بزار خورشیدت شم و به زندگیت رنگ ببخشم شیرینم - دوست داشتن رو از یاد بردم + مشکلی نیست، باهم یاد میگیریم فرمانده - ممکنه باعث ناراحتیت بشم. + ناراحتی با تورو ترجیح میدم به خوشحالی کنار بقیه، شیشهی عمرم - آسمون چشمات کدر تر از همیشه شده کوک... چطور میخوای بهم کمک کنی؟ + پس درمانم شو هیونگ... درمانم شو!
+ یعنی... الان میتونم هیونگ صدات کنم؟
- نمیدونم... اگه اینو میخوای، آره میتونی
+ مهم نیست من چی میخوام، مهم اینه دوست داری اینطور صدا زده بشی و هیونگ کسی باشی یا نه.
- چرا انقدر سختش میکنی بچه.. اگه اون شخص تو باشی آره... دوست دارم ولی نگه داری از من راحت نیست
+ هوم... چرا هیونگ؟
- بدنم ک روحم پر از زخمه
+ جاشونو نشونم بده ردشو میبوسم عزیزکرده
- وجودم تاریک شده و دنیام خاکستری
+ بزار خورشیدت شم و به زندگیت رنگ ببخشم شیرینم
- دوست داشتن رو از یاد بردم
+ مشکلی نیست، باهم یاد میگیریم فرمانده
- ممکنه باعث ناراحتیت بشم.
+ ناراحتی با تورو ترجیح میدم به خوشحالی کنار بقیه، شیشهی عمرم
- آسمون چشمات کدر تر از همیشه شده کوک... چطور میخوای بهم کمک کنی؟
+ پس درمانم شو هیونگ... درمانم شو!
Repost from 𝖶𝗁𝗂𝗌𝗄ꤕ𝗒 (closed)
+1
𝓛𝗅ᦅᦅ𝗄 𝖺𝗍 𝗆ꫀ, 𝗌t̶i̶c̶𝗄 𝗈𝗎𝗍 𝗒꤀𝗎𝗋 𝗍ᦅ𝗇𝗀𝗎𝖾,
𝗇𝖽 𝖨'𝗅𝗅 𝗅𝖾𝗍 𝗒ᦅ𝗎 𝗍𝗈𝗎𝖼𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝚮𝖾𝖺𝗏𝑒𝗇
𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗆𝗒 𝖿𝖾𝖾𝗍 . ❕
Repost from " 𝑂𝗆𝖾𝗋𝗍𝖺 ,
گاهی سفر در خاطرات هم خوب است ؛با اینکه چیزی یادم نمی آید یا شاید هم همه چیز آنقدر محو است که به چشم نمی آیند ، اما در میان آنها خاطرهای عجیب پر رنگ است، خاطره ی اولین آشنایی ذهنم با تو ، با چشم های سیاهت ؛ بهتر است بگویم آغاز ورود من به آن سیاه چاله ی محسور کننده سیاه چاله ای تنها در کهکشان پر رمز و رازت ، کهکشانی پر از ستاره هایی که آسمان تاریک ذهن و قلبم را نورانی کردند و مرا تا ابد در آن کهکشان نگه داشته اند ، بعید میدانم بتوانم سرزمین خودم را پیدا کنم و باز گردم
شاید حتی اگر بتوانم هم دلم نمیخواهد آن سیاه چاله ی پر از زیبایی رو ترک کنم.
