فرماندهی نعنا (rest)
Open in Telegram
456
Subscribers
No data24 hours
-147 days
-5330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
April '25
April '25
+10
in 2 channels
March '25
+82
in 47 channels
Get PRO
February '25
+57
in 51 channels
Get PRO
January '25
+338
in 38 channels
Get PRO
December '24
+126
in 30 channels
Get PRO
November '24
+62
in 23 channels
Get PRO
October '24
+37
in 11 channels
Get PRO
September '24
+34
in 12 channels
Get PRO
August '24
+73
in 12 channels
Get PRO
July '24
+178
in 3 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 20 April | +2 | |||
| 19 April | 0 | |||
| 18 April | 0 | |||
| 17 April | +2 | |||
| 16 April | 0 | |||
| 15 April | 0 | |||
| 14 April | 0 | |||
| 13 April | 0 | |||
| 12 April | +1 | |||
| 11 April | 0 | |||
| 10 April | 0 | |||
| 09 April | 0 | |||
| 08 April | +1 | |||
| 07 April | 0 | |||
| 06 April | 0 | |||
| 05 April | +1 | |||
| 04 April | 0 | |||
| 03 April | +1 | |||
| 02 April | +1 | |||
| 01 April | +1 |
Channel Posts
| 2 | - عشق، در جادهای رو به بینهایت ☕️
در دل شبی آرام ، در تالاری که عطر چای داغ و ورقهای کتاب کهنه در هوایش پیچیده ، مردی نشسته بود که انگار از قصههای قدیمی بیرون آمده باشد . کت مخملی سورمهای بر تن داشت ، چشمانی که قصهها در آن جریان داشتند ، و سکوتی که بیشتر از هر کلامی سخن میگفت .
کنار دستش فنجان چای نیمهنوشیدهای بود ، بخارش در نور کمرمق شمعها میرقصید . کتابی گشوده روی میز ، داستانی ناتمام از عشقی که قرنها پیش نوشته شده بود . اما دل او ، دلش جایی میان خطوط آن کتاب نبود؛ بلکه در جادهای دور، در کنار کسی که نگاهش مانند طلوعی نرم ، در دل شب او جان میگرفت .
و او ، در حالی که آخرین جرعه چای را مینوشید ، میدانست که طلوع فردا برایش چیزی جز یک مقصد نخواهد داشت ؛ مسیری که او را با خودروی کلاسیکش ، به سوی عشقی جاودانه خواهد برد . دستی روی فرمان ، قلبی در تپش ، و ذهنی که مدام نام او را در سکوت زمزمه میکرد . | 24 |
| 3 | 🪔//𝒮𝗁𝖾 𝗐𝖺̀𝗌 𝗇ꤕ𝗏𝖾̨𝗋 𝖺 𝐏𝗋𝗂𝗇𝖼ꤕ𝗌𝗌
𝒮𝗁e 𝗐𝖺̀𝗌 𝐁𝗈̀𝗋𝗇 𝖺 𝐐𝗎𝖾𝖾́𝗇
𝒲𝗂𝗍𝗁 𝐖𝖺𝗋𝗋𝗂𝗈𝗋 𝖻𝗅o̸𝗈𝖽 | 57 |
| 4 | sticker.webp | 66 |
| 5 | 🪼فور کنید
از این مودبرد ها بر اساس وایبتون تقدیم کنم.
Limit:15 | 62 |
| 6 | sticker.webp | 56 |
| 7 | او میگفت ما برای یکدیگر درد بودیم...
اما دقیقاً از کدام درد سخن میگفت؟
از محبتهایم که چون خاری در جانش فرو میرفت؟
از دلتنگیهایم که چون زنجیری به پایش میپیچید؟
شاید از همان دردی میگفت که در سکوت شب، وقتی به یادش میافتادم، قلبم را چنگ میزد.
یا شاید از آن دردی که وقتی چشمانش را میدیدم،
ناگهان تمام دنیا در نظرم تار میشد.
شاید هم حق با او بود. شاید ما واقعاً برای هم درد بودیم.
دردی که نه دوا داشت و نه درمان.
دردی که هر چه بیشتر تلاش میکردیم، عمیقتر میشد.
و حالا، در این سکوت سرد، فقط صدای همان درد است که در گوشم میپیچد.
صدای او که میگفت "ما برای هم درد بودیم"... و من، چه تلخ، میفهمم که چه میگفت. | 53 |
| 8 | sticker.webp | 48 |
| 9 | سرش را روی میز گذاشته بود و چشمانش را بسته بود. نفس کلافهای کشید، دفتر و خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. نوشتن شده بود عادت هر دقیقهاش. گاهی عشق از حس خواستن و نداشتن به جنون میرسد. دیگر نمیشود کاریش کرد. فقط میتوان روی یک کاغذ نوشت و نوشت...
"شاید باید بیشتر تلاش میکردم... شاید باید بیشتر درباره کارهایم فکر میکردم... شاید نباید دنبال مقصر میگشتم... شاید باید فقط بیشتر درکت میکردم... شاید باید بیشتر به هردومان فرصت میدادم... شاید نباید عجله میکردم... شاید، فقط باید بغلت میکردم و میگذاشتم هردو در مکان امنمان آرامش داشته باشیم... شاید..."
خودکار را روی میز کوبید و دستش را میان تارهای موهایش فرو برد. دیگر خسته شده بود از نوشتن. ایندفعه به جای نوشتن، شروع به فریاد زدن کرد.
"لعنت به همه شایدها... لعنت به همه شایدهایی که باید انجام میدادم و انجام ندادم...."
صدایش کمکم داشت میشکست.
"من الان فقط میخواهم که باشی... باشی و بغلم کنی... بگویی که یک دعوای ساده است... بگویی که دوباره زود از کوره در رفتم و تو میبخشی..."
به دیوار پشتش تکیه داد، آرام روی زمین سر خورد. به چشمانش اجازه باریدن داد. دیگر توانی نداشت... برای هیچچیز...
- یادداشتهای دفنشده، جئون | 42 |
| 10 | No text... | 41 |
| 11 | sticker.webp | 64 |
| 12 | - | 48 |
| 13 | فور کنید؛
بگم چرا چنلتون فیومه و چند درصد فیو هستید.
از کسایی که 100 درصد فیو هستن پست فور میکنم.
جوین باشید. | 1 |
| 14 | ᅠᅠᅠ | 51 |
| 15 | فــوࢪواࢪد ڪنـیـد؛یـک پـسـت مـشـخـص کـنـیـد فـور کـنـم .
𝚩ꤕ 𝗃꤀𝗂𝗇 . | 52 |
| 16 | sticker.webp | 56 |
| 17 | زندگی بر اساس قدرت پیش میره،و نه عدالت!
افراد قدرتمند،اولویت هر چیزی هستند.
قدرتمند،از لحاظ جسمی،مادی،علمی و و و...
حتی قانون جلوی قدرت سر خم می کنه!
سوال اینه،چرا؟آیا عدالت خود قدرتِ؟شاید.
هیچ وقت قرار نیست با عدالت،برنده قدرت
شیم،و این دردناکه...
متاسفانه همیشه از این توان سو استفاده
میشه،مردم کثیف تر از این هستن که از
قدرتشون بر علیه ضعفا و به سود خودشون
استفاده نکنند!
وقتی عدالت رو به سینه می چسبونی و با
اطمینان میگی برنده ایی،مثل اینه که با چشم
بسته می خوای از یه پل بی بند و بار رد شی؛
به همین اندازه خطرناک! | 49 |
| 18 | No text... | 45 |
| 19 | sticker.webp | 49 |
| 20 | ز لبـَت بوسـهای دزدیـدم و تـو به جبـران، تمـامِ وجـودم را از آن خـود کـردی.
آه اِی شیریـن ترین تلخـی، اِی پرستـیـدنی ترین درد، خـود بگـو حـال که دیگر تـورا نـدارم با این غـمِ طاقـت فرسـا چـه کنـم.
چـه کنم با قلـبِ درد دیـدهای که ز دوریِ دلبـرَش دست از تپیـدن برداشـته.
چـه کنم ...
از کـه گلـه کنم نبـودِ عزیزکـم را..
از مردمـانی که هیـچ ز حـالِ من نمیدانند؟
از خـدایی که ایـن عشـق را گنـاهی نابخشـودنی میدانـد؟
سهـمِ مـن زیـن جهـان نبـودی و اِی کاش در جهانی دیگـر تنهـا مـرگ مـا را جـدا کند ، نه دستـان و عـشـقِ دیگـری ..
آنگـاه میبوسـمَت، تا آخریـن نفـس و به پروردگـار میگویـم این عـشـقِ ممنـوعـه، مقـدستر از تمامِ مقدساتِ اوسـت و پـاکتر از این جهـانِ بیرحـم. | 43 |
