552
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1830 days
Posts Archive
552
آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود، کجا رفت، چرا بود و چرا رفت؟
کام دل من از لب تو کام نگرفت
دلمرد که با داغ تو از دار فنا رفت
آمد به لبم جان و نگاهی ننمودی
تا خواندمش از دیده، چو سرشکی به هوا رفت
ای ناصح بی درد ز من دست بدار
کآن تیر هجران که مرا خورد، خطا رفت
از تیر کژت جان بدر بردم و اما
با تیرِ نگاهی که نینداخته بود، صفا رفت.
تا بنده ناچیز تواَم، قدر ندانند
قدرش بشناسند، اگر از دار فنا رفت.
شهریار از این عالم پردرد گذر کرد
با داغ تو رفت و به همان دردِ رضا رفت
#شهریار
552
تو خواهی رفت دیگر حرف چندانی نمیماند
چه باید گفت با آن کس که میدانی نمیماند؟
بمان و فرصتِ قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمیماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمیماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصّه خوردن نیز دندانی نمیماند
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم
برای دستهای تنگ، ایمانی نمیماند
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیافتد دور، دامانی نمیماند
بخوان از چشمهای لال من، امروز شعرم را
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمیماند
#حسین_زحمتکش
552
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود
از تو بعید نیست میان دو خندهات
تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود
توران به خاک خاطرههایت بیافتد و
آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود
چشمان تو، که رنگ پشیمانی خداست
در آینه، بدون گمان، عاشقت شود
از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد
خاکستر جهنمیان عاشقت شود
وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست
هر قلب مات بیضربان، عاشقت شود
از من بعید بود ولی عاشقت شدم...
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
#افشین_یداللهی
552
رفته...
هنوز هم نفسم،جا نیامده است.
عشق کنار وصل به ماها نیامده است`
معشوق ، انچنان که تویی دیده روزگار
عاشق چو من هنوز به دنیا نیامده است.
یک عمر سوختم به تمنای وصل او
یک بار هم، برای تماشا نیامده است
دل خوش به آنم از سر خاکم گذر کند
گیرم برای فاتحه ی ما ،نیامده است
#حامد_عسکری
552
خالیام چون باغ بودا، خالی از نيلوفرانش
خالیام چون آسمان شب زده، بیاخترانش
خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش
پارهپاره مغربم، با من نه خورشيدی، نه صبحی
نيمی از آفاقم اما، نيمهی بیخاورانش
سرزمين مرگم اینک، برکههایش دیدگانم
وین دل توفانیام، دریای خون بیکرانش
پيش رویم شهر را بر سر سيه چادر کشيده
روسریهای عزا از داغ دیده مادرانش
عيب از آنان نيست من دل مردهام کز هيچ سویی
در نمیگيرد مرا، افسون شهر و دلبرانش
جنگجویی خستهام بعد از نبردی نابرابر
پيش رویش پُشتهای از کُشتهی هم سنگرانش
دعویام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پيغمبری رو در روی ناباورانش
#حسین_منزوی
552
گذشت فصل زمستان، چرا بهار نیامد
عروس کوزهبهدستم به چشمهسار نیامد
گذشت از دم شیشه هزار آدم و اما
کسی که باب دلم بود از آن هزار نیامد
گذشت هر چه تو کردی نمانده است به یادم
ولی بدان که دلم با غمت کنار نیامد
به کوه بیعلف خود یکی پیاده ندیدم
به دشت تَفزدهی ما یکی سوار نیامد
چقدر شعر نوشتم مرا نجات ببخشد
به روز واقعه این شعرها به کار نیامد
هزار بیت نوشتم از آن هزار یکی هم
به خورد یار نرفت و به چشم یار نیامد
#بهرام_هیمه
552
شنیدم که چون قویِ زیبا بمیرد
فریبندهزاد و فریبا بمیرد
شبِ مرگ تنها نشیند به موجی
رَوَد گوشهای، دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خوانَد آنشب
که خود در میانِ غزلها بمیرد
گروهی برآنند کهاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شبِ مرگ، از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوشِ دریا بر آمد
شبی هم در آغوشِ دریا بمیرد
تو دریای من بودی! آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
#مهدی_حمیدی_شیرازی
📕 اشک معشوق
552
به سوگ ممتد خورشید، از غروب نوشت
طلوع نور و قلم، پای مرگ چوب نوشت
سرود سبز رهایی به وُسعِ قطره پاک
که زیر پیکر مردابی از رسوب نوشت
شبیه چشمه دلش را به سنگلاخ سپرد
برای تا ابد از درد سینه کوب نوشت
نبود نقطه بی درد در تن وطنش...
به شرق و غرب و شمالی که تا جنوب نوشت
میان خواب درختان، غم بهار کشید
به شوق فصل دگرگونی قلوب نوشت
فقط به شاعر رنجور روزگار بگو...
چگونه میشود از حسّ و حال خوب نوشت؟
#بهاره_خامنه_پور
552
آنکه بخشی از وجود ماست هم ما را نخواست
آسمان آبیتر از دریا به چشم قطرههاست
در جواب تهمت همسویی عشق و هوس
ماهیان گفتند: راه برکه از دریا جداست
لاکپشتی پیرم و پرواز رؤیای من است
میروم هرچند با مرغان سفرکردن خطاست
آرزومندی که از خوشبختی خود غافل است
درنخواهد یافت هرگز راه خوشبختی کجاست
عاقبت آنها که دل در مهر دنیا بستهاند
گرچه قدری دیر! میفهمند دنیا بیوفاست
#احسان_انصاری
📕بینظمی
552
نمیرنجم اگر کاخ مرا ویرانه میخواهد
که راهِ عشق، آری، طاقتی مردانه میخواهد
کمی هم لطف باید گاهگاهی مردِ عاشق را
پرنده در قفس هم باشد، آب و دانه میخواهد
چه حسن اتفاقی! اشتراکِ ما پریشانیست
که هم موی تو هم بغضِ من، اینک شانه میخواهد!
تحمل کردنِ قهر تو را یک استکان بس نیست
تسلی دادن این فاجعه، «میخانه» میخواهد!
اگر مقصودِ تو عشق است، پس آرام باش ای دل!
چه فرقی میکند میخواهدم او یا نمیخواهد؟!
#سجاد_رشیدیپور
📕حتی به روزگاران
552
زنی با چشمهای قهوهای جا مانده در جانم
خیالش با من است اما حواسش را نمیدانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سر درآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر میخوانم
چه بیرحمانه مویش را به روی شانه میریزد
و من در حسرتاش مانند موهایش پریشانم
به بیخوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم
مداوم میشمارم، چندمین دیوانهاش هستم
که امشب با خیالش میسپارم لب به قلیانم
نمیدانم برایش چندمین مَردم که میمیرم
از این زیبایی افراطیاش گاهی هراسانم
نمیخواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کردهام با این زن جا مانده در جانم
#علی_صفری
552
خیره به چشمهای تو بودم که ناگهان
یک اتفاق در تن من جاری از تو شد
آزادیام قفس به سر خود گرفت و بعد
اطراف من احاطهی دیواری از تو شد
سلولهای منفردم از ترانه پُر
با تو ادامهای سفرم از بهانه پُر
تنها دلیل ماندن من در جهان شده
عشقیکه در زمانهی بیماری از تو شد
با تو تولد دگرم را نشستهام
هرچند دیگر از هیجانات شکستهام
هرگز در این زمانه به دیدار من نیا
ممکن سر قرار، سرِ داری از تو شد
از جویبار رنج خودش را به تو رساند
دریا غرور بچهگیاش را به مو رساند
او را به کشف تو دو دهه جستجو رساند
در آخرش اگرچه از او ماری از تو شد
حس کبوتری که به تو منتقل نشد
تا دل شکست در تن تو، باز دل نشد
در هرکجا امید ببستی به اتفاق
هربار، بار دل آزاری از تو شد
بیماریِ که در سر من راه میرود
هرشب به سوی گردنهی چاه میرود
مستیام از صلابت یک آه میرود
از آن زمان که زندگیام عاری از تو شد
دنیای ما به خیرهگی خود ادامه داد
سهم من از تو دو شعر به وزن باد
افسردگیِ حاد و پریشانیِ زیاد
ساده گرفتنم که فقط کاری از تو شد
از کودکی مسخرهام، تا جوانیام
از مرد نابلوغ همیشه روانیام
از اینکه مست رفته در آغوش جانیام
تا اختیار شاعر سیگاری از تو شد
بیاختیار رد شدی و رد نمیشود
قلبم به تو چکار کنم، بد نمیشود
چیزی دگر مسیر مرا سد نمیشود
_بود و نبودم از تو شود؟
_آری؟
_ از تو شد
#هدایت_حاذق
552
با هر که خواستی بروی هر زمان برو
عاشق تر از من است؟ برو! با همان برو
دورت قفس نساختم از عشق. پر بکش
تا هر کجا که برد تو را آسمان برو
با رفته رفته رفتن خود زجرکش مکن
تا ناگهان تمام شوم ناگهان برو
ای گل اگر بهار تو در باغ دیگریست
با اولین نسیم از این بوستان برو
روزی اگر نخواستیام حرف گوش کن
حتی اگر خودم به تو گفتم بمان٬ برو
#علیرضا_نورعلیپور
552
همین بس است برای من از وصال شما
همین که گاه بگویم سلام! حال شما؟
زنی به غیر شما گرچه ایدهآلم نیست
شبیه نیست به من مرد ایدهآل شما!
شما شبیه به آیینه من ولی آهم!
خدانخواست مکدر شود زلال شما
خداکند که نرنجید از اینکه پیش هم اند
بدون دغدغه فکر من و خیال شما!
تمام دار و ندار من است اشعارم!
ولی اگر که پسندیده اید مال شما!
#علیرضا_نورعلیپور
552
خوشبهحال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بیذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشتهای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجانها
تپش تبزده نبض مرا میفهمید
آسمان روشنیاش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه، طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم میگردم
آخرین زمزمهام را همهی شهر شنید
#محمدعلی_بهمنی
552
دنیا غم هجران تو را نیز سر آورد
پیراهن خونین تو را از سفر آورد
آه این چه حریفی است که در دورِ غم او
چون باده طلب کردم، خون جگر آورد
موج غم عشق تو به هر سو که دلش خواست
آزرده دلم برد و دلآزردهتر آورد
گفتی که به جز من به کسی دل نسپردی
نفرین به سخنچین که برایم خبر آورد
تو نمنم بارانی و من قطره اشکم
هرکس که تو را دید، مرا در نظر آورد
در خاطر ما خاطرهی تلخ خزان بود
این باغ چرا بار دگر برگ و بَر آورد
#علی_مقیمی
📕جایگاه شهود
