Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
AhoOy man
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1730 days
49
Post views
~ 2524 hours
~ 2948 hours
26.06%
Engagement rate
~ 18
Posts per day
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '26
August '260
in 0 channels
July '260
in 0 channels
Get PRO
June '260
in 0 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '24
+5
in 1 channels
Get PRO
October '24
+6
in 0 channels
Get PRO
September '24
+6
in 1 channels
Get PRO
August '24
+10
in 1 channels
Get PRO
July '24
+10
in 11 channels
Get PRO
June '24
+47
in 7 channels
Get PRO
May '24
+29
in 10 channels
Get PRO
April '24
+53
in 14 channels
Get PRO
March '24
+344
in 15 channels
Get PRO
February '240
in 8 channels
Get PRO
January '240
in 2 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '23
+49
in 0 channels
Get PRO
January '23
+318
in 0 channels
Channel Posts
#آهوی_من؛
#پارت_598
صبح با صدای زنگ گوشیم که نزدیک ده بار پشت سر هم خورد بیدار شدم
دستی به سرم کشیدم؛ واقعا داشتم از سردرد میمردم!
اصلا نفهمیدم دیشب چجوری خوابیدم فقط برای اولین بار تو زندگیم ترسیدم…
از اینکه نکنه…
جیغ خفیفی کشیدم و سرمو تکون دادم تا به این چیزای مسخره فکر نکنم و تازه متوجهی نبود ارمان شدم
گوشیمو که برداشتم پیامی که برام فرستاده بود توجهمو جلب کرد: “ یه کار فوری پیش اومد مجبور شدم زودتر برم شرکت، اما شب زودتر میام دنبالت خودم. “
لبخندی زدم و باشهای تایپ کردم و فرستادم
به تماسای بی پاسخ که از ایلین اومده بود توجهی نکردم و گوشیو سر جاش گذاشتم و وارد حموم شدم
قشنگ که خودمو شستم حوله رو پوشیدم و از حموم خارج شدم که یادم اومد باید به ایلین زنگ بزنم
گوشیو برداشتم و بهش زنگ زدم و گفتم من خودم میام که اونم کلی غر زد اما در اخر قبول کرد…
چندروز پیش یه لباس قرمز بلند که عجیب نظرمو جلب خودش کرده بود رو خریده بودم
اونو روی تخت گذاشتم و رفتم یچیزی درست کنم بخورم
| 2 | #آهوی_من؛
#پارت_597
انقدر نگرانش شده بودم و ترسیده بودم که دیگه نگاه نکردم ببینم چه واکنشی نشون میده فقط با تمام سرعتی که داشتم نزدیکش شدم و خودمو تو اغوشش انداختم
اولین فطره اشکم که از چشمم چکید آرمان بوسهای روی سرم زد و با صدای گرفتهای گفت:
- ببخشید دورت بگردم، ماشینم خراب شد موندم وسط جاده!
انگار گوشام هیچی نمیشنید و فقط دلم میخواست تو اغوشش بمونم و عطرشو تا جا داره وارد ریه هام کنم.
من چطور بدون این مرد زندگی میکردم اخه؟ فکر اینکه یه چیزیش بشه دیوونم میکرد چه برسه که نباشه!
تند تند و پشت سر هم بوسه های ریزی روی گردنو سرش نشوندم و بعد با دستام دوطرف صورتشو قاب گرفتم و به چشماش نگاه کردم
- ترسیدم !
انگار فهمیده بود واقعا نگران شدم و پیش خودم چه فکرایی کردم که محکم بغلم کرد و بعد بوسهای عمیق روی لبام نشوند که نفسی کشیدم و ازش جدا شدم
- خوبم نگران نباش.
سری تکون دادم و خواستم برم تو اشپزخونه که دستمو گرفت و روی مبل نشوندم
- بشین میرم اب بیارم!
مخالفتی نکردم و روی مبل نشستم و سعی کردم افکار منفی رو از خودم دور کنم…
چندثانیه بعد با یه لیوان اب وارد سالن شد و اونو دستم داد
جرعه ای ازش خوردم که کنارم نشست و منو به سمت خودش کشوند
صورت خیسمو با دستم پاک کردم و توی بغلش جا گیر شدم و با آرامشی که وجودمو پر کرده بود چشم بستم…. | 8 |
| 3 | #آهوی_من؛
#پارت_596
لبخند کمرنگی زدم و با گرفتن دستش گفتم:
- نترس، چیزی نمیشه که!
در جوابم لبخندی زد و مطیعانه سری تکون داد که بعد باهم وارد مغازه شدیم
یه نیم ساعتی بود که چندتا لباس پوشید و وقتی که مامان(شکوفه) بهمون ملحق شد یه لباس بدجور چشم ایلینو گرفت…
اونو که پرو کرد تصمیم گرفتیم همونو بگیریم و بعدم که چندتا چیز میز دیگه خریدیم به خونه برگشتیم
توی راه از فرصت استفاده کردم و به بابا زنگ زدم که خداروشکر به خودش اومده بود و توی شرکت داشت کار میکرد!
نمیدونم از روزی که اون زن گذاشته بود رفته بود چقدر بابا اذیت شد اما با چشمام دیدم داشت از دست میرفت!
پوفی کشیدم و سعی کردم ذهنمو از فکر کردن به اون زن دور نگه دارم و لباسامو عوض کنم
فردا عروسی ایلین بود و دلم میخواست همه چیز خوب پیش بره!
ساعت تقریبا دو شب بود اما خبری از آرمان نبود…
انقدر ترسیده بودم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه که خواب به چشمام نیومده بود
هرچقدر به گوشیش زنگ میزدم یا مشغول بود یا خاموش!
دیگه داشتم کلافه میشدم
اومدم مانتومو تنم کنم که در با صدای تیکی باز شد
بدو بدو از پله ها پایین رفتم که با چهرهی خستهی ارمان مواجه شدم!
یلحظه… فقط برای یلحظه ترسیدم؛ از مرور اون روز، از اون روز کذایی که زنذگی دوتامونو نابود کرد
اما این ترسم باعث نشد نزدیکش نشم و ازش دوری کنم | 23 |
| 4 | #آهوی_من؛
#پارت_595
#چند_روز_بعد
با صدای گوشیم رژ لب رو روی میز گذاشتم و به سمتش رفتم و جواب دادم که صدای کلافهی آیلین رو شنیدم
- ماراللل
- چیشده دختر چته؟
- دارم دیوونه میشم رسما؛ کجایی تو؟
- تازه آماده شدم.
- باشه من میام دنبالت اینا بعد خودشون بیان!
- کیا؟
- مامانم اینا، بخدا دیوونم کردن دوساعته این تو علافم!
خندهای کردم و باشهای گفتم
گوشیو قطع کرد که کتِ زیتونیم رو تنم کردم و با سر کردن شالم از پله ها پایین رفتم
آرمان داشت با گوشی حرف میزد که تا منو دید خداحافظی کرد و به سمتم اومد
با انگشت اشارهاش روی بینیم زد و گفت:
- خیلی خوشگل شدی آهو کوچولو!
لبخندی زدم که بوسهای روی لبام زد و ازم جدا شد
- من برم ایلین منتظره!
مراقب باشی گفت که لپشو بوسیدم و از خونه خارج شدم
توی راه انقدر ایلین غر زد که واقعا داشت روانیم میکرد…
- دختر چته امروز؟ چرا انقدر کلافهای؟
پوفی کشید و گفت:
- میترسم! | 23 |
| 5 | هستین؟ | 36 |
| 6 | #آهوی_من؛
#پارت_594
یه ادم چقدر میتونست سنگدل باشه که اینجوری بره؟
حرصی موهامو کشیدم که صدای گوشیم بلند شد
به صفحهی گوشی نگاهی انداختم که اسم آرمانو دیدم، نمیخواستم جواب بدم یعنی حوصله نداشتم ولی خب نمیدونم چی باعث شد ایکون سبزو بکشم!
- نخوابیدی؟
روی تخت نشستم و نفسمو بی صدا بیرون دادم و با تر کردن لبم گفتم:
- نمیبره.
تو چرا بیداری؟
- اینجا انگار یچیزی کمه!
لبخند بی جونی زدم و دراز کشیدم و گفتم:
- ببخشید؛ میخواستم بگم بیای بریم دانشگاه بعدم بریم خونمون اما اینجا خیلی بهم ریخته!
- چیشده مارال؟ نمیخوای بگی؟
چشمام رو روی هم فشردم و اروم لب زدم:
- بعدا حرف میزنیم ارمان، من برم شب بخیر!
و قبل اینکه صبر کنم تا چیزی بگه گوشیو قطع کردم
همینجوری که به سقف زل زده بودم و فکر میکردم نفهمیدم چیشد اما چشمام گرم شد و به خواب رفتم…. | 37 |
| 7 | #آهوی_من؛
#پارت_593
به ارمان زنگ زدم و بهش گفتم که امشبو اینجا میمونم
بابا رو با قرص بلاخره تونستم بخوابونم
روی کاناپهی گوشهی اتاق نشسته و بهش زل زده بودم که چشمم به قامتِ مهراد که توی در نمایان شده بود افتاد!
با سر اشاره کرد که برم دنبالش
نگاهمو از بابا گرفتم و از روی کاناپه بلند شدم
دنبال مهراد به هال رفتیم که دستاشو توی جیبش کرد و انقدر توی خونه راه رفت که اخر سر کلافه گفتم:
- بشین مهراد!
پوفی کشید و رو به روم نشست و دستی به موهای بهم ریختش کشید و گفت:
- رفتم دنبالش اما دیر شد!
باورم نمیشه که اون مردو به بابا ترجیح داد…
پوزخندی زدم و با حرص گفتم:
- دیگه اسمشو نیار اینجا داداش!
و بعد از روی مبل بلند شدمو به سمت اتاق بابا رفتم
وقتی دیدم که خوابه اروم درو بستم و به اتاق خودم رفتم
لباسامو در اوردم و از پنجره به بیرون خیره شدم | 36 |
| 8 | #آهوی_من؛
#پارت_592
کلافه دستی به موهام کشیدم و شالم که داشت خفم میکردو کندم و پرتش کردم یه گوشهی اتاق!
نمیدونم چقدر گذشته بود اما باید قبول میکردم رفته؛ اونم برای همیشه.
تنها کاری که من میتونستم بکنم این بود که پیش بابام باشم!
اون بیشتر از هروقت دیگهای بهم احتیاج داشت
من میدونستم چقدر عاشقشه…
بابام توی این همه سال مردانه پاش مونده بود!
با اون همه اشتباهی که کرد همیشه بخشیدش
یبار ندیدم دستش روی مامان بلند شه
من عشقو از بابام یاد گرفته بودم اما فکر نمیکردم مامان… مامان انقدر بی لیاقت باشه!
موهای بهم ریختمو کنار زدم و اروم از روی زمین بلند شدم و به سمت بابا رفتم
کنارش نشستم و دستشو گرفتم
- بسه بابا!
تا کی میخوای اینجوری باشی؟
اینبار به خودت بیا! اینبار بفهم که تموم شده همه چیز، دیگه نمیتونی ببخشیش، اون رفته!
هیچوقت فکرشو نمیکردم بابامو اینجوری ببینم؛ انقدر شکسته و پریشون!
شونه هاش که لرزید سریع نزدیکش شدم و تو اغوشم گرفتمش که اولین قطرهی اشکش شونمو خیس کرد…
صدای زجه های مردونش کل اتاقو پر کرده بود و این بدجوری ازارم میداد؛ انقدر که با هر صدایی که از بابا میشنیدم از اون زن متنفر میشدم! | 36 |
| 9 | #آهوی_من؛
#پارت_591
چهرش از هر زمانِ دیگهای اشفته تر بود…
حتی شکسته تر از زمانی که من توی بیمارستان بودم ،بود.
با نگرانی نزدیکش شدم که سیگار توی دستشو توی ظرف خاموش کرد
بابا اصلا سیگارم نمیکشید!
- با….بابا؟
چندثانیهای همونجا وایستادم که بلاخره سرش رو بالا گرفت و با چشم های کاسهی خونش بهم خیره شد
هول هولکی کنارش نشستم و دستشو گرفتم و سعی کردم صدام نلرزه:
- چیشده؟ مامانو مهراد کجان؟ داری میترسونیم!
سرش رو با شرمندگی پایین انداخت و گفت:
- رفت دخترم…
ناباور بهش خیره شدم و با خندهی عصبیای گفتم:
- چی؟ کی….کی رفت؟!
- مامانت!
بلند خندیدم و از جام بلند شدم و بعد از چند دور چرخیدن دوباره برگشتم رو به روش و گفتم:
- داری باهام شوخی میکنی؟ با کی رفت؟ کجا رفت؟!
- با اون… اون ****
نه! مامانم قول داده بود؛ همون روزی که فهمیدم چرا باهم حرف نمیزنن در حدی که حتی اتاقاشونم جدا شده داشت به بابام میگفت دیگه اون مردو نمیبینه!
مگه میشد اخه؟ بعد این همه سال چطور تونست؟ | 40 |
| 10 | رابطه ی دخترِ عصبی و پسرِ آروم >>> | 33 |
| 11 | #آهوی_من؛
#پارت_590
میترسیدم؟ اره! میترسیدم مبادا اتفاق جدیدی بیوفته…
قفسهی سینم از ترس بالا و پایین میشد که در با صدای تیکی باز شد
همیشه وقتی وارد این خونه میشدی حتی اگه غریبه هم بودی یکی برای استقبال میومد جلوی در اما اینبار خونه خیلی ساکت بود!
انگار… انگار واقعا یه اتفاقی افتاده بود.
من توی این بیست و یک سال تنها یبار خونه رو اینجوری دیده بودم؛ اونم وقتی از مدرسه اومدم و دیدم مامان بابام اصلا باهم حرف نمیزنن…
چشمامو بستم و دم عمیقی گرفتم
چندثانیهای مکث کردم تا شاید خبری از کسی باشه اما بی فایده بود
وارد خونه شدم و دور تا دورو از نظر گذروندم اما هیچکس نبود
خواستم قدمی بردارم که صدای دورگهی بابارو شنیدم
- درو ببند بیا بالا!
هیچوقت صدای بابا انقدر نگرفته بود…
با استرسی که تمام وجودمو گرفته بود درو بستم و با قدم های بلند به سمت اتاق بابا رفتم
در اتاق باز بود و از همینجاهم بهم ریختگی و بوی سیگار و الکی که میومد مشخص بود…
کوتاه چند قدم دیگه برداشتم تا به در رسیدم
با چشم دور تا دور اتاقو بازرسی کردم تا بلاخره به چهرهی اشفتهی بابا رسیدم…! | 41 |
| 12 | #آهوی_من؛
#پارت_589
روی تخت نشسته بودم و چونمو روی زانوم گذاشته بودمو به اینده فکر میکردم….
یعنی قرار بود چی بشه؟
یهو یاد حرف بابا افتادم که گفت باید حرف بزنیم؛ سوال بود برام که چی میخواست بهم بگه…
چنددقیقهای توی خودم بودم که با بالا و پایین شدن تخت دست از افکارم کشیدم و سرمو به سمت ارمان برگردوندم
- باز به چی فکر میکنی؟
نفسی کلافه کشیدم و همینجوری که دراز میکشیدم گفتم:
- همه چی؛ انگار هرروز باید منتظر یه اتفاق باشم، کِی راحت زندگی میکنیم واقعا؟
دستش رو دراز کرد که خودم رو توی اغوشش کشیدم
بوسهای روی موهام زد و گفت:
- بلاخره درست میشه، بخواب آهو!
لبخند کم رنگی زدم و چشمامو به آرومی بستم….
صبح قبل اینکه ارمان بیدار شه بیدار شدمو حاضر شدم برم پیش بابا که نزاشت و گفت خودم میرسونمت
مخالفتی نکردم و اجازه دادم که منو برسونه
الان جلوی در بودم!
اخرین باری که از اینجا اومده بودم بیرون توی ذهنم مرور شد
بی صدا نفسمو بیرون فرستادم و دستم رو روی زنگ گذاشتم… | 30 |
| 13 | Can't Get You out Of My Head.mp3 | 31 |
| 14 | مگه دوست داشتن یه فرد مثال زدنیه؟ | 18 |
| 15 | چقدر دوسش داریییی؟🥲 | 18 |
| 16 | سخته کنار اومدن
ما انسانیم ربات نیستیم!
من سعی میکنم به این فکر نکنم
اما اگر که جدا شدی به خودت زمان بده تا کنار بیای با موضوع، کارایی که خودت دوست داریو بکن، از مکانایی که یادش میوفتی دور شو، هر کسی یا هرچیزی که باعث میشه یادش بیوفتیو از خودت دور کن تا دوباره خودتو پیدا کنی🤍
و یادت باشه اخر دنیا نیست، اینم میگذره… | 18 |
| 17 | انگار مشاورم😂
همیشه ناشناس میزارم داستان همینه | 16 |
| 18 | ایلین اگه یه روز جدا بشی بنظرت میتونی کنار بیای؟ و اینکه یه راهکار برای فراموش کردن اکست:)))) دارم دیوونه میشم | 16 |
| 19 | معماری | 18 |
| 20 | عع چ رشته ای | 19 |
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
