en
Feedback
𝗠𝗘𝗧𝗔𝗡𝗢𝗜𝗔`🥀

𝗠𝗘𝗧𝗔𝗡𝗢𝗜𝗔`🥀

Closed channel

🩶‌⃟🧿••𝗠𝗘𝗟𝗔𝗡𝗖𝗛𝗢𝗟𝗬 نَغمِه‌من.. هَمچوآوای‌نَسیم‌پَرشِکَستِه عَطرِغَم‌می‌ریخت‌بَردِل‌هایِ‌خَستِه 🥲✨/𝟭𝟰𝟬𝟮 𝟬𝟲 𝟮𝟳

Show more
980
Subscribers
No data24 hours
-167 days
-7830 days
Posts Archive
نه نفر نمیان پیشم ؟

Repost from N/a
یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زنده‌اس ، کی مُرده ... اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم ، دلم میخواد یه چیزایی بهت بگم ؛ من خیلی تورو ، چشماتُ ، صداتُ ، خنده‌هاتُ ، قشنگیاتُ و بودنت تو زندگیمُ دوست دارم . " بمب یک عاشقانه "

بچهااا🥺

بریم به تایپ برای برگ جدید متانویامون ✨🤗

خودمو بکشم به بیست تا نمیرسه

پارتای بعدی هیجان انگیزترن ها ! پیش بینی نکردین آینده ی رمان رو؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=7583413662-

نه تا؟

نظری ندارین خوشگلا ☺️؟

اینم پارت فردا شب یا پسفردا هم یکد دیگه میزارم هفته ای چهارتا خوبه؟

#تصویرسازی -------------¦🎞📀¦------------- با هربار نفس کشیدنم دوباره تکرار میشد برام : بابا...بابا... و آخرین "بابایی) که شنیدم،هم‌آوا نبود با قبلیا 👨🏼‍🍼🙆🏼‍♂ " مَـربوط‌بِه‌بَرگِ¹⁸ " -------------¦🎞📀¦-------------

•مِـتانـویا• #برگ_هجدهم✍🏻🫀 ------------------------- _امیر_ [چندروزقبل] نگاهم رو دوباره به تنها عکسی که از عسل داشتم دادم.چندماهی از فرستاده شدن این عکس گذشته بودُ الان لابد دخترکوچولوم اواسط یکسالگیش بود،لبخندمحوی اومد رولبمُ با حالِ خوشی حاصل از پیدا کردن آدرسِ عسل سمت لب‌تاپ رفتم دنبال پِلی کردن اهنگ مناسبی بودم که برام نوتیف اومد وارد تلگرم شدمُ روی پیام جدید کلیک کردم،ناشناس بود نه اسم داشت نه پروفایل.فقط یک نقطه نوشته شده بود کلافه به چیزی که فرستادم بود نگاه کردم،یک فیلم یک دقیقهُ بیستُ‌نه ثانیه‌ای بود،روی دانلود زدم تا لود بشه با باز شدن فیلم لبخند از روی لبام محو شد زنِ روبه‌روم آبان بود؟چه دلیلی داشت که اینطور بی‌تابانه داشت اشک می‌ریخت؟تیرکشیدن قلبم غیرارادی بود نه؟ صداش رو شنیدم که با نگرانی داشت خطاب به من میگفت :نمیتونم انجام بدم اینو تا صبح گریه می‌کنهُ ساکت نمیشه نمیدونم که تورو میخواد،چی میخواد نمیتونم،خیلی مامانِ بدی شدم. [دستش رو روی صورتش گذاشتُ سرش رو چرخوند] واقعا نمیتونم امیر. و بعد از اون صدای گریه‌ی مداومش بود که توی گوشم نشست دستم که روی تکیه‌گاهِ صندلی بود سست شدُ تعادلم رو ازدست دادم روی صندلی نشستمُ دوباره نگاهم کشیده شد سمتِ صفحه‌ی مانیتور اینبارهم آبان بود ولی با حالِ خوبی که نشون داده میشد از لبخندِ رو لباش،نگاهم اینباره روی دختر کوچولویی که پشتِ آبان روی ملافه‌ای نشسته بود ثابت موند.دخترِ من بود؟عسلِ من؟ _عسل امروز وارد یکسالگیش شد امروز سعی داشت شمعِ روی کیکشو بخوره باید میدیدی وقتی از دستش گرفتیم وارد کریز شد خیلی بامزست،الان آروم شد بازی می‌کنه تکیمو به صندلی دادمُ قلبم سنگینی میکرد اول چهرش توی دیدَم قرار گرفت که دوربینُ گذاشت روبه‌روشُ بعد صدای خندش،حین دور شدن از دوربین زمزمه کرد :امیر ببین چی بهت نشون میدم به عسل رسیدُ خم شد سمتش دوتا دستاشو سمتِ عسل دراز کردُ پچ زد :بیا و من باید میمُردم برای اصواتِ نامعلومی که عسل میگفت [نیم نگاهی به دوربین کردُ ادامه داد] چی،چی هست اونجا بدون حتی ثانیه‌ای پلک زدن داشتم عسلمو نگاه میکردم _امیر ببین چیو میخوام گوش بدی تجربه‌ی مَرگ برای بارِ دوم وقتی بود که صدای عسلمو شنیدم که داشت یک کلمه رو میگفت "بابا" باید نفس نکشیدُ صدای نفس کشیدنِ عسل رو گوش داد،باید پلک نزدُ شنید چطوری بابا رو تلفظ میکنه با تشدید زیاد روی دو حرف اول. [ حرف‌های‌آبان‌دیالوگ‌های‌اِدادرتودَرم‌رابزن‌هست] با قلبی که دیگه تپیدن رو از یاد برده بود به سمت قوری رفتم تا دمنوش همیشگیم رو دَم کنم اما لرزش دستم چیزی بود که نمیتونستم کنترل کنم. نیم ساعتی گذشته بود از دیدنِ اون فیلم... فیلمی که برام لبریز از حس خواستن بودُ خالی از حسِ داشتن روبه‌روی آیینه ایستادمُ باید چیکار میکردم وقتی دخترم دور بود از من؟با اعصابی ناآروم وسایل روی میزُ بهم ریختمُ دیگه فایده نداشت نگه داشتنِ اون بغض چندساله... سخت بود ایستادن روی زانوهایی که خورد شده بود زیرِ این حجم از دلتنگی،لبه‌ی تخت نشستمُ دراز کشیدم رو تخت. حالم درست مثل وقتی بود که توی بازار دستِ مامان مَلی رو ول کرده بودمُ گم شده بودم،محتاجِ بغلش بودمُ نبود الان. دستمو روی چشمم کشیدمُ دوباره اون صدای لعنتی پیچید تو گوشم :بابا با هربار نفس کشیدنم دوباره تکرار میشد برام :بابا...بابا... و آخرین "بابایی" که شنیدم،هم‌آوا نبود با قبلیا تقریبا چندساعتی بود که نگاهم وصله صفحه‌ی مانیتور بود نمیدونم این چندمین‌باری بود که دوباره و دوباره داشتم میدیمش دیدن اجزای صورتش قلبمُ به وَجد می‌آوردُ میشد اُمید برای این دلی که خیلی وقت بود رنگُ بوی اُمید رو ندیده بود به خودش.. دوباره گوشم لمس شد از کلمه‌ی بابا که خیلی با تشدید روی حرف ب گفته میشد،با دوباره شنیدنش لبخندی آغشته به دلتنگی زدمُ پچ زدم :جانِ بابا. غریب بود واژه‌ی بابا؟ چرا؟ چرا بَرام عادی نبود گفتنشُ خطاب شدن از طرف موجود کوچولیی که دخترم بود،دخترِ منُ آوا.با فکرکردن بهش حالم دگرگون شد. سوییچ رو برداشتمُ شماره‌ی مامان‌مَلی رو گرفتم بعد از خوردن دوتا بوق صدای لبریز از آرامشش پیچید توگوشم :جانم مامان _کجایی؟ +خونه‌اَم.اتفاقی افتاده امیرجان؟ بغض توی گَلوم رو پَس زدم :یادته وقتی میرفتیم بازار دستمو می‌گرفتی گُم نشم؟یا وقتی آقاجون میخواست دعوام کنهُ منو پشت خودت قایم میکردی تلاش برای نگه داشتن اون بغضِ لعنتی بی‌فایده بود :گم شدم مامان.چرا دستمو نمیگیری پس؟چرا قایمم نمیکنی که نتونن پیدام کنن؟مامان حالم بده. مشخص بود داره گریه میکنهُ لعنت به من که مسبب اشک تو چشماش شدم،صدای نفس عمیقش رو شنیدمُ بعدش صداش پیچید تو گوشم :چای آویشن درست کنم؟به یادِ قدیما..کلوچه نارگیلی هم داریم لبخند آورد رو لبم :درست کن مَلیحه خانوم! ------------------------- "مِـتانـویا"

تا یک ربع دیگه پنج نفر اعلام آمادگی کنن پارت رو بزارم ❤️‍🔥😅

آقا آماده‌این ❤️‍🔥؟

شما هستی هنوز تو چنل ؟

پارت امشب امیر و عسل همو میبیننا البته حضوری نه 😬

قصد ندارین به بیست برسونین

یکم بره بالا که ساعت پنج پارت😁🤝🏻

فرداااااا

عصر پارت داشته باشم ؟