en
Feedback
کنج خلوت

کنج خلوت

Closed channel

حرف‌های معمولیِ محمد.

Show more
206
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '24
October '240
in 1 channels
September '240
in 1 channels
Get PRO
August '240
in 1 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '24
+14
in 0 channels
Get PRO
May '24
+9
in 2 channels
Get PRO
April '24
+16
in 1 channels
Get PRO
March '24
+12
in 0 channels
Get PRO
February '24
+4
in 0 channels
Get PRO
January '24
+43
in 1 channels
Get PRO
December '23
+174
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 October0
05 October0
04 October0
03 October0
02 October0
01 October0
Channel Posts
لَا تَخَف وَلَا تَحزَن إِنَّا مُنَجُّوك

2
این‌داستان هیچ‌گونه واقعیتی در دنیای بیرونی ندارد و کامل، ساخته‌ی ذهن‌خیال‌پرداز نویسنده‌ست.
160
3
داستانِ کوتاه "قربانیِ خیال" هادی عاشق دختر هم‌دانشگاهی‌اش شده بود. صبح‌ها زودتر از خانه حرکت می‌کرد تا به متروی ساعت ۷ صبح برسد و با اتوبوسِ خطِ ۶۳ خودش را سریع به ساعت ۷:۴۵ در دانشکده برساند؛ بلکه قبل رسیدن محبوبش به دانشکده او را ببیند. درحالی‌که نمی‌داند محبوبش در باغ هست یا نه؟ سلام می‌دهد یا نمی‌دهد؟ یا هم وقتی هادی را دید کیف‌ش را محکم‌تر روی شانه‌اش سفت می‌کند و گام‌هایش را سریع‌تر برمی‌دارد تا هادی بیش‌از‌این مزاحمش نشود؟ یا شاید هم می‌داند. نمی‌خواهد با این واقعیت روبرو شود. سردرگمی و ابهام، خنجری بود که پهلوی هادی را شکافته بود. از آن درد‌ها که نه صدایت در می‌آید و نه می‌توانی تکان بخوری. روزها و روزها می‌گذشت و کار هادی همان مترو ساعت ۷ و اتوبوس خط ۶۳ بود. سر کلاس هم به جای گوش دادن به حل مسئله‌های استاد، فکرش لای موجِ موهای قهوه‌ای و معوج محبوب غوطه می‌خورد و ملق می‌زد. همان زلف‌هایی که از آن‌سرِ مقنعه‌اش بیرون زده بود. یا شاید هم بیرون شده بود. روی جز به جز عکسِ صورت محبوب زوم می‌کرد، دست می‌کشید، آه می‌کشید. عکس بعدی. عکس محبوب با دوستانش، عکس محبوب در طبیعت، عکس محبوب در... وقتی جنس مونثی به هادی نزدیک می‌شد، او خودش را عقب‌ می‌کشاند. هادی متعهد به محبوبی بود که تا به حال حتی فرصت هم‌کلام‌شدن با او را هم پیدا نکرده بود. همان‌گونه که محبوبه‌های شب، شب‌ها بو می‌دهند و بوشان شدت می‌گیرد، محبوب هم در دلِ هادی (یا نمی‌دانم شاید مغزِ هادی) شب‌ها شدت می‌گرفت و غلیظ می‌شد. تا صبح با خیال او می‌خوابید. شب، رویایش را می‌دید و صبح با نون‌ و پنیر و چای، خیالِ محبوبش را قورت می‌داد. محبوبش اما هضم نمی‌شد. درسته، به داخل رگ‌هایش رفته بود و در دریچه‌های قلبش چنان گیر کرده بود که هیچ متخصّص جراحی، نمی‌توانست او را از آن‌جا بکّند. با هر بار ضربان قلب و پمپاژ خون توسط قلب‌ خسته‌ی او، قلاب محبوب چنان تکان‌تکان می‌خورد که "تیر می‌کشید" که چه عرض کنم، پاره‌پاره می‌شد. تکه‌ تکه. محبوبه‌ی شب‌های فرهاد ما، فارغ التحصیل شد؛ رفت. و دیگر بویش در دانشکده نمی‌پیچید. اما هادی مانده بود با درس‌های پاس نشده، واحد‌های افتاده و ترم‌های مشروط شده. از هم‌ورودی‌هایش ترم‌ها عقب افتاده بود و سر کلاس‌های ورودی‌های پایین، دلنوشته‌های فارغ‌التحصیلی دوستانش را می‌خواند. محبوب رفته بود. دیگر خبری از مترو ساعت ۷ نبود‌. کلاس‌ها را دیر شرکت می‌کرد. موهایش بلند شده بود. آهسته‌تر راه می‌رفت. و دیگر برقی در چشمانش نبود. دوستانش سرزنشش می‌کردند که چرا سرِپا نمی‌شوی؟ چرا این‌قدر غذا می‌خوری؟ شوخ‌طبعی‌هایت چی شد؟ قبل‌ها بیشتر شوخی می‌کردی؟ کسی از حالِ او خبری نداشت. آن‌ها هم که خبر داشتند دست‌شان نمی‌رسید تا آن سیاهی را از انتهای وجودش، جایی که دست خودش هم نمی‌رسید، بیرون بکشند. اگر منتظرید پایان داستان را خوب تمام کنم، کور خواندید. پایانی ندارد. هادی دیگر نمی‌توانست به هیچ‌کسی جز او فکر کند. تا سال‌ها تنها بود و آن محبوب خیالی، آنی که دست‌پرورده و خوراک‌خورده‌ی ذهن بت‌ساز هادی بود، دیگر آن‌قدر دست‌نیافتنی شده بود که سلول‌های مغز او، کس دیگری را به داخل خودشان راه نمی‌دادند. کس دیگری نمی‌توانست در رگ‌هایش، در قلبش گیر کند و قلاب بیاندازد. او قربانی خیالش شده بود.
171
4
4_6019095570956696048.mp3
136
5
Arman-Garshasbi-Door-Az-Nafasat-320.mp3
218
6
قرص دردِسر❌ قرص سر درد✅
232
7
آقای واعظی از ال‌سی‌دیِ سومِ گوشیِ آقای ملزومی، می‌گوید. آقای ملزومی مشتریِ داروخانه است؛ که دی‌شب به داروخانه آمده بود با ماشین آخرین مدل و گوشیِ زدفولدِ آخرین مدل، که سه تا ال‌سی‌دی دارد و خم می‌شود. آخر، آقای واعظی گوشی هوشمند ندارد. ناطقی هم پسر خوش‌گذران داروخانه که حس می‌کنی مکانیزم دفاعی‌اش برای مقابله با این‌همه سختی‌ِ جوانی در این‌جا، شوخ‌طبعی‌های زیادش شده‌. یک‌جا بند نمی‌شود. می‌گفت در خانه این‌قدر صحبت نمی‌کند. خانم محمدزاده هم از آن سمت شهر، حاشیه‌ی شهر، با پراید مدل ۷۸اش هر روز به داروخانه می‌آید. یک مادرِ زحمت‌کش که آخرِ شب‌ها از ساعت ۱ تا ۳ صبح بعد از داروخانه اسنپ کار می‌کند تا هم نمازش قضا نشود و هم بتواند خرج سه تا بچه‌اش را در بیاورد. آن‌روز می‌گفت هوس ساندویچ الویه کرده و رفته از سوپرمارکتِ کنار داروخانه یک ساندویچ خریده؛ ولی دلش نیامده تنها بخورد. می‌برد خانه تا با "دوتا کوچیکه" (به قول خودش)، که بیدار بودند، نصف کنند و همه‌ باهم بخورند. از آخر هم هیچ‌کدام سیر نشدند و نصف‌شبی آب‌دوغ‌خیار درست می‌کند تا ادامه‌ی فضاهای خالیِ آن معده‌های گرسنه پر شود. این‌جا ایران است، سرزمین داستان‌های روایت نشده، غم‌های پنهان‌شده و صداهای زیر خاک رفته.
320
8
No text...
389
9
No text...
297
10
No text...
242
11
واقعا کِی می‌خوای برگردی؟ این تتلو دهن ما رو سرویس کرد. "واسه‌ی یک دل‌خوشی کوچیک" جان مادرت برگرد.🚶‍♂
201
12
واقعا چه توفیقی ازین بالاتر که با صدای تتلو بیدار بشی؟ دقیقا زیر اتاقم یک مغازه‌ست که به تازگی یک کافی شاپ شده. وقتی از شیفت میام خونه صبح‌ها، که بخوابم، هر چند دقیقه با صدای تتلو که داره می‌گه: " هِییی می‌گم برررگرددد" بیدار می‌شم. بهشم یک‌بار گفتم که من این بالا خوابم؛ ولی ظاهرا تتلیتیِ سفت و محکمیه و گوشش بده‌کار نیست.
206
13
اومدم به عنوان یک پیرِ خسته و یک ترم‌آخری و کسی که لحظاتی پیش آخرین واحد‌های دوران دانشگاه‌شو برداشته، برای دوستان جوانِ پرانرژی و اندک‌ترم، توصیه‌های خودم رو بنویسم. پیامی طوماری و مردافکن شد ولی دیدم همش دارم از خودم داخلش تعریف می‌کنم؛ لذا منتشرش نمی‌کنم. و خلاصه‌ش می‌کنم در یک جمله: "خدایی درساتونو خوب بخونید."
189
14
ای بابا این‌همه سال رتبه‌ی کنکورم اشتباه شده بوده.😔
ای بابا این‌همه سال رتبه‌ی کنکورم اشتباه شده بوده.😔
194
15
+1
No text...
285
16
باور کنین روغن موتور می‌زنه.
باور کنین روغن موتور می‌زنه.
1
17
تو هر کجا که هستی، در خاک، باد، آب...
272
18
یک‌روزی اتم‌ها و مولکول‌های سلول‌های دست و پاتون جزوی از ترکیبات کره‌ی زمین بودن. قبل‌تر هم حتما در کهکشان رها بودن یا شاید ر
یک‌روزی اتم‌ها و مولکول‌های سلول‌های دست و پاتون جزوی از ترکیبات کره‌ی زمین بودن. قبل‌تر هم حتما در کهکشان رها بودن یا شاید روی ستاره‌ای جایی یک تکه سنگ رو ساخته بودن. یا شاید هم بخشی از یک مولکول آب بودن. یا چه‌می‌دونم شاید کربن‌های تشکیل‌دهنده‌ی مولکول‌های غشای سلولی‌ِ اعضای بدن من قبلا جزوی از بدن یک آدم، یا یک حیوون دیگه بودن. بعد از این‌که بمیرم هم معلوم نیست این اتم‌ها و مولکول‌ها قراره چه ترکیباتی رو بسازن. فریدون مشیری بالای سر قبر مادرش یک درخت زیتون بوده و اون رو خواهر خودش خطاب می‌کرده؛ چون احتمالا از وجود مادرش تغذیه کرده و رشد کرده. دنیای عجیبیه.
273
19
فکر کنم با روغن موتور املتشو زد.
267
20
No text...
267