oblivion.
Open in Telegram
افسانه چشمهایت میگویند که طلوع خورشید، نگاه آغوش دیگریست. بیکلام ‘ @listenwithmecarino ‘
Show more272
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
272
Repost from N/a
هوشنگ ساعت نه عمل داره و من تا اون موقع باید یه جوری شیش میلیون یا حداقل نصفش رو جمع کنم؟:)))*
272
پشت میلههایی از جنس خداحافظی آرامم قایم شدهام و جنگی سرد و کشنده، بیرون انتظارم را میکشد. عمیق ناباورم. انگار تو غزل باشی و من ناشنوا، تو دین و آیین باشی و من باده و می، من حرام و من کافر. عاشق نمیکشد و عشق میکشد. اندوه خویش نمیدانم و باز خام و خمارم در ترانهی سکوت. تبر مینشیند بر درختِ سپیدار و خوشبختی مجنونِ خمیده چیست؟ باغبان نمیآید و سیب گریه میکند؛ برگ سقوط میکند؛ بهار سوگوار است. دلم در آتش و نگاهم پرده خون است. جان به مستی بگذرد عمر به کوفتی گل کند؟ پس کی این باغ آواز بلبل کند؟
دریغا چه دلی رفت بر باد، چه امیدی در خاک، چه حیاتی ناپاک!
