𝘋𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘪𝘯 𝘝𝘦𝘯𝘪𝘤𝘦
Open in Telegram
𐤀- Уважаемый @durov !! Я скучаю по своему телу, которое было в синяках от твоей руки ты можешь снова ушибить меня? я приветствую это! ⋆scenarios are also written by me⋆ :¨ ·.· ¨: `· . ๋࣭ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5013806891
Show more81
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
درست همون لحظه که فکر میکنی آخرین چیزی که به ذهنم میرسه تویی ، دارم بهت فکر میکنم قلب.
Repost from # 𝖾𝗏𝖺𝗇’𝗌 𝖺𝗋𝖼𝗁𝗂𝗏𝖾
+1
THE SIN : VANISH
🪵 — chapter 2 ‘ big girls don’t cry ‘
Repost from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
با برخوردِ آرامِ اولین دانههای برف بر گونهام باور کردم که کریسمس آمده است و تو… هنوز در راهی که به من نمیرسد جا ماندهای. خیابانها تاریکاند، اما من قدم میزنم؛ نه برای رسیدن، برای گم نشدن در نبودنت. شاید در انعکاس چراغی خاموش، در صدای کفش رهگذری غریبه، ردی از تو پیدا شود. این شب سفید بیش از حد ساکت است. زمان خسته شده و ایستاده، قلبم میان دو تپش معطل مانده است. کنار همان کافهی کوچک، جایی که بوی قهوه با سرمای هوا درهم میپیچد و خاطرهها را سرگیجه میدهد، ناگهان تو را دیدم… یا شاید دلم زیادی شبیه تو خیال ساخت. برف میانِ ما میرقصید، چراغهای خیابان بالای سرت میدرخشیدند، و تو آنقدر نزدیک بودی که میتوانستم نامت را در نفسِ لرزانم زمزمه کنم؛ اما صدا در گلویم شکست و جرأت نداشت به دنیا بیاید. چشمانم را بستم، نه از سرِ آرامش، از ترس. میترسیدم با باز شدنشان تو هم مثل همهی امیدها آرام، بیصدا ناپدید شوی. گاهی عشق همین مکثِ دردناک است؛ دیدنِ کسی که شاید فقط قلبت حضورش را باور کرده، نه جهان. حالا دوباره راه میافتم، برف سنگینتر میبارد، و خیابانها طولانیتر از همیشهاند. در خیالم به تو فکر میکنم… به تو که اگر بیایی، میتوانی سردترین زمستان را به بهاری پر از شکوفه بدل کنی؛ اما نمیآیی، و من هنوز در این شبِ سفید منتظر قدمهایی هستم که فقط در خیال صدایشان را بلدم.
Repost from 𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆
侘寂 🚨
the discovery of beauty in imperfection 🐚🪽🐚 the acceptance of the cycle of life and death.
Repost from خاکسترِاقیانوس؛
دلخوشیِ کوچکی هستی میانِ اینهمه بیقراری مثل نفسِ کوتاهی که آدم را به ماندن راضی میکند اما تا همیشه نمیماند . میآیی در ساعتهایی که خانه ساکتتر از حد معمول است و فکر بلندتر از هر صدا. مینشینی کنارِ دل، بیآنکه چیزی بگویی و من تمامِ حرفهایم را در نگاهم جا میدهم. دلخوشیِ کوچکی هستی در روزهایی که امید لباسِ تکراریِ خستگی را پوشیده و آینده دورتر از همیشه است.
با تو میشود چند دقیقه کمتر فرو ریخت، کمتر یادِ نبودنها افتاد، کمتر از خود فرار کرد. اما وقتی میروی همهچیز به جای اولش برمیگردد.
قفس دل و این بیقراریِ قدیمی که بلد است چطور آدم را آهسته خسته کند.
تو دلخوشی کوچک روز های سیاه من هستید عزیزکرده.
Repost from 𓂃 نــجــــوایِ قــو 𓂃
پس از ان همه تلاش و اماده کردن خود برای عشق و محبتی که در قلبم ساخته بودم تا روزی برسد که به کسی هدیه اش کنم تهه قلبم با ان حرف و کارها خالی شد درست مثل یک گودالی بود که فکر میکردم پر از اب است و میتوانم شکوفه های قلبم را تسکین و رشد دهم تو خالی خالی بود...انگار که از همان اول چیزی درونش نبود سرد و تاریک مبهوت زده و ترسناک و در نهایت تنهای تنها ...
به ادم هایی که قلبشان خانه عشق و محبت بود همیشه حسادت میکردم حسادت درست نیست ولی باید برای ان همه دردی که کشیده بودم سوگواری میکردم من عزادار قلبم بودمقلبی که هیچوقت درخت خوش شانسی را نچشیده بود و همیشه مورد قضاوت قرار میگرفت من خاکش کردم خودم را نه قلبم را ولی انگار خودم را دفن کرده ام
Repost from 𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆
侘寂 🚨
the discovery of beauty in imperfection 🐚🪽🐚 the acceptance of the cycle of life and death.
