en
Feedback
ع‌ج؛

ع‌ج؛

Open in Telegram

-کسی که او دوست‌ش داشت؛ علیرضا؛ -پست‌ها و نوشته‌ها هیچ ارتباطی با آن‌چه در زندگی من می‌گذرد، ندارد.

Show more
1 788
Subscribers
+1324 hours
+237 days
+7230 days
Posts Archive
کاش همه آدمای دنیا دوست من بودن که ازشون می‌خواستم واسه تو حمد شفا و امّن یجیب بخونن آقاجون.

موقعیت: «وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید». وضعیت: «من عاشق چشمت شدم».

برو بهش پیام بده، بگو «فردا شد. بیام سراغت؟».

ایران عزیزم نمی‌شود تو را دوست نداشت. بارها سعی کرده‌ام دیگر نداشته باشم، نشد. نمی‌شود طوری وانمود کرد انگار که به من ربطی نداری. بارها خواستم ربطی نداشته باشی، نشد. نمی‌شود به تو فکر نکرد. بارها خواسته‌ام سرم را به زندگی خودم گرم کنم و دیگر به تو فکر نکنم، نشد. اتفاقی اینجا به دنیا آمدم. و اتفاقی دارم ادامه می‌دهم. و حالا که زندگی‌ام بازیچه‌ی دست اتفاقات شده، نمی‌شود که تو را دوست نداشته باشم. این هم احتمالا دست خودم نمی‌توانسته باشد. اینکه به کجاها و چه چیزهایی دلبسته شوم. شاید در چین به دنیا می‌آمدم و الان تعصب پِکَن را می‌کشیدم. این احتمال وجود داشت که در نروژ به این جهان بیایَم. در آنصورت می‌توانستم خوشحال باشم. حداقل اغلب اوقات. من هم اینجا خوشحال بوده‌ام، گاهی. اما آدمِ همیشه خوشحالی نبوده‌ام، هیچوقت. خوشحالی را می‌شناسم. با آن غریبه نیستم. اما همیشه هم آن را نداشته‌ام. خوشحالی‌ها شبیه میوه‌های لوکس توی میوه‌فروشی‌ها، برای من بیشتر فقط تماشاکردنی بوده‌اند. خوشحال که می‌شوم انگار همه‌چیز درباره‌ی من است. خوشحال‌ها را می‌شناسم. اما برایم حسرت‌انگیز نیستند. حسرت ملتی را دارم که فیلسوف‌ها در آن نان بپزند و فیلسوف‌ها در آن طبابت کنند و فیلسوف‌ها در آن بنویسند و فیلسوف‌ها بخوانند و فیلسوف‌ها در پیاده‌رو‌هایش راه بروند و فیلسوف‌ها در خیابان‌هایش برانند و فیلسوف‌ها در آن عاشق بشوند و بچه فیلسوف‌ها در آن بازی کنند و هیچ فیلسوفی این آرزو را به گور نَبَرد. اینجا دنیا آمدم شاید برای آنکه سوال‌هایم از اول هم همینجا قرار بوده که پاسخ داده شوند. آمدنم اتفاقی بود. و از آن پشیمان نیستم. اما کاش مرگم اختیاری و برای تو باشد. که خوشا مُردن. خوشا از عاشقی برای تو مُردن. زندگی در کنار تو و برای تو را بسیار دوست داشتم. و خوش گذشت. و اگر لازم شود با مرگ خود از آن محافظت خواهم کرد. تو را دوباره خوشحال خواهم دید. لحظه‌ای به آن شکی ندارم. .

وضعیت منطقه الان این‌طوریه که ایران و آمریکا هم‌چنان به هم حمله می‌کنن. یمن هم کشتی‌های سعودی رو زده. پاکستان گفته اگر یمن کشتی‌های ما رو هم بزنه، علیه‌ حوثی‌ها اعلان جنگ می‌کنیم. پاکستان علیه یمن اعلان جنگ کنه و شروع به بمباران‌شون، ایران در حمایت از حوثی‌ها به پاکستان موشک می‌زنه. این باعث می‌شه که پاکستان، به ایران حمله‌بک کنه و در نتیجه‌ی این حمله، هند میاد وسط می‌گه چی؟ به ایران حمله کردی؟ و شروع به بمباران پاکستان می‌کنه. از اون‌ور چون هند به ایران کمک کرده، آمریکا هند رو می‌زنه. ایران هم می‌گه زشته، اینا به خاطر ما وارد جنگ شدن، در انتقام حمله‌ی آمریکا به هند، پایگاه‌های آمریکایی رو می‌زنه. بعد یمن میاد می‌گه که چی؟ به ایران حمله کردین، پس من کشتی‌های سعودی رو می‌زنم. پاکستان هم از اون‌ور می‌گه اگر به کشتی‌های من حمله کنید.

این چه کثافتیه تلگرام عزیز؟ چرا انقد بزرگه؟
این چه کثافتیه تلگرام عزیز؟ چرا انقد بزرگه؟

«انگار سر صف کتکم زدن». [ع‌ج؛]

Only برخورد شهاب‌سنگ بزرگ با زمین can fixed me.

«ای کاش مرا نظر نبودی چون حظّ نظر برابرم نیست». -سعدی.

خب. فهمیدم از کجا. از این‌جا. به قلم آقای حامد حجتی.

خب. فهمیدم از کجا. از این‌جا.

این‌ توی ذهنم بود و نمی‌دونم از خودمه یا جایی دیدم/خوندم. فکر می‌کنم یک‌جای دیگری دیدمش که نمی‌دونم کجا.

رنج هم درجه‌بندی دارد. در دل‌خراش‌ترین واقعه‌ها هم تو تصور می‌کنی نهایت رنج و تلخی روزگار را افراد درگیر در واقعه تحمل می‌کنند. تو می‌گویی دیگر الان است که عرش خداوند بلرزد، کوه ذوب شود و زمین از غم دهن بشکافد. نفس به یکّه می‌افتد. هوا در پیچ‌وخم مجاری تنفسی سخت بالا و پایین می‌شود و همه‌جا آلوده‌ی غم‌ است. مثلا خانواده‌های کودکان دبستانی میناب. لابد یک‌بار وقتی که فهمیدند دبستان کودک‌شان محل اصابت بمب‌ها بوده، مردند. یک‌بار زمانی که به محل واقعه رسیدند. یک‌بار وقتی که اسم جگر‌گوشه‌‌شان را بین اسامی شهدای تفحص‌شده دیدند. یک‌بار وقتی که با پیکر چندپاره‌ی نهال تازه‌رس‌شان مواجه شدند و یک‌بار زمان تشییع و تدفین پیکرها. می‌گویند خاک سرد است؛ آتش داغ را می‌بلعد. گمان نمی‌کنم در این مورد، خاک توانی برای خاکی‌کردن داغی که به‌ وجود آمده داشته باشد؛ اما اگر هم که درست باشد، این آدم‌ها داغ‌شان دوباره و چندباره تازه شد. یک‌بار عزیزشان را به خاک سپردند و حالا دوباره بعد از چند ماه تکه‌های تازه‌ای از بدن‌ها پیدا شد و باید دوباره به خاک می‌سپردند. خاک چقدر وسیع است مگر؟ جسم کودک چه‌ اندازه‌ای دارد که انقدر بتواند تکه‌پاره شود؟ می‌بینید؟ داغ، جگر سوز است. زجه‌های مادران‌شان آدم را آب می‌کند از غم. انگار قلب آدمی‌زاد گرفتار در پنجه‌ی پلنگی‌ست که می‌خواهد یک تکه‌ از آن را با دندان نیشش پاره کند و ببلعد. دیگر از این سخت‌تر و دهشتناک‌تر؟ بله. چیزی ملال‌آورتر از تمام این اتفاق‌ها وجود دارد. نمی‌شود متر و معیاری گذاشت و گفت غم‌ او بیش‌تر و غم‌ آن‌یکی کم‌تر است؛ اما آدمی‌زاد با خودش فکر که می‌کند، می‌بیند این‌که تکه‌ای از پاره‌ی جگرت را کفن‌پوش‌شده در آغوش‌ بکشی، شاید کمی آرامت کند. اما اگر همین هم نباشد. آخ که اگر نباشد. و نبود. هیچ‌چیز از ماکان باقی نماند. ما-کان. آن‌چه که بود، دیگر نیست. در تفحص‌های دوباره و چندباره، هیچ تکه‌ای از هیچ قطعه‌ای از بدن ماکان پیدا نشد. در تمام عکس‌هایی که از تشییع پیکرها بیرون می‌آید، جایی خارج از کادر دوربین، پدر و مادرش با حسرت به آدم‌هایی نگاه می‌کنند که بالای مدفن کودک‌شان نشسته‌اند و عزاداری می‌کنند. مدفن. جایی که چیزی را دفن می‌کنند. چیزی شبیه به اعضای بدن. از ماکان هیچ ماند و یک دست رخت و لباس. مادرش چه را باید بغل کند؟ صورت رو چه بگذارد تا دلش آرام بگیرد؟ هیچ را؟ پدرش آرزوی بزرگ‌شدنش را داشت. کلیشه نیست؛ پدر دوست دارد قدکشیدن فرزندش را ببیند. ببیند که دارد دکمه‌های پیرهن سفید دامادی‌اش را می‌بندد. مادرش لابد رویای دیدنش در لباس دامادی را می‌پروراند؛ و حالا نهایت آرزو و تمام خواسته‌اش، دیدن عزیزش است؛ پیچیده‌شده، در یک قطعه پارچه‌ی سفید. چه می‌خواست و چه شد. حتی همان هم نشد. نمی‌شود از این غم حرف زد.‌ نمی‌توان حتی وسعتش را به ذهن متبادر کرد.‌ نمی‌توان تعریفش کرد. همان‌گونه که نمی‌شود از هیچ، خیالی ساخت. «یک‌دست لباسش رو بدن به دستش؛ بگن تمام بچه‌تون همینه». همین. [ع‌ج؛]

کاش جسم در آینه‌بغل ماشین بودی و از آن‌چه واقعیت داشت و می‌دیدم، به من نزدیک‌تر.

«سه یک ممیزِ چهار؛ سیگار پشت سیگار». [ع‌ج؛]

رفتم آرایشگاه، منتظر نشسته بودم تا نوبتم شه. تو خودم بودم و به کارهای فردام فکر می‌کردم. آرایشگره داشت با یکی حرف می‌زد، مَرده که خیلی هم مشتی و لوتی و مبادی آداب یهو رندم به من گفت «نشخوار ذهنی داری. نکن. رها کن». گفتم «از کجا فهمیدی؟» گفت «حالا. کنارت نشستم انرژیت منفی بود». دوباره ده دقیقه بعد یهو گفت «یه آدم سمی هم دورته. یه مار خوش‌خط و خال و خوشگل». من یه‌ذره داشتم فکر می‌کردم کی رو می‌گه و منظورش به کیه، آرایشگره گفت درست می‌گه؟ گفتم بینگو. آره. خودشه. پیروان حاضر نعره بزدندی و جامه بدریدندی و سر به بیابان گذاردند. من‌م ادای این‌هایی که تحت تأثیر قرار گرفتند رو درآوردم. بعد دوباره گفت من قبل از این‌که بیام این‌جا زنگ زدم هماهنگ کردم، گفت فلان ساعت بیا. قبلش با یکی نشسته بودیم، گفتم من باید برم. گفت بشین حالا، زوده، می‌ری. گفتم نه، باید برم یکی منتظرمه. اونی‌ که منتظرم بود فلانی(آرایشگر) نبود، تو بودی. من که حوصله‌ی منتظرموندن برای اومدن آسانسور رو هم ندارم، همیشه با پله می‌رم: بزرگوار ازینایی بود که اهل حق و حقیقت و این‌ها بود.

آدم داریوش گوش می‌کنه قشنگ تریاک‌افکت رو در ثانیه به ثانیه آهنگ احساس می‌کنه. یعنی چی «کوه‌و می‌ذارم رو دوشم، شیره‌ی سنگ‌و می‌دوشم». عزیزم مطمئنی اونی که دوشیدی شیره‌ی سنگ بوده؟

آدم داریوش گوش می‌کنه قشنگ تریاک‌افکت رو در ثانیه به ثانیه آهنگ احساس می‌کنه. یعنی چی «کوه‌و می‌ذارم رو دوشم، شیره‌ی سنگ‌و می‌دوشم»؟

خب. شد. خداروشکر.