en
Feedback
سایه‌ی آن دیگری

سایه‌ی آن دیگری

Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نذار حوصلمون نمیکشه الکی میشه گذاشتنش‌ ‌ ‌‌‌ ‌

شب قرآن خوندنی استریم بذارم؟ یا بیهوده می‌شه گذاشتنش؟

اون که هیچ‌وقت حرفمو نمی‌شنوه. شما هم که سرسری می‌خونید غالبا. معلوم نیست برای کی تصحیح کردم.

انصاریان داره میگه: «تو قرآن نگفت همانا نمازگزاران را دوست دارم، یا همانا روزه‌داران را دوست دارم؛ چون نماز و روزه کار آسونیه. گفت توبه‌کنندگان را دوست دارم، چون توبه کار خیلی سختیه!». سختی؟ انگار فانتزی رمانتیک شرقیه که دختره به خواستگارهاش می‌گه یه مرواریدی هست کف فلان دریاچه که دورش پر از تمساحه و آبش هم به طاعون آلوده‌ست؛ هر کدوم‌تون که بتونه برام بیاردش زنش می‌شم! گفت تواب را دوست دارم چون آدمی که برمی‌گرده، به اطرافش نگاه کرده که برگشته‌. یه موجودی ساختم که فرقش آگاهی نسبت به دنیا باشه، و کسی که برمی‌گرده این آگاهی و در نتیجه این آدم بودن رو نمایش میده. تواب و نمازگزار دونفر نیستن که یکی رو به اون یکی ترجیح بده. نمازگزار چون توابه، نمازگزاره. توبه‌کنندگان رو دوست دارم چون آدمی که ساختم رو دوست دارم.

اولین روزه امسال رو به افطار رسوندم و گرسنه‌ترینم. دو سال پیش بود که با زبون روزه و تو گرما رفتم جایی. کار داشت می‌رفت که به درازا بکشه، نیمه رهاش کردم تا قبل از ظهر برگردم، تا روزه‌م باطل نشه. باد داغ از پنجره تاکسی آخرین ذرات رطوبت بدنم رو هم خشک کرد. وقتی رسیدم مستقیم رفتم مسجد، نماز رو خوندم. آب حوض می‌گفت: «بمیر دیگه لعنتی». برگشتم و کار رو به آخر رسوندم، نزدیک غروب بود و هوا خنک‌تر شده بود. از شدت تشنگی احساس می‌کردم دیواره‌های شاهرگم به هم چسبیدن و خون به زحمت عبور می‌کنه. وقتی رسیدم خونه یه خرما گذاشتم دهنم، و خطاب به شیطانی که از صبح داشت در گوشم می‌گفت: «بخور»، گفتم: قیافت دیدنیه. و شنیدم که اون هم گفت: «قیافه تو هم همین‌طور». چه دورانی بود...

رسما داره اینترکشن‌مون به صفر ارتقاء پیدا می‌کنه.

سحری ماه رمضان رو خودتون درست می‌کنید؟ می‌خوام دست به کار بشم و این سحر رو من درست کنم. غذا پیشنهاد بدید.

عجیب نیست.

خیلی تعجب می‌کنم که از کانالت لفت میدن‌ ‌ ‌‌‌ ‌

پرهیز از خوردنِ هر از گاهی، یک استاندارد باستانی و جهانیه. هر گروهی از انسان‌ها رو در هر گوشه کره زمین که قرار بدی، بعد از مدتی، زمان خاصی رو برای خودشون تعیین می‌کنن که در اون زمان کم‌تر بخورن. اما ما در خاورمیانه روزه‌ خشن داریم، چون فقر غذایی جزیی از اقلیم این منطقه بوده. در زمان تمدن‌های بین‌النهرین که پایه ادیان ابراهیمی داشت شکل می‌گرفت، اقلیم وضع دیگه‌ای داشت، و کسی به اینکه غذا گیر نیاد فکر نمی‌کرد. و این حتی روی تخیلات‌شون از مصیبت هم تأثیر گذاشته بود. اگه افسانه هم می‌ساختن از نازل شدن بلا، بیشتر درباره حوادث دفعی بود. مثل سیل، طوفان، زلزله. که می‌شد این برداشت رو از ذهنیت‌شون داشت که: «اگه یهو همه‌چیز به هم نریزه، چیزی بهم نخواهد ریخت» (مردم دوران مدرن باور نمی‌کنن که دویست و پنجاه سال هیچ خبر خاصی در یک منطقه نباشه. ولی برای اون‌ها قابل درک بود). اما به مرور خیلی چیزها تغییر کرد، و مهم‌ترینش اقلیم بود. غیر از شهرها، که با غروب تمدن‌های بین‌النهرین ناپدید شدن، همه‌چیز سرجای قبلیش بود؛ اما نه مثل وضع سابقش. حالا دیگه خشکسالی مهم‌تر از طوفان و رعد و برق و زلزله شده بود. و درباره‌ش محتوا هم ساختن. تا جایی که هنر و معجزه یکی از سوپراستارهای بنی‌اسراییل، مدیریت قحطی در مصر بود. تو اون شرایط، نیاز کم‌تر به خوردن و آشامیدن مثل داشتن هیکل فیت در دوران اینستاگرام بود. و این کم‌نیازی هرچه به حجاز نزدیک‌تر می‌شد، امتیاز بالاتری می‌گرفت. روزه اسلام فقط درباره پرهیز نبود. یک نوع خودنمایی اجتماعی درباره تاب‌آوری محیطی بود‌، به این معنی که: «ما می‌تونیم از پس این اقلیم بربیایم». ما می‌تونیم شونزده کیلومتر راه طی کنیم تا به آب قابل آشامیدن برسیم، چون می‌تونیم شونزده ساعت لب به آب نزنیم. جامعه‌ای که در موقعیت باخت قرار داره، نیاز پیدا می‌کنه که برای خودش موقعیت‌های برد خلق کنه. روزه یک رجز جنگی بود که گفته بشه «ما قاعدتا باید می‌باختیم ولی برنده شدیم»، و برای همین روز آخرش رو جشن می‌گیرن. اما این تنها چیزی بود که در اون، همه برنده می‌شدن. در بقیه ابعاد زندگی بازنده بودن. در برابر امپراتوری‌های اون زمان، و شهرهای پر از نعمت و آسایش‌شون، این‌ها مثل یک مشت تبعیدی بودن. بیشتر مردم هم از تنها آب باریکه تجارت و ثروت که از اون امپراتوری‌ها به سرزمین‌ خشک‌شون جریان داشت، سهمی نداشتن. فائق اومدن بر تشنگی و گرسنگی، برنده شدنی بود که قرار بود همه اون‌ باختن‌ها رو پوشش بده. و برای همین، روزه برای مسلمون امروزی دیگه معنی حجازیش رو نداره. بی‌قیدی شهری و حذف فشار کنترلی محلی و قبیله‌ای، بهش فرصت داده که روزه نگیره، و سرمایه‌داری و اقتصاد صنعتی باعث شده اگه بگیره هم بهش زیاد سخت نگذره. اما اون رابطه‌ای که با باخت وجود داشت، هنوز کاربرد داره. با این تفاوت که خیلی شخصی و فردی شده‌. موفقیت در روزه‌داری، یک برد برای مخفی کردن باخت‌های مفتضحانه در معنویته. دقیقا چون ناموفق بوده‌اند در انسانِ معنوی شدن، همه پایبندی به دین رو خلاصه کردن به روزه‌داری. دقیقا چون معنوی نیستن، روزه رو خیلی جدی می‌گیرن. انسان معنوی، ممکنه روزه هم بگیره، ولی انقدر جدی نمی‌گیردش. و چون گرفتنش رو جدی نمی‌گیره، نگرفتنش رو هم جدی نخواهد گرفت. برنده نبودن به مدیریت باخت ختم می‌شه، و این هنریه که مردم خاورمیانه اونو بهتر از تمام دنیا بلدن. رمضان مبارک.

سوال خوبی نیست. هر جا. مثلا اینجا.
سوال خوبی نیست. هر جا. مثلا اینجا.

همیشه یکی از بزرگترین سوالام این بوده که کجا مینویسید و پست میزارید👩🏼‍🦯‌ ‌ ‌‌‌ ‌

هنوزم بهش نمیاد که از من بزرگ‌تر باشه، ولی به من خیلی میاد که خیلی دور شدم از اون روزها. #نقطه (بی‌کلام)

رابطه زبان و احساس یک‌طرفه نیست. اینطور نیست که احساس درونی رو به زبان ترجمه کنیم، و بیان کنیم یا بنویسیم، و به دیگران منتقل بشه. زبان هم می‌تونه روی احساس افکت داشته باشه. ممکنه از چیزی ناراحت بشی، ولی برای ابرازش بگی «دلم شکست». معلوم نیست این عبارت دقیقا چه معنی داره، ولی برای ناراحتی‌ای که داشتی، زیادی سنگینه. اما ازش استفاده می‌کنی. و چیزی که خودت استفاده می‌کنی، خودت هم مصرف می‌کنی. و فکر می‌کنی واقعا دلت شکسته، که معلوم نیست دقیقا چه معنی داره ولی سنگینه. کلمه‌ای که استفاده کردی، سنگینی ناراحتیت رو بیشتر کرد. و اینجوری آدم در تله ادبیات خودش میفته. این رو همه‌جا می‌شه دید، اما زن‌ها بیشتر در این تله میفتن. اگه به هر بهانه‌ای بگی «خرد شدم» باورت می‌شه که اتفاق خیلی بدی برات رخ داده. و وقتی توجهات متناسب با این اتفاق خیلی بد رو دریافت نمی‌کنی، از توصیفات سنگین‌تری برای بی‌توجهی دیگران استفاده می‌کنی، و باور می‌کنی که یک اتفاق خیلی بدتری افتاده. و این لوپ شتاب‌دهنده احساساته. هرچه مدت زمان بیشتری داخلش باشی، کنترل کم‌تری روش خواهی داشت. تا جایی که ممکنه به یک روانپریش تبدیل بشی، و البته روانپریش‌ها شاخ ندارن. کلمات اسباب‌بازی نیستن... #بیابهش‌فکر‌نکنیم

(بی‌کلام)

پریشب پای صحبت قدیمی‌هایی که مهمان ما بودن نشسته بودم و فقط گوش می‌دادم. موضوع بحث نفرین والدین علیه فرزندان‌شون بود. یک سمت معتقد بود ضریب موفقیت نفرین پدر و مادر تفاوتی با هم نداره. سمت دیگه معتقد بود نفرین پدر می‌گیره، ولی مادر نه؛ چون شیری که قبلا بهش داده مانع میشه! فکرشو بکن؛ برای مهملاتی که درگیرش بودن، روش تفقه ساخته بودن! شیر رو که شنیدم خندم گرفت؛ نه از اینکه «این دیگه از کجا اومد؟»، بلکه از اینکه «چه استدلال هوشمندانه‌ای برای اینکه هر بلایی سر طرف اومد بتونن مادرش که قبلا نفرینش کرده بوده رو تبرئه کنن». باید زمان صرف تراش دادن به این فرمول‌ها کرده باشن. اگه بچه‌ها رو بفرستی با کرم‌های خاکی بازی کنن، تا وقت‌شون صرف یک بیهودگی بشه تا مزاحم‌ت نشن، از درگیری با فعالیت روزانه کرم‌ها، به یک چهارچوب محتواسازی می‌رسن. مثلا ممکنه روشون اسم هم بذارن، و یکی‌شون جانی نام بگیره، و اون یکی تونی! و ممکنه یه روز ببینی یکی از بچه‌ها داره گریه می‌کنه، و وقتی علتش رو بپرسی، بگه بچه‌ها نذاشتن تونی از پل رد بشه! حالا پل یه چیزیه که تو باغچه با قوطی کبریت ساختن که روی یه آبراهه مینیاتوری قرار گرفته. و بری از بقیه بچه‌ها بپرسی چرا نذاشتین تونی از رو پل رد بشه؟ و بگن طول تونی وقتی کش میاد به شش سانت می‌رسه، ولی تو مسابقه‌ی عبور از پل فقط اونایی که تا پنج سانت هستن می‌تونن شرکت کنن! می‌شه یه عمر با چیزهایی در همین سطح زندگی کرد، و مشغول بود، و نفهمید دنیا چه خبره، و چطور کار می‌کنه. محتوا به تایم وابسته‌ست، نه عمق. هرچه تایم و درگیری بیشتری صرف چیزی بشه، محتوای بیشتری هم تولید خواهد کرد، و فقه متورم‌تری، و منطق پرشاخه‌تری، و شرعیات پرجزییات‌تری. عمق به تایم وابسته نیست؛ به ابزار وابسته‌ست. الان بازی‌های کامپیوتری خیلی پیچیده هستن، چون ابزارهای ساختش پیچیده شدن؛ با اینکه ممکنه زمان نسبتا کوتاهی برای ساخت نیاز داشته باشن. بدون ابزار، حتی هنرمندترین افراد، در سطوح ابتدایی مصنوع مدنظرشون باقی می‌مونن. برای عمیق‌تر کردن افکار هم باید به ابزار دسترسی داشت. یکیش سواده. یکیش دسترسی به داده‌ست. یکیش بستر مبادله نظریاته... اگه فقط یه بیلچه داشته باشی، فقط می‌تونی با کرم‌ها بازی کنی. بهره‌مندی از ابزار می‌تونه مسدود بشه. چه دفعی، و چه تدریجی. اما زمان متوقف نمی‌شه. پس محتوا به‌هرحال بسط پیدا می‌کنه.‌ و بسط محتوا، درگیری ذهنی رو بیشتر خواهد کرد. بنابراین مغزها، کار می‌کنن، و حتی خسته می‌شن، اما ورزیده نمی‌شن. کسی که یک عمر راننده اتوبوس ریلی بوده، همیشه در حرکت بوده، و همیشه در حال هدایت یک دستگاه بوده؛ اما مغزش فاصله نجومی خواهد داشت با مغز یک راننده رالی.‌ برای اینکه واقعیت این فاصله رو نپذیره، این رو نمی‌پذیره که کارش کار آسونیه. پس پشت محتوایی که پیرامون شغلش شکل گرفته، و حجم زیادی هم داره، پناه می‌گیره. همونطور که بچه‌ها قوانین مسابقه کرم‌ها رو طوری جدی می‌گرفتن، که حاضر بودند به خاطرش با هم قهر کنن. آدم‌هایی که ذهن‌شون محدود مونده، اما درگیر هم بوده، توسط بقیه فریب می‌خورن. و روش کار اون فریب‌دهنده اینه که تأییدشون کنه که فاصله نجومی با رانندگان رالی ندارن؛ و‌ بلکه فاصله‌ای ندارن، و بلکه رالی بازی بچه‌هاست. اون مثل آدم‌هایی که ابزار داشتن، و به عمق‌های بیشتری می‌رسن، نمیاد صاف تو روشون بگه: «شما یک عمر با کرم بازی کردید». میاد بهشون می‌گه: «دوره بدی شده. هیچکس به تجربه شما احترام نمی‌ذاره. نباید گذاشت اینا امورات رو به دست بگیرن». کاربردش تو سیاست واضحه و لازم نیست بیش‌تر از این توضیح بدم. چیزی که باید بدونید اینه که باید از اون فریب‌دهنده جلو بزنید. و برای اینکه ازش جلو بزنید، باید ذهن‌های محدود رو به روش موذیانه‌تری فریب بدید. جنگ هیچ‌وقت بین صالح و مکار نیست؛ بین مکارِ خودخواه، و مکارِ صالحه.

حالا که تو راهم و بعضیا هم رندوم دارن لفت می‌دن، بذارید باز هم یکم جدی صحبت کنم اینجا. و شما هم نخونید.

دوربینت کثیفه پاکش کن‌ ‌ ‌‌‌ ‌

دیشب یه اشاره کوچیک کردم به اینکه تو جاده نیستم الحمدلله. وضعیت الانم اینه. ویو کم، علاقه‌مندی به پست‌ها حداقل، آهنگ فرستادن
دیشب یه اشاره کوچیک کردم به اینکه تو جاده نیستم الحمدلله. وضعیت الانم اینه. ویو کم، علاقه‌مندی به پست‌ها حداقل، آهنگ فرستادن ۰,۱، چشم زدن فراوان... What exactly am I doing here?

تازه دلم نمی‌خواد پا شم، و در مقابل تقدیر لباسام برای جوری خاکی شدن که نشود شستشان تسلیم شدم.