189
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
بعد از نشستن روی مبلهای دفتر جدید، تازه فهمیدم که نایلونها رو کشیده بودیم خاکی نشه مبل. و روی نایلونها در واقع خاکه.
همه متنهای بلند اینجا حداقل ۱۵ بار فوروارد میشن. در عین حالی که ناراحت کننده است، چون تعداد کمی این کار رو میکنن، خوبه. ولی من گاها دلم میخواد بدونم کجا میفرستید که حتی یدونهشون هم پابلیک نیست؟ و چرا همیشه ویو گروههای این کانال بالاست؟
قوت غالب گونهای از موش صحرایی ریشه گیاهیه که اون ریشه حاوی مادهایه که تو ادویههای تند و تیز هست. اگه قرار بود بیشترین چیزی که برای خوردن گیرتون میاد مزه زهر مار بده، چه اتفاقی براتون میفتاد؟ احتمالا از گرسنگی تلف میشدید. اما این موشها طوری تغییر کردن که خیلی از دردها که بقیه جانوران رو اذیت میکنه اصلا حس نکنن! مثلا اسید براشون سوزش ایجاد نمیکنه! بعد از یه بررسی مفصل از ژنهای این گونه و مقایسهش با پسرعموهاشون و گونههای دیگه، مشخص شده که دو تا، بله فقط دو تا دونه از ژنهاش خاموش شدن که مسئول ایجاد حس درد هستن. برای اطمینان، محققین اون دوتا رو روشن کردن و مشاهده شده که موش برخلاف تمام اجدادش، درد رو حس میکنه! این یافتهها میتونه در آینده کمک کنه رنجهای انسان رو هم تحت کنترل دربیارن.
پیامبران ابراهیمی به ما گفته بودن شما درد میکشید تا کفاره گناهانتون باشه، یا درد میکشید تا مورد امتحان الهی قرار بگیرید. معنویای شرق هم میگفتن شما درد میکشید چرا که درد روح شما را ارتقاء میدهد! مثل اینکه زیادی گندهش کرده بودن؛ ما درد میکشیم چون کسی کلیدش رو خاموش نکرده برامون!
خارجیا بهش میگن Overthinking؛ یعنی بیش از حد به چیزی فکر کنی، و به مدت طولانی. درد هم سوژهای بود برای بشر که به مقدار زیاد و به مدت زیاد فکرش رو مشغول کرد. و کمی خندهدار به نظر میاد وقتی میبینی اصلا لازم نبوده. یاد دوران نوجوونی افتادم که شبها تنها تو تراس حیاط میخوابیدم. یک شب صدای ور رفتن با قفل درِ زیرزمین رو شنیدم. همونطور که فیلمهای ژانر وحشت هالیوودی به درستی جا انداختن در ذهن مردم، زیرزمینها تو شب میتونن دروازه جهنم باشن اگه بترسی. و میترسیدم. هزار و یک سوال به ذهنم میرسید... یعنی واقعا کسی رفته پایین؟ بهترین کار ممکن چیه الان؟ برم کسی رو بیدار کنم؟ برم یه چاقو بردارم از آشپزخونه؟ اگه داد بزنم دزد دزد و دزدی در کار نباشه ضایع نیست؟ اگه دزده هم چاقو داشت چی؟ چاقو به کجای آدم فرو بره احتمال مرگ بیشتره؟ اگه بمیرم لباسی که تازه خریدم حیف میشه ولی، چون فقط یک هفته پوشیدم... انقدر غرق این تخیلات سوالی شدم که نفهمیدم کِی خوابم برد. صبح که نور آفتاب دوباره همهجارو امن کرده بود رفتم در رو چک کردم. بسته نبود؛ بین درز در قفل فاصله افتاده بود، و با نیروی باد به در فلزی ضربه آرومی زده میشد که صدای ور رفتن رو تداعی میکرد.
هزاران ساله که داخل اون شب پر از بادیم و خودمون رو با فکر و خیال زیادی مشغول کردیم. ولی یواشیواش داره هوا روشن میشه. خودتون رو برای اینکه نوادگان شما دلشون بسوزه براتون که به خاطر سادهترین چیزها درد میکشیدید، آماده کنید.
#بیابهشفکرنکنیم
قوت غالب گونهای از موش صحرایی ریشه گیاهیه که اون ریشه حاوی مادهایه که تو ادویههای تند و تیز هست. اگه قرار بود بیشترین چیزی که برای خوردن گیرتون میاد مزه زهر مار بده، چه اتفاقی براتون میفتاد؟ احتمالا از گرسنگی تلف میشدید. اما این موشها طوری تغییر کردن که خیلی از دردها که بقیه جانوران رو اذیت میکنه اصلا حس نکنن! مثلا اسید براشون سوزش ایجاد نمیکنه! بعد از یه بررسی مفصل از ژنهای این گونه و مقایسهش با پسرعموهاشون و گونههای دیگه، مشخص شده که دو تا، بله فقط دو تا دونه از ژنهاش خاموش شدن که مسئول ایجاد حس درد هستن. برای اطمینان، محققین اون دوتا رو روشن کردن و مشاهده شده که موش برخلاف تمام اجدادش، درد رو حس میکنه! این یافتهها میتونه در آینده کمک کنه رنجهای انسان رو هم تحت کنترل دربیارن.
پیامبران ابراهیمی به ما گفته بودن شما درد میکشید تا کفاره گناهانتون باشه، یا درد میکشید تا مورد امتحان الهی قرار بگیرید. رهبران معنوی شرق هم میگفتن شما درد میکشید چرا که درد روح شما را ارتقاء میدهد! مثل اینکه زیادی گندهش کرده بودن؛ ما درد میکشیم چون کسی کلیدش رو خاموش نکرده برامون!
خارجیا بهش میگن Overthinking؛ یعنی بیش از حد به چیزی فکر کنی، و به مدت طولانی. درد هم سوژهای بود برای بشر که به مقدار زیاد و به مدت زیاد فکرش رو مشغول کرد. و کمی خندهدار به نظر میاد وقتی میبینی اصلا لازم نبوده. یاد دوران نوجوونی افتادم که شبها تنها تو تراس حیاط میخوابیدم. یک شب صدای ور رفتن با قفل درِ زیرزمین رو شنیدم. همونطور که فیلمهای ژانر وحشت هالیوودی به درستی جا انداختن در ذهن مردم، زیرزمینها تو شب میتونن دروازه جهنم باشن اگه بترسی. و میترسیدم. هزار و یک سوال به ذهنم میرسید... یعنی واقعا کسی رفته پایین؟ بهترین کار ممکن چیه الان؟ برم کسی رو بیدار کنم؟ برم یه چاقو بردارم از آشپزخونه؟ اگه داد بزنم دزد دزد و دزدی در کار نباشه ضایع نیست؟ اگه دزده هم چاقو داشت چی؟ چاقو به کجای آدم فرو بره احتمال مرگ بیشتره؟ اگه بمیرم لباسی که تازه خریدم حیف میشه ولی، چون فقط یک هفته پوشیدم... انقدر غرق این تخیلات سوالی شدم که نفهمیدم کِی خوابم برد. صبح که نور آفتاب دوباره همهجارو امن کرده بود رفتم قفل در رو چک کردم. بسته نبود؛ بین درز در قفل فاصله افتاده بود، و با نیروی باد به در فلزی ضربه خیلی ریزی زده میشد که صدای ور رفتن رو تداعی میکرد.
هزاران ساله که داخل اون شب پر از بادیم و خودمون رو با فکر و خیال زیادی مشغول کردیم. ولی یواشیواش داره هوا روشن میشه. خودتون رو برای اینکه نوادگان شما دلشون بسوزه براتون که به خاطر سادهترین چیزها درد میکشیدید، آماده کنید.
#بیابهشفکرنکنیم
خونهشون مهرشهر بود. خونهای دوبلکس با نمای سیمانی که با سفید رنگ شده و شیروانی قرمز داره... که لااقل از بیرون شبیه ویلاهای لبنان در دهه هفتاد بود. میگفت نمیدونم برای چی باید زندگی کنم. روم نشد بگم وقتی به سر و وضع زندگیت نگاه میکنم نمیفهمم چرا نباید تا ابد زندگی کنی! گاهی چیزی که برای خودمون بدیهیه رو نباید به زبون بیاریم. ولی انگار قورت دادن اون جمله صدایی تو گلوم ایجاد کرده بود و شنیده بود و حدس زده بود که تو دلم دارم میگم: «خاک بر سر بیلیاقتت کنم». برای همین بدون اینکه ازش توضیح بیشتری بخوام، دنبال چیزی میگشت که کار «توضیح بیشتر» رو بکنه، و خیلی زود پیداش کرد. گفت بیا دنبالم. رفتیم تا انتهای خیابونی که همه خونههاش همشکل ویلاهای لبنان بودن و یکیشون خونه اینها بود. و گفت حالا نگاه کن. متوجه منظورش نشدم و اگه شک میکردم که سر کارم گذاشته، حق میداشتم. یه نگاه به منظره مینداختم و یه نگاه به صورتش، به این امید که بفهمه نیاز به راهنمایی دارم. و فهمید، اما باز گفت خوب نگاه کن. خوب نیست به من بگن خوب نگاه کن چون با تست هوش اشتباهش میگیرم و هر تست هوشی میتونه مضطربم کنه. اول فکر کردم موضوع اینه که محله زیبایی نیست و باید دنبال زشتیهای بصری گشت، در حالی که بود، و نداشت. چند لحظه بعد پیرمردی که معلوم بود بازنشستهست رو دیدم که با قدمهای مورچهای به درِ یکی از این خونهها نزدیک میشد. دنبال کردنش حوصله میخواست اما چون سرنخ دیگهای نداشتم. از روی ناچاری، تمام تیزبینیای که از چشمام برمیاومد رو روش متمرکز کردم. انگار عجله داشت تا چیز مختصری که خرید کرده بود رو زودتر بذاره تو حیاط، و برگرده چیز مختصر دیگهای رو بخره، چون توان حمل دوتا چیز مختصر رو نداره. کلیدش رو که درآورد نفس راحتی کشیدم که این سوژه به پایان رسید و باید دنبال چیز دیگهای بگردم. اما دستاش یه جوری میلرزید که نوک کلید هیچوقت نیفتاد تو شکاف قفل. در نهایت نشانهگیریای که توش هرگز موفق نمیشد رو کنار گذاشت و نوک کلید رو متصل کرد به بدنه در و مثل کسی که میخواد رو ماشین مردم خط بندازه، کل مسیر رو کشید تا برسه به مرکز قفل و جا بیفته. و جا افتاد. وقتی در رو بست رفتم جلوتر... دور قفل شده بود مثل ستاره، چون پر بود از خطهایی که به مرکزش منتهی میشدن. معلوم نبود چند ماه و چند سال همینطوری در خونهش رو باز کرده، اما هربار قبل خطخطی کردن در، نشانهگیری رو تست کرده بود. فکر نکنم از روی امید به اینکه «این دفعه میتونم»، بلکه از روی فراموش کردن اینکه این دفعه هم نمیتونه.
برگشتم پیشش و گفتم: «خب آدما پیر میشن». گفت: «اینا اینجا پیر شدن».
تو خونهای که هم شکل ویلاهای لبنان بود هم آدم همونجوری به سمت نابودی سیر میکنه که در جایی غیر از اونجا، و خیلی بدتر از اونجا. خبر داشت که داره به سمت نابودی حرکت میکنه و این خبر داشتن داشت نابودش میکرد. دیگه متوجه منظورش شده بودم، و دیگه توضیح بیشتر لازم نبود؛ اما قناعت نکرد و گفت: قصد مردن ندارم اما میدونم وقتی حرکت، یک جبره، خودکشی یک دهنکجی به قدرتیه که تو رو انداخته تو این جبر، چون داری بهش میگی من نمیخوام تو این حرکت قرار داشته باشم، حتی اگه نتیجهش این باشه که خودم رسیدن به انتهاش رو سرعت بدم! اولین بار بود که کسی خودکشی رو یک «نمیخوام» بزرگ، معنا کرده بود برام. چه پارادوکس با ابهتی بود: «ترجیح میدم بمیرم، چون نمیخوام بمیرم!».
از مهرشهر که رد میشم انگار یه قطار از روم رد میشه. آدم جاهایی که بش فهموندن هنوز خیلی چیزها هست که نمیفهمه، یادش نمیره.
عکسایی که ازشون میگیرم خوب در نمیان. چیز تازهای هم ننوشتم تازگیا. همهشون تو دفتر و مهملن تا حدودی.
https://t.me/shadowofher/4476
کانالای خوب نباید دست بقیه بیوفتن. 🤝🏻
عناب دم کردی راستی؟ چطور بود سید؟
https://t.me/shadowofher/4439
نه واقعا ساده نیست.
من دیگه هم حرف زدن برام سخته هم نوشتن.
هیچ کلمهای انگار تو سرم نیست.
