«آبنبات هل دار »
Open in Telegram
و ما ریشههایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی خواهشمندم حرمتِ نوشتهها و داستانها را حفظ کنید و از کپی آنها بدون ذکر نام خودداری فرمایید. سپاسگزارم از همراهی و احترام شما.🙏🏻🤍
Show more1 415
Subscribers
-124 hours
-97 days
-4230 days
Posts Archive
1 416
دیشب به خودم گفتم:
شعور یک گیاه در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمیآید، از بهاری میآید که فرا میرسد.
گیاه به روزهای که رفته، نمیاندیشد،
به روزهای میاندیشد که میآید، اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آن چه میخواهیم، دست یابیم؟ ...
نامههای عاشقانه یک پیامبر - جبران خلیل جبران
1 416
در نگاه تنظیم هیجانی، چیزی به نام «هیجان مثبت» یا «هیجان منفی» به معنای خوب و بد مطلق وجود ندارد .
⋆。°✩ ───────── ✩°。⋆
هیچ هیجانی ذاتاً دشمن ما نیست؛ حتی هیجانهایی مثل ترس، خشم، غم یا اضطراب هم میتوانند در موقعیتی خاص، کاملاً طبیعی و سازگارانه باشند برای مثال، ترس میتواند به ما هشدار بدهد که باید مراقب یک موقعیت خطرناک باشیم ، خشم میتواند به ما نشان دهد که مرزی نادیده گرفته شده یا چیزی برایمان اهمیت دارد اما همین هیجانها اگر با موقعیت تناسب نداشته باشند بیش از اندازه شدید شوند یا برای مدت طولانی ادامه پیدا کنند، ممکن است به شکلی ناسازگارانه تجربه یا ابراز شوند.
بنابراین مسئله این نیست که «چه هیجانی دارم؟»؛ بلکه مهمتر این است که این هیجان را با چه شدتی، در چه موقعیتی و چگونه تجربه و مدیریت میکنم.
🔺اما هیجان اصلاً چگونه تجربه میشود؟
معمولاً در ابتدا یک Trigger وجود دارد؛ چیزی اتفاق میافتد حرفی شنیده میشود پیامی دریافت میکنیم، خاطرهای به ذهنمان میآید یا حتی فکری از ذهنمان عبور میکند بعد، توجه ما به آن محرک جلب میشود در این مرحله قرار نیست با هیجان بجنگیم یا فوراً آن را از بین ببریم کافی است بپذیریم که «الان یک اتفاقی افتاده و من در حال تجربه یک هیجان هستم.»
هیجان داشتن به معنای فاجعهبار بودن شرایط نیست میتوانیم لحظهای مکث کنیم، هیجان را ببینیم و اجازه بدهیم تجربه شود؛ بدون اینکه فوراً بخواهیم آن را سرکوب یا از آن فرار کنیم
بعد از آن، مرحله ارزیابی اتفاق میافتد؛ یعنی ذهن ما معمولاً خیلی سریع و گاهی کاملاً خودکار از موقعیتی که اتفاق افتاده یک تفسیر میسازد مثلاً دوستمان پیاممان را دیده اما جواب نداده است
یک نفر ممکن است با خودش فکر کند:
«احتمالاً سرش شلوغ است.»
و فرد دیگری ممکن است فکر کند:
«حتماً از من ناراحت شده.»
محرک یکی است اما تفسیر متفاوت است و همین تفسیر میتواند تجربه هیجانی متفاوتی ایجاد کند پس میتوانیم این فرایند را ساده کنیم:
یک محرک اتفاق میافتد → به آن توجه میکنیم → ذهنمان آن را ارزیابی و تفسیر میکند → و در نتیجه یک تجربه هیجانی شکل میگیرد
به همین دلیل تنظیم هیجان به معنای حذف کردن احساسات نیست بلکه یعنی بتوانیم هیجان خود را بشناسیم و آن را تجربه کنیم و حتی شدت و تناسبش را ببینیم و بعد آگاهانهتر تصمیم بگیریم که چگونه به آن پاسخ بدهیم
هیجانها قرار نیست همیشه ساکت شوند؛ گاهی فقط لازم است یاد بگیریم صدایشان را بشنویم، بدون اینکه اجازه بدهیم تمام تصمیمهایمان را به جای ما بگیرند.🌱
آبنبات هل دار
1 416
دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️
1 416
دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️
1 416
دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️
1 416
دریا گویی خوابآلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است. خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونههایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمهباز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش میزند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا میشود. قدم بر ماسههای مرطوب میگذارم صدای موجها، نجواهای عاشقانهای است که گوشِ دلم را پر میکند شنهای خیس، انگار از گرمای تنم سرشار میشوند و مرا در خود فرو میبرند ردپاهایم، نقشهای موقتی از حضور مناند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید میشوند و هوا بوی نمک و رؤیا میدهد. بوی شبهای بیخواب، بوی نامههای ناگفته، بوی آغوشهایی که هرگز به سرانجام نرسیدند حتی دستهایم را در جیب فرو میبرم، گویی میخواهم چیزی را که سالها پیش رها کرده ام دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم میپیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطرهای شیرین از ذهن
در دوردست. ماه ، شعاعهایش را بر تاریکی میپاشد و صدای مرغان دریایی که از دور میآید، چون ترانهای ناتمام، در دل شب میپیچد. دریا، سایهروشنِ دلپذیرِ موجها را تا بیکران میبرد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بیانتها قدم میزنم، به یاد میآورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است. شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانهام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان میآید، قصهای را که نیمهتمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه میداریم...
آبنبات هل دار |گلیتا 🌱✒️
1 416
Repost from روزگارِ لِیلی؛
من شیفتهی اینهاییام که میگویند: چه دستهای زیبایی، چه چشمهای گیرایی، چه لبخندی و چه صدای قشنگی داری!
اینهایی که به آدم میرسند و بهترین بخشهای وجود آدم را یادش میاندازند.
اینهایی که سخاوتمندانه، در سمت درستِ خلقت ایستادهاند و به همه چیز و همه کس، از زاویهی عمیق و انسانیاش نگاه میکنند.
-نرگس صرافیان طوفان.
1 416
✦ ────── ✦ ────── ✦
و شاید همین رازِ زیباییِ بعضی آدمهاست؛
اینکه چشمهایشان
پیش از زبانشان سخن میگوید،
لبخندشان
پیش از هر کلمهای معنا میآفریند،
و حضورشان
بیآنکه چیزی بخواهد،
برای دلِ خسته
رفیق و مونس میشود.
آبنبات هل دار | گلیتا✒️🌱
1 416
خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود
گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود
حسین منزوی✨️
1 416
Repost from میمِ ثاٰنی؛
میبینی ؟ حتی آسمون به این بزرگی و کبودی که همسادهی دیوار به دیوارِ خداست ؛ امروز به زمین نزدیک تره . انقدی که کافیه جَست بزنم و رو پنجه پا برم تا دستم برسه بهش ، تا بتونم بشینم بغلش . ولی تو چی ؟ از آسمون دورتر و محالتر شدی . حتی سرِ کوچهی خونه خدا هم پیدات نکردم …
