«آبنبات هل دار »
الذهاب إلى القناة على Telegram
و ما ریشههایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی
إظهار المزيد1 383
المشتركون
+124 ساعات
-77 أيام
-4330 أيام
أرشيف المشاركات
1 381
تو مرا یاد کنی، یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست، اما
نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست
- سهراب سپهری |
1 381
امشب که خانه سبز میدیدم رسیدم به قسمت چهارم که سالگرد ازدواج عاطفه و رضا و یک جایی عاطفه گفت :
میدونید جمله ما برای هم میمیریم یعنی چی؟
یعنی بعد از سپیده دم هایی که دیده ام ، سپیده دم هایی بودن که زیبا و ملکوتی و به یادماندنی از آن صبح هایی که روز از همان اول عاشقانه شروع میشود و هر روزش شبیه روز اول تعهد است حتی زمانی که دنیای بحث میکنم اینکه ادم از خودش بپرسه مگر یک آدم چقدر وقت لازم دارد تا در زندگی احساس خوشبختی کند؟
شاید واقعا خوشبختی انقدرها هم به زمان احتیاج نداره گاهی در یک صبح ساده اتفاق می افتد
در یک نگاه ،
در یک فنجان چای،
در خنده ای که بی دلیل روی صورتت می نشیند و در اینکه یک نفر هست که میتوانی کنارش خودت باشی
اما چیزی که بیشتر به دلم نشست این بود که خیلی آدم ها سالها کنار هم زندگی میکنند و با این حال معنی خیلی چیزها را کنار هم نمیفهمند
محبت را نمیفهمند
گذشت را نمیفهمند
عشق را نمیفهمند
شاید چون خوشبختی فقط به این نیست که یک نفر را کنار خودت داشته باشی به این است که بتونی معنای بودنش را بفهمی و شاید آدم خوشبخت کسی نیست که زندگی اش همیشه آرام بوده کسی نیست که هیچ وقت رنج نکشیده یا هیچ روز سختی نداشته آدم خوشبخت کسی است که حتی وسط رنج هایش هم بتواند آن ریشه سبز خوشبختی را ببیند همان چیزی که زیر خاکستر روزهای سخت هنوز زنده است همان امید کوچکی که میگوید همه چیز فقط درد نیست همان محبتی که حتی وقتی زندگی آسان نیست باز هم میتواند معنا داشته باشد شاید برای هم مردن هم همین باشد نه اینکه زندگی را از یکدیگر بگیریم بلکه اینکه در تمام زندگی یاد بگیریم چطور کنار هم زندگی کنیم و چطور حتی در سخت ترین روزها یادمان نرود که جایی زیر تمام این رنج ها یک ریشه همیشه سبز هنوز دارد زندگی میکند اینکه وقتی به گذشته نگاه میکنی فقط روزهای بی درد را به یاد نیاوری بلکه حتی میان تمام سختی ها بتوانی بگویی
من معنای با تو بودن را فهمیدم
و شاید برای یک آدم
همین مقدار خوشبختی
برای یک عمر کافی باشد.🌱
سریال خانه ی سبز
1 381
بِدان دو نرگسِ مَستَش
عظیم مݜَخمورَم...
چو بِشکنند خُمارم
چه خوش بُوَد به خـدا...
مولانا
