رمان عمویم نباش ،رمان صحنه دار
Open in Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=273886408 ✨﷽ ✨ پارت گذاری هرروز🕊 روزی1پارت✅ رمانهای:عمویمنباش،سوگلی،شاهی ژانر: عاشقانه،صحنهدار✨ آیدی ادمین برای دریافت رمان @W4N1L
Show more1 216
Subscribers
+124 hours
+37 days
-430 days
Posts Archive
با شرایط سخت کنار میاییم ولی حسرت اینکه همه چیز میتونست طور دیگه پیش بره، همیشه تو دلمون میمونه.
✨رمان اربابی✨
لیست رمانهای اربابی و صحنه دار❗️🔞❌
#خدمتکار
#ارباب_من
#شریان
#سلطهگرچموش
#معشوقهی_جذاب_ارباب
#این_مرد_ارباب_است
#ارباب_تعصبی
#اربابزادهی_جذاب_من
#کوچولویدلربا
#ارباب_دوستداشتنی
رمانها درکانال موجود نیستند و برای دریافتشون باید پیوی پیام بذارید❤️
قیمت هر رمان : 12 هزار تومان هست اما اگر به صورت پک تهیه کنید قیمت همشون باهم میشه 45هزارتومان
قیمت پک رمانهای اربابی بالا(10تا رمان) همه باهم 45 هزارتومان🥲❤️
علاقمندانِ به این ژانر جذاب
این فرصت و از دست ندید.
@W4N1L
Repost from رمان عمویم نباش ،رمان صحنه دار
#عمویم_نباش
به ۱۰۰ پارت پایانی رمان عمویم نباش رسیدیم
و دیگه متاسفانه نمیتونیم از این رمان پارت بذاریم.
اما شما میتونید pdf کامل رمان رو برای خودتون داشته باشید.
میتونید به ادمین پیام بدید و پیدیاف کامل رو با قیمت 45 تومان دریافت کنید💕
@W4N1L
حتما شنیدی که تو فیزیک
چیزی به اسم سرما وجود نداره!
و ما اصطلاحا گرمای کم رو سرما میگیم.
اگر واقعا چیزی به اسم شادی وجود نداشته باشه چی؟!
اگه شادی به غمِ کم گفته بشه چی؟!
سوگلی✨
#پارت_450
دست از قدم رو رفتن جلوی نگهبان های عمارت برداشتم و توی جام ثابت ایستادم. از بین دندون های کلید شده غریدم:
- گمشید تا نکشتمتون.
هر دو دویده و در واقع از دستم فرار کردند. بخاطر خاموش بودن دوربین های خونه، هیچ نشونی ای ازشون نداشتم. نه از خودشون، نه پلاک ماشینشون.
نوچه های فواد که وسط مهمونی با کلت کوبیدن توی سرم و بیهوشم کردن!
حتما خاموش کردن دوربین های مدار بستهی خونه هم کار خود ناکسش بود. فکر همه جاشو کرده بود. من تمام این مدت چطور نفهمیدم فواد داره بهم رکب میزنه؟ شک کرده بودم. اما نمیدونستم تا اینجا پیش میره. گرچه؛ همه چیز مثل روز روشن بود.
دقیقا از جایی ضربه میخوردم که فقط از دست فواد برمیومد. اما نمیخواستم باور کنم. حالا هم که نگار...
تمام مدت برای جسدی اشک میریختم که فکر میکردم نگاره. اما نگار زنده و سالم دست فواد بود. نمایش مسخرهی دیشب رو راه انداخته بود تا بگه حتی دختر مورد علاقهات هم برای منه.
هار شده بود. تمام این سالها اونقدر بهش پر و بال دادم که الان از لونهی خودم پر زد و رفت. پسرهی حرومزاده!
با پام حرصی لگدی به سنگ ریزه های روی زمین زدم.
سیگارمو از جیبم بیرون کشیدم و بین لب هام گذاشتم. همین که روشنش کردم صدای درب اصلی عمارت که با ریموت باز شد توجهم رو جلب کرد.
ماشین مشکی فواد وارد عمارت شد. خود کثافتش هم پشت فرمون نشسته بود.
با چشمای به خون نشسته سمتش حرکت کردم. ماشین رو که همون جلو خاموش کرد، پیاده شد.
عینک آفتابی روی چشمش بود و نگاهش رو نمیدیدم اما اون نیشخندِ مریض!
بهم نزدیک شد. هر دو به سمت هم قدم برمیداشتیم. کام عمیقی از سیگارم گرفتم و دو قدمیش ایستادم.
عینک آفتابیش رو برداشت و با چشمانی شیطانی و پر از شرارت نگاهم کرد.
- سلام عامر!
من هیچوقت نتونستم راحت از چیزایی که از دست دادم بگذرم.
حتی وقتی اونا کاملا رفته بودن محکم توی ذهنم نگهشون میداشتم؛ انگار که این کار حقیقت رو تغییر میده، نداد.
سوگلی✨
#پارت_449
میون فکر کردن چشمم به سینی صبحانه روی پاتختی خورد. محتویات داخلش خامه عسل آبمیوه و کلی چیز دیگه بود. کنارش هم یه تیکه کاغذ دیده میشد.
دستم رو دراز کردم و برش داشتم.
" وقتی بیدار شدی صبحونهاتو بخور. آسلی امروز نیست. برای عمل مادرش رفته بیمارستان. راستی دیشب دختر خوبی بودی! جون سما در امنیته، نگرانش نباش. فواد* "
نفس هام تند شد. دندون هامو روی هم فشردم و همزمان با جیغی که سر دادم، سینی صبحونه رو روی زمین پرت کردم. کاغذ رو تیکه پاره کردم و روی زمین انداختم.
- عوضی... پست فطرت...
هق هق های بلندم رو از سر گرفتم و اونقدر گریه کردم که شقیقه هام شروع کرد به نبض زدن. حالم از خودم و بدنم بهم میخورد. درست مثل یه جنده، یه برده، مقابل چشمای مردهایی که خریدار بودند، به تاراج گذاشته شده بودم. برای چی؟ برای انتقام فواد؟
بالشت کنارمو برداشتم و نامطمئن بو کشیدم. حدسم درست بود؛ بوی فواد رو میداد و این یعنی تمام شب توی بغل اون خواب بودم. در حالی که فکر میکردم عامره!
***
عامر*
- درست فکر کن مرتیکه. هیچی از قیافش یادت نیست؟
- ن... نه قربان... گفتم که. شما رو رسوندن خونه و گفتن توی مهمونی مست کردید. ما هم پیگیر نشدیم.
رگ پیشانیم نبض میزد و اونقدر دندون هامو روی هم سابیده بودم حس میکردم هر آن میشکنن.
Repost from رمان عمویم نباش ،رمان صحنه دار
تعرفه تبلیغات در کانال ما🌱:
🔰 @romanwithmee
✔️ تعرفه ۱۲ ساعته: ۱۵۰تومان
✔️ تعرفه ۲۴ ساعته: ۲۵۰تومان
✔️ تعرفه دو روزهی بمب: ۴۰۰ تومان
✔️ تعرفه ۳ ساعتی: ۷۰تومان💙
✔️ توجه داشته باشید تعرفهها شامل یک بنر و یک ریپلای میباشد.
✔️ در صورت نداشتن جذب
تبلیغتون در روز دیگری گذاشته خواهد شد و در صورت داشتن نارضایتی مبلغ عودت داده خواهد شد.
اما جذب به موضوع و بنرتون هم بستگی داره.
برای هماهنگی🧑🏻💻🌹:
🔰 @W4N1L
قبل از هماهنگی با ادمین و رزرو تبلیغات لطفا شرایط بالا رو به طور کامل مطالعه کنید، با تشکر از همراهی تک تک شما عزیزان🙏🏻💙
Repost from رمان عمویم نباش ،رمان صحنه دار
خوشگلای من توجه کنن🦁:
📌
اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین
به جای 73 هزار تومن❌
میتونید با واریز مبلغ 💥40 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓
تا پارت 700 در کانال vip گذاشته شد*
اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇
@W4N1L
سوگلی✨
#پارت_448
اخمی کردم و دستمو کشیدم کنارم روی تخت. خالی بود. پس عامر کجا رفت؟!
با تعجب نیمخیز شدم و روی تخت نشستم. اینجا که اتاقم توی عمارت فواد بود! پس... من دیشب...
توی کسری از ثانیه تموم اتفاق های دیشب توی ذهنم یادآوری شد. اون مهمونی... فروش دخترها... قیمت گذاشتن مردهای مختلف روی من... نگاه هیزشون به بدنم. نگاه ترسیده و وحشت زدهی عامر..
عامر دیشب توی اون مهمونی بود. یادمه. همه چیز رو مو به مو یادمه. صدای فریاد هاش وقتی اسمم رو صدا میزد هنوز توی مغزم اکو میشه.
اما فواد... نذاشت برم سمتش. نذاشت عامر نجاتم بده.
اشک به سرعت روی گونه هام ریخت و هق هقم سکوت اتاق رو شکست. دستمو توی موهام فرو بردم. تنم یه تیشرت سادهی سفید همراه شلوار راحتی مشکی بود. اینارو کی تنم کرده بود؟
اون لباس مضحک و نحس که دیشب مجبور شدم بپوشمش روی زمین افتاده بود. کی از تنم درش آورده بود؟ تمام شب وقتی خواب بودم گرمای آغوشی رو احساس میکردم. اما اون فرد عامر نبود. قطعا کسی جز فواد نمیتونست باشه. تمام شب تو بغلش خوابیدم؟
تنم لرزید. هیچ جوره نمیتونستم اتفاقات دیشب رو هضم کنم. فواد باهام چیکار کرده بود؟ منو به حراج گذاشت؟
شوکه به نقطه ای کور زل زده بودم. باورم نمیشد. برای اینکه عامر رو زجر بده ازم استفاده کرده بود. حالا خوب هدفش رو میفهمیدم. اصلا... نکنه دست عامر هم باهاش توی یه کاسه بود؟ نه... اون فریاد ها و عجز توی صداش نمیتونست دروغ باشه.
عامر میخواست نجاتم بده. اینو خوب میدونستم.
سوگلی✨
#پارت_447
سرم رو کنار سرش گذاشتم و دستم درست بالای سرش بود. میون خواب چرخ خورد و اومد تو بغلم. کوبش قلبم رو حس نکردم. انگار که به ناگهانی قلبم ایستاده باشه.
سرشو به قفسه سینهام چسبوند و با آروم ترین لحن که به سختی شنیدم زمزمه کرد:
- میترسم... توروخدا نرو... منو اینجا تنها نذار... نجاتم بده عامر...
با کلمهی آخری که گفت، دستم زیر سرش مشت شد. فکم قفل و اخمام توی هم رفت. نیمخیز شدم که از کنارش بلند شم اما بین خواب و بیداری چنگ زد به پیراهنم. تمام این کارهارو در حالی میکرد که چشماش بسته بود.
کلافه پوفی کشیدم و پچ پچ وار گفتم:
- حداقل وایسا کتمو در بیارم! دخترهی سمج!
آهسته دستاش رو از خودم جدا کردم و کتم رو از تن بیرون کشیدم. روی زمین انداختم و مجددا کنارش جای گرفتم. دست زیر بدنش گذاشتم و توی بغلم کشیدمش.
خیلی خسته بودم. شبی که مدتها منتظرش بودم تموم شده بود. عامر، درمونده و عاجز تر از همیشه شد. باید انرژیم رو برای فردا نگهمیداشتم. فردا روز مهمی بود.
اونقدر موهای نرمش رو بو کشیدم، که نفهمیدم کی کنارش خوابم برد. کنار دختری که بخاطر انتقامم، قربانیش کرده بودم و اون باز از من، به من پناه آورده بود.
***
نگار*
لای پلکام رو که باز کردم، نور چشمام رو زد. چشمام سوخت و سریع دستامو حائل چشمام کردم. انگار خورشید درست وسط چشمای من داشت میتابید.
سوگلی✨
#پارت_446
مجددا نگاهم رو به چهرهاش دوختم. اون چهرهی بی نقص و زیبا. زیباییش، من رو یاد مادرم مینداخت.
سرم رو تند تند تکون دادم. این چه افکاری بود که توی ذهنم چرخ میخورد؟
کلافه سرم رو میون دستام گرفتم. فکر کن فواد! تو امشب باید خوشحال باشی چون برای چندمین بار عامر رو شکستی. دختر مورد علاقهاش رو درست جلوی چشماش به حراج گذاشتی. خودت، خریدیش. صاحبش شدی!
اون درد توی چشمای عامر! حتی فکر کردن بهش حالمو خوب میکرد. اما الان چرا نمیتونستم تمرکز کنم؟ چرا خلسهی حضور نگار، من رو توی خودش غرق کرده بود؟
بی اراده خم شدم. بینیم رو به موهاش نزدیک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
موهاش بهترین بوی دنیا رو داشت. میتونستم ساعتها کنارش بشینم و موهاش رو بو بکشم.
توی خواب، کمی وول خورد و ناگهان بازوم رو توی مشت کوچیکش گرفت. زمزمه کرد:
- نرو!
تعجب کردم. داشت هذیون میگفت؟!
لب هام رو روی پیشونیش گذاشتم و عمیق بوسیدم. بدنش داغ نبود. تب نداشت. فقط کمی گرم تر از حالت طبیعی بود.
زیر گوشش نجوا کردم:
- نمیرم!
به آرومی کنارش دراز کشیدم و انگشت های چفت شدهاش دور بازوم رو آزاد کردم.
- تو چی داری نگار؟ چرا نمیتونم بیخیالت بشم؟ خودمو دارم گول میزنم یا تورو؟ هدفم از اول هم مشخص بوده. اما الان... حتی فکر اینکه عامر بخواد بهت دسترسی پیدا کنه دیوونهام میکنه. نمیذارم. نمیذارم تورو از من بگیره چون تو مال منی. از لحظه اول که دیدمت تصاحبت کردم فقط تو دیر فهمیدی!
سوگلی✨
#پارت_445
در حالی که بدنش رو نگهداشته بودم، در خونه رو باز کردم و وارد شدم. چراغ ها کامل خاموش بود و تنها نور مخفی های خونه آباژور ها سالن رو روشن نگهداشته بودند.
ساعت سهی صبح بود و این ساعت قطعا آسلی خواب بود. با آرنجم زدم روی کلید برق که کل خونه روشن شد. با دیدن آسلی روی مبل که دستش رو روی چشماش گذاشته و انگار از خواب پریده، توجهم جلب شد.
چشماش که به نور عادت کرد مثل فشنگ از جاش بلند شد. با دیدن نگار توی دستای من رنگش پرید:
- سلام آقا خوش اومدید.
دوید سمتم و نگاهش مدام بین من و نگار در رفت و آمد بود:
- آقا چیشده... نگار خانم حالش خوبه؟
از کنارش رد شدم و به سمت پله ها رفتم:
- آره خوبه. خوابش برده.
پشتم بود و نمیدیدمش اما حتم نداشتم که توی نگاهش کلی سوال هست.
رفتم طبقه بالا و در اتاق نگار رو باز کردم. آهسته، بدنش رو روی تخت قرار دادم. بهش نگاه کردم. وقتی میخوابید از همیشه معصوم تر بود؛ غر نمیزد، جیغ نمیزد، گریه نمیکرد.
اما اخم محوی روی چهرهاش بود. شبیه دختر بچهای بود که بعد از ساعت ها گریه کردن خوابش برده. مژه هاش نمدار و بهم چسبیده بودند.
دستم رو به آرومی به صورتش نزدیک کردم. کششی که به این دختر داشتم برام عجیب بود. اینم یه دختر بود مثل بقیه دخترها. چرا نمیتونستم صرفا به عنوان یه مهره از این بازی بهش نگاه کنم؟
دستم رو که توی هوا خشک شده بود، جلوتر بردم. موهای بهم ریختهاش رو مرتب کردم.
موهاش نرم بود. رنگ قرمز، بی نهایت زیباترش کرده بود. اما رنگ موهای خودش بیشتر بهش میومد.
به خودم اومدم و دیدم بی اراده دارم موهاش رو نوازش میکنم. اخم کردم. دستم رو عقب کشیدم. چه مرگت شده فواد؟!
