رمان عمویم نباش ،رمان صحنه دار
Открыть в Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=273886408 ✨﷽ ✨ پارت گذاری هرروز🕊 روزی1پارت✅ رمانهای:عمویمنباش،سوگلی،شاهی ژانر: عاشقانه،صحنهدار✨ آیدی ادمین برای دریافت رمان @W4N1L
Больше1 218
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+330 дней
Архив постов
ولی سختترین قسمت زندگی، زندگی با آدمهاست. هنوز هم نتونستم به آدمها، کاراشون، حرفاشون، رفتاراشون و قانونهاشون عادت کنم.
کاش بوتهی توتفرنگی بودم تو یه باغ.
ولی سختترین قسمت زندگی، زندگی با آدمهاست. هنوز هم نتونستم به آدمها، کاراشون، حرفاشون، رفتاراشون و قانونهاشون عادت کنم.
کاش بوتهی توتفرنگی بودم تو یه باغ.
خوشگلای من توجه کنن🦁:
📌
اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین
به جای 73 هزار تومن❌
میتونید با واریز مبلغ 💥50 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓
تا پارت 800 در کانال vip گذاشته شد*
اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇
@W4N1L
سوگلی✨
#پارت_458
نشستم توی ماشین و گوشیو انداختم روی صندلی شاگرد که تازه چشمم به لپ تاپ خورد. قبل اینکه ماشین رو روشن کنم، خم شدم و با دقت بیشتری توی مانیتور لپ تاپ زل زدم.
دوربین اتاق نگار رو بزرگ کردم و با دیدن نگار که روی زمین پهن شده و چشماش بسته بود نفسم توی حبس شد. دستام یخ زد و لب هام تکون خورد. زوم کردم و با دیدن قوطی قرص کنار دستش، وحشت تمام وجودم رو پر کرد. چیکار کردی نگار؟!
****
یکساعت قبل
نگار*
به قوطی قرص توی دستم نگاه کردم. اشک چشمام رو تار کرده بود اما هنوز برای این کار مصمم بودم. با اطمینان در اتاق فواد رو بستم و به سمت اتاق خودم قدم برداشتم.
قرص های خواب آور فواد اگه بدرد خودش نمیخوردن، میتونستن کار منو تموم کنن.
روی تختم نشستم. تمام روز رو فکر کرده بودم. احساس هرزه ای رو داشتم که بدنش توسط عشقش به تاراج گذاشته شده. عشق... من چطور به اینجا رسیدم؟!
فواد باهام چیکار کرد... غرورم رو... شخصیتم رو... همه رو زیر پاهاش له کرد. فواد من رو کشت. نه یکبار! هزار بار.
از روز اولی که منو دزدید باعث شد هر روز آرزوی مرگ کنم. با مغزم بازی کرد؛ بهم گفت قاتل.
من چیزی از اون شب کذایی یادم نمیومد اما به گفتهی فواد آدم کشتم! آدمی که توی باغ همین خونه دفن شده.
سوگلی✨
#پارت_457
بی حوصله از روی زمین بلند شدم و گرد و خاک شلوارمو تکوندم. نگاهی به سنگ قبر انداختم:
- قبل اینکه بکشمش، برنمیگردم اینجا. خدافظ مامان!
به سمت ماشینم حرکت کردم و نشستم توش. لپ تاپم روی صندلی شاگرد بود. روشنش کردم تا نگار رو چک کنم. از صبح که از خونه بیرون زده بودم خبرش رو نداشتم.
لحظه ای، دیشب اومد توی ذهنم. وقتی که توی بغلم مثل یه بچهی معصوم خواب بود. دیشب اولین شبی بود که کابوس ندیدم. این بخاطر حضور نگار بود؟!
ماشین رو از قبرستون خارج کردم و همزمان پسورد لپ تاپ رو تایپ کردم. چشمم به جاده بود و دستم روی لپ تاپ.
سریع به دوربین ها وصل شدم اما همین که خواستم به صفحهاش نگاه کنم، از توی آیینه چشمم به ماشین مشکی رنگ پشت سرم خورد. همزمان با من از توی قبرستون بیرون اومده و با سرعت کم داشت درست پشت سرم رانندگی میکرد.
بی اراده زدم زیر خنده. دستام دور فرمون مشت شد و ماشین رو از مسیر اصلی خارج کردم.
- واسه من آدم اجیر میکنی تخم حروم؟
از جاده، به سمت خارج شهر روندم و اون ماشین همینطور پشت سرم میومد. نیشخند از روی لب هام پاک نمیشد. با تمرکز دنبال خودم کشوندمش و یک ربعی رانندگی کردم. تا وقتی مطمئن بشم که به جاده ای خلوت رسیدم.
ماشین رو طوری که راهشو ببندم، زدم کنار.
صدای جیغ لاستیک ها توی گوشم طنین انداز شد. خم شدم و از توی داشبورد صدا خفه کن اسلحهمو برداشتم. روی کلت جاسازی کردم و همزمان از آیینه بغل چشمم به ماشین بود که با فاصله ازم روی ترمز زده بود.
کلت رو توی جیبم گذاشتم و از ماشین پیاده شدم. به سمتش قدم برداشتم.
تقه ای به شیشهی دودی ماشینش زدم و اون مرد با مکثی نسبتا طولانی، شیشه رو داد پایین.
آرنجم رو لبهی پنجرهی ماشین گذاشتم و با دیدن چهرهی آشنای یکی از بادیگارد های عامر، نیشخند زدم.
توی نگاهش ترس رو میدیدم. یه مرد چهل و خورده ای ساله و درشت هیکل.
- المهمة انتهت. (ماموریت تموم شد.)
کلتم رو از توی جیبم بیرون کشیدم و بلافاصله یه تیر توی پیشونیش خالی کردم.
به مغز متلاشی شدش خیره شدم و خون توی رگ هام جوشید. در حالی که به سمت ماشینم میرفتم، گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و برای عامر نوشتم:
"بیا لاشهی آدمتو جمع کن"
سوگلی✨
#پارت_456
مشتم رو روی قلبم کوبیدم و ادامه دادم:
- این... این لامصب بیست ساله که داره توی آتیش میسوزه! حتی مرگ عامر هم آب روی آتیش نمیشه... مرهم نمیشه واسه دردی که بیست سال کشیدم و میکشم تا آخرین نفسم. نگار و ازش گرفتم تا درد بکشه... اون دختر بدبخت و قربانی کردم تا زمین خوردن عامر و ببینم باز زل میزنه تو چشمام و میگه از همه چی خبر داشته.
سوزش چشمام باعث میشد سنگ قبرش رو تار ببینم.
- اون چشمای خوشگلت وقتی باز مونده بود و دیگه نفس نمیکشیدی از ذهنم نمیره بیرون. بیست ساله کابوس شبامه. بدن تیکه تیکه شدتو نمیتونم از ذهنم بیرون کنم مامانم... دلم واسه بغلت تنگ شده. اون روزم میخواستم بیام بغلت دراز بکشم ولی همه جا خون بود. تو نفس نمیکشیدی. بدنت یخ بود. از وقتی بغلم نکردی دیگه منم نفس نکشیدم نجمه خانم! تاج سر من...
اشک از لای مژه هام روی گونه چکید. بلافاصله پسش زدم.
- از وقتی تو رفتی تبدیل شدم به همونی که میگفتی نشو. یادته مامان؟ میگفتی هیچوقت شبیه بابات نشو؛ اونقد سنگدل، بی رحم... حالا شدم یه چیزی بدتر از عامر. یه خشمی درونمه که هر کاری میکنم خالی نمیشه... حتی اگه همین الان تو از زیر این خاک بیای بیرون و بغلم کنی، ازم بخوای تبدیل بشم به همون فواد پنج سالهی بدون کینه که ته دغدغه فکری بازی کردن با برادرها و خواهرش بود، بازم تا عامر و نکشم نمیتونم... تا وقتی اون حیوون نفس بکشه من نمیتونم نفس بکشم مامان! پس ازم دلخور نشو اگه آدم بدی شدم. انتقام خونتو میگیرم ازش... بذار یکم جیگرم آروم شه بلکه بتونم با غم از دست دادنت کنار بیام. تو که میدونستی جونم به جونت بند بود نجمه خانم... عامر هم تورو ازم گرفت، هم خودمو!
تاریکی هوا من رو به خودم آورد. نمیدونم چند ساعت بود که بی حرکت روی زمین نشسته و سرم رو به سنگ قبرش تکیه داده بودم. اونقدر به تصویر زیباش روی سنگ قبر خیره شده بودم که چشمام میسوخت.
گوشیم کنارم روی زمین افتاده بود. روشنش کردم و با دیدن 15 تماس بی پاسخ از قباد و 6 تا هم از فیاض بین سیلی از تماس ها، لب هام به پوزخند کش اومد.
عامر حتی یک روز هم برای خبرچینی به پسرهاش تلف نکرد. حتما دور هم نشستن و میز گرد چیدن که بفهمن چرا بر ضد پدرشون نقشه چیدم.
امیدوارم زنده بیرون بیای،
از اندوهی که دوست داشتنِ آدمِ اشتباه بهجا میذاره.
خوشگلای من توجه کنن🦁:
📌
اگر رمان *سوگلی* من رو میخواین
به جای 73 هزار تومن❌
میتونید با واریز مبلغ 💥50 هزار تومن💥 هر رمان رو خریداری کنید 🐋🍓
تا پارت 800 در کانال vip گذاشته شد*
اینجا اسم رمان برای ادمین بفرستید🫐👇
@W4N1L
سوگلی✨
#پارت_455
این رو گفت و با قدم هایی کوبنده ازم دور شد. اونقدر محکم بوت های مشکیش رو روی زمین میکوبید که صدای سنگفرش شنیده میشد. سوار ماشینش شد، با تک گاز وحشیانه ای ماشین رو از عمارت خارج کرد و رفت.
من از این ببر وحشی که امروز مقابل چشمام دیدم، میترسیدم. اون حرف بیخود نمیزد. تهدید بیخود نمیکرد. فواد، مرد عمل بود. درست مثل خودم!
*
فواد*
دبهی آب رو روی سنگ قبر ریختم و گرد و خاکی که روش بود، با کف دست کنار زدم. چهرهاش میون اون خاک ها نامشخص بود.
وقتی سنگ قبر کاملا تمیز شد، بقیه آب رو توی گلدون گل شمعدونی که تقریبا هیچ چیزی ازش نمونده بود جز چند شاخ و برگ خشکیده ریختم.
بیشتر از یکسال بود، بهش سر نزده بودم. گلدون مورد علاقهاش هم مثل خودش خشکیده بود.
خم شدم و روی زانو نشستم. چنگی به چمن های کنار سنگ قبر زدم.
- میترسم مامان! میترسم نتونم شکستش بدم. تا الان هر کاری که بر ضدش انجام میدادم دور از چشمش بود. خبر نداشت کسی که براش توطئه میچینه پسر خودشه. اما الان میدونه. دیشب به طور رسمی بهش اعلان جنگ کردم؛ تو روش وایسادم. کاری که 20 سال بود نمیکردم تا زمانش برسه. حالا زمانش رسیده اما اون هفت خط تر از این حرفاست. میترسم نتونم انتقامتو ازش بگیرم...
مشتم رو باز کردم و علف تکه تکه شده رو روی زمین ریختم.
- نمیدونم چرا تورو کشته. اما هر دلیلی هم داشته باشه آتیش دلمو خاموش نمیکنه. دیدن خشمش... عذاب کشیدنش... اشک ریختنش آرومم نمیکنه مامان.
سوگلی✨
#پارت_454
اسلحه رو از روی گردنم برداشت و همزمان با عربده ای که سر داد تیرهوایی زد. رگ های گردنش متورم و کل اجزای صورتش برافروخته بود. بدنش میلرزید.
قفسهی سینهاش با شتاب بالا و پایین میشد و خون جلوی چشماشو گرفته بود.
مجدد اسلحه رو به سمتم گرفت. اما اینبار درست روی شقیقه ام. فریاد دیگه ای کشید:
- اسم مادر منو تو اون دهن نجست نیار!
هیچوقت فواد رو انقدر عصبانی ندیده بودم. مثل یه گرگ خشمگین بود که هر لحظه دلش میخواست خرخره مو با دندوناش بجوه.
دستمو تسلیم وار بالا بردم:
- خیل خب... آروم. اسلحهتو بیار پایین.
از پشت سر فواد بادیگارد هامو دیدم که اسلحه به دست بهمون نزدیک میشدند. صدای تیرهوایی باعث شده بود توجهشون به این سمت باغ جلب بشه.
بهشون نگاه کردم و داد زدم:
- يذهب!!! (برید!)
بلافاصله ازمون دور شدند. فواد هنوز میلرزید و حتی ذره ای اسلحهاش رو از روی شقیقه ام جا به جا نکرده بود.
نیشخند عصبی زدم:
- میخوای بکشیم؟ اینجوری پیروز میشی؟ پسری که من بزرگ کردم با کشتن رقیبش پیروز میدون نمیشه. میمونه، میجنگه. وقتی رقیبش شکست خورد، بعد میکشتش!
انگار حرفام حواسش رو سر جا آورد. فشار دستش روی اسلحه کم شد و یک قدم عقب رفت. با نفس نفس حاصل از عصبانیت و صدایی که تن بالایی داشت گفت:
- هنوز تموم نشده! به خاک سیاه مینشونمت عامر! یه کاری میکنم خودت التماسم کنی بکشمت.
پ.ن: 📚
توجه کنید ❌⭕️❌⭕️
من رمان صحنه دار زیاد مینویسم که همشون PDF شده هستن و
یه نمونشو توی قسمت فایل ها ببینید☺
اگه رمان های خاص با صحنه های bdsm ,لیتل و... با موضوع خاصی میخواید میتونید
موضوع دلخواهتون دریافت کنید.
قیمت هر pdf رمان ممنوعه و صحنهدار 30تومان
موضوع رمان ها 👇🏻
گی لاو*اروتیک*لزبین*ددی کینگ
LGBT*لیتل گرل*ددی*اکشن*عاشقانه*
و......
برای اطلاعات بیشتر👇🏻
@W4N1L
