en
Feedback
ترشُحات‌یک‌مغزِمُچاله.

ترشُحات‌یک‌مغزِمُچاله.

Open in Telegram

مُعَلَّق و بی‌اِنْتِها. اگه لازم داشتی. - http://t.me/HidenChat_Bot?start=5274008642

Show more
167
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '23
September '23
+4
in 0 channels
August '23
+67
in 0 channels
Get PRO
July '23
+77
in 0 channels
Get PRO
June '23
+180
in 0 channels
Get PRO
May '23
+57
in 0 channels
Get PRO
April '23
+203
in 0 channels
Get PRO
March '23
+91
in 0 channels
Get PRO
February '23
+5
in 0 channels
Get PRO
January '23
+262
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
18 September0
17 September0
16 September0
15 September0
14 September0
13 September+1
12 September0
11 September0
10 September0
09 September+1
08 September0
07 September0
06 September0
05 September+2
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
مواظب خودتون باشید.🖤

2
از صمیم قلب ممنونم.
6
3
مرسی که تا الان همه تکست ها و چرت و پرتام رو خوندید و همراهم بودید.
7
4
بچه ها!
7
5
Eshghe Bachegi - Danial The Don.mp3
14
6
و تو پناهی در هر پیشامدِ بد.
24
7
من چگونه به افسردگی دچار می‌شوم در حالی‌که به تو تبعید شده‌ام؛ و چه از این زیباتر که انسان به زنی تبعید شود که دوستش دارد؟! -نزار قبانی.
30
8
No text...
31
9
ن.
3
10
4_5909183449431805322.mp3
1
11
No text...
1
12
تا زمانی که این چنلُ پاک نکنم، پین میمونه.
23
13
...
1
14
من عاشق چشمات‌ام، ماتم، ماتم، ماتم.
22
15
+رنج‌ات چگونه است؟ -هر شب قد می‌کشد.
34
16
قبل تو هیچ بودم. راستش را بخواهی انگار از کوهی بلند پرت میشدم اما پایان نداشت سقوط آزادم. سکوت مرا فرا گرفته بود و لب‌هایم ناراضی به سخن بودند. دست‌هایم روی کاغذ خشک شده بودند و قلم در میان خشک‌سالی اشک‌هایم جولان میداد. صدای قلب‌ام را فراموش کرده بودم. شوق را معنا نمیدانستم و از هرچه ذوق بود تهی بودم. قبل تو کسی قلب مرا لمس نکرد، صدای پای کسی در آن نپیچید. اشک تنها یار چشمانم بود و مغز مچاله‌ام لبخند را از یاد برده بود. سبز بودن را از دنیایم ربوده بودند و من مانده بودم با سیاهیِ شبی که هیچگاه قبل حضورت عزم رفتن نکرد. روزها و شب‌هایی که تمام جان و روحم تکه تکه میشد، تو بودی که نگاه‌ام کردی و با چشمانت مرا سمتِ خود خواندی. برای ماندن‌ات چه کنم؟ می‌شود بگویم دوستت دارم، تو لبخند بزنی و بدانم که کمی در دلت جای دارم؟ می‌شود رفتن‌هایت را بگویی بروند پِی‌کارشان؟ می‌شود بمانی نور دلم؟ آنقدر بمانی که بپوسیم در آغوش یکدیگر! می‌شود بمانی و از این مهلکه مرا به عرش خدا یعنی آغوش‌ات برسانی؟ میمانی؟ ۰۵:۲۰
40
17
زیاد نمیمونه.
24
18
هر از چندگاهی عفونت می‌کنه و غم ترشح می‌کنه.
24
19
این یه جراحت تقریباً کهنه‌اس که باید کارشُ یه‌سَره کنم.
24
20
این خلأ ایجاد شده اصلا به الآنم مربوط نمی‌شه.
24