One Day,One Point
Open in Telegram
شروع: ۲۰ آذر ۱۴۰۱ یکشنبه ساعت ۱۳:۲۵ https://t.me/harfmanbot?start=650973119
Show more284
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+2330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+72
in 12 channels
November '24
+90
in 4 channels
Get PRO
October '24
+81
in 6 channels
Get PRO
September '24
+35
in 2 channels
Get PRO
August '24
+32
in 2 channels
Get PRO
July '24
+9
in 0 channels
Get PRO
June '24
+24
in 2 channels
Get PRO
May '24
+13
in 1 channels
Get PRO
April '24
+11
in 0 channels
Get PRO
March '24
+74
in 3 channels
Get PRO
February '24
+7
in 0 channels
Get PRO
January '24
+32
in 3 channels
Get PRO
December '23
+29
in 1 channels
Get PRO
November '23
+253
in 1 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 December | +1 | |||
| 20 December | +1 | |||
| 19 December | +1 | |||
| 18 December | +2 | |||
| 17 December | +3 | |||
| 16 December | +3 | |||
| 15 December | +4 | |||
| 14 December | +7 | |||
| 13 December | +30 | |||
| 12 December | +1 | |||
| 11 December | +8 | |||
| 10 December | +1 | |||
| 09 December | +1 | |||
| 08 December | 0 | |||
| 07 December | +1 | |||
| 06 December | +2 | |||
| 05 December | +1 | |||
| 04 December | +3 | |||
| 03 December | 0 | |||
| 02 December | +1 | |||
| 01 December | +1 |
Channel Posts
| 2 | الان که میرم کشیک میفهمم اینکه تو شهر خودم درس میخونم چه نعمتیه | 307 |
| 3 | دوباره برای چندمین بار در این هفته، یاد دوست دوران مدرسه ام افتادم که بعد ۵ سال دیدنم بهم گفت ولی تو هیچ فرقی نکردی! هنوز خودتی!
و اون لحظه قند توی دلم و مغزم آب شد
ولی بعد اون هربار فکر میکنم که این تعریف بود یا تخریب؟ یعنی این پنج سال زندگی اخیرم کشک بود؟ فرقی نکردن کجاش خوبه؟! | 369 |
| 4 | یه شباهت هایی بین خونهتکونی و درس خوندن هست.
مثلا هردو بهت حس بیکفایتی میدن...
وقتی مثل چی کار میکنی و بعد ده روز هنوز میبینی یه جاهایی تمیز نشدن.
حتی اگر همهههه جا رو هم تمیز کنی، باز اونجاهایی که اول تمیز کردی، یادت رفته! ببخشید، یعنی دوباره نامرتب شده.
ولی گاهی لذتش به اینه وسط همون شلوغی، بشینی روی زمین و پاهات رو دراز کنی و چاییت رو بخوری.
گاهی هم به اینه که ساعتی بشینی به کمد مرتبشده زل بزنی و ازش هزارتا عکس بیفور افتر بگیری.
انگار تو زندگی هیچ کمالی وجود نداره! چون ثبات وجود نداره! همه چیز درحال تغییره! در بهترین حالت در یک لحظه، کمال رو تجربه میکنی و لحظه بعد، با تغییر بعدی، گرفتار نقصان میشی. برای همین زندگی سخته! چون یک تلاش دائمیئه! بینهایت لحظه که طول هرکدوم از چند ثانیه تا چند سال فرق داره، ولی هیچکدوم دائمی نیستن. اگر زرنگ باشی، لحظه هات رو کوتاه و مفید میکنی تا رشدت شتاب بگیره! | 364 |
| 5 | تعطیلات تا اینجای کار؟
خونه تکونی!
ویت استراحت هم دیدن ریلزهای انواع تمیزکاری در اینستا:) | 1 |
| 6 | بیخبری خوشخبریه، نه؟👩🦯 | 403 |
| 7 | هیچی :) | 375 |
| 8 | بهترین پاس شدن خودم و دوستای نزدیکم توی درس خیلی مهم و حیاتی
بدترین قرار بود پای بابام قطع شه که خداروشکر نشد | 355 |
| 9 | اینکه اقدام به خودکشی کرده
اینکه مرخص شده و قراره برگرده به درس و مشق | 364 |
| 10 | بهترین و بدترین خبر امسال تون چی بوده؟
https://t.me/harfmanbot?start=650973119 | 359 |
| 11 | همه خوابن، نشستم توی سکوت، همهجا تاریک، به جز اون چراغ نیمسوز گوشه هال که محض احتیاط روشن گذاشتم تا اگر کسی بیدار شد، با دیدن چهره من که با نور صفحه موبایل روشن شده، وحشت زده نشه. به جز صدای کشیده شدن سیم شارژر که با تایپ هر واژه، کشیده میشه روی پیرهنم صدایی نمیشنوم. ولی نه. الان که چشمام رو بستم، صدای آرومِ موتور یخچال و حتی شعله بیرمق سماور و ردشدن یه موتوری رو هم شنیدم. چشمام رو باز میکنم. همون لحظه یه قطره آب از میچکه توی قابلمهی توی ظرفشویی. بعدش صدای یه سگ یا شاید چندتا سگ که درحال اختلاطِ شبانه اند، میاد. میرم تو خاطرات بچگیم از صدای سگها، از اینکه فکر میکردم چهقدر نزدیک اند، ولی دور بودن! مثل ستارهها، مثل آرزوهام! غرق خاطرات و آرزوهام بودم که یکی از اهالی خونه با بیدار شدنش، منو میترسونه! بهتر نبود اونم یه چراغی روشن میکرد تا قبل از دیدن هیبتِ درچارچوبِ در ایستادهش، فرصت میکردم خاطره های پخشوپلای مغزم رو جمع کنم؟ خدا رو شکر با من کاری نداشت،چون اگر مجبور میشدم ویدئوی خاطرات قدیمی رو به خاطر جواب دادن به سوالِ چرا توی تاریکی نشستی؟ پاز کنم، قطعا ناراحت میشدم. یه کم بعد یادم میفته چرا اصلا شروع کردم به نوشتن. ویدئو رو استاپ میکنم و پرتش میکنم توی چالهی بلعندهی گذشته. چالهای که هرروز مراقبم خودمو نبلعه! ترجیح میدم به جای اینکه گذشته منو ببلعه، آینده منو به داخل خودش، فرو بکشه. آهان. میخواستم از امروز بگم. دوباره داشتم بلعیده میشدما. امروز، در واقع دیروز، ۲۶ اسفند ۱۴۰۲، آخرین شنبه سال( آخرین فلانِ سال بودن چقدر مهمه؟حالا انگار دیگه قرار نیست شنبهای بیاد... به قول همین هیبتِ درچارچوبِ در ایستاده که امروز بهم میگفت: اگه به این آدمای گیرافتاده توی ترافیکِ دم عید بگی فردا میمیرن، اینقدر به تلاطم نمیفتن که با نزدیک شدن عید، به تحرک میفتن... اگه قرار باشه فردا بمیرن، میشینن توی خونههاشون چون [فکر میکنن] دیگه کاری برای انجام دادن ندارن... قبول دارم خوندن این حرف یه کم خشن بود، ولی شنیدنش مثل پاشیدن آبِ سرد به صورتِ یه آدمِ گرمازده بود؛ نشاطبخش و زندهکننده! یاد حرف دیروزم افتادم، آدمایی که بلد نیستن زندگی کنن، بلدم نیستن بمیرن. گیر میکنن تو یه برزخ وسط این دوتا! بگذریم...) داشتم از امروز میگفتم. روز عجیبی بود، صبحش رو گند زدم، آگاهانه گند زدم. مثل همون عوض کردنِ گزینه درست لحظه آخر امتحان! میدونی نباید اینکارو بکنی، ولی میکنی! شبش ولی پر از اشتباه بود... از اشتباه زدن رمزهای حسابم و مسدود شدنش، تا ثبت نامِ دوتا کلاس که تایمشون دقیقا با هم همزمانئه! اتفاقی با احتمال یک بیستوهشتهزار و دویست و بیست و چهارم! شما به این شب میگین خوب؟ مخصوصا اگر بعدش یه نگاه به لیست بچههای همگروه اینترنیت بندازی و ببینی حتی یه نفر، از اون همه آدم یک نفر هم نیست که بتونی اسمت رو بذاری کنارش و از همکشیکشدن باهاش خوشحال که نه، حداقل کمی کمتر معذب باشی. اینجاها البته یه خوشبینی آموخته شده، از تو جعبه پاندورا میاد بالا و میگه چه خوب! یه فرصت عالی داری برای رفتن تو دل ترسات! برای تنهایی خیلی کارها رو کردن! البته نمیدونم تو بیمارستان چه "کار" هایی هست که بتونم با تنهایی انجام دادنشون، احساس قدرت و توانایی و استقلال کنم! تنهایی غذا خوردن تو سلف؟ یا تنهایی پشت استیشن نشستن و با گوشی وررفتن؟ یا تنهایی قهوه خوردن روی نیمکتهای جلوی کتابخونه بیمارستان؟ بازم بگذریم. واقعا مسالهم اینا نیست. مسالهم حتی ... هم نیست. این قسمت رو دیگه نمیگم. چون دارم به چالهی بلعنده نزدیک میشم و باید ازش فاصله بگیرم... | 383 |
| 12 | سلام. من خودم کیوبی و خود تکست نلسون رو خوندم(اون زمان هنوز کیوبی های جدید نیومده بود).
در کنار کلاس و جزوه های اساتید، تقریبا کامل بود.
من درباره گام آخر شنیدم ولی خودم تجربه نکردم.
ویس های پیرحاجی هم برای بعضی مباحث مثل رشد و تکامل(اون جدول طویلش) و نوزادان شنیدم رمزهای خوبی داره.
استاد کامرانی(پارسیان سابق و نشر پ فعلی) هم اندکی جلساتش رو گوش دادم، خیلی تاثیری نداشت:)
کلا اطفال حجیمه و کیوبی هم به اندازه گاید حجمش هست. توصیه میکنم به خلاصه نویسی و رمزسازی برای مرور!
بازم اگر کسی اگر منبع مناسبی میشناسه معرفی کنه | 329 |
| 13 | سلام
من درشرف شروع بخش اطفالم و دنبال منبع مناسب میگردم 🥲
قبلا خیلی سعی داشتم گایدلاین بخونم و فکر میکردم گاید نخونم باسواد نمیشم تا از زبون یک ادم خیلی کاردرست شنیدم که میگفت گاید حجمش زیاده و منبع مناسبی نیست بهتره چیزی و انتخاب کنین که بشه راحت مرور کرد و به تسلط رسید
و خب ادم فیلم و ویس هم نیستم برای همین پیرحاجی ونمیتونم
موندم چیکار کنم و چیو انتخاب کنم ممنون میشم راهنماییم کنی | 286 |
| 14 | سلام. من خودم کیوبی و خود تکست نلسون رو خوندم(اون زمان هنوز کیوبی های جدید نیومده بود).
در کنار کلاس و جزوه های اساتید، تقریبا کامل بود.
من درباره گام آخر شنیدم ولی خودم تجربه نکردم.
ویس های پیرحاجی هم برای بعضی مباحث مثل رشد و تکامل(اون جدول طویلش) و نوزادان شنیدم رمزهای خوبی داره.
استاد کامرانی(پارسیان سابق و نشر پ فعلی) هم اندکی جلساتش رو گوش دادم، خیلی تاثیری نداشت:) | 1 |
| 15 | حوصله ام سررفته بود. دلم میخواست بنویسم، اما چیزی برای تعریف کردن نبود. تا چندوقت پیش به خودم میگفتم کسایی زیبا میبنویسن که زیبا فکر میکنن. اما امروز به خودم میگم اونایی زیبا مینويسن که زیبا زندگی میکنن. اصلا زندگی میکنن! من که این روزها مُردگی میکنم. حس و حال بدی هم نیست. میخورم و میخوابم و نفسی هست. اسمش مثلا استراحتئه، هدفش هم مثلا تجدید قوا برای شروع مرحله بعدی. باید بگم که کارش رو خوب بلده! استراحت رو میگم. چون یه جوری بیحوصله و بیانگیزه ات میکنه که روزشماری کنی برای شروع اینترنی و کشیک و بیمارستان و درس و ... استراحت کردن هم بلد بودن میخواد، مثل زندگی کردن!
~ بلدی زندگی کنی؟ من که نه!
کنجکاو میشم ببینم پارسال، اون زندگیِ نابلدانهای که میکردم چه شکلی بوده! یه سرچ میزنم توی کانال خصوصی تلگرام و میرم به سال ۲۰۲۳. همین تاریخ، توی جاده بودم! یه عکس میبینم! از یه ابر سفید پنبهای که خودشو پهن کرده و زور میزنه تا جایی که میتونه جلوی پرتوهای تیز آفتاب رو بگیره، ولی این خورشیده که برنده میشه. اون پنبه سفید، حالا شبیه یه نورافکن خوشگل شده که پرتوها از توش پراکنده تر بشن و توی آسمون آبی، قشنگ تر دیده بشه. انگار ابرا بهتر از من زندگی کردن رو بلدن. یه پیام میام پایین تر. نوشتم :"عاشق اون نشدم، عشق یه دفعهای اومد سراغم. از جایی که فکرش رو نمیکردم." یاد عشقم میفتم. انگار منِ پارسال هم بهتر از منِ امسال زندگی کردن رو بلد بوده. یه دفعه توی سرم این آهنگ پلی میشه: دگر بعد تو عاشقی ممنوع زندگی ممنوع... به "تو" فکر میکنم. به زندگیِ ممنوعه. انگار تو هم زندگی کردن رو بهتر از من بلد بودی. پیام بعدی رو میخونم:" یه لحظه حس کردم بدون داشتن چنین کسی، چه زندگیم خالیه" راست میگفتم... زندگیم خیلی خالیه.میام پایینتر. پیام بعدی، از دکتر قربانی فوروارد شده: هیچ لحظه از دیروز او و یا فردایش به پایانناپذیری همین لحظه نبود که میدانست دارد میمیرد... حالا دیگر به زندگی فکر نمیکنم. به مرگ فکر میکنم.
~بلدی بمیری؟ من که نه! | 292 |
| 16 | سلام!
ممنون میشم اگر دوره و کارگاه مناسبی برای آمادگی دوره طرح میشناسید، برام بفرستید.
https://t.me/harfmanbot?start=650973119 | 265 |
| 17 | "تماشای یک رقص ابدی"
سکانس اول:
بر بالین بیمار میروم. میدانم حالش اصلاً خوب نیست. چهل سال سرطان داشتن، خستهاش کرده؛ اندامهایش سردِ سرد اند و ضربانِ قلبش به زور به پنجاهتا در دقیقه میرسد. کیسهی ادرارش مملو از یک زرشکیِ خونی است؛ زرشکیای که به دهانش هم سرایت کرده و از گوشهی هر دندانش رگهای از خون به راه انداخته. چند دقیقه بعد، از بخش زنگ میزنند. گوشی را برمیدارم و پیش از آنکه پرستار فرصت کند سخن بگوید میپرسم:"ایست قلبی داد؟" جواب میدهد:"بله دکتر!" خودم را به بخش میرسانم، به اتاقش و به پیشانیاش که حالا مثل دستهایش یخِ یخ شده. احیای قلبی شروع میشود. احیای قلبی از شگفتانگیز ترین و در عین حال هراسناکترین آناتی است که یک انسان میتواند تجربه کند؛ لحظهای که تو در نزدیک ترین فاصله با بیمارت قرار گرفتهای، هر چه پیراهن و حجاب است به کنار رفته، تو دست بر سینهی گشودهی آدمی دیگر میگذاری و در همان لحظه تپش قلبت، واماندگیِ قلبِ او را لمس میکند و گرمیِ بازدمات، بر انجمادِ بیدَمیاش مینوازد و رطوبتِ چشمانت، خشکیِ بیرَمَقِ چشمانش را در بیپیرایهترین و لختترین حالت به تماشا مینشیند و او نیز با مرگِ قریب الوقوعِ خود، حیات لغزان و ملتهبِ تو را به نظاره مینشیند. شاید بتوان گفت، فرایند احیای قلبی، تجربهی یک برهنگیِ روحیِ متقابل، بین بود و نبود است؛ زندگی با سرعت صد و بیست ضربه در دقیقه بر مرگ پُتک میزند و مرگ نیز به درازنای ابدیت به زندگی پوزخند میزند. احیای قلبی همانقدر که اتفاقی زیستی و پزشکی است، جدالی معنوی و روحانی است! در طی آن چهل و پنج دقیقهی غریب و مهآلود، زندگی از دریچهی چشمانِ تو او را، مرگ را مینگرد و مرگ از دریچهی چشمانِ او، تو را، زندگی را! آن وقت است که میفهمی ما آدمها هیچ کارهایم! ما آدمها صرفاً اجسام و وسیلههایی هستیم که خلق شدهایم تا زندگی و مرگ بتوانند در ما متجسد شوند! در واقع، ما آدمها، فقط بهانههایی هستیم که شرایط این را مهیا میکنیم تا مرگ و زندگی بتوانند در رقصی جاودان، تجدید دیدار بکنند.
چهل و پنج دقیقه احیای قلبی، چهل و پنچ دقیقهی بیگانه و دورافتادهای است، چهل و پنج دقیقهای که به تو فرصت میدهد یا شاید هم بهتر باشد بگویم تو را مجبور میکند که به این چیزها فکر کنی. چهل و پنج دقیقه تمام میشود. حال عجیبی است. به عنوان پزشک من باید پایان احیای قلبی را اعلام کنم، منقضی شدن حیاتی را، خاتمه یافتن زندگیِ یک آدمِ واقعی را، فصل پایانی یک مادر را...یک لحظه میترسم، شهامت گفتن چنین چیز سنگینی را ندارم، ولی مجبورم، پس میگویم:"سه و پنجاه دقیقهی ظهر، ختم احیای قلبی!" از چهارپایه پایین میآیم، از اتاق بیرون میروم، همراه بیمار را پیدا میکنم و با صدای لرزان و ساکتی زمزمه میکنم:"تسلیت میگویم!" و ناگهان گریه، گریه، گریه و گریهای که با هزار تقلا تلاش میکند تا در کشاکشِ هق هقی منقطع به من بگوید:"ممنون آقای دکتر! زحمت کشیدید." بار اولی است که خبر مرگ کسی را به نزدیکانش میدهم، تلاش میکنم تا نکاتی را که در این مورد در کلاس اخلاق پزشکی بهمان یاد دادند به یاد بیاورم امّا هیچ چیز به خاطرم نمیآید، گیج گیجم! حرفی برای گفتن پیدا نمیکنم، دوباره تسلیتی میگویم و از هجمهی گریه به ایستگاه پرستاری میگریزم...
سکانس دوم:
باید لولههایی که به بیمار وصل هستند یا در رگهایش کار گذاشته شدهاند را بیرون بیاوریم. دوباره بر بالین او حاضر میشویم. حمید شروع میکند به بریدن بخیهها و من از این فرصت استفاده میکنم تا دوباره به او نگاه کنم، یا شاید این زندگی است که دیگر بار میخواهد مرگ را ببیند! سر او یله شده به سمت پنجره، انگار که دارد از پنجره به بیرون نگاه میکند! مردمک چشمانش در گشادترین حالت ممکن اند؛ با خود فکر میکنم، نکند اگر روحی در کار باشد، از مجرای همین مردمکها از جسم خارج میشود؟! همین مردمکهای عمیق و گشاد! بلافاصله یادم میآید اولین مرگی را نیز که از نزدیک شاهد بودم، دقیقا یک سال پیش و در همین بخش رخ داد، فقط در اتاقی دیگر! گویی مرگ همیشه هست، فقط گاهی در اتاق دو بیتوته میکند و گاهی در اتاق هفت...
سکانس سوم:
چند ده دقیقه از مرگش گذشته، لولهها در آمدهاند، پلکهایش بر هم فروخفتهاند و جسمش در ملحفهای سفید کادوپیچ گشته و به مرگ پیشکش شده. آیسان میگوید هَوَسِ پفک کرده و اصرار میکند با هم به سوپرمارکت بیمارستان برویم. من نیز دارم با خود فکر میکنم:"چرا حالا در این هیر و ویر آیسان هوس پفک کرده؟!" ناگزیر همراهش میشوم و روانهی سوپرمارکت بیرون بیمارستان میشویم. پایم را که از سالن بیمارستان بیرون میگذارم، شوکه میشوم! نازنین و طناز و سام و شهاب و غزال و فاطمه و مهران و آیدین و امیرحسین را با کیک تولدی در دست میبینم! آمدهاند که به مناسبت تولدم شگفتزدهام کنند. | 330 |
| 18 | دز اول گارداسیل ام رو زدم و خوشحالم^^ | 312 |
| 19 | +1 NEJM Clinical Problem Solving Series | 451 |
| 20 | سلام اپلیکیشن رو نمیدونم فعلا(روی گوشی جدیدم ندارم الان) ولی USMLE یا CLINICAL CASES رو سرچ کنین میاره.
درباره NEJM هم همه مدل کیسی داره.فقط بعضی از مقالاتش رو دیدم اشتراک میخواد. کلا سایت خوبیه و رایگان و بدون فیلتر😊
قسمت های Image challenge و interactive medical case اش جالبه.
یه وقتایی تو همون گوگل کنار اسم بیماری بنویسین nejm case یا nejm image case میاره راحت.
این دوتا فایل هم که هست.👇
اگر اکانت ساختید، ایمیل هفتگی اش رو هم فعال کنید تا کیس ها و مقالات جدیدش رو براتون بفرسته:) | 460 |
