en
Feedback
The Notes that are buried

The Notes that are buried

Open in Telegram

شاعری خسته از دیار تاریک پوچی . https://t.me/BiChatBot?start=sc-741253-TtpKouG

Show more
460
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
ما ۶تا داداشیم که توی امتحان میشاشیم.
ما ۶تا داداشیم که توی امتحان میشاشیم.

جوشش خود به خود احساسات قدرتمندم، شور زندگی‌ام یا تنفرم را روی کاغذ به نظم می‌آورد. کلمات حواسم می‌دهند، قوتم می‌دهند، زمانی که هیچکس نبود مسافرانی شدند در میان زمان و مکان و خود را به من رسانیدند و در کنارم ماندند. شعر، همانند سیلی، احساسات را به صورتی اهنگین با خود می‌آورد و مرا درون خود غرق می‌کند.

صبحی last of us گوش کنید🍃

photo content
+2

یک داستان کوتاه زیبا

اونجا که فرشاد میگه: شعر خوبه چون حال شاعرا بده =))

حس درس اونقدری نیست که ترجیح میدم سر کلاس اندیشه اسلامی بشینم ولی درس نخونم 🚶

Hasan-Zirak_Mastam-Mastam.mp32.65 MB

photo content
+2

فکر کنم لازمه که بگم چشم‌ قادر رفیقمه 😂🚶

👁
👁

انسانی مترقی و محترم نمی‌تواند مغرور باشد، مگر آن که سخت‌گیری بی‌حدی به خویش روا دارد و گاه تا حد نفرت از خودش منزجر می‌شود. -داستایفسکی🖋

photo content
+3

لیموناد، هوای تابستونی، روزهای آخر خرداد، داستایفسکی و دانشکده‌ی ادبیات؛ چیزهایی که این جوان ایرانی با توسل بهشون گرما رو طاقت میاره و سختی‌های زندگی رو پشت سر می‌ذاره.

4_5931558476697307387.mp37.81 MB

یکسری‌ روز‌ها در عین‌حال که ساده هستن، مطمئنی که قراره تا آخر زندگیت یادت بمونه.
+2
یکسری‌ روز‌ها در عین‌حال که ساده هستن، مطمئنی که قراره تا آخر زندگیت یادت بمونه.

خیلی از دوستام ازم پرسیدن چی شده؟ یا حالت خوبه؟ حالم واقعا بد نیست ولی بعضی وقتا آدم یاد میگیره باید بیش از حدش با یکسری‌ آدم ها خوب نباشه. قبلا (همین یکساله) میگفتم باید به همه خوبی کنی و مثل یک آدم متمدن و با شخصیت زندگیت رو پیش ببری و آدم خاکی‌ای باشی، ولی میبینی که قرار نیست بقیه هم با تو خوب باشن. قرار نیست تو چشمشون خوب بشی پس باید رابطه رو به اندازه ای نگه داری که اونا نگه می‌دارن. این تنفر شاید از بقیه هم نباشه، شاید هم باشه ولی یک بخش از اون برمیگرده به خودم و طوری که خودم رو پایین می‌آوردم جلوی یکسری‌ها تا باهاشون خوب باشم. جدیدا دیگه خسته شدم از کارهای بقیه. کارهاشون که یادم میوفته دیگه دوست ندارم با اون افراد کاری داشته باشم و ذره‌ای نمیخوام نفعی از من بهشون برسه. حس میکنم تنفر زیادی درونم داره رشد میکنه ولی خب فعلا این چیزیه که هست و خیلی سخته جلوش بگیرم، شاید بتونم از این داستان یک چیزی یاد بگیرم تا شخصیت بهتری ازم بسازه، هنوز نمی‌دونم باید به خودم زمان بدم تا ببینم در آینده چه اتفاق‌هایی و چه تغییراتی درونم رخ میده.

photo content
+1