The Notes that are buried
Open in Telegram
شاعری خسته از دیار تاریک پوچی . https://t.me/BiChatBot?start=sc-741253-TtpKouG
Show more460
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
تمایلی نداشتم که درگیر سیاست شوم. مدام با خودم میگفتم: «همۀ آنچه میخواهم یک زندگی عادی و آرام است.» بعدها فهمیدم که یک زندگی ساده و آرام نه معمول است نه بهراحتی دستیافتنی. برای اینکه در آرامش زندگی کنی، کار کنی، فرزندانت را بزرگ کنی و از شادیهای بزرگ و کوچک زندگی لذت ببری، داشتن شریک زندگی خوب و شغل مناسب کافی نیست، اینکه به قانون کشورت احترام بگذاری و وجدانی آسوده داشته باشی کافی نیست؛ از همه مهمتر باید جایگاه اجتماعی خوبی داشته باشی که بر پایۀ آن چنان زندگیای را بسازی. باید در نظام اجتماعیای زندگی کنی که با اصول بنیادین آن موافقی، نظامی که تحت فرمان و نظارت دولتمردانی باشد که بتوانی به آنها اعتماد کنی. همانطور که نمیتوان خانهای را بر گودالی از گِل بنا کرد، نمیتوان در جامعهای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی.
| زیر تیغِ ستارۀ جبار: داستان یک زندگی در پراگ ۱۹۶۸-۱۹۴۱ | هدا مارگولیوس کووالی
برای رژیمهای توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی بهخاطر «درک ضرورتها» از آزادیات دست میکشی، یا برای تطبیق دادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینۀ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شدهای، دیگر از تلاش برای مطالبۀ حقیقت صرفنظر میکنی. آرامآرام، قطرهقطره، زندگیات، مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، میچکد و هرز میرود؛ و تو خودخواسته خودت را از پا درمیآوری.
| زیر تیغِ ستارۀ جبار: داستان یک زندگی در پراگ ۱۹۶۸-۱۹۴۱ | هدا مارگولیوس کووالی
کتاب زیر تیغِ ستارۀ جبار داستان زندگی در دو دوره هیتلر و استالین رو بیان میکنه.
این کتاب هم ظلمی رو نشون میده که گاهی مردمهای کشوری دیگه باید تقاصش رو پس بدن هم ظلمی که گاهی مردم کشور خودت باید اون رو تحمل کنن و این یکی از چیزهایی هستش که کتاب رو خیلی جالب کرده. هدا شخصیت اصلی این داستان هم در دوره هیتلر آزادیش توسط یک عامل بیرونی گرفته میشه و هم در دوره استالین آزادیش به علت حماقت مردم کشور خودش توسط یک عامل درونی گرفته میشه.
میهن پرستی و عشق به پراگ رو میشه درجای جای کتاب دید و این میهن پرستی داستان رو پر از زیبایی و حس تعلق میکنه طوری که وقتی کتاب رو میخونی حتی اگر کمی حس میهنپرستی داشته باشی اون حس مثل شعله کوچکی که روش بنزین میریزی، چند برابر میشه.
یکی از چیزهایی که داخل این کتاب برام جالب بود و این بود که یکسری انسانهایی که در زمان استالین اعدام میشدند به این علت نبود که کارشون بد انجام داده بودن یا خیانت کرده بودن بلکه به این دلیل بوده که اونقدر وطن خودشون رو دوست داشتن که در برابر هر دستوری کورکورانه عمل نمیکردن و این به نفع حزب نبوده.
بخشهایی از کتاب رو میذارم که بخونید.
خسته از گدایی عشقش، ورزیدن یا نورزیدنش همانند یادداشتی بر روی میزهای کلاس بیاهمیت شده.
Labor Day
It’s a year exactly since my father died. Last year was hot. At the funeral, people talked about the weather. How hot it was for September. How unseasonable.
This year, it’s cold.
There’s just us now, the immediate family.
In the flower beds,
shreds of bronze, of copper.
Out front, my sister’s daughter rides her bicycle the way she did last year, up and down the sidewalk. What she wants is
to make time pass.
While to the rest of us
a whole lifetime is nothing.
One day, you’re a blond boy with a tooth missing;
the next, an old man gasping for air.
It comes to nothing, really, hardly
a moment on earth.
Not a sentence, but a breath, a caesura.
--louise gluck🖋
Repost from Burst into butterflies
از کتابها بابت اینکه لحظهی سقوط از صخره دستهامون رو میگیرن، متشکرم. به هر حال اگه شما در حال سقوط باشین و دستهاتون چند لحظه بتونن استراحت کنن، برای لحظات بیشتری میتونین خودتون رو نگه دارین و محکمتر از قبل چنگ بندازین.
همیشه توی زندگیم سعی کردم از تجربههای جدید نترسم و همیشه با وجود اینکه میدونستم ممکنه در آینده ضربه بخورم باز هم در لحظه زندگی کردم و ریسک کردم. این قائده بعضی وقتها باعث شده که اتفاقات خوبی برام نیوفته و بعضی وقتها زیباترین اتفاقات زندگیم رو رقم زده، برای همینم قرار نیست تغییرش بدم. دوست ندارم از هر تجربهای بترسم، مثلا عشق برای خیلیها ترسناکه ولی من حتی اون غمی هم که ممکنه آخرش داشته باشه دوست دارم. چون هرکاری کنم سختی و غم و اندوه رو نمیتونم مثل آدمای تاکسیک از زندگیم بیرون کنم پس تصمیم میگیرم ریسک کنم. شاید پایانش خوب باشه، شاید هم غم جدیدی به زندگیم اضافه کنه ولی داخل اون مسیر حتما قراره روزها و لحظههایی باشه که تا آخر عمر یادم بمونه.
دنگ...، دنگ ....
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذراست
میشود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظهام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلودهاست.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر میگریم
گریهام بی ثمر است.
و اگر میخندم
خندهام بیهودهاست.
دنگ...، دنگ ....
لحظهها میگذرد.
آنچه بگذشت ، نمیآید باز.
قصهای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیدهاست.
تند برمی خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم،
آنچه میماند از این جهد به جای:
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او میماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصهای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پردهای میگذرد،
پردهای میآید:
میرود نقش پی نقش دگر،
رنگ میلغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ :
دنگ...، دنگ .... دنگ...
-سهراب سپهری
