en
Feedback
Notre espace

Notre espace

Open in Telegram

فضای ما. ما اینجا مطالب مرتبط به تئاتر و سینما و موسیقی و نقاشی و حتی حرف‌های روزمره‌مون رو، با‌ شما به اشتراک می‌ذاریم. کانال همسرایان: @HamSoraayaan ارتباط: @Talk_to_Chakavak_bot

Show more
618
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+630 days
Posts Archive
+1
Hadi Pakzad, Masoud Fayyazzadeh - Vertical Cemetery.mp310.48 MB

وضعیت جوان ایرانی
وضعیت جوان ایرانی

هرچقدر می‌خوام از ظلم وحشتانکی که داره می‌شه و جان‌های عزیزی که هر روز صبح گرفته می‌شه بنویسم می‌بینم چقدر بی‌معنیه حرفم. چقدر مزخرف دارم می‌گیرم. طرف رو کشتن، کلمه چه گوهی اینجا می‌تونه بخوره؟

«بازگشت به خانه» اولین بخش از تریلوژیِ «عزا برازنده‌ی الکتراست»، یوجین اونیل، ترجمه یدالله آقاعباسی، نشر قطره.
«بازگشت به خانه» اولین بخش از تریلوژیِ «عزا برازنده‌ی الکتراست»، یوجین اونیل، ترجمه یدالله آقاعباسی، نشر قطره.

من قوانین زبان را مراعات نکردم. من سهوهای زبانی مرتکب شدم. من بدون ملاحظه لغات را به کار بردم. من کورکورانه کیفیات را به چیزهای جهان نسبت دادم. من چشم‌بسته کلمات دال بر کیفیات چیزها را به خود چیزها نسبت دادم. من کورکورانه از دریچۀ کلمات دال بر کیفیت‌ها به جهان نگاه کردم. من به چیزها گفتم مرده. من به گونه‌گونی گفتم رنگارنگ. من به ماخولیا گفتم سیاه. من به دیوانگی گفتم روشن. من به هوس گفتم داغ. من به خشم گفتم قرمز. من به چیزهای غایی گفتم ناگفتنی. من به محیط گفتم اصیل. من به طبیعت گفتم آزاد. من به وحشت گفتم ترس‌ناک. من به خنده گفتم رهایی‌بخش. من به آزادی گفتم الزامی. من به صداقت گفتم مُثُلی. من به مه گفتم شیری. من به سطح گفتم صاف. من به سخت‌گیری گفتم عهدعتیقی. من به گناه‌کار گفتم بی‌چاره. من به شان گفتم جبلی. من به بمب گفتم تهدیدگر. من به نظریه گفتم سودمند. من به تاریکی گفتم رسوخ‌ناپذیر. من به اخلاق گفتم مزور. من به مرزها گفتم مبهم. من به سبابۀ در اهتزار گفتم اخلاقی. من به بدگمانی گفتم خلاق. من به اعتماد گفتم کور. من به جو گفتم منطقی. من به ضدونقیض گفتم پرثمر. من به شناخت‌ها گفتم راه‌گشای آینده. من به درستی گفتم روشن‌فکرانه. من به سرمایه گفتم فاسد. من به احساس گفتم فروخفته. من به تصویر جهان گفتم کج‌ومعوج. من به ایدئولوژی گفتم کذب. من به جهان‌بینی گفتم رنگ‌باخته. من به نقد گفتم سازنده. من به علم گفتم از پیش‌داوری به‌دور. من به دقت گفتم معلم. من به پوست گفتم باطراوت. من به نتایج گفتم دست‌یافتنی. من به دیالوگ گفتم مفید. من به جزمیت گفتم نرمش‌ناپذیر. من به مباحثه گفتم ضروری. من به نظر گفتم ذهنی. من حسن‌تاثیر گفتم پوچ. من به تصوف گفتم مبهم. من به افکار گفتم نارس. من به شوخی خرکی گفتم احمق. من به یک‌نواختی گفتم خسته‌کننده. من به پدیده‌ها گفتم شفاف. من به بودن گفتم واقعی. من به حقیقت گفتم عمیق. من به دروغ گفتم کم‌عمق. من به زندگی گفتم عمیق. من به پول گفتم فرعی. من به واقعیت گفتم سطحی. من به لحظه گفتم گران‌بها. من به جنگ گفتم عادلانه. من به صلح گفتم تنبل. من به بارسنگینی گفتم مرده. من به تناقضات گفتم آشتی‌ناپذیر. من به جبهه‌‌گیری گفتم انعطاف‌ناپذیر. من به کیهان گفتم خمیده. من به برف گفتم سفید. من به آب گفتم مایع. من به گوی گفتم گرد. من به نامعلوم گفتم حتمی. من به پیمانه گفتم پُر. من به زنگ‌زدگی گفتم سیاه. - از کتاب «اتهام به خود»، نوشتهٔ پیتر هاندکه، ترجمهٔ حسن ملکی، نشر چشمه

The Handsome Family Far From Any Road.mp36.41 MB

photo content

Voice message00:23

17 Toranj (Live).mp314.79 MB

photo content
+6

من فرهنگ والا هستم. من هنر هستم. من بتهوونم. من شکسپیرم. من میراث جهانی‌ام. من هر چیزی هستم که تو آرزویش را داری، و برای حفظ ثروتم هر کاری لازم باشد می‌کنم. من اقلیم را به‌هم می‌ریزم. من می‌گذارم بچه‌های کوچک در چین و بنگلادش برایم کار کنند، به قبایل آفریقایی و دیکتاتورهای عرب اسلحه می‌فروشم. من آندرس برینگ بریویک هستم که در یک کمپ تابستانی در نروژ به صورت نوجوان‌ها شلیک می‌کند. من آن هیپ‌هاپر جوانی هستم که در آلمان به دنیا آمده و بزرگ شده، به داعش می‌پیوندد و ویدیوهایی از خودش در یوتیوب منتشر می‌کند که در آن سر یک خبرنگار فرانسوی را می‌بُرد، و برای فحش دادن به آنگلا مرکل و هشدار دادن به آلمان که «جنگ خواهد شد، مرگ خواهد آمد، ویرانی خواهد آمد» لایک‌های زیادی می‌گیرد. من آن کشیش کاتولیکی هستم که برابری ازدواج را «فاجعه‌ای برای بشریت» می‌نامد و بعد در آپارتمان مخفی‌اش در رم پورن کودک تماشا می‌کند. من بدترین موسیقی‌ای هستم که تا به حال در مسابقه یوروویژن شنیده‌ای. من صعود و سقوط کمونیسم هستم. من نسل‌کشی را دوست دارم. من ناتو هستم که صربستان را بمباران می‌کند. در قرون وسطی، من داعش خودم را داشتم؛ اسمش کلیسای کاتولیک بود. ما صلیبی‌های جوان را فرستادیم تا مکان‌های مقدس در پرو را بسوزانند، به زنان تجاوز کنند و طلا را به خانه بیاورند. فرونتکس از مرزهایم محافظت می‌کند تا شب‌ها احساس امنیت کنم. من هزاران پناهنده‌ای هستم که در دریای مدیترانه غرق می‌شوند. من بوی اردوگاه‌های پناهندگان در حال سوختن در درسدن هستم. من آن چیزی هستم که از جامعه یهودیان باقی مانده است. من یک ملت یگانه نیستم؛ گروهی از فردگراها هستم. در جهت‌های بسیار مختلف حرکت می‌کنم. از جهات مختلف کشیده و پاره شده‌ام. به مستعمره‌های سابقم اسلحه می‌فروشم و بعد وقتی جنگ شروع می‌شود و کشورها فرو می‌پاشند، تعجب می‌کنم؛ چون شاید اصلاً اخبار را دنبال نکرده‌ام، وقتی فلان کشور فروپاشید یا درگیر جنگ داخلی شد، یا وقتی فلان گروه به فلان گروه حمله کرد و آن‌همه کودک را کشت و آن‌همه زن را مورد تجاوز قرار داد و پیروان فلان مذهب ناشناخته را سر برید—چیزهایی که حتی اسمشان را هم نشنیده‌ام، چون شاید لازم دارم گاهی از زمان جدا شوم، اخبار را نبینم، فقط برای اینکه تمرکز کنم. من به درگیری علاقه‌ای ندارم. می‌خواهم درگیری از بین برود. می‌خواهم فقط در اخبار بماند. نمی‌خواهم به واقعیت زندگی من تبدیل شود. می‌خواهم درباره اینکه واقعیت‌های رسانه‌ای چطور ساخته می‌شوند حرف بزنم. نمی‌خواهم به جاهایی بروم که این تصاویر از آنجا می‌آیند، و نمی‌خواهم آدم‌های داخل این تصاویر به اینجا بیایند—آن‌ها بیش از حد زیادند و بیش از حد پیچیده‌اند. می‌خواهم همه‌چیز تحت کنترل باشد. هرج‌ومرج زیاد نمی‌خواهم. می‌خواهم یک دین باشد، یا شاید از سردرگمی بیزارم—دنیا خیلی گیج‌کننده است و من نمی‌خواهم مسئول چیزی باشم. صلح جهانی می‌خواهم. می‌خواهم درباره اقلیم حرف بزنم. می‌خواهم نهنگ‌ها را نجات بدهم. می‌خواهم یک طومار امضا کنم. می‌خواهم مهربان و روشن‌فکر باشیم و درباره چیزها گفت‌وگو کنیم و همه همدیگر را بپذیرند—اما نمی‌خواهم با متعصبان مذهبی طرف باشم. نمی‌خواهم درگیری زیادی وجود داشته باشد. می‌خواهم وقتی وارد قلمرو من می‌شوی، خشونت را فراموش کنی. می‌خواهم خشونت جای دیگری باشد، نه اینجا. از قلمرو من دور بمان. من دوستانه‌ام، باز هستم، لیبرالم، و هنر مدرن و جشنواره‌های تئاتر و موسیقی تجربی و یک لیوان خوب شاردونه را دوست دارم. به سکوت نیاز دارم تا فکر کنم. من فلسفه‌ام. من دیپلماسی‌ام. الان نمی‌دانم به کدام سمت بروم—به عقب، به جلو، یا اصلاً حرکت نکنم. آن‌ها دارند می‌آیند، وارد مرزهایم می‌شوند. فرونتکس دیگر از من محافظت نمی‌کند. و من احساس پیری و فرسودگی می‌کنم. از مردم خودم می‌ترسم. مردمم به من اعتماد ندارند—به پارلمانم اعتماد ندارند، به ارز من اعتماد ندارند. من گیج شده‌ام. می‌ترسم. نمی‌دانم که هستم. هویتی ندارم. ترس زیادی وجود دارد.

من فرهنگ والا هستم. من هنر هستم. من بتهوونم. من شکسپیرم. من میراث جهانی‌ام. من هر چیزی هستم که تو آرزویش را داری، و برای حفظ ثروتم هر کاری لازم باشد می‌کنم. من اقلیم را به‌هم می‌ریزم. من می‌گذارم بچه‌های کوچک در چین و بنگلادش برایم کار کنند، به قبایل آفریقایی و دیکتاتورهای عرب اسلحه می‌فروشم. من آندرس برینگ بریویک هستم که در یک کمپ تابستانی در نروژ به صورت نوجوان‌ها شلیک می‌کند. من آن هیپ‌هاپر جوانی هستم که در آلمان به دنیا آمده و بزرگ شده، به داعش می‌پیوندد و ویدیوهایی از خودش در یوتیوب منتشر می‌کند که در آن سر یک خبرنگار فرانسوی را می‌بُرد، و برای فحش دادن به آنگلا مرکل و هشدار دادن به آلمان که «جنگ خواهد شد، مرگ خواهد آمد، ویرانی خواهد آمد» لایک‌های زیادی می‌گیرد. من آن کشیش کاتولیکی هستم که برابری ازدواج را «فاجعه‌ای برای بشریت» می‌نامد و بعد در آپارتمان مخفی‌اش در رم پورن کودک تماشا می‌کند. من بدترین موسیقی‌ای هستم که تا به حال در مسابقه یوروویژن شنیده‌ای. من صعود و سقوط کمونیسم هستم. من نسل‌کشی را دوست دارم. من ناتو هستم که صربستان را بمباران می‌کند. در قرون وسطی، من داعش خودم را داشتم؛ اسمش کلیسای کاتولیک بود. ما صلیبی‌های جوان را فرستادیم تا مکان‌های مقدس در پرو را بسوزانند، به زنان تجاوز کنند و طلا را به خانه بیاورند. فرونتکس از مرزهایم محافظت می‌کند تا شب‌ها احساس امنیت کنم. من هزاران پناهنده‌ای هستم که در دریای مدیترانه غرق می‌شوند. من بوی اردوگاه‌های پناهندگان در حال سوختن در درسدن هستم. من آن چیزی هستم که از جامعه یهودیان باقی مانده است. من یک ملت یگانه نیستم؛ گروهی از فردگراها هستم. در جهت‌های بسیار مختلف حرکت می‌کنم. از جهات مختلف کشیده و پاره شده‌ام. به مستعمره‌های سابقم اسلحه می‌فروشم و بعد وقتی جنگ شروع می‌شود و کشورها فرو می‌پاشند، تعجب می‌کنم؛ چون شاید اصلاً اخبار را دنبال نکرده‌ام، وقتی فلان کشور فروپاشید یا درگیر جنگ داخلی شد، یا وقتی فلان گروه به فلان گروه حمله کرد و آن‌همه کودک را کشت و آن‌همه زن را مورد تجاوز قرار داد و پیروان فلان مذهب ناشناخته را سر برید—چیزهایی که حتی اسمشان را هم نشنیده‌ام، چون شاید لازم دارم گاهی از زمان جدا شوم، اخبار را نبینم، فقط برای اینکه تمرکز کنم. من به درگیری علاقه‌ای ندارم. می‌خواهم درگیری از بین برود. می‌خواهم فقط در اخبار بماند. نمی‌خواهم به واقعیت زندگی من تبدیل شود. می‌خواهم درباره اینکه واقعیت‌های رسانه‌ای چطور ساخته می‌شوند حرف بزنم. نمی‌خواهم به جاهایی بروم که این تصاویر از آنجا می‌آیند، و نمی‌خواهم آدم‌های داخل این تصاویر به اینجا بیایند—آن‌ها بیش از حد زیادند و بیش از حد پیچیده‌اند. می‌خواهم همه‌چیز تحت کنترل باشد. هرج‌ومرج زیاد نمی‌خواهم. می‌خواهم یک دین باشد، یا شاید از سردرگمی بیزارم—دنیا خیلی گیج‌کننده است و من نمی‌خواهم مسئول چیزی باشم. صلح جهانی می‌خواهم. می‌خواهم درباره اقلیم حرف بزنم. می‌خواهم نهنگ‌ها را نجات بدهم. می‌خواهم یک طومار امضا کنم. می‌خواهم مهربان و روشن‌فکر باشیم و درباره چیزها گفت‌وگو کنیم و همه همدیگر را بپذیرند—اما نمی‌خواهم با متعصبان مذهبی طرف باشم. نمی‌خواهم درگیری زیادی وجود داشته باشد. می‌خواهم وقتی وارد قلمرو من می‌شوی، خشونت را فراموش کنی. می‌خواهم خشونت جای دیگری باشد، نه اینجا. از قلمرو من دور بمان. من دوستانه‌ام، باز هستم، لیبرالم، و هنر مدرن و جشنواره‌های تئاتر و موسیقی تجربی و یک لیوان خوب شاردونه را دوست دارم. به سکوت نیاز دارم تا فکر کنم. من فلسفه‌ام. من دیپلماسی‌ام. الان نمی‌دانم به کدام سمت بروم—به عقب، به جلو، یا اصلاً حرکت نکنم. آن‌ها دارند می‌آیند، وارد مرزهایم می‌شوند. فرونتکس دیگر از من محافظت نمی‌کند. و من احساس پیری و فرسودگی می‌کنم. از مردم خودم می‌ترسم. مردمم به من اعتماد ندارند—به پارلمانم اعتماد ندارند، به ارز من اعتماد ندارند. من گیج شده‌ام. می‌ترسم. نمی‌دانم که هستم. هویتی ندارم. ترس زیادی وجود دارد.

I AM HIGH CULTURE I AM ART I AM BEETHOVEN I AM SHAKESPEARE I AM WORLD HERITAGE I AM EVERYTHING YOU DESIRE AND I DO WHATEVER IT TAKES TO MAINTAIN MY WEALTH I fuck up the climate I let little children work for me in China and Bagladesh, I sell weapons to African tribes and Arab dictators I'm Anders Behring Breivik shooting into the faces of teenagers at a summer camp in Norway I'm the young hiphoper who was born and raised in Germany and who ioins ISIS and who posts youtube clips of himself cutting the head of of a French iournalist and collecting lots of likes on his facebook wall for calling Angela Merkel a ,,fucking whore" and warning Germany "there will be war. there will be death. there will be destruction" I am the Catholic priest who calls marriage equality a catastrophe for mankind" and who then watches child porn on his laptop in his secret apartment somewhere in Rome lam the worst music you have ever heard at the Eurovision Song Contest I am the rise and fall of communism ILOVE genocide I am NATO bombing Serbia In the middle ages I had my own ISIS, it was called the CATHOLIC CHURCH we sent out young crusaders to burn down all the holy places in Peru, rape the women, and bring home the gold Frontex guards my borders so I can feel safe at night am thousands of efugees drowning in the Mediterranean sea I am the smell of refugee camps burning in Dresden Iam what's left of the Jewish Community I am not a unique nation I'm a group of individualists I move in many many diferent directions I am torn in many diferent directions I am torn and twisted I sell weapons to my former colonies I am surprised when war breaks out and countries fall apart because maybe I iust didn't follow the news latelv when so and so country fell apart or was caught up in civil war or when so and so group attacked so and SO group and killed SO and so many children and raped so and so many women and beheaded so and so many followers of whatever religious group I have never heard of because mavbe I need to disconnect from time to time not watch the news JUST TO FUCKING CONCENTRATe frOM time to TiMe i am not ITERESTED IN CONFLICT I want conlict to go away I want it to stay on the news I dont want CONFLICT to become MY reality I want to discuss how media realities are produced I don't want to go to the places where all these photos are coming from and I dont want the people from these photos to come here THEY ARE TOO MANY AND THEY ARE TOO COMPLEX TO DEAL WITH I want things under control dont want too much I chaos I WANT ONE RELIGION OR MAYBE HATE CONFUSION AND THE WORLD IS SO CONFUSING AND I DONT WANT TO BE RESPONSIBLE FOR ANYTHING I want world peace I want to talk about the climate I want to save the whales I want to sign a petition I want us to be nice and open minded and talk about things and I want everybody to accept everybody and I don't want any religious freaks I dont want TOO MUCH CONFLICT I want vou to forget about violence when vou enter mv territory I WANT THE VIOLENCE TDO BE ELSEWHERE NOT HERE STAY OUt OF MY TERrITORY I am friendly and open and liberal and I like modern art and theatre festivals and experimental music and a good glass of chardonnay t NEED thINGS to bE QUIET SO I CAN THINK AM PHILOSOPHY AM DIPLOMACY Right now I am not sure where to go backwards forwards or no movement at all Thev are coming they are entering my borders Frontex is not protecting me any more And I feel so old so exhausted I am getting afraid of my own people my own people don't trust me they dont trust my parliament they dont trust my currency I AM CONFUSED I am afraid I don'tknow WHO I AM I have no identity There is a lot of FEAR. هراس، فالک ریشتر.

15 Nameh (Live).mp314.22 MB

به ساختمون‌های بلندِ حاشیه‌ی وکیل آباد نگاه می‌کنم. با خودم میگم:« یعنی به چند نفر از اونجا شلیک کردن؟ این آسفالت وکیل آباد بستر خون چند نفر بوده؟» در همین لحظه، ابی می‌خونه:«به تو از تو می‌نویسم به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظه‌های رفته بر باد...»

هر ده روز به سختی بعد از امتحان کردن ده‌ها پروکسی به تلگرام وصل میشم. مثل کشتی شکسته‌ای که روی یه تخته پاره، بخونید «سوپراپلیکشین بله» و «سروش پلاس»، به ساحل رسیده.

راحت همه پیش غم برانداخته‌ایم در بوته‌ی روزگار بگداخته‌ایم کاری نه چو کار عاقلان ساخته‌ایم نقدی به امید نسیه درباخته‌ایم هزار و یک شب، شب چهل و هشتم.

--

در «عدم قطعیت»‌ترین وضعیت‌مونیم. عدم قطعیت در مواضع سیاسی. عدم قطعیت در احساسات. عدم قطعیت در دیدن کوچک‌ترین چشم‌انداز آینده کشور. عدم قطعیت در امید بستن یا ناامید شدن نسبت به همه‌چیز و همه‌کس. یادمه سرکلاس نقد در نمایش ترم پیش، استادمون گفت والتر بنیامین معتقد بوده حقیقت آینه‌ای بوده در جهان دیگری. به زمین افتاده و خرد شده. هر تکه از آینه رو کسی پیدا کرده و فکر کرده حقیقت رو فقط خودش داره. پس جدال‌هامون شروع شد...