روانشناسی اجتماعی ایرانیان
Open in Telegram
در ایران،انقلاب مشروطه هنوز پیروز نشده است... یادداشت های فاطمه علمدار
Show more2 804
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from موسسهی توانمندسازى مهروماه
🔸جهانی که برای کودکان امن نیست
به بهانه روز جهانی کودک
۳۴ سال از زمانی که پیمان نامه حقوق کودک تصویب شد، میگذرد. آن روزها احتمالا مردمان دنیا فکر میکردند میتوان دنیای بهتری برای کودکان ساخت و این پیمان نامه تبدیل شد به محبوبترین پیماننامه سازمان ملل که همه کشورها آن را پذیرفتند به جز یک کشور؛ ایالات متحده آمریکا.
۳۴ سال از تصویب پیمان نامه حقوق کودک میگذرد؛ پیماننامهای که ماده ششم آن بر حق ذاتی کودکان برای زنده ماندن و رشد کردن تاکید میکند و سی و چهارمین سالگردش مصادف شده با روز چهل و چندم جنگ غزه. جنگی که میگویند در سه هفته اولش، تعداد کودکانی که کشته شدند از میانگین سالانه تعداد کودکان کشته شده در همه دنیا در ۳ سال گذشته بیشتر بوده و حالا کسی چه میداند، ۴هزار کودک کشته شدهاند یا ۵هزارتا؟ هر ساعت ۵ کودک دارند کشته میشوند یا ۱۰ تا؟
در ۳۴ اُمین سالگرد تصویب پیماننامهای که ماده دوم آن میگوید همه کشورهای عضو باید بدون هیچگونه تبعیضی از جهت نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسی، ملیت، جایگاه قومی و اجتماعی، مالی، عدم توانایی، تولد و یا سایر احوال شخصیه والدین و یا قیم قانونی، حقوق کودکانی که در حوزه قضایی شان زندگی میکنند را محترم بشمارند و تضمین کنند؛ در کشور همسایه ما دوسال است که دختران بیشتر از کلاس ششم اجازه ندارند درس بخوانند و در کشور خودمان، سال تحصیلی قبل در حالی آغاز شد که ۹۱۱ هزار کودک بازمانده از تحصیل بودند و ٢٧۹ هزار کودک ترک تحصیل کرده بودند. اینها تنها آمارهای رسمی است و بسیاری کودکان از جمله کودکانی که اوراق هویتی ندارند حتی در آمار نیز جایی ندارند.
در ۳۴ اُمین سالگرد تصویب پیماننامهای که ماده سوم آن میگوید منافع کودکان باید مهمترین ملاحظه در تصمیمگیریهای مؤسسات رفاه اجتماعی عمومی و یا خصوصی، دادگاهها، مقامات اجرایی و ارگانهای حقوقی باشد، نزدیک به ۱۶۰ میلیون کودک کار در دنیا وجود دارند که اغلبشان در کشورهای عقب نگه داشته شده زندگی میکنند و میتوان ردپای سود حاصل از کار ارزان قیمتشان را در شرکتهای بزرگ و مشهور کشورهای توسعه یافته دید.
۳۴ سال از زمان تصویب پیماننامه میگذرد و در کشورمان هروز شاهد تعداد بیشتری از کودکان کار در خیابانهای هستیم و این جدا از هزاران کودکی است که در بخشهای کشاورزی، کارگاهی و حتی در منازل کودکی خود را برای به دست آوردن لقمهای نان میفروشند.
۳۴ سال از تصویب پیمان نامهای میگذرد که ماده ۲۴ آن بهرهمندی از بالاترین معیارهای بهداشت و سلامت را حق کودکان میداند اما در کشور ما بر اساس آمارهای رسمی یک سوم جمعیت زیر خط فقر مطلق هستند و بدیهی است که کودکان قربانیان خاموش این فقرند.
۳۴ سال از تصویب پیماننامهای میگذرد که ماده ۲۸ و ۲۹ آن بر آموزش عمومی، رایگان و باکیفیت تاکید دارد و در کشور ما بر اساس نتایج آزمون بین المللی پرلز ۴۱ درصد کودکان در پایه چهارم ضعف جدی در خواندن، نوشتن و درک مطلب دارند. متوسط این نسبت برای کشورهای شرکت کننده در این آزمون ۶ درصد بوده است.
۳۴سال از تصویب پیمان نامه حقوق کودک میگذرد و ما در موسسه مهروماه تلاش میکنیم به سهم خودمان باری از تنهای رنجور، روانهای خسته و قلبهای شکسته کودکان برداریم و دنیا را برایشان قدری زیباتر کنیم.
ما تلاش میکنیم اما میدانیم تا زمانی که قدرتها چه در سطحی ملی و چه در سطح جهانی نخواهند نمیتوان به ارمانهایی دست یافت که ۳۴ سال پیش در مورد آن در سطح جهانی توافق شد.
این روزها بیش از هر زمان دیگر رویای دستیابی به این آرمانها تیره و تار شده است و دنیا برای کودکان بهویژه در این گوشه جهان با بوی فقر و مرگ و ناامیدی عجین گشته است. این روزها بیش از هر زمانی به یادآوریآرمانهای تصویب شده در ۳۴ سال پیش نیاز داریم.
https://is.gd/vb7C24
@mehromahngo
خواهرم انقدر طنازی مکن/با اصول شرع لجبازی نکن
فاطمه علمدار
معلم است.استخدام پیمانی.حراست صدایش کرد و گفت گزارشش را داده اند و باید از دو کتاب«ویژگیهای معلم خوب»از حسین مظاهری و«زیور عفاف:پاسخ به اشکالات و شبهات حجاب اسلامی»از ستار هدایتخواه امتحان بدهد.نگفتند سوالات تستی است یا تشریحی و اینکه حدنصاب قبولی چیست.گفتند بعد از امتحان دوباره گزینشش میکنند و اگر قبول نشد میتواند برود هیئت عالی جذب شکایت کند و اگر آنها هم قبولش نکردند میتواند برود دیوان عالی عدالت اداری شکایت کند و بعد معلوم میشود اخراج میشود یا نه.بنابراین دلیلی ندارد نگران باشد!
زیور عفاف1385چاپ شدو بارها هم تجدیدچاپ.نویسنده اش،نماینده مجالس7و8بود از بویراحمد و دنا.بعد دیگر رای نیاورد و الان انگار عضو هیئت موسس و هیئت امنای بنیاد فرهیختگان ایران است.کارشناس ارشد فقه و مبانی حقوق اسلامی دارد ولی ننوشته اند از کدام دانشگاه.زیر تیتر«بیحجابی سبب بیماریهای جسمی و روانی»نوشته«هرگاه دیدگان آدمی ولو به ناخودآگاه به چهره آرایش کرده یا به سروگردن برهنه زنی جوان بیفتد،چون عنان خیال در دستش نیست تا مهارش کند،باعث ابتلا به بیماریهای روانی و ضعف اعصاب و کم اشتهایی و اختلالات گوارشی میشود»و زیر تیتر«آثار سوء و خطرات بیحجابی از دیدگاه پزشکی»با ارجاع به کتاب«اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» نوشته رضا پاکنژاد که وقتی در سال60شهید شد30سالش بود،آورده که«مینی ژوپ چربیهای ران را ضخیم کرده و از قواره میاندازد و پاها را مویین کرده و دختران را به اجبار در شلوار فرومیبرد».به سنگ کیسه صفرا و التهابات مثانه هم اشاره کرده.چرا کتابی که ارجاعاتش مال سالها قبل از تولد معلمانی است که باید آن را امتحان بدهند،به عنوان منبع امتحان انتخاب شده؟آیا در همه این40سالی که مسئله حجاب همواره موضوع چالش و صرف بودجه های هنگفت و ایجاد نارضایتیهای اجتماعی جدی و حتی مقابله خشونت امیز مردم و حاکمیت بود،هیچ استدلال قویتر و نویسنده جدیتری،چیزی که متناسب با امروز باشد،نتوانسته بنویسد که لااقل به معلمان این جامعه آموخته شود تا حاکمیت بتواند از ظرفیت انحصاری مدارس به نفع خود استفاده کند؟
به سراغ کتاب آیت الله مظاهری میروم که احتمالا منبع اصلی امتحانست.اولین چاپش سال1370بود و بارها تجدیدچاپ شده.تُرُب و باسلام میفروشندش و نسخههای الکترونیکش و نمونه سوالات کتاب هم به وفور در دسترس است.ولی خب معلمان میدانند که این سوالات فیک است و منفعت طلبان برای کره گرفتن از آب،خودشان را نخود این آش کرده اند!نسخه سال88که چاپ11کتاب است24درس دارد و250ص است.استدلالهایش همانست که در همه این سالها در مدارس آموزش داده شده و حتی آنچه از گناه و عذاب جهنم گفته،در دوران نوجوانی و جوانی باعث رعایت حجاب از طرف خیلی از زنانی شده که امروز خودشان و دخترانشان تن به قانون حجاب نمیدهند: فعالیت اصلی زنان خانه داری،شوهرداری و بچه داریست(ص211)؛وظیفه معلم آموزش نحوه شوهرداری است و اینکه دختر باید باشخصیت باشد و نباید از دیگران توقع داشته باشد،به ویژه توقع بیجا(ص133)؛زن باید مقابل شوهرش متواضع باشد(ص192)؛قرآن میگوید زن شایسته عفت خود را که متعلق به شوهرش است حفظ میکند(ص190)؛اسلام برای زن شخصیت قائلست و او را جواهری میداند که باید مخفی نگه داشت و به او میگوید زیر چادر باش که چادر برای تو شخصیت است.
وقتی قاضی متهم را محکوم میکند که کتاب بخواند یا حراست،معلم را؛ظاهر ماجرا اینست که معتقدند مخاطب عاقل است،عقاید ما عقلانی و قابل استدلال است و هر عقل سلیمی حقانیت آن را میفهمد،کافیست مخاطب آنها را بداند تا بپذیردشان.ولی وقتی کتابهایی تاریخ گذشته با استدلالهایی بی ربط به مسائل روز در اختیارشان گذاشته میشود،ماجرا متفاوت میشود و حتی به نظر میرسد که آنکه قدرت در دست اوست اصلا نمیخواهد مخاطب را متقاعد کند تا با او هم عقیده شود.حتی سعی میکند که ضعیفترین و چالش برانگیزترین استدلالهایش را به او بگوید تا مخاطب به راحتی بتواند استدلالهای مخالف را برایش ردیف کند و آنها را رد کند و بعد به صریحترین و روشنترین شکل،مقابل این واقعیت قرار بگیرد که«متقاعد نشدن من ذره ای برای آنکه قدرت در دست اوست اهمیتی ندارد».
میگویند یکی از راههای مصون کردن افراد در برابر شستشوی مغزی اینست که آنها را با طرح استدلالهای ضعیف،واکسینه کنید.طوریکه ذهنشان فعال شود و بتوانند استدلالهایی قوی و خلاقانه برای دفاع از عقیده شان بسازند.ولی میدانید یک راه خوب برای همرنگ کردن آدمها و وادارکردنشان به اطاعت کورکورانه چیست؟اینکه با استدلالهای ضعیف بمبارانشان کنید و هزینه مخالفت کردنشان را هم بالا ببرید،انقدر که از مقاومت کردن خسته شوند و فریاد بزنند حق باتوست،فقط رهایم کن!
زیستن در مقام خردمندِ خنگ
فاطمه علمدار
کتابهای روانشناسی پر از راهکار برای حل مسائل انسانی است.از کشف کردن خطاهای شناختی تا تکنیکهای تغییر نگرش و رفتار.گاهی ولی هیچکدام جواب نمیدهد و آدم مستاصل میشود. اصلا رنج کشیدن را میتوان تقسیم کرد به قبل و بعد از تجربه لحظه استیصال.آن لحظه ای که نه از سر تنبلی،نه از سر خستگی،نه از سر بلد نبودن تکنیک های گفتگو، بلکه چون اصلا پنجره طرف مقابل باز نیست، تو هیچ راهی برای تغییر وضعیتت نداری.آن لحظه ای که آدم باور میکند،عمیقا باور میکند، که هیچ راهی برای تغییر وضعیت ندارد،لحظه ای اثیری است، تجربه همزمان سَبُکی لذتبخش و کُشنده.شبیه لحظه دیدن مرگ عزیزی که مدتهاست شاهد زجر کشیدنش هستی و مرگش، سوختن و آرامش را توامان نصیبت میکند.آرامشی باورنکردنی که مدام تکرار میکند دیگر لازم نیست از دیدن درد کشیدن او رنج بکشی و دست و پا بزنی برای رنج نکشیدندش; و سوختنی باورنکردنی که مدام تکرار میکند،او رفت و دیگر هرگز برنمیگردد و تو هیچکاری از دستت برنمی آید.
رنجهای اندکی در این دنیا هستند که کتابهای روانشناسی چاره ای برایشان سراغ ندارند.آنقدر اندک که میتوان شمردشان:مرگ، تنهایی،زیستن تحت کنترل ظالمِ وقیح و دو،سه چیز دیگر.
تا حالا با ظالم وقیحی که قدرت کنترل زندگیتان را داشته باشد مواجه شده اید؟ یکی که وقتی جگرتان میسوزد و همه توانتان را جمع کرده اید که برای هزارمین بار برایش توضیح بدهید که چرا راه نفستان را بند آورده، آجیل بخورد و لای دندانهایش را تمیز کند و بخندد؛ یکی که وقتی سه هفته است دارید بال بال میزنید از تکه تکه شدن ۸هزار آدم، ککش هم نگزد.سه هفته چه اهمیتی دارد؟هفتاد سال جلوی چشم دنیا آدم کشته باشد و انگار نه انگار;یکی که همانطور که دارد از حقوق بشر حرف میزند صراحتا از مهمات فرستادنش برای بمباران زنان و مردان و بچه ها در خانه هایشان هم بگوید؛ یکی که راحت بتواند بگوید ما تبعیضی نسبت به زنان نداریم و آنها را هم از زیر آوار درآورده ایم; یکی که بچه تان را بکشد و شما را چون زیادی شلوغش کرده اید،زندانی کند؟
قدرت پیدا کردن ظالمانی که وقاحتشان حد ندارد،رنج مستاصل کننده ای است.همانها که هر عقلی میفهمد که رفتارهایشان نه منطقی است و نه اخلاقی و نه حتی تامین کننده منافع خودشان، ولی چون قدرتش را دارند که ظلم کنند و وقاحتش را دارند که از بی اخلاقی و بی منطقی شان شرمنده نشوند، به کارهایشان ادامه میدهند.آدمها علیهشان تظاهرات میکنند،بیانیه مینویسند که برایشان توضیح بدهند که چرا رفتارشان ظالمانه است،نصیحتشان میکنند،فحش میدهند،نفرین میکنند و دستِ آخر مستاصلانه به رویش می آورند که رفتارهایت هیچ نسبتی با شعارهایت ندارد؛ دموکراسی،اسلام،کرامت انسانی، حقوق بشر...و او آجیل میخورد و لای دندانش را تمیز میکند و میخندد...چون فقط ظالم نیست،فقط قدرت ندارد،بلکه وقیح هم هست...
رنجهای اندکی در این دنیا هستند که کتابهای روانشناسی راهی برای حل کردنشان ندارند.آنقدر اندک که میتوان شمردشان:مرگ، تنهایی،زیستن تحت کنترل ظالمِ وقیح و دو،سه چیز دیگر. این رنج ها را فقط باید پذیرفت.باید شجاعت پذیرفتن این واقعیت که گاهی هیچکاری از تو ساخته نیست را در خود ایجاد کرد.شجاعت موقرانه ناامید شدن.شجاعت دست و پا نزدن.شکوهمندانه بال بال نزدن و خطاب قرار ندادن وقیحان.اعدامیانی که نمیترسند،زندانیانی که بیتابی نمیکنند،دادخواهانی که کوتاه نمی آیند و مردمی که اطاعت نمیکنند چون به این باور رسیده اند که رفتارهای آنها هیچ تاثیری بر تصمیمات وقیحانه قادر مطلقی که مقابلشان است،ندارد، باشکوه ترین تابلوهای تاریخ بشر را خلق کرده اند.همانها که مُردند و زندگیهاشان نابود شد ولی توانستند با به سخره گرفتن ظالمان وقیح،عیش بر سریر قدرت بودنشان را مُنَقَّص کنند.گاهی تنها راه محافظت از خود در برابر فروپاشی روانیِ ناشی از زیستن تحت کنترل قدرتمندانه ظالمی وقیح،به سخره گرفتن وضع موجود است.
Repost from Sarvayebaran
آموزش یا شستشوی مغزی؟مسئله این است!
سلسله درسگفتارهای«لذتِ ما شدن».فصل سوم
پسرکِ چوپان،در صحرا«تنها»بود ولی میدانست که آدمهایی چند صدمتر آنطرفتر هستند که او را از خودشان میدانند و به او اهمیت میدهند و میتواند روی احساسمسئولیت آنها به خودش حساب کند؛همانطور که آنها روی احساسمسئولیت او به خودشان حساب کردهاند.«او»و«آنها»متعلق به یک جمع بودند و خودشان را«ما»خطاب میکردند.
بعد،اتفاقی افتاد و پسرکِ چوپان،تبدیل شد به چوپان دروغگو!هنوز هم در صحرا بود و آدمهای دیگر در چندصدمتریاش بودند.تفاوتی در فاصلۀ فیزیکی اتفاق نیفتاده بود ولی حالا دیگر«آنها»روی احساسمسئولیت او به خودشان حساب نمیکردند و او هم نمیتوانست روی احساسمسئولیت آنها به خودش حساب کند.حالا دیگر او در صحرا«تنها»نبود بلکه«بی پناه» بود چون نمیتوانست خودش را با هیچکس دیگری جمع ببندد و بگوید«ما»!
ایزوپ(Aesop) که2650سال قبل در یونان این داستان را نوشت،روی مسئلۀ مهمی در زندگی اجتماعی ما آدمها انگشت گذاشت و برای همین داستانش در همۀ جغرافیاها و اعصار و فرهنگها قابل درک و تأمل است.ما آدمها معنای اشکهای پسرک چوپان را وقتی در انتهای داستان،گرگ گوسفندانش را میدرید و هیچ فریادرسی نداشت،میفهمیم و حواسمان است که به آن نقطه نرسیم. بااینحال،صحنۀ زندگی واقعی خیلی پیچیدهتر و پربازیگرتر و تاریخیتر از این داستان است و نمیتوان به این وضوح و شفافیت تشخیص داد که آن احساس بیپناهی که بعضاً گرفتارش هستیم،آن حسرتِ اتحاد و انسجام و اعتماد،آن رنجِ احساسِ عدم امنیت،در نتیجه کدام رفتار اشتباه و خلاف قاعدۀ«ما بودن»نصیبمان شده و چطور میشود از این دام رها شد.
روانشناسی اجتماعی همین را مطالعه میکند.اینکه«آدمها»در«موقعیتهای مختلف اجتماعی» که هزارانهزار پشتصحنۀ تاریخی و سیاسی و اقتصادی و عاطفی دارد؛ چطور رفتارهای یکدیگر را میفهمند و تفسیر میکنند؛چطور از هم تأثیر میپذیرند و برهم تأثیر میگذارند و چطور با هم ارتباط برقرار میکنند که مثلاً میتوانند تن بدهند به«تقسیم قدرت سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتیشان»و«توافق بر سر منافع مشترک»و«اعتماد به یکدیگر و نهادهای اجتماعی»و«ساختن باورهای تقویتکنندۀ احساس تعلق و مسئولیت به گروه».گروهی که میتواند از کوچکترین واحد اجتماعی یعنی خانواده شروع شود و تا بزرگترین گروهی که میشود به آن احساس تعلق کرد یعنی گروه«ما موجودات روی کرهزمین»را شامل شود.درمقابل هم میتوان پرسید که چه میشود که آدمها تبدیل میشوند به موجودات خودمداری که هرکدام«همۀ قدرت را فقط برای خودشان میخواهند»و«منافع شخصی را به منافع جمعی ترجیح میدهند»و«نمیتوانند به آدمها و نهادهای اجتماعی اعتماد کنند»و«باورهایشان هم آنها را به محافظه کاری و بدبینی به دیگران تشویق میکند».
تا به حال در سلسله درسگفتارهای«لذت ما شدن» که به صورت آنلاین در موسسه سروای باران برگزار میشود،در مورد فرآیندی که آدمها،گروهها و جوامع؛روی طیف«ما بودن_ بیپناهی»تغییر موقعیت میدهند و اینکه چگونه برآیند وضعیت اجتماعی-تاریخی گروهها، آنها را در«چرخه تکاملی ما شدن» قرار میدهد یا«چرخه شوم بیپناهی»صحبت کردیم.
در فصل اول(مرداد و شهریور1402) بر موضوع تفکراجتماعی متمرکز شدیم و اینکه شیوۀ درک دنیای اجتماعیمان و قضاوت کردنش و انتظاراتی که از آن داریم،چه تأثیری بر نوع گروه و جامعهای که میسازیم دارد.اینکه نهادهای اجتماعی از خانواده گرفته تا دین و قومیت و حتی وطن را امری مقدس بدانیم که باید به هرقیمتی حفظشان کرد،یا اینکه صرفاً اموری قراردادی و تاریخمند بفهمیمشان،بر نوع رابطهای که با آنها برقرار میکنیم تأثیر میگذارد.در فصل دوم(شهریور و مهر1402)بر موضوع تأثیرات اجتماعی متمرکز شدیم و اینکه آیا فرهنگ بر ما سلطه و کنترل دارد و گریزی از آن نیست یا خیر؟وقتی دیگری را شکنجه میدهیم-چه با کلام،چه با نگاه،چه با رفتار-نگاهی که به او داریم دارد رفتارمان را توجیه میکند یا اول این رفتار را انجام میدهیم برای همرنگی و اطاعت از جمعی که این رفتار را از ما انتظار دارند و بعد نگاه متناسب با این رفتار را برای خودمان میسازیم؟
در فصل سوم این درسگفتار(آبان و آذر1402)قرار است بر موضوع روابط اجتماعی متمرکز شویم.اینکه آدمها چطور متقاعد میشوند و دیگران را متقاعد میکنند که تن بدهند به بایدها و نبایدهای گروه تا بتوانند یکی از«ما»بمانند.اینکه مرز میان گشوده بودن به ایدههای متفاوت و عضو حزب باد بودن و مرز میان همدلی با جمع و عروسک خیمهشببازی شدن چیست؟اینکه چطور میشود هم عضوی از گروه بود و لذت ما بودن را تجربه کرد و هم حس فردیت و استقلال فکری و تفکر نقاد را حفظ کرد؟چطور میشود آموخت و آگاه شد ولی شستشوی مغزی نه؟!
شروع فصل سوم:دوشنبه ۸ آبان،ساعت۲۰
مدرس:دکتر فاطمه علمدار
ثبت نام با شماره +989981307270
Repost from رویای ایرانی - جوادی یگانه
این بیاعتنایی خشن به فاجعه غزه در میان بخشی از مردم، دلایل متعدد دارد:
الف) کشتار اولیه غیرقابلتوجیهِ غیرنظامیان توسط حماس؛
ب) مخالفت با جمهوری اسلامی؛
ج) گسترش گذر از اسلام،و بیاعتنایی به مسئلهای که اولا نزاع یهودی-اسلامی تعریف شده.
به مساله آخر کمتر توجه شده،ولی مهمتر است.
Repost from Sarvayebaran
جلسه پرسش و پاسخ دوره " لذت ما شدن ۲ " دکتر فاطمه علمدار
Monday, 16 Oct • 20:00–21:30
Google Meet joining info
Video call link: https://meet.google.com/nud-wjrv-hex
