en
Feedback
Graymin

Graymin

Open in Telegram
232
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
به یک فکر نیاز دارم. فکری که درگیرم کند. فکری که‌ مرا درون من نگهدارد. چیزی که چرخه احساساتم را به حرکت دربیاورد، مرا از این بی‌تفاوتی نجات دهد.

photo content

توی ارومیه چیزی که برام جالبه موقع احوال پرسی نمی‌پرسن چطوری؟ یا خوبی؟ می‌پرسن بهتری؟ :)

یه سری آدمها هم هستن می‌شینن یه گوشه، مردم رو زیر نظر می‌گیرن تا موقع اشتباهاتشون مچشون رو بگیرن و داد بزنن که تو اشتباه می‌کنی و بلد نیستی. فقط برای اینکه ثابت کنن به غیر از خودشون کس دیگه‌ایم هست که گند بزنه.

از دل خاکی خشک و تشنه می‌رویم. زیر آفتابی ساختگی، آفتاب می‌گیرم. در هوایی مرده نفس می‌کشم. با همه این‌ها رویای تنی سبز در جنگلی پر باران را می‌بینم. از حقیقت به دور ولی خواب زیبایی‌ست.

من همیشه استرس اینو دارم که استرس داشته باشم.

Repost from دوات
آرزوی من برای تو: یک زندگی سرشار از "آخیش!"

سرگرمی موردعلاقم: یه گوشه بشینم برم تو هپروت.

Repost from N/a
تبحر ویژه‌ای دارم که خودمو توی وضعیت‌های ناخوشایند قرار بدم.

در لحظه‌ای کاملا بی‌خطر دچار حادثه می‌شوم. تمام زندگی‌ام از همان ابتدا تا به الان در یک ثانیه مقابل چشمانم حاضر می‌شود و لحظه بعدی دیگر هیچ معنایی ندارد. یک تصویر یک رویا و یک امید توخالی می‌شوم. یک صفحه کاملا خالی. یک صفحه سفید که باید از اول پر شود. با یادآوری گذشته؟ یا با رسیدن به فردا؟

یعنی تو با یه سری آدم‌ها که باهاشون فقط و فقط و فقط ارتباط خونی داری یه جا جمع می‌شی و اونا هرجور دلشون می‌خواد رفتار می کنن چون با تو نسبت فامیلی دارن ولی تو باید هرجور دلت می‌خواد رفتار نکنی. چون زشته چون فامیله. خب من این نوع رابطه تو کتم نمی‌ره.

فامیل چه مصبیتیه اخهه؟

هیچ‌وقت.

اینو از من اینجا داشته باشید.

من هیچ‌وقت تشکیل خانواده نمی‌دم.

مدام به حال خوبم شک می‌کنم. به خودم که می‌خندد و شوخی می‌کند مشکوکم. واقعی رفتار می‌کنم؟ واقعی‌ست، واقعی می‌خندم و خوشحالم ولی چرا انقدر با این حس غریبه‌ام؟

نه اینکه تلاش نکرده باشم، فقط معمولا اصولا ذاتا فطرتا عادتا مردم اهل پذیرش و درک من نیستند.

این روز‌‌ها دارم خیلی راحت زندگی می‌کنم و به عنوان یک جوون ایرانی این مسئله خیلی نگران‌کننده‌ست. نباید انقدر راحت باشه زندگی.

همین‌که می‌خواهم به خود بیندیشم، یک صفحه‌ی خط‌خطی می‌شوم. کلمه‌ای خط خورده و جمله‌‌ای بهم‌ریخته‌ام. بی‌ابتدا و بی‌انتها. مثل یک نوشته نصفه‌ رها‌شده‌. خودم را مچاله می‌کنم و گوشه‌ای پرت می‌شوم. دیگر اندیشه‌ای نیست.

دیگه هیچ‌کس حوصله "درست کار کردن" نداره.