232
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
232
به یک فکر نیاز دارم. فکری که درگیرم کند. فکری که مرا درون من نگهدارد. چیزی که چرخه احساساتم را به حرکت دربیاورد، مرا از این بیتفاوتی نجات دهد.
232
یه سری آدمها هم هستن میشینن یه گوشه، مردم رو زیر نظر میگیرن تا موقع اشتباهاتشون مچشون رو بگیرن و داد بزنن که تو اشتباه میکنی و بلد نیستی. فقط برای اینکه ثابت کنن به غیر از خودشون کس دیگهایم هست که گند بزنه.
232
از دل خاکی خشک و تشنه میرویم. زیر آفتابی ساختگی، آفتاب میگیرم. در هوایی مرده نفس میکشم. با همه اینها رویای تنی سبز در جنگلی پر باران را میبینم. از حقیقت به دور ولی خواب زیباییست.
232
در لحظهای کاملا بیخطر دچار حادثه میشوم. تمام زندگیام از همان ابتدا تا به الان در یک ثانیه مقابل چشمانم حاضر میشود و لحظه بعدی دیگر هیچ معنایی ندارد. یک تصویر یک رویا و یک امید توخالی میشوم. یک صفحه کاملا خالی. یک صفحه سفید که باید از اول پر شود. با یادآوری گذشته؟ یا با رسیدن به فردا؟
232
یعنی تو با یه سری آدمها که باهاشون فقط و فقط و فقط ارتباط خونی داری یه جا جمع میشی و اونا هرجور دلشون میخواد رفتار می کنن چون با تو نسبت فامیلی دارن ولی تو باید هرجور دلت میخواد رفتار نکنی. چون زشته چون فامیله. خب من این نوع رابطه تو کتم نمیره.
232
مدام به حال خوبم شک میکنم. به خودم که میخندد و شوخی میکند مشکوکم. واقعی رفتار میکنم؟ واقعیست، واقعی میخندم و خوشحالم ولی چرا انقدر با این حس غریبهام؟
232
نه اینکه تلاش نکرده باشم، فقط معمولا اصولا ذاتا فطرتا عادتا مردم اهل پذیرش و درک من نیستند.
232
این روزها دارم خیلی راحت زندگی میکنم و به عنوان یک جوون ایرانی این مسئله خیلی نگرانکنندهست. نباید انقدر راحت باشه زندگی.
232
همینکه میخواهم به خود بیندیشم، یک صفحهی خطخطی میشوم. کلمهای خط خورده و جملهای بهمریختهام. بیابتدا و بیانتها. مثل یک نوشته نصفه رهاشده. خودم را مچاله میکنم و گوشهای پرت میشوم. دیگر اندیشهای نیست.
