Imaginative wizard ☕
Open in Telegram
یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn
Show more713
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-5130 days
Posts Archive
حال آسوده میخوابی؟ به دور از پریشانی در آغوش ظلمات فرو میروی؟
یا خود را همراه با من در خیالی احمقانه شکنجه میدهی؟
من به کدام ظلم دست زدم که آب را نشانم میدهی اما باز مرا در حال تشنگیام وا میگذاری؟
زخم زدن بر لبان تشنه ظلم نیست یا که زخم زدن بر ظالم پر از نعمت شده؟
ظالم دیگری نبود که ذره ذره عذابش دهی تا آسوده بخوابی؟
نمیدانی من سالهاست مردهام و تنها در خوابها کمی زندگانی را میچشم که همه را برایم جهنم کردی. مگر این تن چقدر میتواند آلوده به گناه باشد که حتی لایق ساعتی آسودگی نباشد؟
چرا هربار از آخرین سخنانمان حرف میزنی درحالی که در خواب امان را از من بریدهای.
اندک آسایشم را از من گرفتی که چه ببینی؟ میخواهی سوگند مرگم را ادا کنم یا که به دنبال قربانی برای سلامتی سرت میگردی؟
نمیدانی نباید با جان مرده این چنین بازی کرد؟
این روزها بیش از همیشه در خوابم پرسه میزنی
دورتادور تنم میپیچی گویی که واقعا پارهای از تن من هستی
اگر هستی پس چرا تنها در خواب های فراموششده دارمت؟
جاده سراسر خاکی بود؛ اما بیشتر شبیه به خرده شیشههای قدیمی بودند که همینطور بیآزار راهی را ساخته بودند و هر پایی که از آن میان میگذشت را ستایش میکردند. سراسر پا را بوسه باران میکردند که این راه را از میان هر راه آسانی برگزیده بودند
من رهایش کردم؛ او باید میان ابرها و در آغوش پرتوی آفتاب میرقصید.
نه که پابهپای من در زنجیر خاکی میماند
کاش بیبال بودم
آنموقع دیگر غمگین نمیشدم که چرا نمیتوانم پرواز کنم
اما اکنون غم بر من میبارد حتی اگر زخمی بر بالهایم نداشتم
باز هم نمیتوانستم پرواز کنم
Repost from 𝐌𝒐𝒓𝒊𝒂𝒓𝒕𝒚’𝒔 𝐖𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓🖋️
پاراگراف کوتاهی از کتابم:: part four
لب های خشک شده ام را زبان کشیدم. کتابدار...بهتره بگویم نویسنده، مدام کنار میز قدم میزد و عصبی دست به موهایش میکشید. حقیقتا نمیدانستم باید چه کنم. دستاشو مدام تو هوا تکون میداد... خستگی دوباره به بدنم بازمیگشت.. دستی به موهایم کشیدم با لحنی تقریبا تند پارس کردم:: چرا درست و حسابی حرفتو نمیزنی..!! متوقف شد.. تو چشمانم نگاه کرد..در یک لحظه تمام رفتار های عصبی و بچگانه محو شدند.. دستانش سست کنارش اویزان شد. چند بار دهانش را باز و بسته کرد... ولی در نهایت سرش را پایین انداخت.. اه..لعنتی..من واقعا یک احمق هستم.. اون نمیتواند صحبت کند! چرا زود تر متوجه این موضوع نشده بودم.؟؟؟ سرش رو پایین انداخته بود سعی کردم لحن تندم را جبران کنم::ببین..نیازی نیست... حرفم با لگدی که به نزدیک ترین قفسه کتاب کوبید نیمه ماند..قفسه لرزید ،لحظه ای فکر کردم اگر قفسه رویش بیافتد ممکن پاهایش را هم مانند صدایش از دست بدهد. چند کتاب روی زمین افتاد. لحظه ای طولانی به کتاب های روی زمین خیره شدم ای وایی.اگر اوضاع بهتری بود با احترام خم میشدم و کتاب های مقدس را سر حایشان میگذاشتم.. وقتی سرم را بلند کردم کتابدار یا همان نویسنده را ندیدم.. خواستم صدایش بزنم اما دقیقا قبل از بیرون امدن صدایی دهانم را بستم. به نظر خیلی بی ادبانه میاید اگر وقتی جلوی چشمانم نیست صدایش بزنم..اخر او که نمیتواند پاسخ دهد. اهی کشیدم حال که دمای بدنم به حد نرمال رسیده است میتوانم کاوشنم را در بیارم. کاوشن خیس از برف های اب شده روی سطحش را روی میز پیشخان گذاشتم. بهتر است قبل از انکه به بهانه دنبال کتابدار گشتن در کتابخانه فضولی کنم.. اول به عذر خواهی راجب رفتار خشونت امیزم فکر کنم. مطمئنم اگر جبران نکنم، عذاب وجدان «فریاد کشیدن سر انسانی که نمیتواند از خودش دفاع کند» تمام عمر یقه ام را میگیرد. با برداشتن اچار فرانسه از داخل جعبه مشغول درست کردن قهوه ساز شدم. گاهی داخل رستوران معمولا قهوه ساز رو که خراب میشد یا شروع به تولید صداهای عجیب میکرد را به من میسپاردن.. اولش برای خودم هم سوال بود که چرا. اما وقتی به یاد میاوردم که همیشه صبحا من برای همه قهوه میبرم. یکجورایی جواب سوالم را میگرفتم گارسون مخصوص کافئین که به پرسنل تعلق داشت.. به کتاب دار حق میدادم انقدر اعصاب خورد و ناامید باشد.. قهوه ساز به شدت بد قلق بود. چند بار ابزارم را عوض کردم ولی باز هم فایده ای نداشت. این پیچ ها خیلی قدیمی و خاص هستند.. هرچند بهتره اشاره نکنم که با تمام سرسختی هایشان توانستم با کلیدم از جا درشان بیاورم.. در پوش پشت قهوه ساز را برداشتم و به موتورش دسترسی پیدا کردم. وقتی در میان چرخ دنده های چرب میخ کوچکی را تشخیص دادم ناخوداگاه نیشخندی روب لبام امد.. ای پسرک نادان! انتظار دقت بیشتری از یک نویسنده با اینهمه اثار داشتم.. پس از دراوردن میخ و تمیز کردن دستگاه. دو فنجان قهوه داغ درست کردم و در حالی که هر کدام از فنجان هارا با یک دست گرفته بودم به دنبال کتابدار بی زبان در مسان انهمه قفسه گشتم..#paragraph پ.ن: افرادی که نمیدونن این چیه پین چنل و هشتک رو دنبال و از اول بخونن🤍🦔 @voiceless_william
Repost from 𝐌𝒐𝒓𝒊𝒂𝒓𝒕𝒚’𝒔 𝐖𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓🖋️
some people aren’t loyal
to you, they’re loyal to their need of you.
once their needs change, so does their loyalty.☕️
بعضی از مردم به شما وفادار نیستن، اونها به نیاز خودشون وفادارن. وقتی که نیازهاشون تغییر کنه، وفاداریشون هم تغییر می کنه☕️@voiceless_william #sherlock #mood_board #pretty #photo
تمام ورق ها را پر کردم اگر آمدی و دیدی دیوارها پر از نوشته هستند دیوانه فرضم نکن
میگفتم شاید او از امید سیراب است که چنین بود فکر میکردم خود را درون تکه هایی از کتاب میبیند یا میخواهد جزئی از نقاشی دیگر طراحی باشد.
اما حال میاندیشیم که شاید تنها دیوانه بود زمین را آسمان میدید و آسمان را زمین.
شاید روی شاخه ها مینشست تا نه روی زمین باشد نه آسمان چون بعضی ها میگویند اکنون زمزمه میکند "روی آسمان همهچی سختتر است خاکی تر است مرده تر حتی نمیتواند نفس بکشد"
دستهایم میلرزد عزیز من
آنقدر میلرزد که از با نوشتن هر کلمه درد میکشم
اما با همین دستها به سراغت میآیم
خیلی زود و برای همیشه، با همین دست های پر از درد به آغوشت میکشم
هرگز از این آغوش رهاییات نمیدهم
میدانم که اگر بروی قلب شکسته میشوی
اگر از تو متنفر باشم میگویم بیگانه به خاک بروی تا حتی به سوی آرامش رها نشوی
گفتم دیگر بعد مرگ کمی آسوده میشوم. دیگر جانم از درد تمام میشود. حتی اگر روحی گنهکاری باشم و هرچه شکنجه بشوم، نرم تر از نعمت زندگانیام خواهد بود.
از کجا میدانستم درد ها بعد از مرگم تازه شروع میشوند؟ از کجا میدانستم این مرگ یعنی تنهایی میان کلی روح تنهای دیگر هر کداممان دیگری را با امید نگاه میکند تا شاید نشانی از زندگانیاش باشد...
میدانید روح ها برده زندگانی هستند. حتی زمانی که برای مردن خلق شدهاند. به یکدیگر چنگ میزنند تا آنکه زنده تر از همه است را التماس کنند؛ برای ذرهای بخشش زندگی.
روحها همه دور از من میگردند. آخر میان اینهمه روح غریب من از همه بیگانه تر بودم. من که در خاکی بیگانه به سوی آرامش فرستاده شده بودم.
این خاک سرد بود؛ نه لاشهام را گرم میکرد و نه روحم را.
مرا به یاد روزهایی میانداخت که در انتظار برگشتن میفهمیدم دقیقه ها چه طولانی و بلند هستند. چقدر گذر لحظات در خانه و غیر خانه متفاوت بود.
پس که میگفت ساعت و زمان همه جا یکی است؟ میآمد و روحی را میدید که در هر لحظه آرزوی خاک آشنا را دارد و همه میدانند آرزو برای مرده همان خواب شیرین در دنیای زندگان است واقعی اما همیشه دور از ماهیت ما.
من بیگانه تنها با خود غریب نیستم دیگر خودم را به آسودگی به آغوش میکشم. چرا که روح همواره آرامش طلب است
@Imaginativewizard
