en
Feedback
Imaginative wizard‌ ☕

Imaginative wizard‌ ☕

Open in Telegram

یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn

Show more
713
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-5130 days
Posts Archive
کریستین عزیزم روز ها به سرعت می‌گذرد. اما یک سال به قدر هزاران لحظه‌ گذشته که حتی ندانستیم چه صدایشان کنیم پس گفتیم عمر است دیگر؛ گاه در گل فرو می‌رویم و گاهی گل ها را می‌بوییم پس کدامین غم، کدامین رنجش وقتی که حتی روزها هم لحظه‌ای صبر نمی‌کنند و می‌گذرند کریستین عزیز من زخم‌هایت را می‌بوسم چرا که سنگ ها با گذر عمر بیشتر و بیشتر شکسته و دگرگون می‌شوند و ما تنها سنگ نفوذ ناپذیری بودیم ایثن من، کریستین من، میان همه سختی ها تو شمع های پیری‌ رو فوت کن :)
-صحبت های روزانه کریستین و ایثن با خودشان (بخش روزهای خاص )

بگویید او حتی آدم نبود؛ صحرا را دشت می‌دید

بگویید او آدمی بود که زیر آب زاده و مرده بود...

بگویید او غمی بود که لباس شادی بر تن داشت

مگر می‌شد بدون هوا نفس کشید یا ماهی بود و از آب فراری بود؟ پس چرا من از تو دور بودم. نگفتند اگر نفس نکشد چه می‌شود. اگر بمیرد چی... نه، هیچکس نگفت. برای کسی مهم نبود که جنازه بیشتری روی زمین باشد. به هرحال روزی از بین می‌رفتند و هیچ می‌شدند؛ چه زودتر چه دیرتر. کسی نمی‌گفت اگر زجرکش شود چه می‌شود؛ حتی تو هم نگفتی. شاید برای این بود که هیچکدام‌تان خاطره‌ای نداشتید. پس مرا جایی رها کردید که فکر کردید صحرا است. درحالی که نمی‌دید آنجا همه‌چی بود. همه‌چی برای تماشا و هیچ برای من نبود. تمام آنچه که از روزی برایم کم‌رنگ و هیچ شده بودند آنجا جان داشت و من با جان داشتن آنها هربار می‌مردم. چرا که هیچ‌چیز مال من نبود اما همه را می‌خواستم. می‌خواستم که در این دیوار ها دوام بیارم. دیوار ها را زندان نکنم؛ اما این زندان بود حتی اگر نمی‌خواستم یک زندان از بی‌نفسی تدریجی برای بی‌گناهانی مثل من تا برای کار های نکرده جوابگو باشند. آخر در این دنیا همه جوابگو هستند. فراموش نمی‌شد و کم نمی‌شد و حال من هیچ شبیه او که می‌خندید نبودم. حداقل حال که رهایم کردید، به آن سرخوش احمق بگویید خود را جای من نپندارد.

نویسنده مرده است اما هنوز پژمرده نشده

https://t.me/Imaginativewizard/10287 چرا که نویسنده مرده است؛ و حال روحش از تپه‌ی تسخیر شده‌ی کلمات، به اقیانوس وجود تو رخنه می‌کند!

نویسنده مرده است اما گویا مردن برای او یعنی بدست آوردن دنیای خودش

نویسنده مرده است اما چرا وقتی او را می‌خوانی گویا در آغوشش فرو رفتی؟

https://t.me/Imaginativewizard/10284 نویسنده مرده است، اما چرا همچنان کتاب‌هایش نبض دارند؟ گویی کتاب‌ها را، روح نویسنده‌‌اش تسخیر می‌کند!

نویسنده مرده است اما تو چرا هنوز زنده‌ای؟ مگر جانت را از او نداشتی؟

نویسنده مرده است اما چرا همچنان در داستان هایش نفس می‌کشد؟

- من اینجا مانده‌ام؛ مثل داستانی نیمه‌کاره، که نویسنده‌اش مُرده‌است..:]

نفس بکش و برام توصیفش کن من خیلی وقته نفسی برای کشیدن نداشتم

When you can't touch snow, they bring snow to you :)
When you can't touch snow, they bring snow to you :)

Please tell me even if it's the biggest lie you ever said...

We live together even if you're far away for a million years

Please tell me, we're inseparable

I'm looking at the sky to find you somewhere.You're not really gone, are you? Or you just trying to hide from me? I still can hear your voice in every sunset to sunrise. You're laughing every time I can see you shining like stars. That's why I'm saying to everyone I have a star for myself. With all of that I still don't know if you can hear me or not, but everyone says you are still the only one who truly listens to me.‌ I'm not really sure, but if it's just a lie, then you left me to be the only person alive who speaks to the heavens and looks for a star in thousands of years beyond to say you didn't. Please... Please... tell me that you never let me go...

دوستان از امشب تا چند شب دیگه درخواستی های شما رو مینویسم پس هرچی خواستین بگین