en
Feedback
Imaginative wizard‌ ☕

Imaginative wizard‌ ☕

Open in Telegram

یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn

Show more
713
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-5130 days
Posts Archive
دیگه حتی غروب و طلوع یکی شدند
دیگه حتی غروب و طلوع یکی شدند

اینجا دیگه خواننده نداره اما دوسش دارم چون از هر روزگاری برام یه یادگاری داره

حال می‌فهمم دستان همیشه گرم نعمت نیست؛ عذاب است. عذابی که بگوید زخم و گرما چه حالی می‌شوند

گفته بودی بعد از عمری دیگر دستانم نمی‌لرزند. هر روز و شب را با این لرز نخواهم گذراند. چون تو هستی تو همان گرمایی هستی که هر دستی برایش سخت زحمت میکشید و زخم می‌خورد. دستم را به آغوش کشیدی و دیدم زخم ها آرام گرفتند. درست لحظه‌ای که طعمی از گرما را چشیدم. سخت به آغوش کشیدی تا از یاد ببرم روزهای پر از درد و زخم چه حالی داشتند. آنقدر به آغوش کشیدی تا آرام آرام جانم بسته به گرما شود. من در این خیال غرق بودم که شاید همین نجات است. همین راهی است که دستان شفا پیدا می‌کنند... تو شفای منی! اما... حیف که همیشه امایی در کار ماست. حیف که زخم هایم بسته نشده آغوشت یخ زد بی‌رحم‌تر و کشنده‌تر از زمانی شد که برای هیچ دست به خاک می‌زدم تا شاید از خاک گرما بگیرم یا زری دوای دردم باشد. سر از زخمم باز زدی تا که به استخوان رسیدی. استخوان را شکستی و گوشت را دریدی تا که دستانم از سرما کبود شوند. مانند لاشه‌ای میان برف که تقلا می‌کند نفس بکشد و خونش زهر می‌شود. سر از زخمم باز زدی و من هیچ نپرسیدم چرا. هیچ نتوانستم از آغوشت بروم. آخر کجا را داشتم؟ من بدون دست را حتی گور نمی‌خواست، چه برسد به تو و گرمایت...

تو همانی که هر دستی بخاطرش سختی می‌کشد و زخم هر زحمتی را به جان می‌خرد

کاش وقتی حرف از خوابیدن بود واقعا می‌مردیم مثلا برای یک روز روح می‌مرد و دوباره زنده می‌شد...

دلت می‌خواد لحظه هایی که با اون می‌بینی لحظه‌ای واقعی باشن. روزی از روزهای حقیقی همه‌چی مثل خواب اتفاق بیوفته و یادت بیاد این دلیلی بود که می‌خواستی سالها قبل نباشی

آلما یه کابوس واقعیه؛ از اون دسته که باعث میشه بعد از بیدار شدن دلت برای خوابیدن و نبودن تنگ بشه و همش بخوای که برگردی

آلما ازت متنفرم اما پس چرا پاره تنم هستی؟

آلما از هیچکس به اندازه تو متنفر نیستم؛ اما اکنون تو تنها تسکین روح من در کابوس زندگی هستی

شاید خورشید گرفته و دیگر تاب تابیدن ندارد

روزها چقدر تیره و تار شده‌اند... خورشید غروب کرده یا روزها تسلیم شب شده‌اند؟

پس از او همه‌چی را پنهان کردم و گفتم نگران آینده نباش؛ آینده برای همه اتفاق خواهد افتاد

چطور به او حقیقت را می‌گفتم در حالی که حتی نمی‌دانست واژه به چه می‌گویند؟

آن کودک خواندن و نوشتن نمی‌دانست اما همه را احساس می‌کرد و من نمی‌توانستم به او بگویم که بر او مقدر شده در چیزی جز کلمات زندگی نکند

و من به کودک درون آینه نگاه کردم. حتی او هم می‌دانست آینده واژه جالبی نیست با این‌حال که روحش خبر نداشت چرا چنین حسی نسبت به آینده دارد

بعد از ساعت‌ها عشق بازی گفت:
چرا طوری به آغوشم نمی‌گیری که قلبم عاشقت شود؟

شاید خیال باشی اما اینگونه تنهایی شیرین تر است حتی سردرد های بعدش هم آرام‌بخش تر است

امروز چندین چندبار گذشت یک‌بار وقتی تمام روز را با او بودم یک‌بار وقتی که فهمیدم کل روز در رویا بودم