Imaginative wizard ☕
Open in Telegram
یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn
Show more713
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-5130 days
Posts Archive
بی من گالدیم بی سن بیز هش وقت آیریلیق چکمدیک چون کی بو آغرینین بی باشی سن بی باشی من تک بو نا گورا آغریدان هش یول گاشماخا یوخدی چون کی آغری بی منیم جانیم دی بی سنین
الان توی اون مرحلهم که دلم به کار نمیره اما کیلو کیلو کار و ایده جدید دارم✨
دوستان یه راهکار پیشنهاد بدین شب بیدار بمونم و اونقدری انرژی داشته باشم که به کار هام برسم (قهوه کار ساز نیست)
@Talk_to_kristin_bot
من هیچوقت نگفتم بمان اما او ماند گویی که همیشه بود و خواهد ماند... من برای باری آسوده از رفتن ها بودم
-مدفن پرتو های نور
روی این خاکستر قدم نگذارید... این تنها چیزی است که از قلب پارهپارهام بجا مانده
با اینحال میدانی چه شد؟ باز هم آغوشم را برایت گشودم؛ آغوشم را برای غریبهای گشودم که با از نور فراری و از تاریکی خسته بود...
چه همه چیز غریبانه آشنا بود...
اما درست زمانی که چهار قدم فاصله داشتیم غریبانه یکدیگر را نگاه کردیم گویی که با کس دیگری اشتباه گرفته باشمت، گویی که هنوز تو را نیافتم یا تو من را کس دیگری میبینی
میدانستم همین نزدیکی هستی پس هزاران هزار عالم خواب را جستجو کردم تا که تو را بیابم و بر جوابی بر آوای خستهات باشم
امروز میخواستم هیچ از خواب بیدار نشوم... چرا که امروز فقط تو بودی.
تو و تاریکی مطلق...
میشه لطفا از چنلم(رمانم) حمایت کنی؟
ماچ🖤💋
یه رمان اورج که زاده ذهن سادیسمی خودمه (ولی خب رمان کثیف نیست به خدا معمولیه😂😭)
ژانرش فانتزی عاشقانه و ترسناکه و خب کلیشه ای هم نیست😈
https://t.me/MYDARKNOVEL
کاش راه رهایی از این برزخ بود
اما نه زندگی آغوشش را باز میکند و نه مرگ پذیرای ما میشود
بیمار تر از آنم که تفاوت میان مرگ و زندگی را بدانم.
مرده تر از آنم که از زندگی رها کنم
زنده تر از آنم که از خیال مردن رها شوم
از روی همین با خودم قرار گذاشتم که گون-آی بخوانمت؛ که تو درخشندگی گون و به دلبری آی هستی، به اندازه آنها از من دور هستی و من تنها میتوانم تماشایت کنم... همیشه در رویای لمست میمانم و هنگام خواب خیال میکنم که تو بر بالین تنهایی من میآیی
در واقع میدانستم همیشه او را در این اطراف میبینم. پس غیر از این مسیر را هیچ نمیدانستم.
از همان روز اول رقص موهای آزادانهاش من را متحیر به خود کرد. در این چندین روز و هزاران لحظه یکبار هم ندیده بودم. موهایش را در بند چیزی کند همیشه رهایشان میکرد گویی که میخواست آزاده بودنش را به گوش باد برساند.
اینگونه بود که من فهمیدم هر پیچش از موهای او داستانی بلند و پر فراز و نشیب دارد هر تار را که در دستت بگیری. برگی تازه از داستانی برایت میگشاید و تا قلبت رسوخ میکند.
شاید برای همین بود که هنگام نوشیدن جامش یا سرودش قطعهای دستش را دور موهایش میپیچید و شادمانه تاب میداد.
هر روز از آنجا میگذشتیم تا شاید یکبار یک لحظه نگاهش را ببینم؛ اما او هربار از این عالم دور بود هیچ به اندازه آنچه که میخواند و مینوشید، جذاب نبود. همیشه در عجب بودم که چشمانش میتواند چه رنگی باشد. تنها یکبار در عالم مستیاش هنگامی که آسمان میبارید احساس کردم چشمانش میدرخشد از همان روز چشمانش را همرنگ خورشید میدیدم.
آری، تنها خورشید میتوانست برازنده او باشد که اینگونه روی پوستش سایه بیاندازد و در هر طوفانی همچنان خیرهکننده بماند.
تا همین امروز دلم میلرزید که مقابلش بنشینم لب های سرخ خندانش را از نزدیک ببینم؛ اما همیشه ترسیدم اگر قدمی نزدیکش شوم محو شود.
با اخم تلخی طردم کند که تا آخر عمرم از این خیابان و هرچه می و شاعری است نفرت داشته باشم. پس همیشه به تماشا بسنده کردم.
با اینحال فردا که میخواستم بروم. جایش خالی بود. آنقدر که گویی از اول بنا هیچکس آنجا نبود. یکهو قلبم تکهتکه ریخت گویی که عاشق بودم. عاشق کی؟ همان که حتی اسمش هم نمیدانم.
و من تازه میفهمم اینکه میان خورشید و ماه قرار بگیری به معنی خوش شانسیته...!
