1 402
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-10630 days
Posts Archive
من از برگی که در پاییز تنهایی زمین افتاد
خیالت را میان بی کسی ها جستجو کردم
کنار خش خش و ابر و هوا باران و بُغضی سرد
خودم را با دو خط از خاطراتت روبرو کردم
تمامم از هجومِ تلخِ سرمای نبودن ها؛
زمین خورد و به خود لرزید از این غربت امانم رفت
برای قاصدک های پریشان در مسیرِ باد
سرودِ بی کسی خواندم دل و جان و نشانم رفت
جهانِ شعرهایم را چه بی رحمانه سوزاندی
دلم را زیر پاهایت چه بی پروا رها کردی
نگاهم تا قیامت پشت پایت حجله می بندد
دم از هر بازدم را از نفس هایم جدا کردی
شبیه اسب صاحب مرده می ماند قدم هایم
پس از دیدارِ بی تو زیر سقفِ شُرشُرِ باران
فرو خوردم تمام بغضِ سرماخورده ای را که ؛
نصیبم شد از آوارِ هیاهوی غم از هجران
نمی گیرد سراغم را کسی در پیچ این وحشت
غروری له شده دارم به جبر بوسه ی تقدیر
خدا هم بسته راه ارتباطش را بر این تنها
نقابی از جوانی مانده پشت چهره ای بس پیر
به مشتی قرص رنگی دلخوش است این روح پاشیده
دلم بعد از تو از این زندگی سیر است و دلگیر است
به هر چیز غم انگیزی چنان دیوانه می خندم
به جای اشک شوق از چشم هایم خون سرازیر است
شدم هذیان بی معنای کابوسی تماشایی
میان خواب های تلخ و پرتکرار و بیداری
من از "گلپونه"های این حوالی شعر می گویم
نمانده پای زخم سینه ام یار و پرستاری
✍افسانه احمدی_پونه
🤌🌺
🍁
.
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو چیستی که من از موج هرتبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم!
تو در کدام سحر بر کدام اسپ سپید؟
تورا کدام خدا؟
تورا کدام جهان؟
تو از کدام ترانه تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین،آه!
مدام پیش نگاهی،مدام پیش نگاه!
کدام نشانه دمیده ازتو در تن من؟
که ذره ها وجود تو را که میبیند
به رقص می آیند
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالیست زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر
تو را به هرچه تو گویی به دوستی سوگند
هرآنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه
که صبر راه درازی،به مرگ پیوسته ست
تو آرزوی بلندیو دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو باز است وراه من بسته ست.
✍فریدون مشیری
🍂
بی گفتگو به کلبه ام ای اشنا بیا… 🕊
🤌🌺
"دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گلهها را بگذار!
نالهها را بس کن!
روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود!
تا بجنبیم تمام است تمام!
مِهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت
یا همین سال جدید!
باز کم مانده به عید!
این شتاب عمر است…
من و تو باورمان نیست که نیست!
*
زندگی گاه به کام است و بس است
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام…
زندگی معرکهی همت ماست…
زندگی میگذرد…
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان و
چه به جان و
چه به آن…
زندگی صحنهی بی تابی ماست…
زندگی میگذرد…
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به راز و
چه به ساز و
چه به ناز…
زندگی لحظه بیداری ماست…
زندگی میگذرد…
✍فرامرزعرب عامری
🤌🌺
من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم
نی بند خلق باشم نی از کسی تراشم
مرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم
من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم
بر تشنگان خاکی آب حیات بارم
موسی بدید آتش آن نور بود دلخوش
من نیز نورم ای جان گرچه ز دور نارم
شاخ درخت گردان اصل درخت ساکن
گرچه که بیقرارم در روح برقرارم
من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم
در هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم
با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم
اما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم
آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیم
شش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم
جان بشر به ناحق دعویش اختیار است
بیاختیار گردد در فر اختیارم
آن عقل پرهنر را بادی است در سر او
آن باد او نماند چون بادهای درآرم
✍مولانا
🤌🌺
درسرم نیست دگر غیر تو رویای کسی
قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی
آنچنان در همه جای دل من جا شده ای
که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی
همه دنیای مرا برده نگاهت نکند
بشوی خیره بلرزد دل و دنیای کسی
من تماشاگر تصویر توام ماه منیر
این چنین هیچ نبودم به تماشای کسی
پای تو هستم و پا پس نکشم از دل تو
نگذارم به دلت باز شود پای کسی
تو تمنای من و جان من و یار منی
پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی
من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست
تا تو باشی نشوم خیره به لبهای کسی !
من سراپا همه یک جلوه ای از عشق توام
عشق را جزتو ندیدم به سراپای کسی
✍شاعر : مجید احمدی
🤌🌺
تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم، من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام، تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری، چون سوی من برگذری
باش چنین، تیز مران! تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم، بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا، جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل، همچو گیا خاک درت
جان و دلی را چه محل، ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما، ای چو خرد حاضر ما
لیک مرا زهره کجا، تا بجهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان، بردی از آن جا که منم
بر سر آن منظرهها، هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من، سهو و خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان، هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم، صبر و صبَر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی
✍مولانا
🤌🌺
شبیه شاه مغروری که عشقش را رها کرده
نماز صبح می بینم که ارتش کودتا کرده،
سپاه از دیدن اخمم شبیه بید میلرزید
ولی اکنون سلیمانم که تکیه بر عصا کرده
من آن پیرم که عمری را عبادت کرده و آخر
بهشتش را پری روی جوانی بر فنا کرده
مرا سرباز قصرم تیر باران کرد و فهمیدم
که هرکس تکیه بر غیرخودش کرده خطا کرده
چقدر این روزها مانند ایران گشته اوضاعم
ز شرق و غرب هرکس تکه ای از من جدا کرده
من از تو عشق می خواهم ولی نفرت نصبیم شد
ولی یقینا یک نفرظرف دعاراجابه جاکرده
✍جوادنوری
🤌🌺
داغی که بوسهی تو به لبهای ما نهاد
یادش به خیر و خاطرهاش جاودانه باد
بر من ببخش گاه چنان دوست دارمت
کز یاد میبرم که مرا بردهای ز یاد
دردا چنان که عمر و دریغا چنین که مرگ
از من گرفت مهلت و مهلت به من نداد
ما را فریب دادی و جای گلایه نیست
ما زودباوریم و تو دلّال اعتماد
صبرم کفاف این همه غم را نمیدهد
سرمایهام کم است و بدهکاریام زیاد
✍#فاضل_نظری
💙🤞💙
شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیاد
زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟
که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفاییِ دهر
که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمیدهند اجازت مرا به سِیرِ سفر
نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ
که بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
✍حافظ
💙🤞💙
یک امیری زان امیران پیش رفت
پیش آن قومِ وفا اندیش رفت
گفت اینک نایبِ آن مرد من
نایبِ عیسی منم اندر زَمَن
اینک این طومارْ برهانِ منست
کین نیابت بعد ازو آن منست
آن امیر دیگر آمد از کمین
دعوی او در خلافت بُد همین
از بغل او نیز طوماری نمود
تا برآمد هر دو را خشمِ جهود
آن امیرانِ دگر یکیک قطار
برکشیده تیغهای آبدار
هر یکی را تیغ و طوماری به دست
درهم افتادند چون پیلانِ مست
صد هزاران مردِ تَرسا کُشته شد
تا ز سَرهای بریده پُشته شد
خون روان شد همچو سیل از چپ و راست
کوه کوه اندر هوا زین گَردْ خاست
تخمهای فتنهها کو کِشته بود
آفت سَرهای ایشان گَشته بود
جوزها بشکست و آن کان مغز داشت
بَعد کُشتن روحِ پاکِ نغز داشت
کُشتن و مُردن که بر نقشِ تنست
چون انار و سیب را بشکَستنست
آنچ شیرینست او شد ناردانگ
وانک پوسیدهست نبود غیرِ بانگ
آنچ با معنیست خود پیدا شود
وانچ پوسیدهست او رسوا شود
رو بمعنی کوش ای صورتپرست
زانک معنی بر تنِ صورت پُرست
همنشین اهل معنی باش تا
هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ
جان بیمعنی درین تن بیخلاف
هست همچون تیغ چوبین در غلاف
تا غلاف اندر بود باقیمتست
چون برون شد سوختن را آلتست
تیغ چوبین را مبَر در کارزار
بنگر اوّل تا نگردد کارْ زار
گر بود چوبین برو دیگر طلب
ور بود الماس پیش آ با طرب
تیغ در زرّادخانهٔ اولیاست
دیدن ایشان شما را کیمیاست
جمله دانایان همین گفته همین
هست دانا رحمةَ للعالمین
گر اناری میخری خندان بخَر
تا دهد خنده ز دانهٔ او خبر
ای مبارک خندهاش کو از دهان
مینماید دلْ چو دُرّ از دُرجِ جان
نامبارک خندهٔ آن لاله بود
کز دهانِ او سیاهی دل نمود
نارِ خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانَت از مردان کند
گر تو سنگِ صَخره و مرمر شوی
چون به صاحب دل رسی گوهر شوی
مهرِ پاکان درمیان جان نشان
دل مده الّا به مِهر دلخوشان
کوی نومیدی مَرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
دل ترا در کوی اهلِ دل کشد
تن ترا در حبس آب و گل کشد
هین غذای دل بِده از همدلی
رو بجو اقبال را از مُقبلی
✍مولانا
💙🤞💙
نیامدی و دوباره به خویش رو کردم
نیامدی و دوباره به خویش رو کردم
شبانه با لب لیوان بگومگو کردم
تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد
اذان صبح که شد با همان وضو کردم
نخواستی به زبانم بیایی اما من
حروف نام تو را خارِ در گلو کردم
نیامدی که بدوزم به چشمهای تو چشم
نشستم و جگر خویش را رفو کردم
نواخت عقل به گوشم کشیدهای که: ببین!
دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم
چه جای خرده بر او اشتباه از من بود
که عقل ناقص را با تو روبهرو کردم
تو آرزوی بزرگی نمیتوانم گفت
که با نیامدنت ترک آرزو کردم
✍ غلامرضا طریقی
🤌🌺
خطی کشید روی تمام سوالها
تعریفها، معادلهها، احتمالها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعدهها و مثالها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظهها و زمانها و سالها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خطها و خالها
خطها بههم رسید و به یکجمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محالها
✍فاضل نظری
🤌🌺
یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی به جای سمر قند داشت
جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمت است آیتی
همی رفتی و دیدهها در پیش
دل دوستان کرده جان برخیش
نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری به تندی و گفت
که ای خیره سر چند پویی پیم
ندانی که من مرغ دامت نیم؟
گرت بار دیگر ببینم به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بیدریغ
کسی گفتش اکنون سر خویش گیر
از این سهلتر مطلبی پیش گیر
نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی
چو مفتون صادق ملامت شنید
به درد از درون نالهای برکشید
که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک
مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشتهٔ دست و شمشیر اوست
نمیبینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز
مرا توبه فرمایی ای خودپرست
تو را توبه زین گفت اولیترست
ببخشای بر من که هرچ او کند
و گر قصد خون است نیکو کند
بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش
اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
مده تا توانی در این جنگ پشت
که زندهست سعدی که عشقش بکشت
✍سعدی
🤌🌺
یا مُبْسِماً یُحاکي دُرْجاً مِنَ اللِّآلي
یا رب چه درخور آمد گِردَش خط هلالی
حالی خیال وصلت خوش میدهد فریبم
تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی
می ده که گرچه گشتم نامهسیاه عالم
نومید کی توان بود از لطف لایزالی
ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش
تا در به در بگردم قَلّاش و لااُبالی
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک
امن و شرابِ بیغش، معشوق و جای خالی
چون نیست نقش دوران در هیچ حالْ ثابت
حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی
صافیست جام خاطر در دور آصف عهد
قُمْ فَاسْقِني رَحیقاً أَصْفیٰ مِنَ الزُّلالِ
اَلْمُلْکُ قَد تَباهیٰ مِن جِدِّهِ و جَدِّه
یا رب که جاودان باد این قدر و این معالی
مسندفروز دولت، کانِ شکوه و شوکت
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی
✍حافظ
🤌🌺
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
از ما بشنو قصه ما، ورنه چه حاصل؟
پیغام که باد آرد و گفتن نتواند
بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم
بی باد صبا غنچه شگفتن نتواند
از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد
خاشاک سر کوی تو رفتن نتواند
شوریده تواند که کند ترک سر خویش
ترک سر کوی تو گرفتن نتواند
اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست
زآیینه کسی چهره نهفتن نتواند
جوینده چه سهل است که بر خود نکند سهل
فرهاد چو خسرو ره رفتن نتواند
✍امیرخسرو دهلوی
💙🤞💙
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
از ما بشنو قصه ما، ورنه چه حاصل؟
پیغام که باد آرد و گفتن نتواند
بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم
بی باد صبا غنچه شگفتن نتواند
از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد
خاشاک سر کوی تو رفتن نتواند
شوریده تواند که کند ترک سر خویش
ترک سر کوی تو گرفتن نتواند
اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست
زآیینه کسی چهره نهفتن نتواند
جوینده چه سهل است که بر خود نکند سهل
فرهاد چو خسرو ره رفتن نتواند
امیرخسرو دهلوی
