en
Feedback
💙🤞💙کانال شعـ🤝ـرانگیزشی 💙🤞💙

💙🤞💙کانال شعـ🤝ـرانگیزشی 💙🤞💙

Open in Telegram
1 402
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-10630 days
Attracting Subscribers
April '26
April '260
in 0 channels
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+2
in 0 channels
Get PRO
January '26
+8
in 0 channels
Get PRO
December '25
+19
in 0 channels
Get PRO
November '25
+12
in 0 channels
Get PRO
October '25
+12
in 0 channels
Get PRO
September '25
+19
in 0 channels
Get PRO
August '25
+13
in 0 channels
Get PRO
July '25
+19
in 0 channels
Get PRO
June '25
+15
in 0 channels
Get PRO
May '25
+27
in 1 channels
Get PRO
April '25
+21
in 0 channels
Get PRO
March '25
+25
in 0 channels
Get PRO
February '25
+17
in 0 channels
Get PRO
January '25
+42
in 0 channels
Get PRO
December '24
+25
in 1 channels
Get PRO
November '24
+1 555
in 0 channels
Get PRO
October '24
+19
in 0 channels
Get PRO
September '24
+17
in 1 channels
Get PRO
August '24
+19
in 2 channels
Get PRO
July '24
+3 352
in 0 channels
Get PRO
June '24
+848
in 1 channels
Get PRO
May '24
+8
in 2 channels
Get PRO
April '24
+3 596
in 0 channels
Get PRO
March '24
+6
in 0 channels
Get PRO
February '24
+6 886
in 1 channels
Get PRO
January '24
+1 558
in 0 channels
Get PRO
December '23
+7 016
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
05 April0
04 April0
03 April0
02 April0
01 April0
Channel Posts
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد شيطان خبر نداشت، بشر اختراع شد هابيل ها مزاحم « قابيل» می شدند افسانه ی« حقوق بشر» اختراع شد ! مردم خيال فخر فروشی نداشتند شيئی شبيه سكه ی زر اختراع شد فكر جنايت از سر آدم نمی گذشت تا اينكه تيغ و تير و سپر اختراع شد با خواهش جماعت علاف اهل دل چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد ! اينگونه شد كه مخترع ازخير ما گذشت اينگونه شدكه حضرت ِ «شر» اختراع شد ! دنيابه كام بود و … حقيقت؟مورخان ! ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد ! ✍علی اکبر یاغی تبار 🤌 🌺

2
من جز آغوشت جای امن دیگری را سراغ ندارم پناهم بده! از دنیا و آدم‌هایش فراری‌ام.... ✍سارا‌ مصلحت 🤌🌺
0
3
🍁 . یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست اِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟ دریاچه‌ی آرامم،کوه هیجانم کو؟ بر آینه‌ی خانه جای کف دستم نیست آن پنجره‌ای را که با توپ شکستم نیست پشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود تنها خطرِ ممکن،اطرافِ سماور بود   از معرکه‌ها دور و در مهلکه‌ها ایمن یک ذهنِ هزار آیا،از چیستی آبستن یک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم گور پدر دنیا،مشغول خودم بودم هرطور دلم می‌خواست آینده جلو می‌رفت هر شعبده‌ای دستش رو می‌شد و لو می‌رفت صد مرتبه می‌کشتند،یک‌بار نمی‌مردم حالم که به هم می‌ریخت جز حرص نمی‌خوردم   آینده‌ی خیلی دور،ماضیِ بعیدی بود پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بود آن خاطره‌های خشک در متنِ عطش مانده آن نیمه‌ی پُررنگم در کودکی‌اش مانده اما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است تکلیف شب و روزم با با دکتر اعصاب است نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟ با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟   من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت اندازه‌ی اندوهم اندازه‌ی دفتر نیست شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست یک چشم پُر از اشک و چشمِ دگرم خون است وضعیتِ امروزم آینده‌ی مجنون است سر باز نکن اِی اشک،از جاذبه دوری کن اِی بغضِ پُر از عصیان این‌بار صبوری کن   من اشک نخواهم ریخت،این بغض خدادادی‌ست عادت به خودم دارم،افسردگی‌ام عادی‌ست پس عشق به حرف آمد،ساعت دهنش را بست تقویم به دستِ خویش بندِ کفنش را بست او مُرده‌ی کشتن بود،ابزار فراهم کرد حوای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کرد لبخند مرا بس بود،آغوش لِهم می‌کرد آن بوسه مرا می‌کشت،لب منهدمم می‌کرد ✍علیرضا آذر 🍂 پا به پا، مثل درختانِ به پاییز دچار سال‌ها باشی و هر سال بمیری سخت است...🥀🕊 ✍رضا کرمی  🤌🌺
0
4
. هرچه کنم نمی شـود...، تا بروی تو از دلم از تو فرار می کنم ...، باز تویی مقابلم پای کشیده ام ز تو...، تا بروی ز خاطرم باز به کوچه باغ غم، دستِ تو شد حمایلم آبِ رُخم تو بُرده ای،خواب و خورم گرفته ای نی تو مرا رها کنی...، نی به تو باز مایلم آب شوم، تو جوی من،جـوی شوم، تو آبِ من حل کنم اَر مسـایلی...، باز تویی مسایلم عقل به جنگ تن به تن، عشق،تمامِ حرفِ من عقـل چه قائله به پا کرده به عشـق قایلم!! دل به جهان نبسته را، تاجِ شهان شکسـته را از چه گدای خود کنی؟ رو زِ بَرم ،نه سـائلم لحظه به لحظه سوختم،جان شده،لب بدوختم کی غمِ دل فروختم...؟ این نشد از فضایلم؟ صورت من رصد مکن...،درد مرا به صد مکن داسِ نگاه تو... عجب!!، کی برسد به حاصلم؟! نقصِ مرا نه یک، هزار...، دیده خدای مهربان من که نگفته ام چنین:«مرد خدا و کاملم» کودکی ام به عاشقی،طی شد و لطفِ ایزدم عمر ، به خوانِ هفتم و... مثلِ همان اوایلم بادِ خزان وزیده شد...، باز گرفته این دلم کی تو بهار می رسی؟ حل شود آه... مشکلم  ✍طارق خراسانی 🤌🌺
0
5
همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم راست در قصدِ سر و چشمِ کج‌اندازان است نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم آستینی نگرفتم که ببوسم دستی بوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاه کآورد روشنی دیده ازآن پیرهنم نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت من به هیچ آیه و افسون دل از او بر نکنم نه چراغی است دل من که به بادی میرد دم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم برس ای موکبِ نوروز خوش‌آوازه که باز زحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم سایه! شعرم به دل دوست نشسته‌ست و خوش است کاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم ✍هوشنگ ابتهاج 🤌🌺
0
6
‌ تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریز مهر تو، ای با دوستی دشمن! زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی‌ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن _شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادر وار تفنگت را زمین بگذار، تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان‌کُش برون آید. تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟ اگر جان را خدا داده‌ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟ گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی و حق با توست ولی حق را ــ برادر جان ــ به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار نباید جست! اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار تفنگت را زمین بگذار... ‌ ✍فریدون مشیری 🤌🌺
0
7
اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم دستهامان خالی دلهامان پُر گفتگوهامان مثلا یعنی م
اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم دستهامان خالی دلهامان پُر گفتگوهامان مثلا یعنی ما! کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد. حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم از خانه که می‌آئی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ، و تحملی طولانی بیاور احتمالِ گریستنِ ما بسیار است! ✍ سید علی صالحی 🤌🌺
0
8
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار نه ✍استاد شهریار 🎙محسن چاووشی 🎙سینا سرلک 🤌🌺
0
9
#به_وقت_دلتنگی #غزل_95 مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم تا زلف و رخت بردمد از سایه و روشن از شاخهٔ سرو چمن آویخته بودیم غربال به کف نقرهٔ خواب‌آور مهتاب تا عطسهٔ مستان سحر بیخته بودیم با گریه خونین من و خنده مهتاب آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم از چشم تو سرمست و به بالای توهمدست صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم ✍شهریار 🤌🌺
0
10
شبی آغوش روی ِ سایه ات وا کرده ای هرگز؟ خودت را اینهمه دلتنـــگ معنا کرده ای هرگز؟ دلت کرده هوای ِ سالهای ِ دور ِ خوشبختی؟ دوباره کفشهای ِ کودکی پا کرده ای هرگز؟ پس از عمری سراغ از خود گرفتن ها از این و آن خودت را از سفر برگشته پیدا کرده ای هرگز؟ شبیه ِ خود کسی را دیده ای در چارچوب ِ در؟ خودت را تنگ در آغوش ِ خود جا کرده ای هرگز؟ خوشآمد گفته ای با ذوق و لرزیده دلت از شوق؟ بفرمـــا تو و هی این پا و آن پا کرده ای هرگز؟ اتاقی دنج ِ تنهایی، چه خوشحالم که اینجایی میان ِ گریه هایت جشن برپا کرده ای هرگز؟ تو هم مثل ِ منی انگار، تنها همدمت دیوار گله از بی وفایی های ِ دنیا کرده ای هرگز؟ شماره داده ای وقت ِ خداحافظ ؟ به زیر لب : "بیا از این طرفها باز" نجوا کرده ای هرگز؟ به رسم ِ یادگاری، عاشقانه زیر ِ شعرت را تو هم مانند ِ من با بغض امضا کرده ای هرگز؟ کنـــــار ِ صندلی ِ خالی و یک زیر سیگاری دو فنجان چای ِ یخ کرده تماشا کرده ای هرگز؟ شب است و باز باران پشت ِ شیشه ساز رفتن زد خودت را بدرقه تا صبح ِ فردا کرده ای هرگز؟ ✍شهراد ميدرى 🤌🌺
0
11
#تمنا کو مطرب عشق چست دانا کز عشق زند نه از تقاضا مردم به امید و این ندیدم در گور شدم بدین تمنا ای یار عزیز اگر تو دیدی طوبی لک یا حبیب طوبی ور پنهانست او خضروار تنها به کناره‌های دریا ای باد سلام ما بدو بر کاندر دل ما از اوست غوغا دانم که سلام‌های سوزان آرد به حبیب عاشقان را عشقیست دوار چرخ نه از آب عشقیست مسیر ماه نه از پا در ذکر به گردش اندرآید با آب دو دیده چرخ جان‌ها ذکرست کمند وصل محبوب خاموش که جوش کرد سودا ✍مولانا 🤌🌺
0
12
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی دمادم حوریان از خلد رضوان می‌فرستند که ای حوری انسانی دمی در باغ رضوان آی گرت اندیشه می‌باشد ز بدگویان بی معنی چو معنی معجری بربند و چون اندیشه پنهان آی دلم گرد لب لعلت سکندروار می‌گردد نگویی کآخر ای مسکین فراز آب حیوان آی چو عقرب دشمنان داری و من با تو چو میزانم برای مصلحت ماها ز عقرب سوی میزان آی جهانی عشقبازانند در عهد سر زلفت رها کن راه بدعهدی و اندر عهد ایشان آی خوش آمد نیست سعدی را در این زندان جسمانی اگر تو یک دلی با او چو او در عالم جان آی ✍سعدی 🤌🌺
0
13
اي زنده ارزنده اين زاري رها كن با زندگي تا زنده اي مردانه تا كن 🤌🌺
اي زنده ارزنده اين زاري رها كن با زندگي تا زنده اي مردانه تا كن 🤌🌺
0
14
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم 🤌🌺
0
15
"عِندَما يُريدون الحب يأتون بأجمل الكلمات لاختِراق القُلوب ومَتى يُريدونَ الذهاب إنَهُم يبحثون عَن أقل الأعذار لكسر القُلوب." آن هنگام که خواهانِ عشق‌‌اَند زیباترین واژه‌ها را می‌آورند برای نفوذ در قلب‌ها و آنگاه که می‌خواهند بروند پیِ کمترین بهانه‌ها هستند «برای شکستنِ دل‌ها.» ✍نزار‌ قبانی 🤌🌺
0
16
از سر صدق اگر سینه ی خود چاک کنی فیض صبح از نفس پاک خود ادراک کنی در قیامت گل بی خار ثمر می بخشد نیش خاری که تو از آبله نمناک کنی ابر از گوهر شهوار، تو را لقمه دهد دهن خویش اگر همچو صدف پاک کنی از تو هر پاره ی دل، برگ نشاطی گردد صبر چون غنچه اگر بر دل غمناک کنی پیش از ان دم که کند خاک، تو را در دل خون می به دست آر که خون در جگر خاک کنی گله ی خار ز پیراهن یوسف بیجاست تا به کی شکوه ز ناسازی افلاک کنی؟ حسن شد پا به رکاب از خط مشکین،، بشتاب تا مگر گردی ازین قافله، ادراک کنی برگ عشرت مکن ای غنچه، که ایام بهار آنقدر نیست که پیراهن خود چاک کنی مشو ای گل طرف آن رخ نازک که تو را عرقی نیست که از جبهه ی خود پاک کنی سرو اگر بنده ی آن قامت رعنا نشود طوق بر فاختگان، حلقه ی فتراک کنی روی ناشسته به درگاه تو خوبان آیند گر تو چون آینه دامان نظر پاک کنی تخم چون سوخت، برومند نگردد "صائب" دانه ی اشک به امید چه در خاک کنی؟! ✍صائب تبریزی 🤌🌺
0
17
آنقَدر خَنجَر پِنهان ، زِ رِفیقان خُوردَم مَن بِه هَرعَهدیُ پِیمانی،دِگَر مَشکوکم هَمه گُرگَندُ،فَقط پوستِ بَشَر پُوشیدَند من دِگر بَر هَمه نُوعی زِ بَشَر، مَشکوکم خَنده‌ها ، طُعمِه دَندانِ دُروغند هَمه مَن بِه هَر خَنده دَندان نَما ، مَشکوکم هَر نِگاه دَر پَسِ خُود نیتِ پِنهان دارد مَن بِه هَر آینهِ ، چَشمانِ شُما مَشکوکم دَستِتان رُو بِه دُعا ، جیبتان نُونِ حَرام کِه بِه هَر سُجده پُررَنگ و ریا مَشکوکم وقتی وجدان کِناررَفتُ،دَلیلش نان شُد مَن بِه اَللّه اَکبرِتان،وَقتِ اَذان مَشکوکم هَمه با چِهره دُوست،دَر پِی تاراج هَمَند مَن بِه این مِهرِ زیان بارِ شُما،مَشکوکم نَه بِه این شَهر،نَه بِه هَر قاره و کِشور مَن دِگر بَر هَمه ی کُل جَهان،مَشکوکم ✍عباس حیدری 🤌🌺
0
18
🌺     غزل ۱۰۱    ــــــــــــــــ شراب و عیشِ نهان چیست؟ کارِ بی‌بنیاد زدیم بر صفِ رندان و هرچه بادا باد گره زِ دل بگشا وَز سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد زِ انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران‌هزار دارد یاد قدح به شرط ادب گیر زآن‌که ترکیبش زِ کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کِی کجا رفتند؟ که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد؟ زِ حسرتِ لب شیرین هنوز می‌بینم که لاله می‌دَمَد از خون دیدهٔ فرهاد مگر که لاله بدانست بی‌وفاییِ دهر که تا بزاد و بِشُد، جام می زِ کف ننهاد بیا بیا که زمانی زِ می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب‌آباد نمی‌دهند اجازت مرا به سیرِ سفر نسیمِ بادِ مصلّا و آب رُکناباد قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد  ✍حافظ شیرازی 🤌🌺
0
19
به گمانم یلدا ماجرای دختریست ؛ که در یکی از شب های زمستان بخاطر دلتنگی اش یک دقیقه بیشتر از خدا وقت گرفت ! تا معشوقه اش را در
به گمانم یلدا ماجرای دختریست ؛ که در یکی از شب های زمستان بخاطر دلتنگی اش یک دقیقه بیشتر از خدا وقت گرفت ! تا معشوقه اش را در دل شب پیدا کند ... 🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉 🤌🌺
0
20
🌺       غزل ۹۷      ـــــــــــــــ تویی که بر سرِ خوبان کشوری چون تاج سزد اگر همهٔ دلبران دَهندت باج دو چشم شوخِ تو بَرهم زده خطا و حَبَش به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج بیاضِ روی تو روشن چو عارضِ رخ روز سوادِ زلف سیاه تو هست ظلمتِ داج دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِر لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج از این مرض به حقیقت شِفا نخواهم یافت که از تو دردِ دل ای جان! نمی‌رسد به علاج چرا همی‌ شکنی جان من زِ سنگدلی دل ضعیف که باشد به نازکی چو زُجاج لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است قد تو سرو و میان‌ موی و بر به هیأتِ عاج فتاد در دل حافظ هوای چون تو شَهی کمینه‌ذرّهٔ خاک درِ تو بودی کاج   ✍حافظ شیرازی 🤌🌺
0