en
Feedback
مّآهُ اُقیّانّوسّ

مّآهُ اُقیّانّوسّ

Open in Telegram

• اّقّیانّوسّ ʜᴀʀᴜ'ꜱ ᴀʀᴇᴀ☾︎ ᴸᵒᵛᵉ ᵏⁿᵒʷˢ ⁿᵒ ᵍᵉⁿᵈᵉʳ 🪐✨ ناشناس: @Bluevibabot

Show more
328
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
Repost from nvilshop🎀
پروژه_زاموفیلیا_به_قلم_هارو_فصل_اول_تا_سوم.pdf16.76 MB

برای دریافت هدیه از طریق این لینک در طلاین ثبت نام کنید برای ورود روی لینک زیر کلیک کنید: https://app.tlyn.ir/register?referral=AJPZAO

چنل واتسپی رمان... عضو شید و دسترسیتون رو آسون‌تر کنید. 🔥 https://whatsapp.com/channel/0029VanlKU0CMY0NIIoJrX0B

طولانی بودن پارتا داره خفم می‌کنه جدا... نیاز دارم یکی بیا یه خسته نباشید جانانه تقدیمم کنه و بگه: - فایتینگ گرل؛ ادامه بده:)

بچه ها پارت گذاری رمان رعد جدیدا خیلی بهم خورده اما من سعی میکنم هر پارت بیشتر از ۶۰ خط باشه

•[رعد]• ⚡️🔥 (عرفان) پیتزا که دردسترس نیس ببینم تو یخچال چی هست بخورم، به قول آرمان هیچی تو یخچال من پیدا نمیشه. یه لیوان آب ریختم، همون‌طور که داشتم می‌خوردم نگاهم به اتاقم افتاد. انگار در اتاقم که باز بود داشت به بی عرضگیم در برابر دشمنان می‌خندید شیشه های شکسته کف اتاق فقط مرور اون روز شومه.... (آب: امروز با یه سوپرایز اومدم. داد زدم: آشغال به خانواده من چیکار داری. بلند خندید و گفت چیه فکر کردی با اون نقاب رو صورتت میتونی هویتت رو از ما مخفی کنی) محکم لیوان و پرت کردم تو دیوار، هر ظرفی گیرم اومد کوبیدم تو دیوار ولی صدای اون عوضیا هنوز تو گوشمه. خفه شید خفه شید، نعره زدم خفه شید. همون طوری که پاکت سیگار و چنگ میزدم از خونه زدم بیرون. همون‌طور که سیگار می‌کشیدم راه میرفتم. تو یه تصمیم ناگهانی راه افتادم سمت خونه پارمیدا، باید وسایل خودم و خانواده مو بردارم چون قراره خیلی اونجا بمونن، هرچند با توجه به مسیر بدش خودمم باید باشم نگبرنه نمیتونن ویلا رو پیدا کنن. (پارمیدا) سفره رو پهن کردم قابلمه و ظرفا رو چیدم رو سفره. با صدای بلند گفتم مامان بابا داداش شام حاضره بیاین. همه اومدن سر سفره، تا اومدم قاشق بزارم دهنم صدای زنگ اومد. بابا: دخترم برو ببین کیه. چادر برداشتم و رفتم دم در. در و باز کردم با دیدن عرفان چشام گرد شد. عرفان: سلام. گفتم سلام خوبی، کاری داری. عرفان: چون معلوم نیس چقدر قراره تو ویلا بمونین من باید یه سری وسایل و از تو ویلا بردارم، مسیر ویلا هم بده خودم باشم راحت تر به ویلا میرسیم، الان میاید بریم. گفتم الان که نمیشه داریم شام میخوریم. عرفان: باشه منتظر میمونم خوردین بیاید بریم. گفتم شام خوردی. عرفان: چطور. گفتم نخوردی بیا با ما بخور. (عرفان) گفتم لازم نیست، خوردین وسایلتون رو جمع کنید بیاید بریم. پارمیدا: نخوردی بیا بخور ضعف میکنی تا برسیم. بی حواس اون روز لعنتی رو یادم اومد... گفتم مامان دیرم میشه تو هواپیما میخورم یه چیزی دیگه. مامان: تا بخوای یه چی تو هواپیما بخوری ضعف میکنی. پارمیدا: عرفان خوبی، عرفان. گفتم خوبم، باشه میام یه چی میخورم. پارمیدا: باشه یه لحظه صبر کن... پریدم وسط حرفش: میدونم صدام کردی میام تو. پارمیدا رفت تو منم منتظر شدم تا بیاد. (پارمیدا) فوری یه شال برداشتم بدم به مامان. بابا:دخترم کی بود. گفتم عرفان بود. داداش: چیه اعتماد نداشت ماشینش پیش ما بمونه. بی توجه به حرف داداش رو به مامان گفتم این و سر کن میاد تو. داداش: تو میاد چیکار دیگه سوئیچش رو بده بره. عصبانی رو به داداش گفتم اون بدبخت چیکارت کرده. داداش: چیکار کرده نمی‌بینی چه وضعی سر زندگیمون آورده دیگه نمیتونم پامون رو از تو خونه بیرون بزاریم... پریدم وسط حرفش: الان پشت دره کارتون داره بعداً سر من غر بزن. (عرفان) رو به آرمان گفتم خب تو هم بیا بریم دیگه تو ایران که هیچی گیرت نمیاد حداقل اونجا وضعیت رو بهتر کن. آرمان: تو برو اگه چیزی گیرت اومد منم میام. گفتم عه زرنگی من برم خونه پیدا کنم کار پیدا کنم تو بیای اونجا راحت، نه یا الان میای یا بعداً دیگه من تو رو نمی‌شناسم. آرمان خندید گفت از کجا فهمیدی من نقشه ها چیده بودم. پارمیدا: عرفان بیا تو، عرفان. پشت سر پارمیدا رفتم تو. کنار داداش پارمیدا جای خالی بود نوشتم کنارش و به غذا و مخلفات سفره نگاه کردم. گفتم باید خودم ببرمتون ویلا چون... رضا:اول غذات رو بخور بعد حرف می‌زنیم سر سفره حرف نمیزنن. گفتم شرمنده یادم نبود، خیلی وقته پای سفره نبودم. برنج ریختم شروع کردم به خوردن دقیقا همون غذایی بود که نخوردم و رفتم، قیمه. زودتر از بقیه خوردم پاشدم. گفتم ممنون. مامان پارمیدا:نوش جونت. داداش پارمیدا زیر لبی گفت خیلی کم تو خطر افتادیم از دستش تو بگو نوش جونت. بیخیال جوری که انگار نشنیدم نگاه کردم به زمین. بعد اینکه سفره رو جمع کردن گفتم خودم میبرمتون چون به احتمال زیاد حالا حالا ها اونجا بمونین باید یه سری وسایل رو بردارم و تو راهم باید هرچیزی بذچرای خورد خوراکتون نیاز دارین بخرین چون اگه هم غذایی تو یخچال اونجا باشه خراب شده، مسیرشم خیلی بده خودم باشم یه ساعت جلو میوفتیم. رضا: مگه داخل شهر نیس. گفتم نه از شهر دوره تقریباً نیم ساعت از شهر دوره. رضا:پس برق آب گاز نداره. گفتم برق و آب داره ولی برای گاز باید کپسول ببریم. داداش پارمیدا: خب داخل شهر بمونیم که بهتره. رو بهش با تمسخر گفتم من یه ساعت ظهر که خونه من بودید بهتون چی گفتم، اگه داخل شهر شما رو ببینن خبرش میپیچه و فرداش دوبار روز از نو روزی از نو. رضا: باشه با این شرایط چاره دیگه ای نداریم. گفتم من میرم تو ماشین وسایلتون رو جمع کنید. ᥆𝖼ᥱᥲᥒ | اُقیّانّوسّ

تا امشب دو پارت آخر قرار می‌گیره گایز منتظر پی دی اف باشید:) 🔥🤌🏼

•[رعد]• ⚡️🔥 گفتم مطمئنی این بهترین راه هست. عرفان: نه ولی تنها راه هست، اگه هر دفعه بیان سراغ شما من باید تمام انرژیمو بزارم سر اینکه شما رو نجات بدم ولی اگه فشاری روی من نباشه تمام انرژیمو صرف کشتن اونا میکنم، شاید دفعه دیگه نتونم نجاتتون بدم... پریدم وسط حرفش: میتونی. عرفان: سابقه درخشانم حرفتو نقض می‌کنه. بابا: دخترم، بیا بریم. (عرفان) رضا: دخترم، بیا بریم. رفتم پیش رضا و گفتم اگه برای امشب بلیط نباشه جایی رو خارج شهر دارید بمونید. رضا: اگه نشد میریم سمت شمال یه هتلی میریم. راه افتادم سمت اتاق، خیلی وقته سر به اتاقم نزدم: یه لحظه صبر کنید. آروم از بین شیشه شکسته ها رد شدم و کلید ویلا رو از کشو برداشتم. کلیدارو برداشتم و دوباره برگشتم: اگه بلیط نبود برید ویلای من. رضا: برای چی. کلیدارو گذاشتم تو دستاش: شما نمی‌دونید اینا چیکارا میکن، حالا که دوباره از من یه اهرم فشار پیدا کردن دیگه ولتون نمیکنن، اینا بعضیا رو تهدید میکنن تا یه هکر پیدا کنن و بعضی از احمق ها هم که طرف دار های اینا هستند تا بفهمن اینا دنبال هکرن کمکشون میکنن تا هکر پیدا کنن بعدشم که اونا اسم شما هارو می‌دونن و اگه هتل برید میفهمن. رضا: اینا این چیزا رو از کجا می‌دونن. گفتم این قدرت می‌تونه کاری کنه تا از هر چیزی سردر بیاری اگه اینطوری نبود من حتی بلد نبودم برم تو جلد قدرتم یا بخوام ساده تر بگم من در مورد این قدرت همه چی رو تا در موردش فکر کردم همه چی اومد تو ذهنم برای اوناهم همه چی درباره انسانا هست اومده تو ذهنشون، اگه بلیط برای امشب نبود همون برید ویلای من، شماره منم دخترتون داره آدرس رو براتون میفرستم و دیگه هم لازم نیست بلیط بگرید چون اون موقع حتما دنبالتون میگردن، نکات لازم رو به دخترتون گفتم. رضا: امیدوارم مشکل حل بشه، خب دیگه خدافظ. گفتم فعلا. (پارمیدا) داداش زیر شونه مامان رو گرفت و بلندش کرد که بریم. عرفان:با ماشین من برید بعداً میام ماشین رو میگیرم. بابا: لازم نیست... عرفان:لازم هست. عرفان سوئیچ و داد دست بابا و رفتیم سوار ماشین عرفان شدیم. من عقب پیش مامان نشستم بابا داداشم هم جلو نشستن. توی ماشین عطر عرفان با بوی سیگار ترکیب شده بود که ترکیب خوبیم بود بهتره بگم از نظر من خوب بود چون مامان بابا از بوی سیگار شاکی بودن و همه شیشه هارو داده بودن پایین. داداش داشت دنبال یه بلیط برای هر کشوری بود میگشت که شب بریم اما انگار هیچ بلیطی برای امشب نبود. بابا: یعنی برای هیچ کشوری یه بلیط نبود. داداش: نه هیچی نبود که نبود. بابا: پارمیدا به عرفان یه زنگ بزن. گوشیمو برداشتم و شماره عرفان رو گرفتم. (عرفان) رو به آرمان که داشت گوشیش رو برمیداشت گفتم شب رو نمیمونی. آرمان: نه. گفتم چه بهتر. آرمان خیلی به من لطف داری می‌دونستی. گفتم آره و از صدقه سر همین لطفس که الان داری با هام حرف میزنی. آرمان: برو بابا من نخوام که تو نمیتونی تو چشام نگاه کنی جربزشو نداری اصن فکر کردی یه قدرت داری خیلی قوی نه آقا پسر همین هیکلی که الان داری رو من بهت دادم نه قدرتت من بودم زورت کردم بری باشگاه. گفتم خیلی زر میزنی برو بیرون با این پیشنهادات. این چه زری بود زدم. آرمان: خودت تأیید کردی الان میگی که فلانه... آها فهمیدم طاقت دوری نداری. گفتم میری بیرون یا پرتت کنم بیرون. آرمان: بابا یکم دوری رو تحمل کن بعدش تا تهش برای خودته. فوری از جام پاشدم که آرمان با پرش رفت جلو در. آرمان: چته بابا خب ما رفتیم بعدشم پیتزایی بستس یه فکری برای شامت بکن. درو بستم که صدای زنگ گوشیم اومد رفتم گوشی رو برداشتم. (پارمیدا) عرفان: الو. گفتم سلام خوبی. داداشم فوری گوشی رو از دستم قاپید و همینطوری گفت وقت برای احوال پرسی نداریم. داداش: سلام میگم هیچ بلیطی برای جایی جور نشد الان چیکار کنیم. -... داداش: خب آدرس رو بفرست کلیدم که دست بابامه. -... داداش: باشه ما سیم‌کارت هامونو خاموش میکنیم. -... داداش: خب اوکی کار نداری. -... گوشیو سمتم گرفت و گفت کارت داره گوشیو گرفتم دستم. -الو عرفان: حواست باشه به هیچکسی خبر ندین فقط یه بهونه جور کنین که هم تو از دانشگاه هم بابات مرخصی بگیرین. -باشه عرفان: ببین اونا حتما سراغ دانشگاه و محل کار بابات میرن بگید میرین سیستان بلوچستان شیراز قم نمیدونم هر شهری شد بگید که از شمال دور تر باشه که اونا بدتر گمراه بشن. -باشه عرفان: کار نداری. -فقط ما از کجا بفهمیم کی باید برگردیم. عرفان: خودم میام خبرتون میکنم. -باشه خدافظ عرفان: فعلا. ᥆𝖼ᥱᥲᥒ | اُقیّانّوسّ

❤️‍🔥✨🔫 ●〔 https://t.me/Haawrucore 〕🌩

بیا یکم نزدیک من با من برقص خوشگلم 🕺🏻💃🏻🤤

Honey... Come back to me Please... 🫠🍯👄 ●〔 https://t.me/Haawrucore 〕🌩

Hurt me and tell me you're mine I don't know why but I like it Scary? My God, you're divine 😭✨🫶🏻 عشقای مامان >>>>>>>> ●〔 https://t.me/Haawrucore 〕🌩

sticker.webp0.17 KB

Smile✨🫶🏻 #moon ●〔 https://t.me/Haawrucore 〕🌩
Smile✨🫶🏻 #moon ●〔 https://t.me/Haawrucore 〕🌩

ای شاخه پر گل قشنگم چرا تورو میبینم سرخ میشه رنگم🫠🤌🏻 ●〔 https://t.me/Haawrucore 〕🌩

عاشقو اسیرو رامت دیوونه هر کلامت یه روزی میام تو دامت اما حالا خیلی زوده 🫠🫶🏻 ●〔 https://t.me/Haawrucore 〕🌩

✔️ربات (star) Major الان سرعتش خوب شده ومیتونید جوین بشید راحت ⚠️دوستان این ربات ایردراپ نیست ‼️این ربات به ازای هر نفری که دعوت میکنید ۱۵تا استار بهتون میده که این استار قراره بزودی بشه ارز درون برنامه ای تلگرام یعنی شما بخواید هرچیزی ازطریق تلگرام خریداری کنید (تلگرام پرمیوم و بوست و...)باید ارز استار داشته باشید 🔴با انجام دادن تسک هاشم میتونید استار بدست بیارید لینک جوین به ربات لینک جوین به ربات

sticker.webp0.22 KB