en
Feedback
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

Open in Telegram
1 253
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
شجره‌نامه‌ی سلولی و همراهان بد: سرطان پس از چند نسل سلولی اولیه در جنین، شجره‌نامه‌ی سلول‌های ما به سه خانواده‌ی اصلی تقسیم می‌شود: اکتودرم (ectoderm)، مزودرم (mesoderm) و اندودرم (endoderm). خانواده‌ی سلولی اکتودرم قرار است در ادامه پوست، مو، ناخن‌ها و آن ناخن‌های به‌شدت بزرگ‌شده‌ای که به‌عنوان سم می‌شناسیم را به وجود آورد. مشتقات اکتودرمی همچنین به بخش‌های مختلف سیستم عصبی کمک می‌کنند. خانواده‌ی سلولی اندودرم به زیرخانواده‌هایی شاخه‌بندی می‌شود که در نهایت معده و روده‌ها را می‌سازند؛ و زیرخانواده‌های دیگری که کبد، ریه‌ها و غدد مانند پانکراس را می‌سازند. سلسله‌ی سلولی مزودرم زیرخانواده‌های متعددی را به وجود می‌آورد که بارها و بارها شاخه‌بندی می‌کنند تا عضله، کلیه، استخوان، قلب، چربی و اندام‌های تولیدمثلی را تولید کنند، هرچند نه خط زایا، که زود جدا شده و برای سرنوشت ممتاز خود در نسل‌های آینده محفوظ نگه داشته می‌شود. هر یک از ۳۰ تریلیون سلول در یک بدن توسط یک تقسیم سلولی ساخته شده است. و هر یک از آن تقسیم‌های سلولی در برابر جهش سوماتیک (somatic mutation) آسیب‌پذیر است. سلول‌های یک نسب تنها در صورتی از نظر ژنتیکی یکسان‌اند که هیچ جهش سوماتیکی در طول نسل‌های متوالی نسب دخالت نکند. اکثر جهش‌های سوماتیک بی‌ضرر هستند. اما اگر یک جهش سوماتیک در یک سلول به وجود آید که رفتار آن را تغییر دهد و از توقف تقسیم امتناع کند چه؟ نسب آن در «درخت خانوادگی» به‌صورت منظم متوقف نمی‌شود، بلکه به‌طور غیرقابل‌کنترلی به تولیدمثل ادامه می‌دهد. سلول‌های دختری سلول جهش‌یافته همان جهش سرکش را به ارث می‌برند، بنابراین آن‌ها نیز تقسیم می‌شوند. این نوع چیز است که رشدهای عجیبی تولید می‌کند. سلول‌های جهش‌یافته‌ی سوماتیک سرکش می‌توانند با انتخاب طبیعی (natural selection) در بدن به سرطان‌هایی تکامل یابند که به‌طور تهدیدآمیزی («متاستاز») به دیگر قسمت‌های بدن گسترش می‌یابند. حالا انتخاب طبیعی سلول‌ها در تومور آن‌هایی را ترجیح می‌دهد که سرطان‌های بهتری شوند. آن‌ها، برای مثال، در به‌دست‌آوردن یک منبع خون بزرگ برای تغذیه‌ی خود متخصص می‌شوند. تکامل یک تومور سرطانی با مرگ بیمار، چه این مرگ ناشی از سرطان باشد چه چیز دیگری، به‌طور ناگهانی پایان می‌یابد. سرطان تکامل می‌یابد تا بهتر و بهتر در (به‌عنوان یک محصول جانبی غیرعمدی) کشتن خودش شود. انتخاب طبیعی، هیچ آینده‌نگری‌ای ندارد. یک تومور نمی‌تواند پیش‌بینی کند که افزایش بدخیمی در نهایت خودش را خواهد کشت. تعداد نسل‌های تقسیم سلولی در یک تومور به اندازه‌ی کافی بزرگ است که تغییر تکاملی سازنده را در خود جای دهد. سازنده از دیدگاه سرطان. مخرب برای بیمار. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمالات پیشین و پسین (۳) دانشمندان هم از مغالطۀ هفت‌تیرکش تگزاس مصون نیستند. این یکی از توضیحات مربوط به بحران تکرارشونده‌ای است که همه‌گیرشناسی، روان‌شناسی اجتماعی، ژنتیک انسانی و سایر علوم را در دهۀ ۲۰۱۰ تحت‌تأثیر قرار داد. به تمام غذاهایی که برای شما مفید هستند و قبلاً تصور می‌کردید مضر هستند فکر کنید، یا داروی معجزه‌آسایی که معلوم شده بهتر از دارونما عمل نمی‌کند، یا ژنِ یک ویژگی خاص که درواقع اختلالی در DNA بوده است. به پژوهش‌های جالبی فکر کنید که نشان می‌دادند وقتی تصویر دو چشم روی دیوار نصب می‌شود مردم بیش‌تر به صندوق خیریه کمک می‌کنند، یا پژوهش‌هایی که نشان می‌دادند افراد پس از انجام آزمایشی که در آن، واژگانِ مرتبط با پیری به آن‌ها نشان داده می‌شد آهسته‌تر به‌سمت آسانسور راه می‌رفتند. این‌گونه نیست که پژوهشگران، اطلاعات جعلی و دروغین ارائه کرده باشند، بلکه مسئله این است که آن‌ها خودشان را مشغول سروکلّه زدن با چیزی کرده‌اند که امروزه آن را به نام روش‌های تحقیق غیرقابل‌اطمینان، باغ گذرگاه‌های هزارپیچ، رخنه به p (که به آستانۀ احتمال، موسوم به مقدار p، اشاره دارد که به آن سطح معنی‌داری گفته می‌شود) می‌شناسند. دانشمندی را تصور کنید که با هزار زحمت آزمایشی را انجام می‌دهد و به داده‌هایی می‌رسد که برخلاف شواهد تأییدشدۀ موجود است. قبل از این‌که از ادامۀ کارش منصرف شود ممکن است وسوسه شود که ببیند آیا چنین تأثیری واقعاً وجود دارد یا نه. او بررسی می‌کند که آیا این تأثیر فقط روی مردان است یا فقط روی زنان، یا مثلاً داده‌های غیرعادی برخی شرکت‌کنندگان را حذف می‌کند، یا سال‌های ریاست‌جمهوری ترامپِ دیوانه را نادیده می‌گیرد، یا از نوعی آزمون آماری استفاده می‌کند که رتبه‌بندی داده‌ها را ملاک قرار می‌دهد، نه ارزش واقعی آن‌ها تا آخرین رقم اعشار. یا می‌تواند آن‌قدر به آزمایش خود ادامه دهد که درنهایت داده‌ها از نظر آماری معنی‌دار شوند، درنتیجه مطمئن می‌شود که نتایج او با نتایج پژوهش‌های پیشین همخوانی دارند. هیچ‌یک از این اقدامات، اگر بتوان قبل از گردآوری داده‌ها برایشان توجیه لازم را فراهم کرد ذاتاً غیرمنطقی نیستند اما اگر آن‌ها بعد از کشف حقیقت به آزمایش گذاشته شوند، احتمالاً برخی موارد را بزرگ‌نمایی می‌کنند و نتیجۀ جعلی به‌دست می‌آید. این دام در ذات احتمال وجود دارد و دهه‌هاست که شناخته شده است. به‌خاطر می‌آورم که در سال ۱۹۷۴ دربارۀ «سرک‌کشیدن به داده‌ها» هشدار داده شده بود. اما تا همین اواخر تعداد کمی از دانشمندان به‌طور آگاهانه‌ای درک می‌کردند که چگونه اندکی سرک‌کشیدن به داده‌ها می‌تواند منجر به انبوهی از خطاها شود. استاد من به شوخی می‌گفت که پژوهشگران قبل از انجام باید فرضیه‌ها و روش‌های خود را روی تکه‌کاغذی بنویسند و آن را در یک جعبۀ قفل‌دار نگهداری کنند و پس از اتمام پژوهش، جعبه را باز کنند و به داوران نشان دهند. او در ادامه گفت که تنها مشکل این روش این است که پژوهشگر می‌تواند مخفیانه چند کاغذ متفاوت را در جعبه‌های مختلف نگهداری کند و سپس جعبه‌ای را که از قبل می‌داند داده‌ها را «پیش‌بینی می‌کند» باز کند. البته با ظهور وب این مشکل حل شده و روش بسیار پیشرفته‌ای به نام «پیش‌ثبت کردن» (Preregister) در متدلوژی علمی پدید آمده که شامل ثبت جزئیات پژوهش در یک فضای ویژه ثبت اطلاعات است که بعدها داوران و سردبیران می‌توانند احتمال ارتکاب حقّه‌بازی را بررسی کنند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

ژن‌های ناسازگار: مانع گونه‌زایی ژن‌های دو جمعیت جدا شده تمایل دارند به‌عنوان همراهان ناسازگار (incompatible companions) شوند و در نتیجه از جفت‌گیری جلوگیری کنند. یکی از دلایل این است که دو مجموعه کروموزوم باید در فرآیند میوز (meiosis)، هنگام ساخت گامت‌ها، جفت شوند. اگر به اندازه کافی متفاوت شوند، مثلاً در دو طرف یک مانع، هیبریدها، در صورت وجود، قادر به ساخت گامت نخواهند بود. ممکن است زنده بمانند، اما نمی‌توانند تولیدمثل کنند. دلیل دیگر این است که ژن‌ها، در هر طرف مانع، به‌طور طبیعی برای همکاری با ژن‌های دیگر در همان طرف انتخاب می‌شوند، اما نه با طرف دیگر. پس از گذشت زمان کافی در جدایی اجباری فیزیکی، دو حوضچه‌ی ژنی (gene pools) چنان ناسازگار می‌شوند که جفت‌گیری حتی اگر مانع فیزیکی برداشته شود، غیرممکن می‌شود. شامپانزه‌ها و بونوبوها هنوز کاملاً به آن مرحله نرسیده‌اند. هیبریدها می‌توانند در اسارت متولد شوند. برای گونه‌زایی (speciation) مبتنی بر جغرافیا، لازم نیست مانع مشخصی مانند یک رودخانه وجود داشته باشد. یک موش در مادرید هرگز با موشی در ولادی‌وستوک ملاقات نمی‌کند، اما ممکن است جریان ژن محلی پیوسته‌ای در فاصله ۱۲,۰۰۰ کیلومتری بین آن‌ها وجود داشته باشد. با گذشت زمان کافی، نوادگان آن‌ها ممکن است از نظر ژنتیکی چنان متفاوت شوند که حتی اگر به‌نحوی موفق به ملاقات شوند، دیگر نتوانند جفت‌گیری کنند. گونه‌زایی رخ داده است، مانع چیزی جز فاصله‌ی محض نیست تا یک رودخانه یا دریای غیرقابل‌عبور، یا یک بیابان یا رشته‌کوه غیرقابل‌عبور، و این علی‌رغم جریان ژن محلی پیوسته در کل گستره است. در اینجا معادل فضایی پیوستار زمانی بین هومو ارکتوس (Homo erectus) و هومو ساپینس (Homo sapiens) را داریم. در هر دو مورد، دو سر طیف هرگز ملاقات نمی‌کنند. با این حال، در هر دو مورد، می‌تواند یک زنجیره بدون وقفه از واسطه‌ها وجود داشته باشد که در تمام گستره، چه در فضا برای مثال موش‌ها و چه در زمان برای مثال ارکتوس و ساپینس، به‌طور خوشحالانه‌ای تولیدمثل می‌کنند. زنجیره‌ی واسطه‌ها گاهی به‌صورت دایره‌ای به هم متصل می‌شود و خودش را در دم گاز می‌گیرد، و ما چیزی داریم که به آن گونه‌ی حلقوی (ring species) می‌گویند. سمندرهای جنس انساتینا در اطراف چهار لبه‌ی دره مرکزی کالیفرنیا زندگی می‌کنند اما از دره عبور نمی‌کنند. اگر از انتهای جنوبی دره شروع به نمونه‌برداری کنید و به سمت غرب تا شمال پیش بروید، به سمت شرق در انتهای شمالی دره حرکت کنید، سپس به سمت جنوب در سمت شرقی و به نقطه‌ی شروع خود بازگردید، چیز شگفت‌انگیزی متوجه می‌شوید. سمندرها در طول مسیر شما در حاشیه‌ی دره می‌توانند با همسایگان خود جفت‌گیری کنند. با این حال، به‌تدریج تغییر می‌کنند و وقتی به نقطه‌ی شروع خود بازمی‌گردید، «آخرین» گونه‌ی حلقه نمی‌تواند با «اولین» جفت‌گیری کند. یک گونه‌ی حلقوی یک مورد نادر است که در آن می‌توانید تغییرات تکاملی را که در بعد زمان می‌دیدید، در بعد فضا مشاهده کنید. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمالات پیشین و پسین (۲) علاوه‌بر سوگیری تأیید، یکی از عوامل اصلی‌ای که در اشتباهات ما دررابطه‌با احتمال پسین نقش دارد، عدم درک این موضوع است که چه تعداد رخداد تصادفی ممکن است اتفاق بیفتد. وقتی به ما اجازه داده شود که آن‌ها را به‌شکل پسینی شناسایی کنیم درمی‌یابیم که امکان وقوع رخدادهای تصادفی اصلاً بعید نیست؛ تقریباً قطعی است که آن‌ها اتفاق می‌افتند. مارک گاردنر که به‌شکل تفنّنی به ریاضیات می‌پردازد در یکی از ستون‌های خود در ساینتیفیک امریکن پرسید: «آیا متوجه این نکته شده‌اید که اگر پلاک خودروی روبه‌رویی دارای ارقام سوراخ‌دار باشد و آن را به‌طور برعکس بخوانید، شماره‌تلفن شما به‌دست می‌آید؟» چه‌کسی به‌جز فردی که به اعداد و حروف علاقۀ زیادی دارد می‌تواند حروف S، U و A را که به‌طور متقارن در واژۀ LOUISIANA یا در آخر اسم JOHN PHILIP SOUSA، بزرگ‌ترین آهنگساز راه‌پیمایی‌های میهنی ما قرار دارند ببیند؟ ذهن عجیبی می‌طلبد که کشف کنیم نیوتون در همان سالی به‌دنیا آمد که گالیله درگذشت یا بابی فیشر در برج حوت (ماهی) به دنیا آمد. اما این افراد علاقه‌مند به اعداد و صاحبانِ ذهن‌های عجیب‌وغریب وجود دارند، و تیزبینی پسین آن‌ها می‌تواند تبدیل به نظریه‌های اغراق‌آمیز شود. کارل یونگ روانکاو، نیرویی رازآلود به نام هم‌زمانی (Synchronicity) را برای توضیح امری اساسی که نیاز به توضیح ندارد، یعنی رواج تلاقی وقایع در جهان، پیش‌بینی کرد. زمانی‌که بچه بودم آن‌چه امروز به آن مِم (Memes) یا ژن فرهنگی می‌گوییم در کتاب‌های مصوّر و مجلات مشهور منتشر می‌شد. یکی از مواردی که توجه زیادی را برانگیخت، فهرستی از شباهت‌های باورنکردنی بین آبراهام لینکلن و جان اف. کندی بود. لینکلن و کندی هر دو در سال ۴۶ به کنگره راه یافتند و در سال ۶۰ رئیس‌جمهور شدند. هر دو در روز جمعه در حضور همسرانشان از ناحیۀ سر مورد اصابت گلوله قرار گرفتند. لینکلن منشی‌ای به نام کندی داشت. کندی منشی‌ای به نام لینکلن داشت. فردی به نام جانسون که در سال ۰۸ به دنیا آمده بود جانشین هر دوی آن‌ها شد. قاتلان هر دو متولد سال ۳۹ بودند و یک نام سه‌‌بخشی داشتند که جمع تمام حروف آن‌ها پانزده حرف می‌شد. جان ویلکس بوث از سالن تئاتری که در آن به لینکلن شلیک کرد گریخت و در یک انباری گرفتار شد. لی هاروی اسوالد از یک انباری گریخت و در یک سالن تئاتر گرفتار شد. این تشابهات وهم‌آلود به ما چه می‌گویند؟ با تمام احترامی که برای دکتر یونگ قائلم، هم‌زمانی مطلقاً اتفاق نمی‌افتد، مگر رخدادهای متلاقی که تعداد آن‌ها بیش از چیزی است که ذهن ما از نظر آماری برای آن آموزش دیده است. ناگفته نماند که وقتی رخدادهای متلاقیِ عجیب‌وغریب در مرکز توجهات قرار می‌گیرند، برخی موارد نادرست به آن‌ها اضافه می‌شوند (لینکلن منشی‌ای به نام کندی نداشت) و هم‌زمان اتفاقاتی که در صحّت فرضیه تردید ایجاد می‌کنند نادیده گرفته می‌شوند (مانند متفاوت‌بودن روزها، ماه‌ها و سال‌های تولد و مرگ آن‌ها). 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

گونه‌ها و حوضچه‌های ژنی: جدایی ژن‌ها ژن‌های درون هر حوضچه‌ی ژنی (gene pool) گروه‌های مسافری از همراهان خوب هستند که با هم سفر می‌کنند و در طول نسل‌ها با یکدیگر همکاری می‌کنند. ژن‌های موجود در دیگر مجموعه‌های ژنی، مجموعه‌های متعلق به گونه‌های دیگر، گروه‌های موازی از همراهان مسافر را تشکیل می‌دهند. این گروه‌ها شامل ژن‌های گونه‌های دیگر نمی‌شوند. این دقیقاً همان چیزی است که زیست‌شناسان دوست دارند گونه (species) را تعریف کنند. تولیدمثل جنسی (sexual reproduction) مفهوم گونه را، یا به‌طور دقیق‌تر، مفهوم مجموعه ژنی را تأیید می‌کند: مجموعه‌ای از ژن‌ها مانند یک حوضچه آب هم‌زده. مجموعه ژنی در هر نسل به‌طور کامل توسط تولیدمثل جنسی هم‌زده می‌شود، اما با هیچ مجموعه دیگری – مجموعه‌های متعلق به گونه‌های دیگر – مخلوط نمی‌شود. فرزندان شبیه والدین خود هستند، اما چون مجموعه ژنی هم‌زده شده است، تنها کمی بیشتر از هر عضو تصادفی دیگر گونه به آن‌ها شبیه‌اند – و بسیار بیشتر از یک عضو تصادفی از گونه‌ای دیگر. مجموعه ژنی هر گونه در یک محفظه آب‌بندی‌شده خاص خود به اطراف می‌چرخد، جدا از همه‌ی دیگر مجموعه‌ها. گونه‌ها گروه‌هایی از جمعیت‌های طبیعی هستند که واقعاً یا بالقوه با یکدیگر جفت‌گیری می‌کنند و از نظر تولیدمثلی از دیگر گروه‌های مشابه جدا هستند. فسیل‌ها، که امکان جفت‌گیری واقعی ندارند – و اساساً از تولیدمثل محروم‌اند – ما را وادار به استفاده از «بالقوه» می‌کنند. وقتی می‌گوییم هومو ارکتوس (Homo erectus) گونه‌ای جدا از هومو ساپینس (Homo sapiens) مدرن بود، به این معناست که اگر یک ماشین زمان به ما اجازه می‌داد با هومو ارکتوس ملاقات کنیم، قادر به جفت‌گیری با آن‌ها نبودیم. اگر، همان‌طور که اکثر انسان‌شناسان معتقدند، ما از هومو ارکتوس منشأ گرفته‌ایم، باید در فاز انتقالی، واسطه‌هایی وجود داشته باشند: واسطه‌هایی که طبقه‌بندی را به چالش می‌کشند. هر حیوانی که در طول تاریخ تکاملی متولد شده، طبق معیار جفت‌گیری و همه‌ی معیارهای منطقی، در همان گونه‌ی والدینش طبقه‌بندی می‌شود. این واقعیت با این حقیقت سازگار است که هومو ساپینس از هومو ارکتوس منشأ گرفته است، این دو گونه، گونه‌های متفاوتی هستند که فرض می‌کنیم قادر به جفت‌گیری با یکدیگر نیستند. هنگامی که یک گونه در فرآیندی به نام گونه‌زایی (speciation) به دو گونه‌ی دختری تقسیم می‌شود، باید دوره‌ای بینابینی وجود داشته باشد که در آن دو گونه هنوز قادر به جفت‌گیری با یکدیگر باشند. این تقسیم به‌طور تصادفی آغاز می‌شود، شاید به دلیل یک مانع جغرافیایی مانند یک رشته‌کوه، رودخانه یا پهنه‌ای از دریا. احتمالاً شامپانزه‌ها و بونوبوها زمانی که دو زیرجمعیت در دو طرف رودخانه کنگو قرار گرفتند، شروع به حرکت در مسیرهای تکاملی جداگانه کردند. این دو جمعیت از نظر فیزیکی از جفت‌گیری با یکدیگر منع شدند – جریان ژن‌ها توسط جریان آب بین آن‌ها متوقف شد. برای مدتی، آن‌ها بالقوه می‌توانستند جفت‌گیری کنند، و شاید گاهی اوقات وقتی فردی به‌طور غیرعمدی روی یک کنده شناور رودخانه را عبور می‌کرد، این کار را انجام می‌دادند. اما فقدان جریان ژن آن‌ها را آزاد کرد تا در جهت‌های متفاوتی تکامل یابند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمالات پیشین و پسین (۱) مردی کت‌وشلواری را که سفارش داده است امتحان می‌کند و به خیاط می‌گوید: «این آستین باید کمی کوتاه‌تر شود». خیاط می‌گوید: «نه، فقط آرنجت را این‌طوری خم کن، آن‌وقت می‌بینی که آستین کت خودبه‌خود بالا می‌رود.» مشتری می‌گوید: «خب باشد، اما وقتی آرنجم را خم می‌کنم، یقۀ کتم از پشت گردنم بالا می‌رود.» خیاط می‌گوید: «خب کاری ندارد، سرت را کمی عقب ببر، عالی می‌شود.» مرد می‌گوید: «ما حالا شانۀ چپم سه اینچ از شانۀ راستم پایین‌تر است»! خیاط می‌گوید: «مشکلی نیست، کمی کمرت را خم کن تا درست شود.» مرد درحالی‌که کت‌وشلوار را پوشیده از فروشگاه خارج می‌شود، درحالی‌که آرنج راستش بیرون‌زده، سرش عقب‌رفته، بالاتنه‌اش به‌سمت چپ خم شده و کج‌وکوله راه می‌رود. دو نفر عابر از کنارش می‌گذرند. اوّلی می‌گوید: «آن معلول بیچاره را دیدی؟ دلم برایش می‌سوزد.» دوّمی می‌گوید: «بله دیدم، اما خیاطش نابغه است؛ کت‌وشلواری برایش دوخته که قوارۀ تنش است»! این لطیفه، خانوادۀ دیگری از اشتباهات مربوط به‌احتمال را نشان می‌دهد: اشتباه‌گرفتن قضاوت‌های پیشین (prior) با قضاوت‌های پسین (post hoc) (که پیشینی و پسینی هم نامیده می‌شود). این اشتباه‌گرفتن، گاهی‌اوقات مغالطۀ هفت‌تیرکش تگزاس (Texas sharpshooter) هم نامیده می‌شود، به این معنی که تیراندازی گلوله‌ای را به‌سمت دیوار انبار شلیک می‌کند، سپس دور سوراخی که ایجاد شده حلقه‌هایی می‌کشد، به‌شکلی که گویی تیر را به وسط خال زده است. دررابطه‌با احتمالات، این‌که مخرج کسر (تعداد فرصت‌های وقوع یک رویداد) به‌طور مستقل و مجزا از صورت کسر (رویدادهایی که ما علاقه داریم اتفاق بیفتند) شمارش شود، تفاوت بزرگی را رقم می‌زند. سوگیری تأیید براساس این خطا شکل می‌گیرد: هنگامی‌که ما انتظار یک الگو را داریم، به‌دنبال شواهدی می‌گردیم که آن را تأیید کنند و شواهد خلاف را نادیده می‌گیریم. اگر فقط پیش‌بینی‌های درست یک روان‌شناس را یادداشت کنید، ولی آن را بر تعداد کلّ پیش‌بینی‌ها (درست و نادرست) تقسیم نکنید، می‌توانید هر احتمال و نتیجه‌ای را که دلتان می‌خواهد به‌دست بیاورید. همان‌گونه که فرانسیس بیکن در سال ۱۶۲۰ اشاره کرد، تمام اَشکال خرافات چه در ستاره‌شناسی، چه در رؤیا، چه در طالع‌بینی و چه در قضاوت الهی، این‌گونه مورد قبول مردم واقع می‌شوند. این موضوع دربارۀ بازارهای مالی هم صدق می‌کند. یک مشاور سرمایه‌گذاری که به نشانی صدهزار نفر از افراد دسترسی دارد، نسخه‌ای از یک خبرنامه را که پیش‌بینی می‌کند بازار رشد خواهد کرد، از طریق پست برای نیمی از این افراد می‌فرستد و نسخۀ دیگری از خبرنامه را که پیش‌بینی می‌کند بازار سقوط خواهد کرد، برای نیم دیگر ارسال می‌کند. در پایان هر فصل، او نام رادی را که برایشان پیش‌بینی اشتباه ارسال کرده کنار می‌گذارد و این روند را برای بقیه تکرار می‌کند. پس از دو سال، او اسامی ۱۵۶۲ دریافت‌کنندۀ خبرنامه را دارد که از تجارب و سوابق درخشان او در پیش‌بینی درست بازار طی هشت فصل متوالی، شگفت‌زده شده‌اند. اگرچه این نوع کلاهبرداری اگر به‌طور آگاهانه انجام شود غیرقانونی است، اما اگر به‌طور ناآگاهانه انجام شود، شاهرگ حیات صنعت مالی را تشکیل می‌دهد. معامله‌گران در انجام خریدهای مقرون‌به‌صرفه سریع‌تر عمل می‌کنند، بنابراین تعداد کمی از مردم معمولی می‌توانند در سبد اوراق بهادار بهتر از آن‌ها عمل کنند. یک استثناء در این زمینه بیل میلر بود که در سال ۲۰۰۶ توسط CNN Money به‌دلیل شکستن شاخص بازار سهام S&P 500 برای ۱۵ سال متوالی، به‌عنوان «بزرگ‌ترین مدیر پولی دوران ما» انتخاب شد. چقدر تحسین‌برانگیز! ممکن است تصور شود که اگر مدیری همه‌ساله به‌طور مساوی عملکرد بهتر یا عملکرد ضعیف‌تری دررابطه‌با این شاخص داشته باشد احتمال این‌که چنین اتفاقی رخ دهد فقط یک در ۳۲۷۶۸ است (۱۵^۲). اما میلر پس از آشکارشدن نوار شگفت‌انگیز موفقیت‌هایش موردتوجه قرار گرفت. همان‌گونه که فیزیک‌دانی به نام لن ملودینوف در کتاب خود با عنوان "راه‌رفتن مرد مست: چگونه تصادفی‌بودن بر زندگی ما حکم‌فرماست" (The Drunkard's Walk: How Randomness Rules Our Lives) اشاره کرد، کشور آمریکا بیش از ۶۰۰۰ مدیر صندوق دارد و صندوق‌های مشترک جدید، حدود ۴۰ سال است که وجود دارند. این احتمال که برخی مدیران در طول این چهل سال به مدت ۱۵ سال عملکرد موفقیت‌آمیز داشته باشند اصلاً بعید نیست؛ احتمال وقوع آن ۳ در ۴ است. تیتر CNN Money را می‌توان این‌گونه خواند: "موفقیت ۱۵ ساله‌ای که انتظارش را داشتیم سرانجام اتفاق افتاد؛ بیل میلر همان فرد خوش‌شانس است." همان‌گونه که انتظار می‌رفت دوران خوش‌شانسی میلر به پایان رسید و در دو سال بعدی بازار به‌راحتی او را نابود کرد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

دیدگاه ژن‌محور به گذشته: همگرایی و شجره‌نامه‌ها شامپانزه‌ها و بونوبوها پسرعموهای نزدیک یکدیگرند، و ما نزدیک‌ترین خویشاوندان آن‌ها هستیم، به جز خودشان. اما در حالی که این واقعاً از دیدگاه کل موجود زنده یک واقعیت است، لزوماً وقتی ژن‌ها در آینه‌ی عقب نگاه می‌کنند این‌گونه نیست. اکثریت ژن‌های ما با «درخت افراد» جانورشناس سنتی موافق‌اند. اما وقتی ژنوم گوریل در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، مشخص شد که «انسان‌ها و شامپانزه‌ها در بیشتر ژنوم از نظر ژنتیکی به یکدیگر نزدیک‌ترند، اما تیم تحقیقاتی نقاط زیادی یافت که این‌گونه نیست. پانزده درصد از ژنوم انسان به ژنوم گوریل نزدیک‌تر است تا به شامپانزه، و ۱۵ درصد از ژنوم شامپانزه به گوریل نزدیک‌تر است تا به انسان.» این نتیجه محصول جالبی از دیدگاه ژن‌محور به گذشته (backward gene’s-eye view) است. مسیرهای زیادی از درخت افراد وجود دارد که پدر و مادرم را به اجداد مشترک متفاوت ردیابی می‌کنند. اما برای هر یک از ژن‌های جان من، تنها یک مسیر وجود دارد که آن را به جد مشترک ژن جین متناظرم پیوند می‌دهد. درخت‌های ژن با درخت‌های افراد یکسان نیستند. هر جفت ژن در یک جد خاص، در لحظه‌ای خاص در گذشته همگرا می‌شود. نمی‌توانید به‌طور دقیق نقطه‌ی همگرایی را برای هر جفت ژن مشخص شناسایی کنید. اما آنچه می‌توانید انجام دهید، با استفاده از ریاضیات نظریه‌ی همگرایی (coalescent theory)، تخمین بزنید کی این اتفاق رخ داده است. وقتی دکتر وونگ این کار را با ژنوم من انجام داد، دریافت که اکثریت قریب به اتفاق در حدود ۶۰,۰۰۰ سال پیش، مثلاً بین ۵۰,۰۰۰ تا ۷۰,۰۰۰ سال پیش، همگرا شده‌اند. این هماهنگی نشان می‌دهد که اجدادم در حدود آن زمان دچار یک گلوگاه جمعیتی (population bottleneck) شده‌اند. وقتی جمعیت کوچک‌تر است، خطوط جین و جان به احتمال زیاد صرفاً به‌طور تصادفی در یک جد مشترک قرار می‌گیرند. داده‌های همگرایی از ژنوم من، به تنهایی، بدون استفاده از هیچ داده‌ی دیگری، می‌تواند به نموداری از اندازه‌ی جمعیت مؤثر در برابر زمان تبدیل شود. این احتمالاً برای اروپایی‌ها معمولی است. خط خاکستری کم‌رنگ معادل آن را برای یک فرد نیجریه‌ای نشان می‌دهد، که به نظر می‌رسد اجدادش تحت همان گلوگاه قرار نگرفته‌اند. درخت ژن هموفیلی سلطنتی ساده است و به‌راحتی روی صفحه جا می‌شود. ژن هموفیلی سلطنتی می‌تواند به یک جد خاص، ملکه ویکتوریا، ردیابی شود، که یکی از دو کروموزوم X او این ژن را حمل می‌کرد. جهش، به نقل از عبارت تند استیو جونز، «در بیضه‌های باشکوه» پدرش، ادوارد، دوک کنت، رخ داد. یکی از چهار پسر ویکتوریا، پرنس لئوپولد، از هموفیلی رنج می‌برد. از پنج دختر ویکتوریا، حداقل سه نفر این ژن را به ارث بردند. پرنسس آلیس هسه آن را به پسرش، پرنس فردریش، که در کودکی درگذشت، و به دو دخترش، آیرنه و الکساندرا، منتقل کرد که آن را به سه نوه‌ی هموفیلی آلیس، از جمله تسارویچ الکسی روسیه، منتقل کردند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۸) یکی از دلایلی که باعث می‌شود احتمالاتِ شرطی به‌سادگی به‌شکل وارونه انجام شوند این است که در زبان انگلیسی، درک این‌که کدام مفهوم موردنظر است مبهم است. «احتمال این‌که حادثه‌ای در خانه اتفاق بیفتد ۰٫۳۳ درصد است» می‌تواند به معنای «به‌عنوان نسبتی از اتفاقات» یا «به‌عنوان نسبتی از زمان سپری‌شده در خانه» تفسیر شود. این تفاوت می‌تواند باعث شکل‌گیری تفاوت‌های کاذب شود. بیش‌تر تصادفات دوچرخه‌سواری برای پسران رخ می‌دهد، بنابراین ما این تیتر را می‌بینیم که «پسرها در هنگام دوچرخه‌سواری در معرض خطرات بیش‌تری هستند» که به این اشاره دارد که پسرها بی‌ملاحظه‌تر هستند، درحالی‌که درواقع ممکن است آن‌ها علاقۀ بیش‌تری به دوچرخه‌سواری داشته باشند. یا دررابطه‌با موضوعی که آماردانان آن را مغالطۀ دادستان می‌نامند، دادستان اعلام می‌کند که احتمال یکی‌بودنِ گروه خونیِ قربانی با خونی که روی لباس متهم مشاهده شده تنها ۳ درصد است و نتیجه می‌گیرد که احتمال مجرم‌بودن متهم ۹۷ درصد است. او احتمال یکی‌بودن گروه خونی به‌شرط بی‌گناهی متهم را با احتمال بی‌گناهی متهم به‌شرط یکی‌بودن گروه خونی اشتباه گرفته است (و امیدوار است که هیئت‌منصفه هم بر این اشتباه صحه بگذارد). ابهامات در احتمال شرطی می‌تواند فتنه‌انگیز باشد. در سال ۲۰۱۹ دو دانشمند علوم اجتماعی با انتشار مقاله‌ای در مجلۀ معتبر پی‌ناس (Proceedings of the National Academy of Sciences) با استناد به اعدادی نظیر آن‌چه در بخش‌های قبلی ذکر کردم مدعی شدند که برخلاف تصور رایج از تعصّب نژادی، پلیس بیش‌تر به سفیدپوستان شلیک می‌کند تا سیاه‌پوستان. مقاله‌ای که جنجال زیادی به‌پا کرد. منتقدان این نکته را خاطرنشان ساختند که این نتیجه‌گیری مربوط است به‌احتمال سیاه‌پوست بودن شخص به‌شرط این‌که به سیاه‌پوستان تیراندازی شده، که درواقع کم‌تر از احتمال مربوط به سفیدپوستان است. اما این تفاوت فقط به این خاطر است که کشور در وهلۀ اول سیاه‌پوستان کم‌تری نسبت به سفیدپوستان دارد، یعنی تفاوت در نسبت‌های پایه. اگر پلیس از نظر نژادی متعصّبانه برخورد کند، این گرایش به‌خودی‌خود در بالاتربودن این احتمال نمود پیدا می‌کند که شخصی به این شرط کشته می‌شود که سیاه‌پوست است و داده‌ها نشان می‌دهند که این احتمال واقعاً بالاتر است. اگرچه نویسندگان مقاله خاطرنشان کرده‌اند که نسبت پایه‌ای که متناسب با این نتیجه‌گیری باشد چندان روشن نیست (آیا نسبت پایه باید نسبتِ سیاه‌پوستان در کل جمعیت باشد، یا رفتار پلیس؟) آن‌ها متوجه شدند که نحوۀ بیان احتمالات باعث شده است که چنین غوغایی به‌راه بیفتد، درنتیجه رسماً مقالۀ خود را پس گرفتند. و این‌که، آیا پاپ از فضا آمده است؟ این برداشت از این‌جا ناشی می‌شود که احتمال پاپ بودن به‌شرط این‌که کسی انسان باشد را با احتمال انسان بودن به‌شرط این‌که کسی پاپ باشد اشتباه می‌گیرد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

نسبت جنسیتی و انتخاب طبیعی: اقتصاد ژن‌ها آیا چیزی در این واقعیت که تنها اقلیتی کوچک از نرها تقریباً تمام پدری را انجام می‌دهند گیج‌کننده می‌یابید؟ به همه‌ی آن نرهای مجرد فکر کنید که بخش بزرگی از منابع غذایی در دسترس گونه را مصرف می‌کنند، اما هرگز تولید مثل نمی‌کنند. یک برنامه‌ریز اقتصادی «از بالا به پایین» با خیر گونه در ذهن اعتراض می‌کرد که اکثر آن نرها نباید آنجا باشند. چرا گونه یک نسبت جنسیتی کج تکامل نمی‌دهد به‌گونه‌ای که فقط تعداد کمی نر متولد شوند: فقط به اندازه‌ی کافی نر برای خدمت به ماده‌ها؟ آیا گونه‌ای با چنین اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده‌ی معقول، بر گونه‌ی کنونی، وحشتناک غیراقتصادی و پر از نزاع، پیروز نمی‌شد؟ بله، اگر انتخاب طبیعی (natural selection) بین گونه‌ها انتخاب می‌کرد. اما، برخلاف یک سوءتفاهم گسترده، این کار را نمی‌کند. انتخاب طبیعی بین ژن‌ها انتخاب می‌کند، به واسطه‌ی تأثیر آن‌ها روی افراد. و این همه‌ی تفاوت را ایجاد می‌کند. اگر اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده‌ی معقول قرار بود از طریق ابزارهای داروینی به وجود آید، باید از طریق انتخاب طبیعی ژن‌هایی که نسبت جنسیتی را کنترل می‌کنند باشد. این غیرممکن نیست. یک ژن می‌تواند تعداد اسپرم‌های X در مقابل اسپرم‌های Y تولیدشده توسط نرها را کج کند. یا می‌تواند سقط انتخابی برخی جنین‌های نر را مورد توجه قرار دهد. یا می‌تواند گرسنگی دادن به برخی پسران نوزاد را مورد توجه قرار دهد و فقط تعداد کمی را نگه دارد. مهم نیست چگونه این کار را می‌کند، فقط این ژن فرضی را ژن اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده بنامید، که به عقل سلیم از بالا به پایین متصل است. یک جمعیت با اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده را تصور کنید که در آن اکثر افراد ماده هستند، فرضاً یک نر برای هر ده ماده. از نظر اقتصادی معقول است زیرا غذا برای نرهایی که هرگز تولید مثل نمی‌کنند هدر نمی‌رود. حالا یک ژن جهش‌یافته را تصور کنید که افراد را به سمت داشتن پسران کج می‌کند. در اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده، ماده‌ها ده به یک از نرها پیشی می‌گیرند، بنابراین یک نر معمولی می‌تواند انتظار داشته باشد ده برابر بیشتر از یک ماده‌ی معمولی نواده داشته باشد. ژن جهش‌یافته‌ی طرفدار پسر به سرعت در جمعیت پخش خواهد شد. و نرها دلیل خوبی برای جنگیدن خواهند داشت. اگر پسری داشته باشید، احتمال خوبی وجود دارد که او به‌عنوان یک مجرد ناامید به پایان برسد که هیچ نوه‌ای به شما نمی‌دهد. اما اگر پسرتان در نهایت یک حرمسرا-دار شود، شما در مورد نوه‌ها جک‌پات را زده‌اید. موفقیت تولیدمثلی مورد انتظار یک پسر، به‌طور متوسط، برابر با موفقیت تولیدمثلی مورد انتظار متوسط یک دختر است. ژن‌های نسبت جنسیتی برابر غالب می‌شوند، حتی اگر جامعه‌ای که ایجاد می‌کنند به طرز وحشتناکی غیراقتصادی باشد. اصل کلی، که ابتدا توسط آر.ای. فیشر به وضوح درک شد، این است که نسبت جنسیتی تثبیت‌شده توسط انتخاب طبیعی ۵۰/۵۰ است، که در هزینه‌ی اقتصادی برای دختران در مقابل هزینه‌ی اقتصادی برای پسران اندازه‌گیری می‌شود. این ممکن است به شکل تعداد برابر نرها و ماده‌ها در جمعیت نقد شود، اما تنها اگر هزینه‌ی ساخت پسران و دختران یکسان باشد. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۷) اشتباه رایج دیگر دررابطه‌با احتمال شرطی، اشتباه‌گرفتنِ احتمال الف به‌شرط ب، با احتمال ب به‌شرط الف است، یعنی معادل آماری مغالطۀ تصدیق تالی (این‌که از «اگر الف آن‌گاه ب»، به «اگر ب آن‌گاه الف» برسیم. اروین خودبیمارانگار را به‌خاطر دارید که تصور می‌کرد به بیماری کبدی مبتلا است، زیرا علائمش کاملاً با علائم این بیماری مطابقت داشت (یعنی هیچ‌گونه علائمی نداشت؟) اروین احتمال نداشتنِ علائم بیماری کبدی را که زیاد است، با احتمال ابتلا به بیماری کبدیِ بدون علائم که کم است اشتباه گرفت. این بدان خاطر است که احتمال ابتلا به بیماری کبدی (نسبت پایۀ آن) کم است و احتمال این‌که فرد اصلاً علائم بیماری را احساس نکند زیاد است. احتمالات شرطی را نمی‌توان در هر زمانی‌که نسبت‌های پایه تغییر می‌کنند بالاوپایین کرد. یک مثال واقعی را در نظر بگیرید، یافته‌ای که نشان می‌دهد یک‌سوّم اتفاقات مرگبار درون منزل اتفاق می‌افتند، که الهام‌بخش این تیتر شد: «منازل شخصی نقاط خطرناکی هستند.» مشکل این‌جاست که خانه جایی است که ما بیش‌تر اوقات خود را در آنجا می‌گذرانیم، بنابراین حتی اگر خانه‌ها خطرناک نباشند، باز هم حوادث زیادی در آنجا برای ما اتفاق می‌افتند. نویسندۀ این تیتر، این احتمال که ما در خانه بودیم به‌شرط این‌که اتفاق مرگبار رخ داد (آماری که گزارش نمی‌شود) را با این احتمال که اتفاق مرگبار رخ می‌دهد، به‌شرط این‌که ما در خانه باشیم اشتباه گرفت، زیرا این چیزی است که خوانندگان به آن علاقه دارند. با نگاه‌کردن به نمودار زیر می‌توانیم ایراد کار را بهتر درک کنیم. در این‌جا نسبت‌های پایه در اندازه‌های نسبی دایره‌ها منعکس می‌شوند (مثلاً الف به‌عنوان روزهای با اتفاقات مرگبار، ب به‌عنوان روزهای حضور در خانه). نمودار سمت چپ احتمال الف به‌شرط ب را نشان می‌دهد (احتمال وقوع حادثۀ مرگبار در زمانی‌که فرد در خانه است)؛ این مساحت قاچ تیره‌رنگ (الف و ب) به‌عنوان نسبتی از دایرۀ کم‌رنگ بزرگ (ب، یعنی در خانه بودن) است که کوچک است. نمودار سمت راست، احتمال ب به‌شرط الف را نشان می‌دهد (در خانه بودن با فرض وقوع حادثۀ مرگبار)؛ این مساحت همان قاچ تیره‌رنگ است، اما این بار به‌عنوان نسبتی از دایرۀ کم‌رنگ کوچک (یعنی حوادث کشنده) بسیار بزرگ‌تر است. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

چاپ ژنومی: ژن‌هایی که گذشته را می‌بینند دیوید هیگ، زیست‌شناس برجسته، نمونه‌ای دوست‌داشتنی از ژن‌هایی که به گذشته نگاه می‌کنند – در واقع به نسل گذشته‌ی بلافصل – کشف کرد. پدیده‌ای به نام چاپ ژنومی (genomic imprinting) وجود دارد. یک ژن می‌تواند «بداند» (توسط یک نشانگر شیمیایی) که آیا از پدر یا مادر فرد آمده است. این «محاسبات استراتژیک» را که یک ژن برای مراقبت از منافع خود انجام می‌دهد، به‌طور اساسی تغییر می‌دهد. هیگ نشان می‌دهد که چاپ ژنومی چگونه دیدگاه یک ژن نسبت به خویشاوندان را تغییر می‌دهد. به‌طور معمول، یک ژن برای نوع‌دوستی خویشاوندی باید یک نیمه‌خویشاوند را معادل یک برادرزاده یا خواهرزاده ببیند – نیمی از ارزش یک خواهر یا برادر کامل یا فرزند. اما اگر ژن نوع‌دوست «بداند» که از مادر آمده است نه از پدر، باید یک نیمه‌خویشاوند مادری را برابر با فرزند خود یا یک خواهر یا برادر کامل معمولی ببیند. برعکس، اگر «بداند» که از پدر آمده است، آن‌گاه باید نیمه‌خویشاوند مادری را معادل یک فرد غیرمرتبط ببیند. چاپ ژنومی راه‌های زیادی را باز می‌کند که ژن‌های درون یک فرد می‌توانند با یکدیگر در تعارض قرار گیرند. هیگ تا آنجا پیش می‌رود که ژن‌های متخاصم را برای حس روانی آشنای کشیده شدن به دو جهت همزمان، مانند رضایت کوتاه‌مدت در مقابل سود بلندمدت، سرزنش می‌کند. این پدیده یک مثال بارز از چگونگی نگاه یک ژن در «آینه‌ی عقب» ارائه می‌دهد. یک ژن روی کروموزوم Y پستانداران به رشته‌ی بسیار بلندی از بدن‌های اجدادی نر نگاه می‌کند و نه یک بدن ماده، احتمالاً تا سپیده‌دم پستانداران، اگر نه بیشتر. کروموزوم Y ما پستانداران احتمالاً برای حدود ۲۰۰ میلیون سال در تستوسترون شنا کرده است. اما اگر شما یک ژن روی کروموزوم X باشید، ممکن است از پدر حیوان آمده باشید، اما دو برابر احتمال دارد که از مادرش آمده باشید. دو سوم تاریخ اجدادی شما در بدن‌های ماده بوده است، یک سوم در بدن‌های نر. اگر شما یک ژن روی کروموزومی غیر از کروموزوم جنسی، یک اتوزوم، باشید، نیمی از تاریخ اجدادی شما در بدن‌های ماده بوده است، نیمی در بدن‌های نر. باید انتظار داشته باشیم که بسیاری از ژن‌های اتوزومی اثرات محدود به جنس داشته باشند، برنامه‌ریزی‌شده با یک بیانیه‌ی IF: یک اثر هرگاه خود را در بدن نر بیابند، اثر متفاوتی وقتی در بدن ماده باشند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۶) غفلت از شرطی‌کردنِ احتمال نسبت پایه در شرایط خاص (مانند برخورد صاعقه یا ورود نارنجک به هواپیما)، اشتباهی رایج در بحث احتمالات است. در جریان محاکمۀ ستارۀ فوتبال آمریکایی، او. جی. سیمپسون، در سال ۱۹۹۵ که متهم به قتل همسرش نیکول بود، دادستان توجه حضّار را به سابقۀ کتک‌زدن او جلب کرد. یکی از وکلای مدافع سیمپسون پاسخ داد که تعداد بسیار کمی از کسانی که به کتک‌زدن همسرانشان ادامه می‌دهند آن‌ها را می‌کشند، شاید از هر ۲۵۰۰ نفر یک نفر. استاد انگلیسی، الاین اِسکاری متوجه این مغالطه شد. نیکول سیمپسون فقط قربانی کتک‌زدن مداوم نبود؛ او قربانی کتک‌زدنی بود که منجر به بریده شدن گلویش شد. در این‌جا آمار درست عبارت است از این احتمال که شخصی همسرش را کشته است و او همسرش را مدام کتک می‌زده و همسرش توسط شخصی به قتل رسیده است. این احتمال، هشت از نه است... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

فریب بصری و رفتار غریزی در فاخته‌ها اینکه پرندگان به دهان‌های بزرگ حساس هستند – حتی دهان بیگانه‌ی یک ماهی – با مشاهده‌ی تأییدشده‌ی یک کاردینال (پرنده‌ای آمریکایی) که بارها غذا را در دهان باز یک ماهی قرمز می‌اندازد نشان داده شده است. ما صحنه را از طریق چشمان انسانی می‌بینیم و فکر می‌کنیم، چقدر مضحک، چگونه یک پرنده می‌تواند این‌قدر احمق باشد؟ اما مثال صدف‌خوری که روی تخم غول‌پیکر می‌نشیند باید به ما هشدار دهد که چشمان انسانی دقیقاً چیزی است که نباید به آن اعتماد کنیم. ما حق نداریم طعنه بزنیم. پرندگان انسان‌های کوچک نیستند که از نظر شناختی آگاه باشند که چه می‌کنند و چرا این کار را می‌کنند. و به هر حال، یک مرد انسانی می‌تواند توسط یک کاریکاتور فوق‌العاده از یک زن تحریک جنسی شود، حتی اگر به خوبی آگاه باشد که این یک نقاشی روی کاغذ دوبعدی است، با ویژگی‌های بیش از حد اغراق‌شده و کسری از اندازه‌ی طبیعی. جوجه‌ی فاخته وقتی تخم‌ها را از لانه بیرون می‌اندازد، هیچ ایده‌ای ندارد که چه می‌کند. آن را به‌عنوان یک خودکار برنامه‌ریزی‌شده در نظر بگیرید. صدف‌خور نمی‌داند چرا روی یک تخم غول‌پیکر می‌نشیند. آن را به‌عنوان یک ماشین جوجه‌کشی پیش‌برنامه‌ریزی‌شده در نظر بگیرید. یک پرنده‌ی والد را به‌عنوان یک مادر رباتی در نظر بگیرید، برنامه‌ریزی‌شده برای انداختن غذا در دهان‌های باز شده، هرچند که به نظر ما مضحک باشد وقتی دهان متعلق به یک ماهی است. یا به جاعل غول‌پیکری که جوجه‌ی فاخته است. جوجه‌های فاخته دهانی قرمز دارند. جوجه‌های نی‌زارخوان دهانی زرد دارند. دیویس و همکارانش دریافتند که والدین نی‌زارخوان تلاش‌های خود برای آوردن غذا را بر اساس کل مساحت زردی که در لانه به آن‌ها گشوده می‌شود و همچنین نرخ فریادهای گدایی تنظیم می‌کنند. ترکیب یک دهان کمی بزرگ‌تر از دهان یک جوجه‌ی نی‌زارخوان، همراه با فریادهای گدایی فوق‌العاده، کافی است تا نی‌زارخوان‌های بالغ را متقاعد کند که به اندازه‌ی غذایی که معمولاً برای یک دسته کامل از جوجه‌های خودشان می‌آورند، به جوجه‌ی فاخته غذا برسانند. این فریاد گدایی فوق‌العاده را می‌توان به‌عنوان محصول نهایی یک رقابت تسلیحاتی (arms race) تشدیدشونده بین فروشندگی و مقاومت در برابر فروش دید. یک فاخته‌ی آسیایی، فاخته‌ی شاهین هورسفیلد، یک قدم جلوتر می‌رود. علاوه بر دهان زرد خود، دارای یک جفت دهان جعلی است: یک تکه پوست برهنه روی هر بال، به همان رنگ زرد دهان واقعی. آن تکه‌های بال را تکان می‌دهد، معمولاً یکی در هر زمان، کنار دهان واقعی. والدین ناتنی توسط ضربه‌ی دوگانه‌ی دهان به علاوه تکه تحریک می‌شود. محققان ژاپنی به‌طور مبتکرانه تکه‌ی بال را سیاه کردند، و این نرخ تغذیه توسط سینه‌سرخ‌ها را کاهش داد. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۵) احتمال متمّم یک رویداد، یعنی اتفاق‌نیفتادن الف، عبارت است از عدد ۱ منهای احتمال وقوع آن. این هنگامی‌که باید احتمال وقوع «حداقل یک» رویداد را تخمین بزنیم مورداستفاده قرار می‌گیرد. خانوادۀ براون و دخترشان را به‌خاطر دارید، یا شاید دو دخترشان؟ ازآن‌جا‌که داشتنِ دست‌کم یک دختر مانند نداشتن فرزندان تماماً پسر است، بنابراین به‌جای محاسبۀ فصل (فرزند اول دختر است یا فرزند دوّم دختر است) می‌توانیم متمّم یک ترکیب عطفی را حساب کنیم: عدد ۱، منهای احتمال این‌که همۀ فرزندان پسر باشند (که ۰٫۲۵ است)، که برابر است با ۰٫۷۵. در مورد این دو رویداد، تفاوت چندانی نمی‌کند که از فرمول استفاده کنیم. اما وقتی باید احتمال وقوع دست‌کم یک الف را در مجموعۀ بزرگ‌تری محاسبه کنیم، قاعدۀ فصل مستلزم کم‌وزیاد کردن تعداد زیادی ترکیب است. دراین‌صورت، محاسبۀ آن به‌عنوان احتمالِ «نه همه نه الف» آسان‌تر است، که به‌سادگی برابر است با عدد ۱ منهای یک حاصل‌ضرب بزرگ. برای مثال، فرض کنید هر سال ۱۰ درصد احتمال وقوع جنگ وجود دارد. احتمال وقوع دست‌کم یک جنگ در طول یک دهه چقدر است؟ (بیایید فرض کنیم که جنگ‌ها مستقل هستند، نه قابل‌انتقال، که به‌نظر می‌رسد درست باشد). به‌جای این‌که احتمال وقوع جنگ در سال اول را به‌اضافۀ احتمال وقوع جنگ در سال دوّم، منهای احتمال وقوع جنگ در هر دو سال اول و دوّم و مانند این را برای همۀ ترکیب‌ها انجام دهیم، به‌سادگی می‌توانیم احتمال وقوع هیچ جنگی در تمام سال‌ها را محاسبه و آن را از ۱ کم کنیم. احتمال این‌که جنگ در یک سال معین رخ ندهد به‌سادگی ۰.۹ است، که این عدد را برای هریک از سال‌های دیگر در خودش ضرب می‌کنیم (۰٫۹×۰٫۹×... یا ۰٫۹۱۰) که معادل ۰٫۳۵ است که وقتی از ۱ کم شود، ۰٫۶۵ به‌دست می‌آید. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

تطبیق تخم‌ها و ژنتیک جنسی در فاخته‌ها آنچه واقعاً قابل‌توجه است این است که تخم فاخته در تصویر دوم تیره و با لکه‌های سیاه مانند تخم‌های چمن‌پیپت است، در حالی که تخم فاخته در تصویر اول روشن و با لکه‌های زنگ‌زده مانند تخم‌های برامبلینگ است. تخم‌های چمن‌پیپت به‌طور چشمگیری با تخم‌های برامبلینگ متفاوت هستند. با این حال، تخم‌های فاخته در هر یک از این دو لانه به تطابق رنگی نزدیک به کامل دست می‌یابند. توضیح واقعی برای تطبیق‌پذیری (versatility) ظاهری فاخته‌ی ماده چیست؟ بهترین حدس موجود از ویژگی خاصی در ژنتیک پرندگان استفاده می‌کند. ما پستانداران جنسیت خود را با سیستم کروموزومی XX/XY تعیین می‌کنیم. هر زنی دو کروموزوم X در تمام سلول‌های بدنش دارد، بنابراین همه‌ی تخم‌هایش یک کروموزوم X دارند. هر مردی یک کروموزوم X و یک کروموزوم Y در تمام سلول‌های بدنش دارد. در پرندگان، سیستم مشابهی دارند، اما به وضوح به‌طور مستقل به وجود آمده است، زیرا معکوس است. کروموزوم‌ها به جای X و Y ،Z و W نامیده می‌شوند. آنچه مهم است این است که در پرندگان، ماده‌ها ZW و نرها ZZ هستند. در حالی که کروموزوم Y در پستانداران تنها از خط نر منتقل می‌شود، در پرندگان کروموزوم W تنها از خط ماده منتقل می‌شود. W از مادر، مادربزرگ مادری، مادربزرگ مادری مادربزرگ مادری و غیره از طریق تعداد نامحدودی از نسل‌های ماده می‌آید. اگر کروموزوم Y داشته باشید، آلت تناسلی دارید. اگر کروموزوم Y نداشته باشید، به جای آن کلیتوریس دارید. اما دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم ژن‌هایی که شکل و اندازه‌ی آلت تناسلی را تحت تأثیر قرار می‌دهند به کروموزوم Y محدود هستند. کاملاً محتمل است که آن‌ها در بسیاری از اتوزوم‌ها (autosomes) پراکنده باشند. هیچ دلیلی برای شک کردن وجود ندارد که یک مرد ممکن است ژن‌های اندازه‌ی آلت تناسلی را از مادرش و همچنین از پدرش به ارث ببرد. وجود یا عدم وجود کروموزوم Y تنها تعیین می‌کند که کدام مجموعه‌ی جایگزین ژن‌ها روی اتوزوم‌ها در جاهای دیگر ژنوم را روشن می‌کند. اعضای این مجموعه‌های ژن‌های اتوزومی به‌عنوان «محدود به جنس» در مقابل «مرتبط با جنس» نامیده می‌شوند. ژن‌های مرتبط با جنس آن‌هایی هستند که در واقع روی کروموزوم‌های جنسی خود حمل می‌شوند. این سیستم ژنتیکی به فاخته‌ها امکان می‌دهد تا تخم‌هایی تولید کنند که با دقت با تخم‌های میزبانشان تطبیق پیدا کنند، و این تطبیق به فریب والدین ناتنی کمک می‌کند تا جوجه‌ی فاخته را به‌عنوان فرزند خود بپذیرند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۴) اشتباه‌بودن مغالطۀ دست داغ، سه درس برای ما دارد. اول، رویدادها نه‌فقط زمانی‌که یک رویداد به‌طور علّی بر دیگری تأثیر می‌گذارد، بلکه زمانی‌که یک رویداد بر این امر تأثیر می‌گذارد که کدام رویداد برای مقایسه انتخاب شود، می‌توانند از نظر آماری وابسته باشند. دوّم، مغالطۀ قمارباز ممکن است ناشی از یک ویژگیِ نه‌چندان منطقی ادراک ما باشد. وقتی که به‌دنبال وقوع زنجیره‌ای از رویدادها در یک دورۀ طولانی هستیم، یک زنجیرۀ رویداد با طول معین در عالم واقع احتمال بیش‌تری دارد که معکوس شود تا این‌که ادامه یابد. سوّم، احتمال می‌تواند واقعاً و عمیقاً غیرمعقول باشد: حتی دانشمندان هم می‌توانند در ریاضیات گند بزنند. اکنون بیایید به‌احتمال فصل (جداشدگی) رویدادها برگردیم؛ یعنی احتمال (الف یا ب). این به معنای احتمال الف به‌اضافۀ احتمال ب منهای احتمال هر دوی الف و ب است. اگر خانوادۀ براون دو فرزند داشته باشند، احتمال این‌که دست‌کم یکی دختر باشد (یعنی یا اوّلی دختر باشد یا دوّمی) عبارت است از ۰٫۲۵-۰٫۵+۰٫۵ یا ۰٫۷۵. شما می‌توانید با شمارش ترکیب‌ها هم به این نتیجه برسید: پسر-دختر + دختر-دختر + دختر-پسر (سه حالت) از بین پسر-دختر + پسر-پسر + دختر-پسر + دختر-دختر (چهار حالت). همچنین با شمارش تعداد فراوانی‌ها می‌توان به این نتیجه رسید: در مجموعۀ بزرگی از خانواده‌هایی که دو فرزند دارند، خواهیم دید که سه‌چهارم آن‌ها دست‌کم یک دختر دارند. این محاسبات به ما نشان می‌دهد که ایرادِ کارشناس هواشناسی‌ای که گفته بود به‌دلیل وجود احتمال ۵۰ درصد بارش باران در هر روز آخر هفته باران می‌بارد چه بود: او نادانسته آخر هفته‌ها را دو بار شمارش کرد و فرض را بر این گذاشت که در هر دو روز باران می‌بارد و از کم‌کردن ۰٫۲۵ برای حالت عطف غفلت کرد. او قانونی را به‌کار برد که برای یای انحصاری استفاده می‌شود، یعنی الف یا ب، و نه هر دو. احتمالات مربوط به رخدادهای دوبه‌دوِ ناسازگار را می‌توان برای به‌دست‌آوردن فصل با همدیگر جمع کرد و مجموع همۀ آن‌ها، به‌طورقطع، عدد ۱ خواهد بود. احتمال دارد یک کودک یا پسر باشد (۰٫۵) یا دختر (۰٫۵) و مجموع آن‌ها یک است، زیرا کودک یا باید پسر باشد یا دختر (این مثال برای توضیح ریاضی است، من کودکان دوجنسیّتی را در نظر نگرفته‌ام). اگر این تفاوت را فراموش کنید و هم‌پوشانی با رخدادهای دوبه‌دوِ ناسازگار را اشتباه بگیرید ممکن است به نتایج دیوانه‌کننده‌ای برسید. تصور کنید که کارشناس هواشناسی، احتمال بارش باران را در روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه پیش‌بینی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که احتمال بارندگی در آخر هفته ۱٫۵ است. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

انگل‌های لانه‌ای و شگفتی فاخته‌ها در پالیمپسست زیستی همه می‌دانند که فاخته‌ها انگل‌های لانه‌ای (brood parasites) هستند که پرندگان دیگر را فریب می‌دهند تا جوجه‌هایشان را پرورش دهند. «فاخته در لانه» ضرب‌المثل است. فاخته‌های میدویچ نوشته‌ی جان ویندهام، درباره‌ی موجودات بیگانه‌ای که فرزندانشان را در رحم‌های ناآگاه انسان‌ها جای می‌دهند، یکی از چندین اثر داستانی است که عنوانشان به مضمون فاخته اشاره دارد. زنبورهای فاخته، زنبورهای انگل، و مورچه‌های فاخته به شیوه‌های شش‌پایی خود، غریزه‌ی پرورشی گونه‌های دیگر حشرات را می‌ربایند. ماهی فاخته، نوعی گربه‌ماهی از دریاچه‌ی تانگانیکا، تخم‌های خود را میان تخم‌های ماهی‌های دیگر می‌اندازد. تخم‌ها و بعداً بچه‌های ماهی فاخته به دهان میزبان ناآگاه خوشامد گفته می‌شوند و با همان محبتی که به بچه‌های خود دهان‌پرور داده می‌شود، مراقبت می‌شوند. گونه‌های متعددی از پرندگان به‌طور مستقل عادت فاخته‌مانند خود را تکامل داده‌اند، مانند گاوپرندگان قاره‌ی آمریکا و فاخته‌فنچ‌های آفریقا. در خود خانواده‌ی فاخته‌ها، ۵۹ گونه از ۱۴۱ گونه، لانه‌های گونه‌های دیگر را انگل می‌کنند، عادتی که سه بار به‌طور مستقل در آنجا تکامل یافته است. بی‌رحمی فاخته از لحظه‌ی خروج از تخم آغاز می‌شود. جوجه‌ی تازه‌متولدشده گودی‌ای در پشت خود دارد. جوجه‌ی فاخته نیاز به توجه کامل والدین ناتنی‌اش دارد. رقبای غذا باید بدون تأخیر حذف شوند. اگر خود را در لانه با تخم‌ها یا جوجه‌های گونه‌ی میزبان بیابد، جوجه‌ی فاخته آن‌ها را به‌طور مرتب در گودی پشت خود جای می‌دهد. سپس به عقب می‌خزد، به سمت دیواره‌ی لانه بالا می‌رود و تخم یا جوجه‌ی رقیب را بیرون می‌اندازد. البته، هیچ پیشنهادی نیست که او بداند چه می‌کند یا چرا این کار را می‌کند، هیچ احساس گناه یا پشیمانی در این عمل نیست. روال رفتاری صرفاً مانند ساعت کار می‌کند. انتخاب طبیعی (natural selection) در نسل‌های اجدادی ژن‌هایی را مورد توجه قرار داده که سیستم‌های عصبی را برای این رفتار برنامه‌ریزی کرده‌اند. در یکی از افسانه‌های ازوپ، یک سگ شکاری در تعقیب خرگوشی بود، خسته شد و تسلیم شد. وقتی به خاطر کمبود استقامت مورد تمسخر قرار گرفت، سگ پاسخ داد: «خندیدن برای تو آسان است، اما ما مخاطره‌ی یکسانی نداشتیم. او برای زندگی‌اش می‌دوید، اما من فقط برای شامم می‌دویدم.» این داستان به خوبی نشان‌دهنده‌ی انگیزه‌های متفاوتی است که فاخته و میزبانش را هدایت می‌کند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۳) یکی دیگر از اشتباهات خنده‌آور در محاسبۀ عطف‌ها، تلاش عجیب دونالد ترامپ و طرف‌دارانش برای لغو نتایج انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۰ بود که بر اساس ادعای بی‌اساسِ تقلب در شمارش آرا روی داد. کِن پکستون، دادستان کل تگزاس، در درخواستی که به دیوان عالی ایالات‌متحده ارائه داد، نوشت: «باتوجه‌به پیشتازی زودهنگام رئیس‌جمهور ترامپ در چهار ایالت جورجیا، میشیگان، پنسیلوانیا و ویسکانسین تا ساعت ۳ بامدادِ روز چهارم نوامبر ۲۰۲۰، احتمال این‌که بایدن، معاون رئیس‌جمهوری سابق، به‌طور مستقل آرای مردمی را به‌دست بیاورد، کم‌تر از ۱ در یک کوادریلیون یا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ است. این‌که بایدن، معاون رئیس‌جمهور سابق، بتواند در مجموعِ این چهار ایالت برنده شود، احتمال وقوع این اتفاق را به یک‌چهارمِ ۱ در یک کوادریلیون کاهش می‌دهد.» درک خنده‌آور پکستون از ریاضیات از این‌جا ناشی می‌شد که او تصور می‌کرد آرای جمع‌آوری‌شده در طول زمان شمارش از نظر آماری مستقل هستند، درست شبیه انداختن مکرر یک تاس. اما نحوۀ مشارکت شهرنشینان در انتخابات، متفاوت از حومۀ شهرها است و این به‌نوبۀ خود متفاوت از رأی‌دادن روستاییان است و نحوۀ مشارکت رأی‌دهندگانِ حضوری با کسانی که برگه‌های رأی خود را پست می‌کنند متفاوت است (به‌ویژه در سال ۲۰۲۰ که ترامپ هوادارانش را از رأی‌دادن پستی برحذر داشت). در هریک از این بخش‌ها، آرا مستقل نیستند و نسبت‌های پایه از بخشی به بخش دیگر متفاوت‌اند. ازآن‌جا‌که نتایج هر حوزه به‌محض شمارش اعلام عمومی می‌شود و آرای پستی بعداً شمارش می‌شوند، بنابراین با جمع‌شدن آرای حوزه‌های مختلف، تعداد آرای هر نامزد می‌تواند افزایش یا کاهش یابد و نتیجۀ نهایی را نمی‌توان از این ارقام موقت استخراج کرد. مهمل‌گوییِ پکستون هنگامی به اوج خود رسید که او احتمالات من‌درآوردیِ مربوط به چهار ایالت را که آرای آن‌ها مستقل نیستند در یکدیگر ضرب کرد: هر چیزی که رأی‌دهندگان ایالت دریاچۀ بزرگ یعنی میشیگان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، احتمالاً رأی‌دهندگان سرزمین لبنیات آمریکا یعنی ویسکانسین را هم تحت‌تأثیر قرار می‌دهد! استقلال آماری به مفهوم علیّت گره خورده است: اگر رویدادی بر رویداد دیگر تأثیر بگذارد، آن دو از نظر آماری مستقل نیستند (اگرچه همان‌گونه که در ادامه خواهید دید، برعکس آن صادق نیست: رویدادهایی که به‌طور علّی جدا شده‌اند ممکن است از نظر آماری وابسته باشند). به‌همین دلیل است که مغالطۀ قمارباز نوعی مغلطه‌کاری است. این‌که در یک بازی با شانس پیروزی مستقل، فقط به این دلیل که در چند نوبت قبلی باخته‌اید اعتقاد داشته باشید که این دفعه پیروز می‌شوید درست نیست. این نشان می‌دهد که مغالطه‌های مربوط به استقلال آماری می‌توانند به هر دو صورت انجام شوند: مغالطه بر اساس فرض نادرستِ مستقل‌بودن (مانند مغالطۀ دادستان) و مغالطه براساس فرض نادرست وابسته بودن (مانند مغالطۀ قمارباز). این‌که رویدادها مستقل هستند، همیشه روشن نیست. یکی از معروف‌ترین کاربردهای پژوهش دربارۀ سوگیری‌های شناختی در زندگی روزمره، تحلیلی بود که تورسکی (به‌همراه روان‌شناس اجتماعی، تام گیلوویچ) در مورد مغالطۀ «دست داغ» (Hot hand) در بسکتبال انجام داد. این مغالطه به این باور نادرست اشاره دارد که اگر در یک بازی، چند دست پشت‌سرهم ببرید یا ببازید، یا داغ می‌شوید یا سرد، یعنی برد یا باختِ پیاپی قرار است ادامه پیدا کند و از دنیای احتمالات فراتر می‌رود. تورسکی و گیلوویچ به‌رغم ناباوری هواداران، مربیان، بازیکنان و ورزش‌نویسان ادعا کرده‌اند که دست داغ یک توهّم است؛ توهّمی که برعکس مغالطۀ قمارباز است. تجزیه‌وتحلیل داده‌های آن‌ها نشان داد که نتیجۀ هر تلاش از نظر آماری مستقل از مجموعۀ تلاش‌های قبلی است. اکنون کسی نمی‌تواند پیش از آنکه به داده‌ها مراجعه کند، احتمال وقوع دست داغ را به‌دلیل باورپذیری علّی رد کند (همانند روشی که می‌توان مغالطۀ قمارباز را رد کرد). می‌دانیم که بدن و مغز بازیکن دارای حافظه است و این‌که تصور کنیم که انرژی یا اعتمادبه‌نفس ممکن است برای چند دقیقه ادامه داشته باشد، امر بعیدی نیست. بنابراین، زمانی‌که سایر آماردانان نگاه دوباره‌ای به داده‌ها انداختند، به این نتیجه رسیدند که تورسکی و گیلوویچ اشتباه می‌کردند و ورزشی‌ها درست می‌گفتند: دست داغ در ورزش وجود دارد. اقتصاددانان جاشوا میلر و آدام سان‌جورجو نشان دادند که وقتی برای یک دورۀ طولانی تیرتان به هدف می‌خورد یا به خطا می‌رود، نتیجۀ تلاش بعدی از نظر آماری مستقل از زنجیرۀ قبلی نیست. دلیل این امر آن است که اگر این تلاش موفقیت‌آمیز باشد و زنجیره ادامه یابد، ممکن است در وهلۀ اول بخشی از آن زنجیره محسوب شود. این امر محاسباتی را که فرد انتظار دارد به‌طور تصادفی اتفاق بیفتند برهم می‌زند. 📓 عقلانیت ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

کمان پرندگان کمان‌ساز و زیبایی‌شناسی زیستی در پالیمپسست پرنده‌ی کمان‌ساز نر با دقت درختی را انتخاب می‌کند، شاخه‌هایش را می‌شکند و آن‌ها را در خاک فرو می‌کند تا یک خیابان یا کمان درست کند. سپس با وسواس شروع به تزئین آن می‌کند، با استفاده از توت‌ها، گل‌ها، قارچ‌ها، پرها، حتی گاهی زباله‌های انسانی مانند نی‌های آبی یا درپوش بطری. سخت است که در برابر این تصور مقاومت کنیم که پرنده در حال اعمال قضاوت زیبایی‌شناختی (aesthetic) خود برای کامل کردن یک اثر هنری است. رفتار «لمس نهایی» نر تقریباً این نتیجه را اجبار می‌کند که نر سلیقه‌ی خاص خود را دارد، و او کمان خود را برای برآورده کردن آن تنظیم می‌کند. گونه‌ها از نظر رنگ‌های تزئینی ترجیحی و همچنین شکل کمان‌هایشان متفاوت هستند. پرنده‌ی کمان‌ساز ساتنی به سراغ رنگ آبی می‌رود، واقعیتی که ممکن است با درخشش آبی-سیاه پرهایش یا چشمان آبی درخشان گونه مرتبط باشد. پرنده‌ی کمان‌ساز ساتنی نری که این کمان را ساخته، نی‌های آبی نوشیدنی و درپوش‌های بطری را کشف کرده و یک ضیافت غنی از آبی را برای لذت بردن چشم ماده ترتیب داده است. به‌طور ساده‌تر، پرنده‌ی کمان‌ساز بزرگ، کلامی‌درا نوچالیس، آن را با صدف‌ها و سنگ‌ریزه‌ها بیان می‌کند. کمان یک فنوتیپ گسترده (extended phenotype) ژن‌ها در بدن پرنده‌ی کمان‌ساز نر است. یک فنوتیپ گسترده، که احتمالاً این مزیت را دارد که تجمل آن روی بدن پوشیده نمی‌شود و بنابراین توجه شکارچیان را به خود نر جلب نمی‌کند. توسعه‌ی آواز در پرنده‌ی جوان می‌تواند به‌عنوان اثری از ترکیب خلاقانه در نظر گرفته شود که در آن نر این اصل را اتخاذ می‌کند که «هرچه مرا تحت تأثیر قرار دهد، احتمالاً ماده را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد». دلیلی نمی‌بینم که از تفسیر زیبایی‌شناختی مشابهی برای ساخت کمان خودداری کنم. «من ظاهر یک توده توت آبی در اینجا را دوست دارم. پس احتمال خوبی وجود دارد که ماده‌ای از گونه‌ی خودم هم آن را دوست داشته باشد... و شاید یک گل قرمز تنها در آنجا... یا نه، اینجا بهتر به نظر می‌رسد... و حتی بهتر، کمی به سمت چپ، و چرا با چند توت قرمز آن را تکمیل نکنم؟» 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۲) ناتوانی در زمینۀ مستقل‌انگاشتنِ رویدادها می‌تواند منجر به گاف‌های بزرگی شود. هنگامی‌که زنجیره‌ای از اتفاقات نادر در موجودات یا نهادهایی پدیدار می‌شود که از یکدیگر کاملاً جداسازی نشده‌اند - ساکنان یک ساختمان که باعث ابتلای یکدیگر به سرماخوردگی می‌شوند، یا اعضای یک گروه که از روی دست یکدیگر کپی می‌کنند یا اندازه‌گیری چیزی در روزها یا ماه‌ها یا سال‌های متوالی که ممکن است از ایستاییِ آن چیز حکایت داشته باشد - دراین‌صورت مجموع مشاهدات درواقع یک رویداد واحد است، نه مجموعه‌ای از رویدادهای استثنائی و خارج از روال، ازاین‌رو احتمالِ آن‌ها نمی‌تواند در یکدیگر ضرب شود. برای مثال، اگر نرخ ارتکاب جنایت در تمامی ۱۲ ماهِ پس از نصب تابلوهای هشدار در یک شهر کم‌تر از میانگین باشد، اشتباه است که به‌جای تصادفی دانستنِ این اتفاق نتیجه بگیریم که این روال به‌دلیل نصب تابلوها رخ داده است. نرخ ارتکاب جنایت به‌آهستگی تغییر می‌کند و الگوها از یک ماه به ماه دیگر منتقل می‌شوند، بنابراین نتیجۀ مذکور بیش‌تر شبیه تعیین شیر یا خط از طریق پرتاب یک سکۀ واحد است تا پرتاب دوازده سکه. در عرصۀ حقوقی، استفادۀ نادرست از قاعدۀ عطف، فقط نوعی خطای ریاضی نیست، بلکه نوعی خطا در اجرای عدالت است. یکی از مثال‌های معروف در این زمینه، قانون من‌درآوردیِ «میدو» است که از نام یک پزشک اطفال بریتانیایی گرفته شده که دربارۀ مرگ نوزادانِ یک خانواده در گهواره اعلام کرد که «یکی تراژدی است، دو تا مشکوک است و سه تا قتل است، مگر دلیلی خلافِ آن وجود داشته باشد». در پروندۀ وکیل سالی کلارک در سال ۱۹۹۹ که دو پسر شیرخوارۀ خود را از دست داده بود، پزشک شهادت داد که ازآن‌جایی‌که احتمال مرگ نوزاد در گهواره در یک خانوادۀ مرفهِ غیرسیگاری یک در ۸۵۰۰ است، احتمال مرگ دو نوزاد در گهواره برابر است با مجذور این عدد، یعنی یک در ۷۲ میلیون. بنابراین کلارک به جرم قتل به حبس ابد محکوم شد. آماردانان وحشت‌زده به این اشتباه اشاره کردند: مرگ‌ومیر نوزادانِ یک خانواده در گهواره، امری مستقل نیست، زیرا ممکن است خواهر و برادر زمینۀ ژنتیکی داشته باشند، خانه ممکن است حاوی عوامل خطرزا باشد و والدین ممکن است متعاقب مرگ اولین نوزاد، اقدامات احتیاطی نادرستی انجام داده باشند که احتمال مرگ کودک دوّم را کمی افزایش داده باشد. کلارک پس از درخواست تجدیدنظر دوّم (به دلایل مختلف) آزاد شد و در سال‌های بعد، آرای صادره صدها پروندۀ دیگری که مرتکب اشتباه مشابهی شده بودند باید بررسی می‌شد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha