en
Feedback
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

Open in Telegram
1 253
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
آواز جیرجیرک‌ها و تأثیرات فنوتیپی در پالیمپسست در حالی که پسرعموهای ملخشان با پاهای دندانه‌دار آواز می‌خوانند، جیرجیرک‌های نر با بال‌هایشان آواز می‌خوانند، بال جلویی یکی را به «سوهان» خشن زیر بال جلویی دیگر می‌کشند. در میان آوازهایشان، «آواز فراخوان» به اندازه‌ی کافی بلند است که ماده‌ها را در شعاع خاصی جذب کند و نرهای رقیب را دفع کند. اما اگر بتوان آن را تقویت کرد، حوزه‌ی جذب ماده‌ها را وسیع‌تر کرد؟ ما از بلندگو به‌عنوان یک تقویت‌کننده‌ی جهت‌دار ساده استفاده می‌کنیم، که با «تطبیق امپدانس» کار می‌کند. برخی جیرجیرک‌ها یک بلندگو (megaphone) طبیعی را با حفاری در خاک و شکل دادن به یک حفره‌ی تقویت‌کننده درست می‌کنند. این فنوتیپ گسترده (extended phenotype) است، دقیقاً مانند خانه‌ی پشه‌بال‌توری. ژن «برای» هر چیزی (gene ‘for’ anything) فقط ژنی است که آلل‌های جایگزین آن تفاوت بین افراد را کد می‌کنند. فنوتیپ گسترده‌ی یک ژن می‌تواند به بدن فرد دیگری برسد. انتخاب طبیعی (natural selection) ژن‌ها را برای رفتار حفاری به‌طور مستقیم نمی‌بیند، نه مدار عصبی را به‌طور مستقیم، و نه حتی شکل بلندگو را به‌طور مستقیم. آن چیزی که می‌بیند، یا بهتر است بگوییم می‌شنود، بلندی آواز است. انتخاب طبیعی ژن در نهایت مهم است، اما بلندی آواز واسطه‌ای است که از طریق آن انتخاب ژن (gene selection) انجام می‌شود، از طریق مجموعه‌ای طولانی از واسطه‌ها. اما حتی بلندی آواز پایان زنجیره‌ی علّی نیست. تا جایی که به انتخاب طبیعی مربوط می‌شود، بلندی آواز تنها تا جایی اهمیت دارد که ماده‌ها را جذب می‌کند. زنجیره‌ی علّی تا شعاعی امتداد می‌یابد که بر رفتار یک جیرجیرک ماده تأثیر می‌گذارد. این باید به این معنا باشد که تغییر در رفتار ماده بخشی از فنوتیپ گسترده‌ی ژن‌ها در یک جیرجیرک نر است. بنابراین، فنوتیپ گسترده‌ی یک ژن می‌تواند در فرد دیگری ساکن شود. کاملاً درست است که از یک ژن (در یک جیرجیرک نر) «برای» تغییر در رفتار فرد دیگری (در این مورد یک جیرجیرک ماده) صحبت کنیم. آوازهای گیبون‌ها از فاصله‌ی یک کیلومتری در جنگل شنیده می‌شوند، میمون‌های زوزه‌کش تا پنج کیلومتر: واقعاً «عمل در فاصله» ژنتیکی. این آوازها به دلیل تأثیر فنوتیپی گسترده‌شان بر افراد دیگر توسط انتخاب طبیعی مورد توجه قرار گرفته‌اند. سیگنال‌های شیمیایی می‌توانند در میان پروانه‌ها دامنه‌ی وسیعی داشته باشند. سیگنال‌های بصری نیاز به یک خط دید بدون وقفه دارند، اما اصل عمل ژنتیکی در فاصله همچنان باقی است. دیدگاه ژن‌محور تکامل به‌طور ضروری ایده‌ی فنوتیپ گسترده را در بر می‌گیرد. انتخاب طبیعی ژن‌ها را به دلیل تأثیرات فنوتیپی آن‌ها مورد توجه قرار می‌دهد، چه این تأثیرات فنوتیپی به بدن فردی که سلول‌هایش حاوی ژن‌ها هستند محدود باشد یا خیر. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال‌های عطفی، فصلی و شرطی (۱) یک کارشناس هواشناسی تلویزیون، احتمال بارندگی در روز شنبه را ۵۰ درصد و احتمال بارندگی در روز یکشنبه را ۵۰ درصد اعلام می‌کند و نتیجه می‌گیرد که احتمال بارندگی در آخر هفته ۱۰۰ درصد است. در یک لطیفۀ قدیمی، مردی برای محافظت از خودش، نارنجکی را به داخل هواپیما می‌برد، زیرا با خودش حساب می‌کند که چقدر احتمال دارد که یک نفر دیگر (تروریست) در داخل هواپیما نارنجک داشته باشد؟ یا این استدلال که نتیجه می‌گیرد که پاپ تقریباً یک بیگانه فضایی است: احتمال این‌که انسانی روی زمین به‌طور تصادفی پاپ شود بسیار ناچیز است: یک نفر از ۷٫۸ میلیارد نفر یا ۰٫۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱۳، فرانسیس، پاپ است. بنابراین فرانسیس احتمالاً یک انسان نیست. در موقع استدلال دربارۀ احتمال، انسان به‌راحتی ممکن است به‌اشتباه بیفتد. این گاف‌ها ناشی از استفاده نادرست از مرحلۀ بعدیِ درک احتمالات هستند: این‌که چگونه ترکیب عطفی، ترکیب فصلی، احتمال متمّم و شرطی را محاسبه کنیم. اگر این اصطلاحات آشنا به‌نظر می‌رسند، به این خاطر است که آن‌ها معادل‌های احتمالاتیِ «و»، «یا»، «نقیض» و «اگر - آن‌گاه» هستند. اگرچه این فرمول‌ها ساده هستند، اما هریک دامی بر سر راه ما پهن می‌کنند و تلاش برای جَستن از آن‌ها چیزی است که باعث گاف‌دادن در احتمالات می‌شود. ترکیب عطفیِ دو رویداد مستقل، یعنی احتمال (الف و ب)، حاصل‌ضرب احتمال‌های هریک از آن‌ها است: احتمال الف × احتمال ب. اگر سبزها دو فرزند داشته باشند، احتمال این‌که هر دو دختر باشند چقدر است؟ احتمال این‌که اوّلی دختر باشد ۰.۵۰ و احتمال این‌که دوّمی دختر باشد ۰٫۵۰ است، بنابراین پاسخ این سؤال ۰٫۲۵ است. این بدان معناست که در تمام خانواده‌های دو فرزندی که ما می‌بینیم، یک‌چهارم احتمال دارد که هر دو فرزند آن‌ها دختر باشند. تعریف کلاسیکِ احتمال به ما توصیه می‌کند که احتمالات منطقی را طرح‌بندی کنیم: پسر-پسر، پسر-دختر، دختر-پسر، دختر-دختر. در یکی از این چهارتا، هر دو بچه دختر هستند. دامی که بر سر راه قاعدۀ عطف قرار دارد، در شرط مستقل‌بودن نهفته است. رویدادها زمانی مستقل هستند که ارتباطشان قطع شود و شانس دیدنِ یکی بر شانس دیدن دیگری تأثیری ندارد. جامعه‌ای را تصور کنید که در آن، افراد می‌توانند جنسیّت فرزندان خود را انتخاب کنند (شاید در آینده‌ای نه‌چندان دور اتفاق بیفتد). برای مثال، تصور کنید که هریک از والدین اعتقاد دارند که جنسیّت خودشان برتر از دیگری است. بنابراین نیمی از فرزندان را پسر و نیم دیگر را دختر می‌خواهند. اگر فرزند اول دختر باشد، ما می‌فهمیم که والدین، دختر را ترجیح می‌دهند، به این معنا که آن‌ها برای فرزند دوّمشان هم دختر را انتخاب می‌کنند و برعکسِ این موضوع برای حالتی صادق است که فرزند اول پسر باشد. اما رویدادها مستقل نیستند و عمل ضرب‌کردن در این‌جا کار نمی‌کند. اگر ترجیحات افراد مستقل می‌بود و فناوری تمام‌وکمال بود، هر خانواده فقط پسر یا فقط دختر می‌داشت و احتمال این‌که دو فرزند خانواده‌ای دختر باشند ۰٫۵۰ بود نه ۰٫۲۵. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

فنوتیپ گسترده و معماری حیوانی در پالیمپسست زیستی سازه‌ای شگفت‌انگیز را تصور کنید که شامپانزه‌ها در حال ساختن برجی سنگی در یک فضای باز جنگلی هستند. آن‌ها با دقت سنگ‌هایی با شکل مناسب برای هدف انتخاب می‌کنند، هر یک را می‌چرخانند تا به‌طور کامل با سنگ‌های همسایه جفت شود. سپس آن‌ها را با سیمان محکم در جای خود ثابت می‌کنند. این سازه، خانه‌ی لارو یک حشره‌ی کوچک، لارو یک پشه‌بال‌توری، سیلو پالیپس است. بزرگسالان پشه‌بال‌توری برای یافتن جفت پرواز می‌کنند و تنها چند هفته زندگی می‌کنند، اما لاروهایشان تا دو سال زیر آب رشد می‌کنند، در خانه‌های متحرکی که خودشان از مواد جمع‌آوری‌شده از اطرافشان می‌سازند، و آن‌ها را با ابریشمی که از غدد سرشان ترشح می‌کنند، به هم می‌چسبانند. در مورد سیلو پالیپس، مصالح ساختمانی سنگ‌های محلی هستند. مهارت‌های شگفت‌انگیز ساخت‌وساز آن‌ها توسط مایکل هانسل، متخصص برجسته در معماری حیوانی، کشف شد. این لاروها استادان بنایی هستند. فقط به قرارگیری ظریف سنگ‌های کوچک بین سنگ‌های بزرگ انتخاب‌شده با دقت که دیوارها را تقویت می‌کنند نگاه کنید. هانسل نشان داد که چگونه آن‌ها سنگ‌ها را انتخاب می‌کنند، با توجه به اندازه و شکل اما نه وزن. آزمایش‌های مبتکرانه‌ای که در آن بخش‌هایی از خانه را حذف کرد، نشان داد که چگونه لاروها سنگ‌های مناسب را در شکاف‌ها جا می‌دهند و آن‌ها را در جای خود سیمان می‌کنند. به همان اندازه چشمگیر است خانه‌ی چوبی در تصویر. این توسط لارو پشه‌بال‌توری ساخته نشده، بلکه توسط یک کرم کیسه‌ای ساخته شده است. پشه‌بال‌توری‌ها در آب و کرم‌های کیسه‌ای در خشکی به‌طور مستقل به عادت ساختن خانه از موادی که از اطرافشان جمع‌آوری می‌کنند، همگرا شده‌اند. واژه‌ی فنوتیپ (phenotype) برای تجلی بدنی ژن‌ها استفاده می‌شود. پاها و شاخک‌ها، چشم‌ها و روده‌ها همگی بخش‌هایی از فنوتیپ پشه‌بال‌توری هستند. دیدگاه ژن‌محور تکامل، بیان فنوتیپی یک ژن را به‌عنوان ابزاری می‌بیند که ژن از طریق آن خود را به نسل بعدی می‌رساند. همان‌طور که پوسته‌ی حلزون بخشی از فنوتیپ اوست، شکل، اندازه، ضخامت و غیره آن تحت تأثیر ژن‌های حلزون قرار دارند، شکل، اندازه و غیره خانه‌ی سنگی پشه‌بال‌توری یا پیله‌ی چوبی کرم کیسه‌ای همگی تجلی‌های ژن‌ها هستند. از آنجا که این فنوتیپ‌ها بخشی از بدن خود حیوان نیستند، من آن‌ها را فنوتیپ‌های گسترده (extended phenotypes) می‌نامم. این سازه‌های ظریف باید محصول انتخاب طبیعی (natural selection) باشند، نه کمتر از دیواره‌ی زره‌پوش بدن خرچنگ، لاک‌پشت، یا آرمادیلو. این یعنی آن‌ها توسط انتخاب طبیعی ژن‌ها کنار هم قرار گرفته‌اند. باید ژن‌هایی «برای» جزئیات مختلف خانه‌های پشه‌بال‌توری و کرم کیسه‌ای وجود داشته باشد. این فقط به این معناست که باید ژن‌هایی در سلول‌های حشرات وجود داشته باشد که تنوع آن‌ها باعث تفاوت در شکل یا ماهیت خانه‌ها شود. برای نتیجه‌گیری این، فقط باید فرض کنیم که این خانه‌ها از طریق انتخاب طبیعی داروینی تکامل یافته‌اند، فرضی که هیچ زیست‌شناس جدی‌ای با توجه به تناسب ظریف آن‌ها برای هدفشان، در آن تردید نخواهد کرد. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال در برابر نشانه‌های آشنا و بداهه (۷) غفلت و بی‌توجهی قابل‌اندازه‌گیری است. نظرسنجی‌ها به‌طور مکرر نشان داده‌اند که باوجودی که مردم تمایل دارند نسبت به زندگی خود بیش‌ازحد خوش‌بین باشند، ولی نسبت به جوامع خود بیش‌ازحد بدبین هستند. برای مثال، در بیش‌تر سال‌های ۱۹۹۲ تا ۲۰۱۵، یعنی دورانی که جرم‌شناسان آن را دوران افول عظیم جرم و جنایت در آمریکا می‌نامند، بیش‌تر آمریکایی‌ها معتقد بودند که جرم و جنایت در حال افزایش است. هانس و اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلوند در بررسی خود با عنوان «پروژۀ بی‌خبری (Ignorance Project)» نشان داده‌اند که درک روندهای جهانی در بین بیش‌تر افراد تحصیل‌کرده دقیقاً معکوس است: آن‌ها فکر می‌کنند که طول عمر، باسوادی و فقر شدید در حال بدتر شدن است، درحالی‌که همۀ این شاخص‌ها به‌شکل چشمگیری بهبود یافته‌اند (همه‌گیری کووید-۱۹ در سال ۲۰۲۰ این پیشرفت‌ها را قطعاً به‌شکل موقتی متوقف کرده است). بی‌اطلاعی از سوگیری راه‌حلِ بداهه‌ای می‌تواند مخرّب باشد. یک فیلم کوتاهِ خبری دربارۀ فجایع و شکست‌ها می‌تواند باعث ایجاد بدبینی دربارۀ توانایی علم، لیبرال‌دموکراسی و نهادهایی شود که برای بهبود وضعیت انسانی در جهان همکاری می‌کنند. نتیجه می‌تواند نوعی تقدیرگراییِ فلج‌کننده یا افراطی‌گریِ بی‌پروا باشد: فراخوان برای تخریب ساختارها، خشک‌کردن مرداب‌ها یا به‌قدرت‌رسیدن یک عوام‌فریب که قول می‌دهد «به‌تنهایی می‌توانم درستش کنم». روزنامه‌نگاریِ مروّج فلاکت همچنین می‌تواند موجد انگیزۀ خطا و نافرمانی در تروریست‌ها و جنایتکاران خشمگینی باشد که می‌توانند سیستم را بازی دهند و فوراً بدنامی را به‌دست بیاورند. و به‌طورقطع، طبقۀ ویژه‌ای در جهنم روزنامه‌نگاران برای کاتبانی محفوظ است که در سال ۲۰۲۱ در خلال رونمایی از واکسن‌های کووید-۱۹ که نرخ اثربخشیِ ۹۵ درصدی داشتند، داستان‌هایی را درباره افراد واکسینه‌شده‌ای نوشتند که به این بیماری مبتلا شده‌اند (ازآنجاکه می‌توان اطمینان داشت که همواره تعدادی از این افراد وجود دارند، به‌طورقطع آن‌ها موفق شدند هزاران نفر را از این درمان حیات‌بخش بترسانند). چگونه می‌توانیم خطرات حقیقی موجود در جهان را تشخیص دهیم و درک خود را با واقعیت هماهنگ کنیم؟ مصرف‌کنندگان اخبار باید از سوگیری‌های ذاتی موجود در آن آگاه باشند و دریافت اطلاعات را به‌گونه‌ای تنظیم کنند که شامل منابعی باشد که تصویر آماری بزرگ‌تری از واقعیت ارائه می‌دهند: کم‌تر به فیدِ خبری فیس‌بوک اعتنا کنند و توجه بیش‌تری به Our World in Data داشته باشند. خبرنگاران باید خبرهای منفی و وحشتناک را باتوجه‌به زمینه‌ای که در آن اتفاق افتاده‌اند کار کنند. خبر مربوط به یک قتل یا سقوط هواپیما یا حملۀ کوسه باید به‌همراه نسبت سالیانۀ وقوع این اتفاقات ارائه شود که مخرج کسر را در نظر می‌گیرد و فقط به‌صورتِ کسر توجه نمی‌کند. موج شکست و ناکامی باید در چارچوب روند بلندمدت در نظر گرفته شود. منابع مورداستفادۀ اخبار می‌تواند شامل پیشخوانی از شاخص‌های ملی و جهانی باشد - نرخ قتل، انتشار دی‌اکسیدکربن، مرگ‌ومیر ناشی از جنگ، دموکراسی‌ها، جنایات سازمان‌یافته، خشونت علیه زنان، فقر و... - تا خوانندگان خودشان بتوانند روندها را ببینند و پی ببرند که کدام سیاست‌گذاری‌ها، قطار را در جهت درستی پیش می‌برند. اگرچه سردبیرهای روزنامه‌ها به من گفته‌اند که خوانندگان از ریاضی متنفرند و هرگز با اعداد و ارقامی که داستان‌ها و تصویرشان را خراب می‌کنند کنار نمی‌آیند، اما رسانه‌های خودشان عکس این عمل می‌کنند. وقتی مردم در صفحات مربوط به آب‌وهوا، کسب‌وکار و ورزش، مشتاقانه از داده‌ها استفاده می‌کنند، چرا از داده‌های مربوط به اخبار استفاده نکنند؟ 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

تناسب فراگیر: ژن‌ها و بقای خویشاوندان حیوان فردی در واقع عاملی است که به سوی هدفی یا مجموعه‌ای از اهداف تلاش می‌کند. گاهی هدف به نظر بقای فردی می‌رسد. اغلب تولیدمثل و بقای فرزندان فرد است. گاهی، به‌ویژه در حشرات اجتماعی، بقا و تولیدمثل خویشاوندانی غیر از فرزندان – خواهران و برادرزاده‌ها، برادرزاده‌ها و برادران – است. ویلیام دی همیلتون تعریف عمومی از مقدار ریاضی دقیقی را فرموله کرد که انتظار می‌رود یک فرد تحت انتخاب طبیعی آن را به حداکثر برساند در حالی که در تلاش هدفمند خود مشغول است. او نامی به این مقدار داد: تناسب فراگیر (inclusive fitness). تناسب فراگیر می‌تواند به‌عنوان تناسب شخصی تصور شود که یک فرد در تولید فرزندان بالغ خود بیان می‌کند، پس از اینکه ابتدا از همه‌ی اجزایی که می‌توان به محیط اجتماعی فرد نسبت داد، تهی شده و سپس به شیوه‌های خاصی تقویت شده است. این مقدار از تمام اجزایی که می‌توان به‌عنوان ناشی از محیط اجتماعی فرد در نظر گرفت، تهی می‌شود، و تناسبی را باقی می‌گذارد که او اگر در معرض هیچ‌یک از آسیب‌ها یا مزایای آن محیط نباشد، بیان می‌کرد. سپس این مقدار با کسری از مقادیر آسیب و منفعتی که خود فرد به تناسب همسایگانش وارد می‌کند، تقویت می‌شود. کسرهای موردنظر به‌سادگی ضرایب خویشاوندی مناسب برای همسایگانی هستند که او تحت تأثیر قرار می‌دهد: یک برای افراد کلونال، یک‌دوم برای خواهر و برادرها، یک‌چهارم برای نیمه‌ خواهر و برادرها، یک‌هشتم برای پسرعموها... و در نهایت صفر برای همه‌ی همسایگانی که رابطه‌شان ناچیز تلقی می‌شود. این تعریف پیچیده است، زیرا نگاه کردن به تناسب فراگیر از دیدگاه فرد راهی غیرضروری پیچیده برای فکر کردن به داروینیسم است. همه‌چیز به‌طور خوشایندی ساده می‌شود اگر به‌کلی از موجود زنده‌ی فردی صرف‌نظر کنید و مستقیماً به سطح ژن بروید. بیایید استدلال را با نسبت دادن هوش و آزادی انتخاب به ژن‌ها، به‌طور موقت، زنده‌تر کنیم. تصور کنید که یک ژن در حال بررسی مسئله‌ی افزایش تعداد کپی‌های خود است، و تصور کنید که می‌تواند بین ایجاد رفتار کاملاً خودخواهانه توسط حامل خود و ایجاد رفتار «بی‌علاقه» که به‌نحوی به خویشاوندی منفعت می‌رساند، انتخاب کند. این دیدگاه ژن‌محور (The gene’s-eye view) انتخاب طبیعی را واضح و آسان برای دنبال کردن می‌کند. موجود زنده‌ی فردی، در اصطلاح من، یک «وسیله‌ی نقلیه» (vehicle) برای بقای کپی‌های «تکثیرکننده‌هایی» (replicators) است که در داخل آن سوار هستند. تکثیرکننده‌ها (روی سیاره‌ی ما، رشته‌های DNA) و وسایل نقلیه (روی سیاره‌ی ما، بدن‌های فردی) موجودیت‌های به همان اندازه مهمی هستند، به همان اندازه مهم اما نقش‌های متفاوت و مکملی ایفا می‌کنند. تکثیرکننده‌ها شاید زمانی آزادانه در دریا شناور بودند، اما آن‌ها مدت‌ها پیش آن آزادی بی‌پروا را رها کردند. حالا در کلونی‌های عظیم، در داخل ربات‌های غول‌پیکر و سنگین‌وزن (بدن‌های فردی، وسایل نقلیه) پراکنده‌اند. دیدگاه ژن‌محور تکامل نقش بدن فردی را کمرنگ نمی‌کند. فقط تأکید می‌کند که آن نقش («وسیله‌ی نقلیه») نوع متفاوتی از نقش ژن («تکثیرکننده») است. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال در برابر نشانه‌های آشنا و بداهه (۶) خشم و انزجار عمومی در بهترین حالت می‌تواند باعث بسیج اقداماتی علیه معضلی کهنه شود که حل آن برای مدتی طولانی به تأخیر افتاده است، همان‌گونه که در واکنش به قتل جورج فلوید، مبارزۀ جدی با نژادپرستی نظام‌مند اتفاق افتاد. رهبر فکور می‌تواند این خشم و انزجار را به‌سمت اصلاحات مسئولانه هدایت کند، همچنان که برخی سیاستمداران می‌گویند: «نگذار بحران از بین برود». اما مروری بر تاریخچۀ انزجار عمومی نشان می‌دهد که این پدیده همچنین می‌تواند جامعه را در باتلاق عوام‌فریب‌ها و اوباشِ پرشور گرفتار کند. درمجموع، من گمان می‌کنم که ارزیابی دقیق آسیب‌ها توسط کسانی که بر خود تسلّط دارند، با آرامش و خونسردی عمل می‌کنند و به‌طور متناسب به اتفاقات واکنش نشان می‌دهند، سود بهتری را حاصل می‌کند. انزجار نمی‌تواند بدون پوششِ رسانه‌ای، عمومی شود. پس از انفجار ناو USS Maine بود که اصطلاح «ژورنالیسم زرد» (Yellow journalism) رایج شد. حتی هنگامی‌که روزنامه‌نگاران، خوانندگان را به یک بلبشوی جنون‌آمیز دعوت نمی‌کنند، باز هم واکنش‌های افراطی عمومی، یک خطر ذاتی است. من معتقدم روزنامه‌نگاران به این موضوع اهتمام شایسته نداشته‌اند که پوشش رسانه‌ای چگونه می‌تواند سوگیری‌های شناختی ما را فعال کند و درک ما را از کار بیندازد. افراد بدبین ممکن است پاسخ دهند که روزنامه‌نگاران اهمیّتی به این‌ها نمی‌دهند، تنها چیزی که برایشان اهمیّت دارد، کلیک خوردن و دیده‌شدنِ بیش‌تر است. اما تجربۀ من می‌گوید که بیش‌تر روزنامه‌نگاران، آرمان‌گرایانی هستند که احساس می‌کنند در حال ادای وظیفه در راستای اطلاع‌رسانی عمومی هستند. رسانه نیز کارخانۀ تولید سوگیری راه‌حل بداهه‌ای است. رسانه حکایت‌هایی را ارائه می‌کند که به‌طور قطع، تلقی ما را از امور متعارف منحرف می‌سازد. ازآن‌جا‌که خبر چیزی است که اتفاق می‌افتد، نه چیزی که اتفاق نمی‌افتد، مخرج کسرِ مربوط به احتمال واقعیِ وقوع یک رویداد - منظور همۀ فرصت‌های وقوع یک رویداد است از جمله مواردی که در آن رویداد اتفاق نمی‌افتد - ناپیدا و نامشخص است و در مورد این‌که یک رویداد واقعاً چقدر متداول است، چیزی به ما نمی‌گوید. افزون‌براین، این تحریف‌ها اتفاقی نیستند و ما را به‌سمت اندوه و ناراحتی هدایت می‌کنند. چیزهایی که به‌طور ناگهانی اتفاق می‌افتند معمولاً بد هستند - جنگ، تیراندازی، قحطی، فروپاشی اقتصادی - اما چیزهای خوب ممکن است شامل هیچ اتفاق جالب‌توجهی نباشند، یک کشور ملال‌آور را تصور کنید که سال‌هاست در صلح و آرامش به سر می‌برد، یا یک منطقۀ بسیار معمولی که خوب و خوشبخت به حیات خود ادامه می‌دهد. و نکته این‌جاست که پیشرفت به یکباره اتفاق نمی‌افتد؛ بلکه سالانه چند درصد بیش‌تر می‌شود و جهان را آرام و بی‌سروصدا دگرگون می‌کند. همان‌گونه که اقتصاددان مکس روزر اشاره می‌کند، وبگاه‌های خبری می‌توانستند در ۲۵ سال گذشته هر روز این تیتر را کار کنند که «روز گذشته ۱۳۷ هزار انسان از فقر شدید رهایی یافتند». اما این‌ها هیچ‌گاه تیتر نشدند، زیرا هیچ‌گاه پنج‌شنبه‌ای در ماه اکتبر نبود که به یکباره چنین اتفاقی رخ دهد. بنابراین یکی از بزرگ‌ترین پیشرفت‌های تاریخ بشر - این‌که یک میلیارد و دویست‌وپنجاه میلیون انسان در حال رهایی از فقر و فلاکت هستند - کاملاً نادیده گرفته شده است. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

نقد نسبی‌گرایی زیستی: چرا ژن‌ها علل فعال‌اند دیدگاه ژن‌محور (The gene’s-eye view) در مرکز کتاب ژنتیک مردگان (Genetic Book of the Dead) قرار دارد، اما از انتقاد مصون نمانده است. دنیس نوبل، فیزیولوژیستی برجسته، دیدگاه کاملاً متضادی را بیان کرده است. او در کتابش «رقص به آهنگ زندگی» می‌گوید: هیچ ژنی «برای» چیزی وجود ندارد. موجودات زنده عملکردهایی دارند که از ژن‌ها برای ساخت مولکول‌های مورد نیازشان استفاده می‌کنند. ژن‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرند. آن‌ها علل فعال نیستند. این دقیقاً و به‌طور کامل اشتباه است. ژن‌ها از موجودات به‌عنوان وسایل نقلیه‌ی موقتی بهره می‌برند که در خدمت سفر به نسل‌های آینده به کار می‌گیرند. این اختلاف نظری پیش‌پاافتاده یا بازی با کلمات نیست. این موضوع اساسی است. نوبل شیفته‌ی پیچیدگی حیرت‌انگیز موجود زنده است، شیفته‌ی هر یک از تریلیون‌ها سلول آن. او هر بخش را به‌گونه‌ای می‌بیند که به‌طور جدایی‌ناپذیری با هر بخش دیگر در خدمت کل کار می‌کند. در این خدمت، او DNA در هسته‌ی سلول را به‌عنوان کتابخانه‌ای مفید می‌بیند که وقتی سلول نیاز به ساخت پروتئین خاصی دارد، از آن استفاده می‌شود. به هسته بروید، کتابخانه‌ی DNA آنجا را مشورت کنید، دستورالعمل ساخت پروتئین مفید را بردارید و آن را به کار ببرید. این توصیف از موضع نوبل طی مناظره‌ای عمومی با او ابداع شد، و او با شدت سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. DNA، از دیدگاه نوبل، خدمتگزار موجود زنده است، دقیقاً به همان شیوه‌ای که قلب یا کبد یا هر سلول دیگری در آن خدمت می‌کند. کتاب نوبل زیرعنوان «نسبی‌گرایی زیستی» (biological relativity) را دارد. اصل نسبی‌گرایی زیستی به‌سادگی این است که هیچ سطح ممتازی از علیت در زیست‌شناسی وجود ندارد. صرف‌نظر از اینکه اجزای یک موجود زنده در فیزیولوژی تا چه حد به‌طور پیچیده‌ای به هم وابسته باشند، وقتی به موضوع خاص تکامل از طریق انتخاب طبیعی داروینی می‌رسیم، یک سطح ممتاز از علیت وجود دارد. این سطح، سطح ژن است. واقعاً هیچ‌چیز زنده‌ای در مولکول DNA به‌تنهایی وجود ندارد. اگر بتوانم یک ژنوم کامل را کاملاً جدا کنم، آن را در یک ظرف پتری با هر تعداد مواد مغذی که بخواهیم قرار دهم، می‌توانم آن را برای ۱۰,۰۰۰ سال نگه دارم و هیچ کاری جز تجزیه‌ی آهسته انجام نخواهد داد. بدیهی است که یک ژن در ظرف پتری نمی‌تواند کاری انجام دهد، و به‌عنوان یک مولکول فیزیکی در عرض چند ماه، چه برسد به ۱۰,۰۰۰ سال، تجزیه خواهد شد. اما اطلاعات در DNA به‌طور بالقوه جاودانه و از نظر علّی قوی است. و این کل نکته است. به مولکول فیزیکی و ظرف پتری اهمیتی ندهید. اطلاعات DNA به زیرساخت بیوشیمیایی یک سلول تخم در رحم نیاز خواهد داشت، اما این را هر زنی که مایل باشد می‌تواند فراهم کند. اطلاعات در DNA یک فرد منحصربه‌فرد، غیرقابل‌جایگزین و به‌طور بالقوه جاودانه است. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال در برابر نشانه‌های آشنا و بداهه (۵) نظریۀ بازی همچنین ممکن است جنون حاصل از وقوع نوع خاصی از رویداد را توضیح دهد که توماس شلینگ در سال ۱۹۶۰ به توصیف آن پرداخت و می‌توان آن را انزجار عمومی (communal outrage) نامید. انزجار عمومی، حمله‌ای آشکار و گسترده به عضو یا نماد یک گروه است. مردم احساس می‌کنند که این توهینی غیرقابل‌تحمل است، درنتیجه آن‌ها را به قیام و انتقام عادلانه تحریک می‌کند. برای مثال، می‌توان به انفجار ناو USS Main در سال ۱۸۹۸ اشاره کرد که منجر به وقوع جنگ اسپانیا و آمریکا شد؛ غرق‌شدن RMS Lusitania در سال ۱۹۱۵ که باعث شد ایالات‌متحده به جنگ جهانی اول ورود کند؛ آتش‌سوزی رایشستاگ در ۱۹۳۳ که امکان استقرار رژیم نازی را فراهم کرد؛ حمله به پِرل‌هاربر در سال ۱۹۴۱ که باعث ورود آمریکا به جنگ جهانی دوّم شد؛ حملات ۱۱ سپتامبر که جواز تهاجم آمریکا به افغانستان و عراق شدند؛ و آزار و اذیّت یک دست‌فروش در تونس در سال ۲۰۱۰ که خودسوزی او منجر به انقلاب تونس و شکل‌گیری بهار عربی شد. منطق این واکنش‌ها «شناخت مشترک» (common knowledge) است که معنای فنی آن عبارت است از چیزی که همه می‌دانند که همه می‌دانند که همه می‌دانند. در مواقعی که چندین طرف براین‌اساس عمل می‌کنند که دیگران نیز چنین می‌کنند، شناخت مشترک برای تحقّق همکاری بین طرفین ضروری است. شناخت مشترک برآمده از «مراکز توجه» (Focal points) است، یعنی اتفاقات عمومی‌ای که مردم مشاهده کنند که سایر مردم مشاهده می‌کنند. انزجار عمومی می‌تواند همان شناخت مشترکی باشد که مشکل واداشتن همه به اقدام هماهنگ را، در زمانی‌که آزردگی عمومی به‌تدریج ایجاد شده و به‌نظر می‌رسد که لحظۀ مناسبِ مقابله با آن هرگز فرامی‌رسد، حل می‌کند. یک جنایت آشکار می‌تواند هم‌زمان خشم و انزجار را در مردمانی که در مناطقی پراکنده‌اند، ایجاد کند و آن‌ها را تبدیل به یک جمع مصمّم سازد. میزان صدماتی که حملۀ دسته‌جمعی می‌تواند به بار بیاورد، موضوعی نیست که برای افراد اهمیّت داشته باشد. نه‌تنها میزان آسیب ناشی از حمله اهمیّت ندارد، بلکه تابویی است که افراد از ورود به آن نهی می‌شوند. انزجار عمومی، الهام‌بخش چیزی است که روی باومایستر، روان‌شناس، آن را روایت قربانی می‌نامد: تمثیلی اخلاقی که در آن، یک عملِ زیان‌بخش، مقدس شمرده می‌شود، آسیبی که به‌شکل جبران‌ناپذیر و نابخشودنی‌ای تقدیس می‌شود. هدف از روایت قربانی دقت نیست، بلکه هم‌بستگی است. موشکافی و خرده‌گیری دربارۀ آن‌چه واقعاً اتفاق افتاده، نه‌تنها بی‌ربط، بلکه توهین‌آمیز یا خیانت‌بار تلقی می‌شود. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

اثرات فنوتیپی و تکامل: ژن‌ها در عمل ژن‌ها به قطعات بدن نگاشت نمی‌شوند؛ آن‌ها به فرآیندهای جنین‌شناسی زمان‌بندی‌شده نگاشت می‌شوند. ژن‌ها بر رشد جنینی تأثیر می‌گذارند، و یک تغییر در یک ژن (جهش) [mutation] به یک تغییر در بدن نگاشت می‌شود. وقتی ژنتیک‌دان‌ها اثرات یک ژن را متوجه می‌شوند، تمام چیزی که واقعاً می‌بینند یک تفاوت بین افرادی است که یک نسخه («آلل») از ژن را دارند و افرادی که آن را ندارند. واحدهای فنوتیپی که ژنتیک‌دان‌ها می‌شمارند، یا از طریق شجره‌نامه‌ها ردیابی می‌کنند، ویژگی‌هایی مانند فک هاپسبورگ، آلبینیسم، هموفیلی، یا توانایی بوییدن فریزیاها، لوله کردن زبان، یا پراکنده کردن کف در تماس با آبجو، همگی به‌عنوان تفاوت‌ها بین افراد شناسایی می‌شوند. زیرا، البته، تعداد بی‌شماری ژن در رشد هر فکی، هاپسبورگ یا غیر آن، دخیل هستند؛ هر زبانی، لوله‌شده یا خیر. ژن فک هاپسبورگ چیزی بیش از ژنی برای یک تفاوت بین برخی افراد و افراد دیگر نیست. یک پارچه‌ی بزرگ از سقف آویزان است، که توسط صدها ریسمان متصل به نقاط مختلف سراسر پارچه از قلاب‌ها معلق است. ریسمان‌ها به‌صورت عمودی و مستقل آویزان نیستند. در عوض، می‌توانند به‌صورت مورب یا در هر جهتی باشند، و با پیوندهای متقاطع با ریسمان‌های دیگر تداخل دارند. پارچه شکلی ناهموار به خود می‌گیرد، به دلیل تنش‌های متقابل در شبکه‌ی درهم‌پیچیده‌ی صدها ریسمان. شکل پارچه نماینده‌ی فنوتیپ (phenotype)، بدن حیوان است. ژن‌ها توسط تنش‌های ریسمان‌ها در قلاب‌های سقف نشان داده می‌شوند. یک جهش یا کشیدن به سمت قلاب است یا رها کردن. نکته‌ی این تمثیل این است که یک جهش در هر یک از قلاب‌ها بر کل تعادل تنش‌ها در سراسر شبکه‌ی درهم‌پیچیده‌ی ریسمان‌ها تأثیر می‌گذارد. تنش در هر یک از قلاب‌ها را تغییر دهید، و شکل کل پارچه تغییر می‌کند. بسیاری، اگر نه اکثر، ژن‌ها اثرات پلئوتروپیک (pleiotropic) دارند. حتی ژن‌هایی که اثرات مشخص و به‌ظاهر منفرد دارند، اغلب مجموعه‌ای شگفت‌انگیز از اثرات پلئوتروپیک دیگر دارند، که به‌ظاهر به‌صورت تصادفی در سراسر بدن پراکنده‌اند. ژن‌ها اثرات خود را در مراحل متعددی از رشد جنینی اعمال می‌کنند. بنابراین، انتظار می‌رود که آن‌ها پیامدهای پلئوتروپیک حتی در انتهای مخالف بدن داشته باشند. تغییر در تنش در یک قلاب به تغییر شکل جامع در سراسر پارچه منجر می‌شود. هرچند پلئوتروپیک، هرچند پیچیده و تعاملی که اثرات یک ژن باشند، شما همچنان می‌توانید همه‌ی آن‌ها را جمع کنید تا اثر خالص مثبت یا منفی یک تغییر در تأثیر آن بر بدن را به دست آورید: اثر خالصی بر شانس آن برای بقا در نسل بعدی. این تأثیرات علّی بر بقای خود ژن در حوضچه‌ی ژنی از پیچیدگی‌ها جان سالم به در می‌برند، با وجود تعاملات متعدد با ژن‌های دیگر – ژن‌های دیگری که به‌طور مشترک تنش‌ها را در همه‌ی ریسمان‌ها تحت تأثیر قرار می‌دهند. وقتی ژن موردنظر جهش می‌یابد، کل شکل پارچه ممکن است تغییر کند، شاید با تغییرات پلئوتروپیک زیادی در سراسر بدن. اما اثر خالص همه‌ی این تغییرات، در بخش‌های مختلف بدن، و در تعامل با بسیاری از ژن‌های دیگر، باید یا مثبت یا منفی (یا خنثی) نسبت به بقا و تولیدمثل باشد. این انتخاب طبیعی است. ژن‌های موفق در بدن‌ها در طول نسل‌ها زنده می‌مانند، و آن‌ها علت (به معنای آماری) بقای خودشان را از طریق اثرات فنوتیپی (phenotypic effects) خود بر بدن‌هایی که در آن‌ها ساکن هستند، ایجاد می‌کنند. پیکان علّی در دیواره‌ی بدن متوقف نمی‌شود. هر اثر علّی بر جهان در کل – هر اثر علّی که بتوان به حضور یک ژن در مقابل غیاب آن نسبت داد، و شانس بقای ژن را تحت تأثیر قرار دهد، می‌تواند به‌عنوان اثر فنوتیپی، از اهمیت داروینی، در نظر گرفته شود. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال در برابر نشانه‌های آشنا و بداهه (۴) تروریسم هم همانند بسیاری عوامل دیگر که جان افراد را می‌گیرند، ترکیب متفاوتی از ترس را ایجاد می‌کند. دانشمندانی که روی تعداد کشته‌های ناشی از تروریسم کار می‌کنند، اغلب از این‌که این قتل‌های پرسروصدا اما کم‌تلفات می‌توانند منجر به چنین واکنش‌های گروهی شدیدی شوند، متحیر هستند. بدترین حادثۀ تروریستیِ تاریخ تا به امروز ۱۱ سپتامبر بوده که جان سه هزار نفر را گرفته است؛ ایالات متحدۀ آمریکا در بدترین سال‌های تاریخ خود متحمل چندده کشتۀ ناشی از عملیات تروریستی می‌شود، رقمی که به بزرگیِ خطای گردکردنِ آمارِ مربوط به قتل‌ها و تصادفات است (برای مثال، تلفات سالانۀ ناشی از تروریسم کم‌تر از تعداد افرادی است که بر اثر صاعقه، نیش زنبور یا حتی غرق‌شدگی در وان حمام کشته می‌شوند). بااین‌حال، ۱۱ سپتامبر منجر به تشکیل یک ادارۀ فدرال جدید، نظارت گسترده بر شهروندان، دشوارتر شدن دسترسی به امکانات عمومی برای مردم و وقوع دو جنگ شد که دوبرابر آمریکایی‌هایی که در سال ۲۰۰۱ جان باختند، به‌همراه صدها هزار عراقی و افغانی در آن جنگ‌ها کشته شدند. برای درک بهتر خطراتی که مرگ‌ومیرِ اندک اما ترس بزرگی ایجاد می‌کنند، به‌خاطر داشته باشید که قتل‌های وحشیانه در مدارس آمریکا سالانه حدود ۳۵ قربانی می‌گیرند، اما سالانه حدود ۱۶ هزار جنایتِ منجر به قتل در آمریکا توسط پلیس ثبت می‌شود. بااین‌حال، در مدارس آمریکا میلیاردها دلار صرف اقدامات ایمنی کم‌اثری مانند نصب دیوارهای حائلِ ضدگلوله و مسلح‌کردن معلمان به تفنگ‌های فلفلی شده است و مانورهای مقابله با تیراندازی که گاه منجر به آسیب‌دیدن کودکان می‌شوند. در سال ۲۰۲۰، قتل وحشیانۀ جورج فلوید، یک مرد سیاه‌پوست غیرمسلح توسط یک افسر سفیدپوستِ پلیس، منجر به اعتراضات گسترده و پذیرش شتاب‌زده و ناگهانیِ مکتب افراطی «نظریۀ انتقادی نژاد»، توسط دانشگاه‌ها، روزنامه‌ها و شرکت‌ها شد. این تحولات برخاسته از این تصور بود که سیاه‌پوستان در معرض خطر جدیِ کشته‌شدن توسط پلیس قرار دارند. بااین‌حال، آگاهی از اعداد و ارقامِ مربوط به این حوادث هم همانند تروریسم و تیراندازی در مدارس، باعث تعجب همگان می‌شود. سالانه درمجموع ۶۵ نفر آمریکاییِ غیرمسلح از هر نژاد توسط پلیس کشته می‌شوند که از این تعداد ۲۳ نفر سیاه‌پوست هستند که این عدد حدود ۰٫۳ درصد از ۷۵۰۰ سیاه‌پوستی است که سالانه قربانی سایر جنایات منجر به قتل می‌شوند. این‌که بخواهیم واکنش عظیمی را که نسبت به این قتل‌ها صورت می‌گیرد، تنها با ترس ناشی از راه‌حلِ بداهه‌ای توجیه کنیم، از نظر روان‌شناختی احمقانه است. مانند بسیاری از نشانگان پنهان ناعقلانیّت، منطق‌های دیگری هم وجود دارند که برخلاف احتمالات دقیق عمل می‌کنند. واکنش نامتناسبی که ما نسبت به این قتل‌ها نشان می‌دهیم، ممکن است در چارچوب نظریۀ احتمال، ناعقلانی به‌نظر برسد، اما شاید در چارچوب نظریۀ بازی عقلانی باشد. قتل، با سایر خطراتی که منجر به مرگ‌ومیر می‌شوند، فرق دارد. برای توفان یا کوسه اهمیّتی ندارد که ما چگونه به آسیبی که می‌بینیم واکنش نشان می‌دهیم، اما ممکن است این موضوع برای قاتلِ انسانی مهم باشد. بنابراین، وقتی مردم به یک قتل، با اضطراب و خشم عمومی واکنش نشان می‌دهند و بر لزوم دفاع از خود، اجرای عدالت یا انتقام تأکید مضاعف می‌کنند، سیگنالی را برای قاتلانی که در حال نقشه‌کشیدن هستند، می‌فرستند و احتمالاً فکر ارتکاب چنین عملی را دوباره به ذهن آن‌ها می‌اندازند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

ژن جاودانه: اطلاعاتی فراتر از مرگ اطلاعات در DNA به‌طور بالقوه جاودانه (immortal) است، حتی اگر رسانه‌ی فیزیکی DNA محدود باشد. فقط اطلاعات موجود درDNA برای دوام آوردن فراتر از بدن تعیین‌شده است. همان‌طور که یک دیسک کامپیوتری بدون سخت‌افزار پشتیبان نمی‌تواند خودش را کپی کند،DNA به زیرساخت پیچیده‌ای از شیمی سلولی نیاز دارد. اما از میان تمام مولکول‌هایی که در این فرآیند دخیل هستند، هرچند برای فرآیند کپی ضروری باشند، فقط DNA است که واقعاً کپی می‌شود. هیچ‌چیز دیگری در بدن چنین افتخاری ندارد. فقط اطلاعات نوشته‌شده در DNA. پیش از اختراع چاپ، متون کتاب مقدس با دقت توسط کاتبان در فواصل منظم کپی می‌شدند تا از پوسیدگی جلوگیری شود. پاپیروس ممکن بود فرو بریزد، اما اطلاعات زنده می‌ماند. طومارها خودشان را تکثیر نمی‌کنند. آن‌ها به کاتبان نیاز دارند، و کاتبان پیچیده هستند، همان‌طور که آنزیم‌های دخیل در تکثیر DNA پیچیده‌اند. از طریق واسطه‌گری کاتبان/آنزیم‌ها، اطلاعات در طومارها/DNA با وفاداری بالا کپی می‌شود. در واقع، کاتبان ممکن است با وفاداری کمتری نسبت به تکثیر DNA کپی کنند. با بهترین نیت‌ها، کپی‌کنندگان انسانی اشتباه می‌کنند، و برخی کاتبان متعصب حتی از بهبودهای کوچک و خیرخواهانه ابایی نداشتند. نسخه‌های قدیمی‌تر مرقس ۹، ۲۹ نقل می‌کنند که عیسی گفته است نوعی خاص از تسخیر شیطانی تنها با دعا درمان می‌شود. نسخه‌های بعدی متن، که به دعا بسنده نکردند، می‌گویند «دعا و روزه». به نظر می‌رسد که کاتبی متعصب، شاید متعلق به فرقه‌ای راهبانه که به‌ویژه به روزه ارزش می‌داد، فکر کرده که عیسی حتماً قصد داشته روزه را ذکر کند، چگونه ممکن بود این کار را نکند؟ بنابراین، گویی آزادی چندانی نبود که کلمات را در دهان او بگذارند. DNA قادر به وفاداری بالاتری در تکثیر نسبت به این است، اما حتی DNA هم کامل نیست. اشتباهاتی می‌کند – جهش‌ها (mutations). و در یک جنبه‌ی مهم،DNA برخلاف کاتب متعصب است: جهش هرگز به سمت بهبود جهت‌گیری ندارد. جهش راهی برای قضاوت درباره‌ی جهت بهبود ندارد. بهبود به‌صورت گذشته‌نگر قضاوت می‌شود. توسط انتخاب طبیعی. فرض کنید توالی کدون‌های سه‌تایی A ،T ،C ،G ژنوم یک موجود زنده روی طوماری کاغذی بلند نوشته شود. خیر، کاغذ بیش از حد شکننده است. برای دوام ۱۰,۰۰۰ سال، حروف را عمیقاً در سخت‌ترین سنگ گرانیت حک کنید. در ۱۰,۰۰۰ سال، اگر دانشمندانی هنوز روی زمین باشند، آن‌ها توالی را خواهند خواند و آن را در یک ماشین سنتز DNA تایپ خواهند کرد. آن‌ها دانش جنین‌شناسی لازم را برای ایجاد کلونی از کسی که در ابتدا ژنوم را اهدا کرده بود، خواهند داشت. نوزادی که به دنیا می‌آید، دوقلوی یکسانی با پیشینیان ۱۰,۰۰۰ سال پیش مرده‌اش خواهد بود. اینکه اطلاعات لازم برای ایجاد این دوقلو می‌تواند در سنگ گرانیت بی‌جان حک شود و برای ۱۰,۰۰۰ سال باقی بماند، حقیقتی است که هنوز مرا شگفت‌زده می‌کند. یک ژن چگونه جاودانگی را به دست می‌آورد؟ به‌صورت کپی‌ها، بر زنجیره‌ای طولانی از بدن‌ها تأثیر می‌گذارد تا آن‌ها زنده بمانند و تولیدمثل کنند، و بدین ترتیب ژن موفق را به نسل بعدی و به‌طور بالقوه به آینده‌ی دور منتقل می‌کند. ژن‌های ناموفق تمایل دارند از جمعیت ناپدید شوند، زیرا بدن‌هایی که به‌طور متوالی در آن‌ها ساکن هستند، نمی‌توانند به نسل بعدی زنده بمانند، نمی‌توانند تولیدمثل کنند. ژن‌های موفق آن‌هایی هستند که تمایل آماری به ساکن شدن در بدن‌هایی دارند که در زنده ماندن و تولیدمثل خوب هستند. و آن‌ها از این تمایل آماری، مثبت یا منفی، به دلیل تأثیر علّی که بر بدن‌ها اعمال می‌کنند، برخوردارند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال در برابر نشانه‌های آشنا و بداهه (۳) سوگیری راه‌حل بداهه‌ای ممکن است بر سرنوشت سیارۀ ما نیز تأثیر بگذارد. چندین دانشمند برجستۀ آب‌وهوایی که اعداد و ارقام را به‌دقت تحلیل کرده‌اند هشدار می‌دهند که «هیچ راه مطمئنی برای تثبیت آب‌وهوا وجود ندارد که شامل دخالت اساسی انرژی هسته‌ای نباشد». انرژی هسته‌ای ایمن‌ترین شکل انرژی است که بشر تاکنون از آن استفاده کرده است. حوادثی که در معادن اتفاق می‌افتند، خرابی سدهای برق‌آبی، انفجارهای ناشی از گاز طبیعی و تصادف قطارهایی که با سوخت فسیلی کار می‌کنند، همگی باعث مرگ انسان‌ها می‌شوند و گاهی‌اوقات تعداد کشته‌ها زیاد است، ضمن‌این‌که دود ناشی از سوختن زغال‌سنگ باعث مرگ تعداد بسیار زیادی از افراد (سالانه بیش از نیم میلیون نفر) می‌شود. بااین‌حال، دهه‌ها است که توسعۀ انرژی هسته‌ای در ایالات‌متحده متوقف شده و در اروپا هم پس زده می‌شود و غالباً با زغال‌سنگِ آلاینده و خطرناک جایگزین می‌شود. این مخالفت‌ها تا حد زیادی تحت‌تأثیر خاطرات ناشی از سه حادثه هستند: حادثۀ جزیرۀ تری‌مایل در سال ۱۹۷۹ که هیچ‌کس در آن کشته نشد؛ حادثۀ فوکوشیما در سال ۲۰۱۱ که سال‌ها بعد یک نفر کارگر را کشت (تلفات دیگر بر اثر سونامی و تخلیۀ هراسان مردم اتفاق افتادند) و حادثۀ چرنوبیل در شوروی سابق در سال ۱۹۸۶ که ۳۱ نفر در آن حادثه و شاید چند هزار نفر به‌دنبال ابتلا به سرطان کشته شدند. تقریباً هرروزه همین تعداد از افراد بر اثر انتشار گازهای ناشی از سوختن زغال‌سنگ کشته می‌شوند. به‌طورقطع، راه‌حل بداهه‌ای تنها عاملی نیست که درک ما از خطر را به انحراف می‌کشاند. پل اسلوویچ، یکی از همکاران تورسکی و کانمن، نشان داد که مردم برخی خطرات را بیش‌ازحد ارزیابی می‌کنند: خطر تهدیدهای جدید (شیطانی که نمی‌شناسند، به‌جای شیطانی که می‌شناسند)، خارج از کنترل خودشان (گویی می‌توانند طوری رانندگی کنند که ایمن‌تر از خلبان هواپیما باشد)، ایجادشده توسط انسان (آن‌ها از غذاهای اصلاح‌شدۀ ژنتیکی پرهیز می‌کنند، اما سموم زیادی را که به‌طور طبیعی در گیاهان تکامل یافته‌اند، می‌بلعند)؛ و غیرمنصفانه (زمانی‌که احساس می‌کنند خطری را به‌خاطر منافع دیگری بر خودشان تحمیل می‌کنند. وقتی این لولوخورخوره‌ها با چشم‌انداز وقوع فاجعه‌ای ترکیب می‌شوند که می‌تواند تعداد بسیاری از مردم را به‌طور هم‌زمان بکُشد، ترس‌ها جمع می‌شوند و تبدیل به یک خطر وحشتناک می‌شوند. سقوط هواپیما، انفجار هسته‌ای و حملات تروریستی، نمونه‌های بارزی از این خطرات هستند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

دیدگاه ژن‌محور: قلب تکامل داروینی ایده‌ی مرکزی کتاب ژنتیک مردگان از دیدگاهی درباره‌ی حیات سرچشمه می‌گیرد که می‌توان آن را دیدگاه ژن‌محور (gene’s-eye view) نامید. این دیدگاه به فرضیه‌ی کاری اکثر زیست‌شناسان میدانی که رفتار حیوانات و اکولوژی رفتاری را در طبیعت مطالعه می‌کنند، تبدیل شده است. اگر ژن‌ها علل فعال در تکامل نباشند، تقریباً تمام دانشمندانی که اکنون در زمینه‌های اکولوژی رفتاری، اتیولوژی، زیست‌جامعه‌شناسی و روان‌شناسی تکاملی کار می‌کنند، نیم‌قرن است که به جنگلی از درختان اشتباه پارس کرده‌اند. اما خیر! علل فعال (active causes)‌ دقیقاً همان چیزی است که ژن‌ها باید باشند: به‌طور ضروری، اگر قرار است تکامل از طریق انتخاب طبیعی رخ دهد. ژن‌ها از موجودات به‌عنوان وسایل نقلیه‌ی موقتی بهره می‌برند که در خدمت سفر به نسل‌های آینده به کار می‌گیرند. این اختلاف نظری پیش‌پاافتاده یا بازی با کلمات نیست. این موضوع اساسی است. صرف‌نظر از اینکه اجزای یک موجود زنده در فیزیولوژی تا چه حد به‌طور پیچیده‌ای به هم وابسته باشند، وقتی به موضوع خاص تکامل از طریق انتخاب طبیعی داروینی (Darwinian natural selection) می‌رسیم، یک سطح ممتاز از علیت وجود دارد. این سطح، سطح ژن است. دنیس نوبل، فیزیولوژیستی برجسته،DNA در هسته‌ی سلول را به‌عنوان کتابخانه‌ای مفید می‌بیند که وقتی سلول نیاز به ساخت پروتئین خاصی دارد، از آن استفاده می‌شود. DNA، از دیدگاه نوبل، خدمتگزار موجود زنده است، دقیقاً به همان شیوه‌ای که قلب یا کبد یا هر سلول دیگری در آن خدمت می‌کند. این دقیقاً و به‌طور کامل اشتباه است. ژن‌ها مورد استفاده قرار نمی‌گیرند؛ آن‌ها از موجودات استفاده می‌کنند. علت (cause) معنایی قابل‌آزمایش دارد. چگونه در عمل یک عامل علّی را شناسایی می‌کنیم؟ این کار را با مداخله‌ی تجربی (experimental intervention) انجام می‌دهیم. مداخله‌ی تجربی ضروری است، زیرا همبستگی به معنای علیت نیست. ما عامل علّی فرضی را حذف یا به‌نحوی دستکاری می‌کنیم، و باید این کار را به‌صورت تصادفی و به تعداد زیاد انجام دهیم. سپس بررسی می‌کنیم که آیا تغییر آماری معنی‌داری در اثر فرضی وجود دارد یا خیر. برای مثال، فرض کنید متوجه می‌شویم که ساعت کلیسای روستای رانتن آکورن به‌طور قابل‌اعتمادی بلافاصله پس از ساعت رانتن پاروا زنگ می‌زند. اگر بسیار ساده‌لوح باشیم، نتیجه می‌گیریم که زنگ زدن قبلی باعث زنگ زدن بعدی می‌شود. اما البته مشاهده‌ی همبستگی کافی نیست. تنها راه نشان دادن علیت این است که به برج کلیسای رانتن پاروا برویم و ساعت را دستکاری کنیم. در حالت ایده‌آل، آن را مجبور می‌کنیم که در لحظات تصادفی زنگ بزند، و این آزمایش را بارها تکرار می‌کنیم. اگر همبستگی با زنگ زدن رانتن آکورن حفظ شود، ما یک ارتباط علّی را نشان داده‌ایم. نکته‌ی مهم این است که علیت تنها زمانی نشان داده می‌شود که ما عامل علّی فرضی را به‌صورت مکرر و تصادفی دستکاری کنیم. ژن‌ها قطعاً علل فعال هستند، زیرا اگر یک ژن جهش یابد (تغییر تصادفی)، ما به‌طور مداوم تغییری در بدن نسل بعدی – و نسل‌های بعدی برای آینده‌ی نامحدود – مشاهده می‌کنیم. جهش معادل بالا رفتن از برج رانتن پاروا و تغییر ساعت است. در مقابل، اگر تغییری غیرژنتیکی در بدن رخ دهد (زخم، از دست دادن یک پا، ختنه، بازوی بیش از حد عضلانی به دلیل ورزش، برنزه شدن، تسلط اکتسابی به زبان اسپرانتو یا مهارت در نواختن باسون)، ما همان چیز را در نسل بعدی مشاهده نمی‌کنیم. هیچ ارتباط علّی‌ای وجود ندارد. هر فرآیند داروینی، در هر جای کیهان – و من کاملاً مطمئنم که اگر حیاتی در جای دیگری از کیهان وجود داشته باشد، حیات داروینی (Darwinian life) خواهد بود – به اطلاعات تکثیرشده‌ی بین‌نسلی وابسته است، و آن اطلاعات باید تأثیر علّی بر احتمال تکثیر شدنش از یک نسل به نسل بعدی داشته باشد. روی سیاره‌ی ما، اطلاعات تکثیرشده، عامل علّی (causal agent) در فرآیند داروینی،DNA است. کاملاً، کورکورانه، به‌طور مطلق اشتباه است که نقش اساسی آن به‌عنوان علت در فرآیند تکاملی را انکار کنیم. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال در برابر نشانه‌های آشنا و بداهه (۲) جدا از تجربۀ بی‌واسطه‌ای که خودمان داریم، ما در مورد جهان از طریق رسانه‌ها می‌آموزیم. بنابراین پوشش رسانه‌ای باعث می‌شود که مردم احساس کنند فراوانی رخدادها بیش‌تر و خطر بزرگ‌تر است: مردم فکر می‌کنند که احتمال این‌که توسط گردباد کشته شوند بیش‌تر از بیماری آسم است، هرچند آسم ۸۰ برابر کشنده‌تر است. احتمالاً دلیل این امر آن است که گردبادها بازتاب رسانه‌ای بیش‌تری دارند. به‌دلایل مشابه، آن دسته از افرادی که همواره در صدر اخبار جای دارند در سرشماری‌های ذهنی ما حضور بیش‌ازحد دارند. سالانه چند درصد از دختران نوجوان در سراسر جهان زایمان می‌کنند؟ مردم حدس می‌زنند که پاسخ ۲۰ درصد باشد، عددی که حدود ده برابر بزرگ‌تر از رقم واقعی است. چه نسبتی از آمریکایی‌ها را مهاجران تشکیل می‌دهند؟ پاسخ‌دهندگانِ نظرسنجی می‌گویند که حدود ۲۸ درصد؛ حال آنکه پاسخ صحیح ۱۲ درصد است. چند درصد از آمریکایی‌ها همجنس‌گرا هستند؟ آمریکایی‌ها ۲۴ درصد را حدس می‌زنند؛ اما پاسخ صحیح ۴٫۵ درصد است. چند درصد سیاه‌پوست هستند؟ مردم می‌گویند یک‌سوّم، که حدود دو و نیم برابر بیش‌تر از رقم واقعی یعنی ۱۲٫۷ است. این هنوز دقیق‌تر از تخمینی است که مردم دربارۀ اقلیت دیگر، یعنی یهودیان می‌زنند، جایی‌که پاسخ‌دهندگان تعداد آن‌ها را ۹ برابر بیش‌تر از چیزی که هستند برآورد می‌کنند (۱۸ درصد در مقابل ۲ درصد). میان‌برِ ذهنیِ راه‌حل بداهه‌ای، محرک اصلی رخدادهای جهان است که اغلب جهت‌های ناعقلانی را به ما نشان می‌دهد. به‌جز بیماری‌ها، کشنده‌ترین خطری که جان انسان و سلامت جسم وی را تهدید می‌کند تصادفات است که سالانه حدود پنج میلیون نفر را می‌کشد (از مجموع ۵۶ میلیون مرگ، حدود یک‌چهارم آن‌ها ناشی از سوانح رانندگی هستند). اما به‌جز زمانی‌که آن‌ها جان یک سلبریتی معروف را می‌گیرند، تصادفات به‌ندرت خبرساز می‌شوند و مردم از این قتل‌عام بزرگ بی‌خبر هستند. در مقابل، سوانح هوایی بیش‌ازحد پوشش داده می‌شوند، درحالی‌که سالانه فقط حدود ۲۵۰ نفر را در سراسر جهان می‌کشند، امری که باعث شده هواپیماها در هر مایل سفر حدود هزار برابر ایمن‌تر از خودروها باشند. بااین‌حال، همۀ ما افرادی را می‌شناسیم که از پرواز می‌ترسند، اما هیچ‌کس ترسی از رانندگی ندارد. و جالب‌تر این‌که یک سانحۀ هوایی وحشتناک می‌تواند مسافران خطوط هوایی را چنان بترساند که آن‌ها برای ماه‌ها روانۀ بزرگراه‌ها شوند، جایی‌که هزاران نفر دیگر جان خود را از دست می‌دهند. کارتون زیر نیز به‌همین نکته اشاره می‌کند. به این دلیل مردم باید آمار را یاد بگیرند: https://imgurl.ir/uploads/v60904_21.png یکی از وحشتناک‌ترین مرگ‌هایی که می‌توان متصور شد، مرگی است که در ترانۀ اپرای سه‌پولی (The Threepenny Opera) نوشتۀ برتولت برشت توصیف شده است: «وقتی کوسه با دندان‌هایش گاز می‌گیرد، موج بزرگی از خون شروع به فوران می‌کند». در سال ۲۰۱۹، هنگامی‌که پس از بالغ بر هشتاد سال، اولین مرگِ ناشی از حملۀ کوسه در کیپ‌کادِ ماساچوست اتفاق افتاد، سراسر شهرهای ساحلی با بیلبوردهای هشداردهنده‌ای که تصاویر آروارۀ کوسه بر آن‌ها نقش بسته بود پوشانده شدند، همه‌جا با کیت‌های کنترل خونریزی تجهیز شد و گشت‌زنی‌هایی با استفاده از پهپادها، هواپیماها، بالن‌ها، زیردریایی و شناورهای دفع‌کنندۀ صوتی، بویایی و الکترومغناطیسی صورت گرفت. بااین‌حال، همه‌ساله در کیپ‌کاد بین ۱۵ تا ۲۰ نفر بر اثر تصادفات رانندگی جان خود را از دست می‌دهند و اصلاح کم‌هزینۀ علائم و موانع راهنمایی‌ورانندگی و اجرای قانون می‌تواند با کسر ناچیزی از این هزینه، جان تعداد بیش‌تری از افراد را نجات دهد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

چاپ و سیستم ایمنی: حافظه‌ی غیرژنتیکی حیوانات پستانداران (mammals) نیز معادل خودشان را برای نیدیفوگوس (nidifugous) (فکر کنید به بره‌های پرجنب‌وجوش؛ و گوساله‌های ویلدبیست باید در روز تولدشان گله را دنبال کنند) و نیدیکولوس (nidicolous) (نوزادان موش برهنه و ناتوان هستند) دارند. انسان یک گونه‌ی نیدیکولوس است. نوزادان ما تقریباً کاملاً ناتوان هستند. یک معامله‌ی تکاملی بین فشار به سمت مغز بزرگ‌تر، در تضاد با دشواری تولد به دلیل سر بزرگ، وجود داشته است. نتیجه این بود که نوزادان ما زودتر متولد شوند، قبل از اینکه سر بیش از حد (برای مادر) بزرگ شود تا بیرون رانده شود. نتیجه این بود که ما حتی بیشتر از گونه‌های دیگر میمون‌ها به‌طور ناتوانی نیدیکولوس شدیم. گونه‌های نیدیفوگوس، چه پستانداران و چه پرندگان، اگر از والد(ین)شان جدا شوند در خطر هستند، و اینجا جایی است که چاپ (imprinting) وارد می‌شود. نوزادان نیدیفوگوس، به محض خروج از تخم، کاری معادل گرفتن یک عکس ذهنی از اولین شیء متحرک بزرگی که می‌بینند انجام می‌دهند. سپس آن را از نزدیک دنبال می‌کنند، ابتدا خیلی نزدیک، سپس با بزرگ‌تر شدن به‌تدریج دورتر می‌روند. اولین شیء متحرکی که می‌بینند معمولاً والدشان است، بنابراین این سیستم در طبیعت به‌خوبی کار می‌کند. اما غازهایی که در دستگاه جوجه‌کشی از تخم درمی‌آیند، تمایل دارند روی یک نگهدار انسانی، برای مثال کنراد لورنز، چاپ شوند. ما نه تنها کتاب ژنتیک مردگان (Genetic Book of the Dead) (گذشته‌ی اجدادی) را حمل می‌کنیم، بلکه یک کتاب مولکولی خاص که در آن یک تاریخچه‌ی پزشکی به‌روز از عفونت‌هایمان و نحوه‌ی برخورد با آن‌ها نوشته شده است. باکتری‌ها نیز از عفونت رنج می‌برند – توسط ویروس‌هایی به نام باکتریوفاژها (bacteriophages)، یا به اختصار فاژها – و آن‌ها سیستم ایمنی (immune system) خاص خودشان را دارند، که تا حدی با مال ما متفاوت است. وقتی یک باکتری آلوده می‌شود، یک کپی از بخشی از DNA ویروسی را در کروموزوم تک دایره‌ای خود ذخیره می‌کند. این کپی‌ها «عکس‌های مجرمانه» ویروس‌های جنایتکار نامیده شده‌اند. نوعی کتابخانه‌ی این عکس‌های مجرمانه کنار گذاشته می‌شود. این عکس‌ها بعداً برای دستگیری مجرمان به شکل ویروس‌های مشابه یا مرتبط استفاده خواهند شد. باکتری کپی‌های RNA از عکس‌های مجرمانه می‌سازد. اگر ویروسی از نوع آشنا نفوذ کند،RNA عکس مجرمانه به آن متصل می‌شود، و آنزیم‌های پروتئینی خاص جفت متصل‌شده را تکه‌تکه می‌کنند و ویروس را بی‌ضرر می‌کنند. همه‌گیری کووید-۱۹ (COVID-19 pandemic) تا حد زیادی متوقف شد، و جان هزاران نفر را نجات داد، توسط یک نوع جدید شگفت‌انگیز از واکسن، واکسن mRNA (mRNA vaccine). نقش mRNA (پیام‌رسان RNA) انتقال پیام‌های کدگذاری‌شده از DNA در هسته به جایی است که پروتئین‌ها به مشخصات کد ساخته می‌شوند. حالا، نحوه‌ی عملکرد واکسن‌های mRNA این‌گونه است. به‌جای تزریق یک سویه‌ی کشته‌شده یا ضعیف‌شده‌ی ویروس خطرناک، ابتدا یک پروتئین بی‌ضرر در پوشش آن توالی‌یابی می‌شود. کد ژنتیکی مناسب برای آن پروتئین سپس در mRNA نوشته می‌شود. mRNA کار خود را انجام می‌دهد، که کدگذاری سنتز پروتئین است – در این مورد پروتئین بی‌ضرر پوشش ویروس کووید. و سپس، سیستم ایمنی کار خود را انجام می‌دهد و اگر ویروس وارد بدن شود، با شناسایی آن از طریق پروتئین در پوششش به آن حمله می‌کند. توانایی انجام شاهکارهای تخیلی به‌طور نوظهور از هدیه‌ی داروینی شبیه‌سازی داخلی (internal simulation) غیرمستقیم در محدوده‌ی امن جمجمه، از اقدامات جایگزین پیش‌بینی‌شده در دنیای واقعی ناامن بیرون، سرچشمه گرفت. ظرفیت تخیل (imagination)، مانند ظرفیت یادگیری از طریق آزمایش و خطا، در نهایت توسط ژن‌ها، توسط اطلاعات DNA انتخاب‌شده توسط طبیعت، کتاب ژنتیک مردگان، هدایت می‌شود. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال در برابر نشانه‌های آشنا و بداهه (۱) باوجود تفاوت در تفسیرهای مختلف، احتمال به‌عنوان نسبتی از شانس، با رویدادها ارتباط تنگاتنگی دارد؛ خواه به‌طور مستقیم و براساس تعاریف کلاسیک و فراوانی‌گرایانه باشد، یا به‌طور غیرمستقیم و براساس معیارهای دیگر. به‌طورقطع، هر زمان که می‌گوییم احتمال وقوع یک رویداد بیش‌تر از دیگری است، ما باور داریم که بسامد وقوع آن بیش‌تر است. برای تخمین ریسک، ما باید تعداد نمونه‌های یک رویداد را محاسبه و آن را به‌طور ذهنی بر تعداد دفعاتی که ممکن است رخ داده باشند، تقسیم کنیم. بااین‌حال، یکی از یافته‌های مهم علم قضاوت انسانی این است که انسان به‌طورکلی در برآورد احتمالات به این شیوه عمل نمی‌کند، بلکه مردم احتمال وقوع رویدادها را به‌سادگی در ذهنشان قضاوت می‌کنند. عادتی که تورسکی و کانمن آن را «میان‌برِ ذهنیِ راه‌حلِ بداهه‌ای (یا دم‌دستی)» نامیدند. ما از برجسته‌ترین نتایجی که موتور جست‌وجوی مغزمان در اختیارمان قرار می‌دهد - عکس‌ها، حکایات و تصاویر متحرکی که بالا می‌آیند - به‌عنوان بهترین حدس خود از احتمالات ممکن استفاده می‌کنیم. راه‌حل بداهه‌ای از یکی از ویژگی‌های حافظۀ انسان بهره می‌گیرد؛ این‌که یادآوری تحت‌تأثیر تکرار است: هرچه بیش‌تر با چیزی روبه‌رو شویم، ردّپای آن قوی‌تر در مغزمان باقی می‌ماند. بنابراین یادآوری گذشته و تخمین فراوانی‌ها با استفاده از قابلیت تداعی اغلب مفید است و به‌خوبی کار می‌کند. وقتی از شما می‌پرسند که تعداد کدام پرنده‌ها در یک شهر بیش‌تر است، به‌جای این‌که خودتان را به دردسر بیندازید و پرندگان را سرشماری کنید، با مراجعه به حافظۀ خودتان حدس می‌زنید که کبوترها و گنجشک‌ها بیش‌تر باشند. در بیش‌تر دوران وجود انسان، راه‌حل‌های بداهه‌ای و شنیده‌ها، تنها راهکار تخمین فراوانی بوده‌اند. البته پایگاه‌های نگهداری اطلاعات آماری نیز توسط برخی دولت‌ها ایجاد شده است، اما این‌ها جزو اسرار دولتی بوده و فقط در اختیار کارشناسان دولتی قرار گرفته‌اند. با ظهور دموکراسی‌های لیبرال در قرن نوزدهم، داده‌ها به‌عنوان کالاهای عمومی در نظر گرفته شدند. حتی امروزه، که داده‌های تقریباً همه‌چیز فقط با چند کلیک ساده در اختیار ما قرار دارد، افراد زیادی از آن استفاده نمی‌کنند. ما به‌طور غریزی از برداشت‌های خودمان استفاده می‌کنیم، که هر زمان که قدرت این برداشت‌ها با تعداد تکرارهایی که در جهان واقعی اتفاق می‌افتد همخوانی نداشته باشد، ادراک ما منحرف می‌شود. این می‌تواند زمانی اتفاق بیفتد که تجربه‌های ما، نمونه‌های جانبدارانه از آن رویدادها باشند، یا زمانی‌که برداشتی که در نتایج جست‌وجوی ذهنی ما بالا می‌آید، تحت‌تأثیر تقویت‌کننده‌های روان‌شناختی نظیر تازگی، وضوح یا احساسات شدید عاطفی افزایش یا کاهش یابد. تأثیر این تقویت‌کننده‌های روان‌شناختی بر امور انسانی گسترده است. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

آواز پرندگان: حس زیبایی‌شناختی یا دستکاری؟ من باور دارم که می‌توانیم استدلال کنیم که پرندگان حس زیبایی‌شناختی (aesthetic sense) دارند، که به آواز پاسخ می‌دهد. همچنین فکر می‌کنم به‌نحوی مانند یک دارو عمل می‌کند. ما به‌طور انتقادی به ایده‌ی غالب آن زمان پاسخ می‌دادیم که سیگنال‌های حیوانی برای انتقال اطلاعات مفید از فرستنده به گیرنده، به نفع متقابل هر دو، عمل می‌کنند. برای مثال، «من یک نر از گونه‌ی Luscinia megarhynchos هستم، در شرایط تولیدمثل هستم، و قلمرویی در اینجا دارم.» دیدگاه ژن‌محور تکامل (The gene’s-eye view of evolution)، که آن زمان کاملاً جدید بود، با «نفع متقابل» سازگار نبود. کربس و من دیدگاه ژن‌محور را به یک دیدگاه بدبینانه‌تر از سیگنال‌های حیوانی دنبال کردیم، و ایده‌ی دستکاری گیرنده (manipulation of the receiver) توسط سیگنال‌دهنده را جایگزین کردیم. «تو یک ماده از گونه‌ی Luscinia megarhynchos هستی. بیا اینجا! بیا اینجا! بیا اینجا!» وقتی حیوانی به دنبال دستکاری یک شیء بی‌جان است، تنها یک راه دارد – قدرت فیزیکی. اما وقتی شیئی که به دنبال دستکاری آن است خود یک حیوان زنده‌ی دیگر است، راه جایگزینی وجود دارد. می‌تواند از حواس و عضلات حیوانی که سعی در کنترل آن دارد استفاده کند. یک جیرجیرک نر ماده را به‌صورت فیزیکی روی زمین نمی‌غلتاند و به داخل لانه‌اش نمی‌برد. او می‌نشیند و آواز می‌خواند، و ماده با قدرت خودش به سمت او می‌آید. آواز پرندگان بیش از حد بلند و آشکار است که یک «نجوای توطئه‌آمیز» باشد، بنابراین بیایید به سراغ افراط دیگر برویم: افزایش مقاومت در برابر فروش (sales-resistance) که تلاش‌های اغراق‌آمیز برای دستکاری را برمی‌انگیزد. در مواردی که فرستنده از ذهن‌خوانی شدن سود می‌برد و گیرنده از دستکاری شدن سود می‌برد، سیگنال حاصل باید به یک «نجوای توطئه‌آمیز» کوچک شود. برعکس، سیگنال‌های بلند، آشکار و زنده در جایی به وجود می‌آیند که گیرنده «نمی‌خواهد» دستکاری شود. در چنین مواردی، مسابقه‌ی تسلیحاتی، در زمان تکاملی، به سمت اغراق از طرف فرستنده تشدید می‌شود، برای مبارزه با افزایش «مقاومت در برابر فروش» از طرف گیرنده. کبوترهای نر ماده‌ها را با نمایشی به نام bow-coo به‌طور شدید خواستگاری می‌کنند. کمان یک حرکت مشخص است که شبیه یک کمان انسانی بیش از حد فروتنانه است، و با یک صدای مشخص همراه است که شامل یک نت استاکاتو و سپس یک غرغر گلیساندو است. یک هفته قرار گرفتن در معرض یک نر bow-coo کننده به‌طور قابل‌اعتمادی باعث رشد عظیم تخمدان و مجرای تخم ماده می‌شود، همراه با تغییرات در رفتار جنسی، لانه‌سازی، و جوجه‌کشی. رفتار کبوترهای نر اثر مستقیمی بر هورمون‌های در حال گردش در جریان خون ماده‌ها دارد. آواز نر رفتار ماده را دستکاری می‌کند، گویی نر قدرت تزریق مواد شیمیایی به او را داشت. شواهد نشان می‌دهد که گنجشک‌های تاج‌سفید و آوازخوان جوان به خودشان آواز خواندن را با ارجاع به یک الگو آموزش می‌دهند. تاج‌سفیدهای جوان برای «ضبط» الگو نیاز به شنیدن آواز دارند. اما هر آوازی کافی نیست. آن‌ها باید آواز گونه‌ی خودشان را بشنوند. این نشان می‌دهد که، حتی وقتی الگو ضبط می‌شود، یک جزء ذاتی در آن وجود دارد، که توسط ژن‌ها ساخته شده است. نر به خودش آواز خواندن را با مقایسه‌ی غرغرهای «تصادفی» خود با یک الگو آموزش می‌دهد. الگو به‌عنوان پاداش عمل می‌کند، تلاش‌های تصادفی‌ای که با آن تطبیق می‌یابند را به‌طور مثبت تقویت می‌کند. وقتی به خودش آواز خواندن را آموزش می‌دهد، در حال کشف این است که کدام تکه‌های آواز برای پرنده‌ای از گونه‌ی خودش (خودش ... اما بعداً، یک ماده) جذاب است. این چیست، اگر استفاده از قضاوت زیبایی‌شناختی (aesthetic judgment) نباشد؟ 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال و تصادفی‌بودن (۲) «احتمال» به چه معناست؟ وقتی کارشناس هواشناسی تلویزیون می‌گوید که فردا ۳۰ درصد احتمال دارد در منطقه‌ای بارندگی اتفاق بیفتد، منظورش چیست؟ پاسخ برای بیش‌تر مردم مبهم است. برخی فکر می‌کنند که این بدان معناست در ۳۰ درصد از منطقه باران خواهد بارید. برخی دیگر فکر می‌کنند که بدان معناست که در ۳۰ درصد از مواقع باران خواهد بارید. تعداد کمی فکر می‌کنند که بدان معناست که ۳۰ درصد از هواشناسان فکر می‌کنند که باران خواهد بارید و برخی فکر می‌کنند که این بدان معناست که در ۳۰ درصد از روزهایی که چنین پیش‌بینی‌ای انجام می‌شود، در جایی از منطقه باران خواهد بارید (آخرین مورد درواقع نزدیک‌ترین چیزی بود که هواشناس در ذهن خود داشت). این‌گونه نیست که فقط بینندگان اخبار هواشناسی گیج شوند. برتراند راسل در سال ۱۹۲۹ اشاره کرد که «احتمال مهم‌ترین مفهوم در علم نوین است، به‌ویژه آن‌که هیچ‌کس کوچک‌ترین تصوری از معنای آن ندارد». اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، افراد مختلف برداشت‌های متفاوتی از معنای آن دارند. تفسیر «کلاسیکی» (Classical) از احتمال وجود دارد که به ریشه‌های نظریۀ احتمال به‌عنوان راهی برای درک بازی‌های شانسی می‌پردازد. شما نتایج احتمالی یک فرایند را که شانس وقوع یکسانی دارند، پیکربندی می‌کنید، سپس آن‌هایی را که نمونه و الگویی از آن رویداد به شمار می‌روند، جمع‌آوری و بر تعداد احتمالات تقسیم می‌کنید. یک تاس می‌تواند روی هریک از شش وجه خود فرود بیاید. «عدد زوج»، مربوط به فرود تاس روی وجوهی است که دارای: ۲ نقطه، ۴ نقطه یا ۶ نقطه هستند. دراین‌صورت می‌گوییم که احتمال کلاسیکِ فرودآمدن تاس با عدد «زوج» ۳ از ۶ یا ۰٫۵ است (در فصل اول من از تعریف کلاسیک برای تبیین استراتژی درست در معمای مونتی‌هال استفاده کردم و اشاره کردم که اشتباه در شمارش نتایج احتمالی چیزی بود که برخی کارشناسان برخوردار از اعتمادبه‌نفس بیش‌ازحد را به‌سمت برگزیدن راهبرد نادرست سوق داد). اما چرا فکر می‌کردیم که شانس یکسانی دارد که تاس روی هریک از این ۶ وجه فرود بیاید؟ ما «تمایل فیزیکی» (propensity) تاس برای قرار گرفتن روی وجوه مختلف را ارزیابی کردیم. این ارزیابی شامل متقارن بودن ۶ وجه تاس، شیوۀ تصادفی پرتاب آن توسط فرد و قواعد فیزیکی پرتاب تاس است. این با سوّمین تفسیر یعنی تفسیر «ذهنی‌گرا» (انفسی) (subjectivist) ارتباط نزدیکی دارد. پیش از آن‌که تاس را پرتاب کنیم، باتوجه‌به همۀ چیزهایی که می‌دانیم، چگونه می‌توانیم این باور را که تاس با وجوه زوج روی زمین فرود می‌آید، در مقیاس صفر تا یک به‌صورت کمّی بیان کنیم؟ این تخمین باور گاهی‌اوقات تفسیر بیزی از احتمال نامیده می‌شود. سپس تفسیر «مبتنی‌بر شواهد» (evidential) وجود دارد، یعنی درجه‌ای که شما باور دارید که اطلاعات ارائه‌شده، نتیجه‌گیری را تضمین می‌کند. دادگاهی را در نظر بگیرید که در آن، شما شواهد غیرمسموع و جانب‌دارانه‌ای را که بر احتمال مجرم‌بودن متهم صحه می‌گذارند، نادیده می‌گیرید و فقط بر شواهد ارائه‌شده توسط دادستان تأکید می‌کنید. این تفسیر مبتنی‌بر شواهد بود که باعث شد این قضاوت منطقی به‌نظر برسد که لیندا که به‌عنوان یک کنشگر عدالت اجتماعی معرفی شده بود، احتمالاً یک کارمند بانک فمینیست است، تا یک کارمند بانک. درنهایت، تفسیر «فراوانی‌گرا» (frequentist) وجود دارد: اگر شما تاس را به تعداد زیاد (مثلاً هزار بار) پرتاب کنید و نتایج را بشمارید، متوجه خواهید شد که نتیجۀ حدود پانصد پرتاب (نیمی از پرتاب‌ها) زوج بوده است. *** دربارۀ برداشت مبهم از احتمال وقوع الگویی منفرد، عمدتاً این چهار تفسیر اول هستند که اعمال می‌شوند. احتمال این‌که بالای پنجاه سال سن داشته باشید چقدر است؟ احتمال این‌که پاپ بعدی، بونو باشد چقدر است؟ احتمال این‌که بریتنی اسپرز و کیتی پری یک نفر باشند چقدر است؟ احتمال این‌که در اِنسلادوس (یکی از قمرهای زحل) حیات وجود داشته باشد چقدر است؟ ممکن است اعتراض کنید که این سؤالات، بی‌معنی هستند: شما یا بالای پنجاه سال دارید یا ندارید، و «احتمال»، ربطی به این موضوع ندارد. اما در تفسیر ذهنی‌گرا، من می‌توانم عددی را به جهل و ناآگاهی خودم اختصاص دهم. این کار باعث رنجش برخی آماردانان می‌شود که می‌خواهند مفهوم احتمال را فقط دررابطه‌با تکرار نسبی یک رویداد درمجموعه‌ای از رویدادها که واقعی و قابل‌شمارش هستند، به‌کار بگیرند. روزی یک نفر به‌طعنه گفت که احتمال تک‌رویدادی، مربوط به ریاضی نیست، بلکه مربوط به روان‌کاوی است... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

پاداش و تنبیه: حکاکی‌شده توسط انتخاب طبیعی پاداش‌ها (rewards) و تنبیه‌ها (punishments)، لذت و درد، برای ما به‌عنوان حیوانات انسانی چنان آشنا و بدیهی‌اند که احتمالاً تعجب می‌کنید چرا این موضوع را این‌قدر پیگیری می‌کنم. اینجا جایی است که مسائل کمتر بدیهی و جالب‌تر می‌شوند. انتخاب مغز برای اینکه چه چیزی پاداش و چه چیزی تنبیه باشد، در سنگ حک نشده است. این در نهایت توسط انتخاب طبیعی ژنتیکی (genetic natural selection)‌ تعیین می‌شود. حیوانات با تعاریف ژنتیکی اعطا‌شده از پاداش و تنبیه وارد جهان می‌شوند. این تعاریف توسط انتخاب طبیعی ژن‌های اجدادی ساخته شده‌اند. هر حسی که با افزایش احتمال مرگ همراه باشد، به‌عنوان دردناک تعریف خواهد شد. دررفتگی اندام (dislocation) در طبیعت به‌طور چشمگیری احتمال مرگ را افزایش می‌دهد. و این بسیار دردناک است، همان‌طور که اخیراً و به‌طور بسیار پر سر و صدا در راه بیمارستان گواهی دادم. این قطعاً باعث شده است که من بسیار مراقب باشم تا از خطر تکرار آن اجتناب کنم. جفت‌گیری (copulation) احتمال تولیدمثل را افزایش می‌دهد، و انتخاب ژنتیکی در نتیجه احساسات همراه آن را لذت‌بخش کرده است – که یعنی پاداش‌دهنده. پیشنهاد شده است، با حمایت از آزمایش‌های موش و از زنی که خود-تحریکی می‌کرد، که لذت جنسی (sexual pleasure) به‌طور مستقیم به «مراکز لذت» (pleasure centers) کشف‌شده توسط اولدز و همکارانش مرتبط است. احتمالاً حس‌های دیگر نیز می‌توانند توسط انتخاب طبیعی به همین ترتیب مرتبط شوند. دانشمندان مغز می‌توانند الکترودها را بدون درد در مغز حیوانات کاشت کنند، که از طریق آن‌ها می‌توانند مغز را به‌صورت الکتریکی تحریک کنند. عصب‌شناسان جیمز اولدز و پیتر میلنر نوعی از این تکنیک را ابداع کردند. آن‌ها سوئیچ را به موش واگذار کردند. با فشار دادن یک اهرم، موش‌ها می‌توانستند مغز خود را تحریک کنند. اولدز و میلنر کشف کردند که مناطق خاصی از مغز وجود دارند که خود-تحریکی توسط موش‌ها بسیار پاداش‌دهنده بود: موش‌ها به نظر می‌رسید که به فشار دادن اهرم معتاد شده‌اند. وقتی الکترودها در این به‌اصطلاح مراکز لذت کاشته شدند، موش‌ها به‌طور وسواسی سوئیچ را فشار می‌دادند، تا حدی که متأسفانه فعالیت‌های حیاتی دیگر را نادیده می‌گرفتند. گاهی اوقات اهرم را با نرخ ۷,۰۰۰ فشار در ساعت فشار می‌دادند، غذا و اعضای پذیرای جنس مخالف را نادیده می‌گرفتند و به‌جای آن به سراغ اهرم می‌رفتند، برای رسیدن به اهرم از روی شبکه‌ای که شوک الکتریکی می‌داد می‌دویدند. تنبیه نقطه‌ی مقابل پاداش است. اگر عملی به‌طور قابل‌اعتمادی با محرک X دنبال شود و در نتیجه، حیوان کمتر احتمال دهد که آن عمل را تکرار کند، آنگاه X به‌عنوان تنبیه تعریف می‌شود. در آزمایشگاه، روان‌شناسان گاهی از شوک الکتریکی به‌عنوان تنبیه استفاده می‌کنند. به‌صورت انسانی‌تر از «تایم‌اوت» استفاده می‌کنند – فاصله‌ای که در آن حیوان از دسترسی به پاداش محروم می‌شود. در طبیعت، آسیب جسمی به‌عنوان دردناک درک می‌شود. اگر عملی با درد دنبال شود، احتمال تکرار آن عمل کاهش می‌یابد. این نه تنها چگونگی تعریف ما از تنبیه است: همچنین توضیح می‌دهد که درد در معنای داروینی برای چیست. آسیب اغلب پیش‌درآمد مرگ است و از این‌رو به عدم تولیدمثل منجر می‌شود. بنابراین، سیستم عصبی آسیب جسمی را به‌عنوان دردناک تعریف می‌کند. گاهی اوقات درد وقتی با پاداش جبران شود، تحمل می‌شود. موش‌ها برای رسیدن به اهرم خود-تحریکی، شوک الکتریکی دردناک را تحمل می‌کنند. تنبیه نیش زنبور (punishment of a bee sting) ممکن است با پاداش عسل (reward of honey) جبران شود. طعم عسل پاداشی چنان قوی است که بسیاری از حیوانات، از جمله خرس‌ها، گورکن‌های عسل‌خوار، راکون‌ها، و شکارچیان-جمع‌آوران انسانی، آماده‌اند درد را به خاطر آن تحمل کنند. پاداش‌ها و تنبیه‌ها با یکدیگر معامله می‌شوند، همان‌طور که فشارهای انتخاب طبیعی متقابل با یکدیگر معامله می‌کنند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمال و تصادفی‌بودن (۲) نکتۀ اصلی داستان غول، نکته‌ای عمیق است. اشتباه‌گرفتن الگویی غیرتصادفی، با فرایندی غیرتصادفی، یکی از قطورترین فصول تاریخ حماقت بشر است، و دانستن تفاوت بین آن‌ها، یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های عقلانی‌ای است که آموزش می‌تواند برای ما به ارمغان بیاورد. همۀ این‌ها این سؤال را ایجاد می‌کنند که چه نوع سازوکار فیزیکی‌ای می‌تواند رویدادهای تصادفی را به‌وجود بیاورد؟ برخلاف اینشتین، بیش‌تر فیزیک‌دانان بر این باورند که نوعی تصادفی‌بودنِ تقلیل‌ناپذیر در حیطۀ ذرّات کوچک‌تر از اتم در مکانیک کوانتومی وجود دارد، مانند فروپاشی هستۀ اتم یا گسیل یک فوتون در هنگام پرش الکترون از یک حالت انرژی به حالت دیگر. این امکان وجود دارد که این عدم قطعیت کوانتومی در مقیاس‌هایی که به زندگی ما لطمه می‌زند، تقویت شود. زمانی‌که من دستیار پژوهشی آزمایشگاه رفتار حیوانات بودم، مینی‌کامپیوترهای مورداستفاده در آن زمان برای تولید بلادرنگِ اعداد تصادفی بسیار کند بودند و استاد راهنمای من، ابزاری با یک کپسولِ پر از ایزوتوپِ رادیواکتیو و یک پرتوسنج کوچک اختراع کرده بود که ذرّاتی را که به‌طور متناوب ساطع می‌شدند تشخیص می‌داد و به کلیدی که به کبوتر غذا می‌داد، ضربه می‌زد. اما در بیش‌تر حیطه‌های معمول روزمره، آثار کوانتومی اصلاً وجود نداشتند یا از بین می‌رفتند. پس چگونه تصادفی‌بودن در دنیایی از توپ‌های بیلیارد که از معادلات نیوتون پیروی می‌کنند به‌وجود می‌آید؟ همان‌طور که در بیلبوردهای طنزگونۀ مربوط به محدودیت سرعت در دهۀ ۱۹۷۰ درج شده بود: «جاذبه. این تنها ایده‌ای خوب نیست، قانون است». در مقام نظر، آیا دیوِ توصیف‌شده توسط پیر-سیمون لاپلاس در سال ۱۸۱۴ که موقعیت و چگونگی حرکت هر ذرّه را در جهان می‌دانست، نمی‌توانست آن را به معادلات فیزیک متصل و آینده را کاملاً پیش‌بینی کند؟ در عالم واقع، دو راه وجود دارد که براساس آن جهان قانونمند می‌تواند رخدادهایی را ایجاد کند که از هر منظری که به آن‌ها بنگریم، تصادفی هستند. یکی از آن‌ها برای خوانندگان کتاب‌های علمی عامیانه آشناست: اثر پروانه‌ای. به این معنا که احتمال دارد بال‌زدن یک پروانه در برزیل باعث وقوع گردبادی در تگزاس شود. اثرات پروانه‌ای می‌توانند در سیستم‌های دینامیکی غیرخطی قطعی (که به نام آشوب هم شناخته می‌شوند) ایجاد شوند، جایی‌که تفاوت‌های جزئی در شرایط اولیه که آن‌قدر کوچک هستند که قابل‌اندازه‌گیری نیستند، می‌توانند افزایش یابند و با یک انفجار بزرگ، اثرات عظیمی از خود برجا بگذارند. روش دیگری که براساس آن، سیستمی قطعی می‌تواند تصادفی به‌نظر برسد، نامی دارد که برای ما آشناست: شیر یا خط. سرنوشت سکه‌ای که پرتاب شده، به معنای واقعی کلمه به‌صورت تصادفی رقم نمی‌خورد. یک شعبده‌باز ماهر می‌تواند سکه را طوری پرتاب کند که در صورت نیاز، با شیر یا خط روی زمین فرود بیاید. اما هنگامی‌که نتیجه به تعداد زیادی از عوامل کوچک بستگی دارد که کنترل آن‌ها ممکن نیست (مانند زاویه‌ها و نیروهایی که سکه را پرتاب می‌کنند و جریان‌های هوایی که بر آن اثر می‌گذارند)، پرتاب سکه ممکن است تصادفی باشد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha