en
Feedback
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

Open in Telegram
1 253
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
اکتشافات قطبی و شهاب‌سنگ‌های جنوبگان ساختمان ۱۵۷ ایستگاه مک‌موردو در حاشیه‌ی قفسه‌ی یخی راس قرار دارد و در پایگاه یک استثنا به شمار می‌رود. این ساختمان هیچ پنجره‌ای ندارد و جدا از مسیرهای پرتردد که دیگر ساختمان‌ها را به هم متصل می‌کنند، ایستاده است. شوخی رایج در میان پژوهشگران قطبی این است که اینجا جایی است که اجساد بیگانگان ذخیره می‌شوند، اشاره‌ای به فیلم‌های ترسناک و افسانه‌های بشقاب‌پرنده‌های مدفون زیر یخ جنوبگان. واقعیت این است که جنوبگان در حقیقت پوشیده از بیگانگان است. فقط باید بدانید چگونه نگاه کنید. در آغاز قرن نوزدهم، کاوش قطبی معادل برنامه‌ی فضایی قرن بیستم بود. کشتی‌هایی مملو از پیشرفته‌ترین تجهیزات تکنولوژیکی توسط ارتش‌ها و افراد خصوصی برای کاوش در مناطق وسیع ناشناخته به کار گرفته می‌شدند. با شعله‌ور شدن رقابت برای رسیدن به قطب‌ها که شور ملی را برانگیخت، شخصیت‌های متنوعی از ملوانان و مکانیک‌ها گرفته تا پزشکان و دانشمندان به این ماجرا کشیده شدند. سفری موفق به قطب‌ها بلیتی برای ماجرا، کشف و احتمالاً شهرت بود. یکی از کسانی که در اوایل قرن بیستم به جنوبگان جذب شد، داگلاس ماوسون استرالیایی بود. ماوسون به‌عنوان مهندس در سیدنی آموزش دیده بود و به زمین‌شناسی روی آورد تا دو عشق خود به سفر و اکتشاف را ترکیب کند. پس از موفقیت‌های اولیه در نقشه‌برداری از سنگ‌های ملانزی، او به تب کار در جنوبگان مبتلا شد—اینجا جایی بود که قصد داشت نام خود را جاودانه کند. ماوسون در سفر نیمرود شاکلتون در سال ۱۹۰۷ به دریای راس، با قرار گرفتن در میان اولین کسانی که قله‌ی آتشفشان محلی، کوه اربوس، را فتح کردند و به قطب مغناطیسی جنوب راه یافتند، خود را متمایز کرد. در سال ۱۹۱۲، ماوسون یک سفر اکتشافی استرالیایی به ساحل آدلی، درست در جنوب استرالیا، به راه انداخت. هدف ماوسون رفتن به قطب جنوب نبود، بلکه کاوش منطقه و نقشه‌برداری از یخچال‌ها، سنگ‌ها و خط ساحلی بود. او یک جوان بریتانیایی همه‌فن‌حریف به نام فرانک بیکرتون را برای نگهداری تجهیزات به کار گرفت. ماوسون هدف جاه‌طلبانه‌ای برای پوشش دادن هرچه بیشتر جنوبگان در طول یک سال برنامه‌ریزی‌شده برای سفر اکتشافی تدوین کرد. ایده‌ی او تقسیم و تسخیر بود با راه‌اندازی چندین تیم سه‌نفره برای کاوش در بخش‌های مختلف منطقه با سورتمه‌ها یا تراکتور هوایی. تیم ماوسون، شامل دو کاوشگر جوان دیگر، خاویر مرتز و ستوان بلگریو نینیس، با سورتمه‌هایی که توسط سگ‌ها کشیده می‌شدند حرکت کردند. پس از پنج هفته و سفری نزدیک به ۳۰۰ مایل از پایگاه، مرتز از سورتمه‌اش نگاه کرد و فقط ماوسون و سگ‌هایش را دید. نینیس در گستره‌ی وسیع چشم‌انداز سفید هیچ‌جا دیده نمی‌شد. یک شکاف عظیم کشف کردند. در عمق ۱۶۵ فوتی شکاف، دو سگ بودند—یکی مرده و دیگری به شدت زخمی. نینیس دیگر هرگز دیده نشد. شکاف توسط یک پل برفی ضعیف مخفی شده بود. متأسفانه، با فرو ریختن پل، تیم تجهیزات حیاتی را از دست داد. بدون تجهیزات اولیه‌ی بقا، ماوسون و مرتز مراسم خاکسپاری سریعی در دهانه‌ی شکاف برگزار کردند و بلافاصله برای سورتمه‌سواری خطرناک ۳۰۰ مایلی به سوی ایمنی بازگشتند. با تنها یک هفته ذخیره‌ی غذا و بدون چادر، آن‌ها به فواصل بیست‌وهفت‌ساعته سورتمه‌سواری مداوم روی آوردند. بدون منبع غذایی دیگر، آن‌ها به‌طور منظم سگ‌ها را قربانی کردند و چیزی را هدر ندادند. اما در سفر بازگشت، دو کاوشگر ضعیف و هذیانی شدند. وضعیتشان با هر روز بدتر می‌شد—پوستشان شروع به ریختن کرد، ناخن‌هایشان ضعیف شد و از تهوع و گرفتگی عضلات رنج می‌بردند. مرتز به‌زودی درگذشت و ماوسون ضعیف‌شده را با یک سفر انفرادی ۱۰۰ مایلی به سوی ایمنی در کنار همکارانش در پایگاه تنها گذاشت. وقتی ماوسون به جمع همکارانش بازگشت، هذیانی، افسرده از فقدان دو رفیقش و نزدیک به مرگ بود. چند ساعت پیش از آنکه ماوسون به پایگاه بازگردد، کشتی‌اش و بیشتر خدمه‌اش به سوی استرالیا حرکت کرده بودند. در حالی که ماوسون، مرتز و نینیس در سفر سورتمه‌سواری نافرجام خود بودند، بیکرتون گروه سه‌نفره‌ی خود را با تراکتور هوایی تازه تبدیل‌شده هدایت کرده بود. در ۵ دسامبر ۱۹۱۲، سفیدی چشم‌انداز با یک شیء سیاه کوچک، نه بزرگ‌تر از یک توپ سافت‌بال، شکسته شد. ما شهاب‌سنگی تقریباً به ابعاد ۵ اینچ × ۳ اینچ × ۳٫۵ اینچ پیدا کردیم که با پوسته‌ای سیاه پوشیده شده بود. بیکرتون حدس زد که این شیء مهم است، بنابراین یادداشت‌های دقیقی برداشت و نمونه را جمع‌آوری کرد. پس از بهبودی ماوسون، او توانست تأیید کند که سنگ بیکرتون واقعاً یک شهاب‌سنگ (Meteorite) بود—اولین شهاب‌سنگ کشف‌شده در جنوبگان. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

ریسک و پاداش - انتخاب عقلانی و مطلوبیّت مورد انتظار یکی از منفورترین نظریه‌های عصر ما، با اسامی مختلفی نظیر انتخاب عقلانی، کنشگر عقلانی، مطلوبیّت مورد انتظار و انسان اقتصادورز شناخته می‌شود. در کریسمس سال گذشته CBS This Morning بخش جالبی از برنامه‌های خود را به مطالعه‌ای اختصاص داد که در آن، هزاران کیف پر از پول در شهرهای مختلف جهان در مقابل پای افراد انداخته شد و مشخص شد که بیش‌تر آن‌ها بازگردانده شده‌اند، به‌ویژه زمانی‌که کیف‌ها حاوی پول بیش‌تری بوده‌اند؛ این یادآوریِ دوباره‌ای به ما بود که انسان‌ها برخلاف انتظار، سخاوتمند و درستکار هستند. می‌خواهید بدانید که چه کسانی به این نتایج خرده می‌گیرند؟ کسانی که «رویکردهای عقل‌گرایانه به اقتصاد» دارند و به‌طور پیش‌فرض پیش‌بینی می‌کنند که مردم با این باور زندگی می‌کنند که «کسی که چیزی را پیدا می‌کند، برمی‌دارد؛ کسی که چیزی را گم می‌کند، می‌گرید». این نظریۀ مزخرف دقیقاً چیست؟ این نظریه می‌گوید هنگامی‌که انسان‌ها با یک تصمیم ریسکی مواجه می‌شوند، کنشگران عقلانی باید گزینه‌ای را انتخاب کنند که «مطلوبیّت مورد انتظار» آن‌ها را به بالاترین سطح می‌رساند (یعنی مجموع پاداش‌های ممکن که برحسب احتمالاتی که دارند وزن‌دهی می‌شوند). در بیرون از رشتۀ اقتصاد و چند گوشۀ پرت و دورافتادۀ علوم سیاسی، این نظریه به‌اندازۀ داستانِ اسکروچ خسیس محبوب است! مردم آن را این‌گونه تفسیر می‌کنند که انسان‌ها، یا روان‌پریشانی خودخواه هستند (یا باید باشند)، یا اَبَرخردمندانی که پیش از تصمیم‌گیری دربارۀ عاشق‌شدن، هزینه-فایده می‌کنند. اکتشافات آزمایشگاه‌های روان‌شناسی نشان می‌دهند که افرادی که برخلاف این نظریه عمل می‌کنند، به‌عنوان ویران‌کنندگان پایه‌های اقتصادِ کلاسیک و شالودۀ منطقی اقتصادهای بازار معرفی شده‌اند. بااین‌حال، نظریۀ انتخاب عقلانی در شکل اصلی خود قضیه‌ای ریاضی است که علاقه‌مندانش آن را بسیار زیبا توصیف می‌کنند و فرض را بر این می‌گذارند که هیچ پیامد مستقیمی دررابطه‌با نحوۀ تفکر و انتخاب نوع بشر ندارد. بسیاری معتقدند که این نظریه، دقیق‌ترین توصیف را از خودِ عقلانیّت ارائه کرده است که معیاری برای سنجش شعور و قضاوت انسان است. این دیدگاه را می‌توان به چالش کشید - گاهی‌اوقات هنگامی‌که مردم از چارچوب مدنظر این نظریه منحرف می‌شوند، مشخص نیست که آیا مردم ناعقلانی هستند یا معیارهای مفروض عقلانیّت ناعقلانی هستند. در هر صورت، این نظریه به مسائل بغرنج و گیج‌کنندۀ عقلانیّت نور می‌تاباند و باوجودی‌که ریشه در ریاضیات محض دارد، ولی می‌تواند منبع درس‌های بزرگی در زندگی ما باشد. سرآغاز نظریۀ انتخاب عقلانی به‌نظریۀ احتمالات و استدلال معروف بلز پاسکال (۱۶۶۲-۱۶۲۳) برمی‌گردد که گفت چرا باید به خدا ایمان داشته باشیم: اگر به او باور داشتید و او وجود نداشت، فقط برخی دعاها و عبادات را بیهوده انجام داده‌اید؛ درحالی‌که اگر به او باور نداشتید و او وجود داشت، گرفتار عذاب ابدی می‌شوید. این نظریه در سال ۱۹۴۴ توسط جان فون‌نویمان ریاضیدان و اسکار مورگنشترن اقتصاددان به‌شکل فرمولی مدوّن درآمد. فون نویمان واقعاً شبیه یک موجود فضایی به‌نظر می‌رسید؛ کسی که همکارانش از هوش ماورائی او در شگفت بودند. او همچنین نظریۀ بازی‌ها، کامپیوتر دیجیتال، ماشین‌های خودتکثیرشونده، منطق کوانتومی و اجزای کلیدی سلاح‌های هسته‌ای را اختراع کرد و درعین‌حال، ده‌ها پیشرفت دیگر را در ریاضیات، فیزیک و علوم کامپیوتر به‌وجود آورد. انتخاب عقلانی، نظریه‌ای روان‌شناختی دربارۀ چگونگی انتخاب انسان‌ها، یا نظریه‌ای هنجاری دربارۀ آن‌چه باید انتخاب کنند، نیست، بلکه این نظریه می‌گوید که چه چیزی انتخاب‌ها را با ارزش‌های انتخاب‌کننده و دیگران سازگار می‌کند. این نظریه عمیقاً با مفهوم عقلانیّت ارتباط دارد، یعنی انتخاب گزینه‌هایی که با اهداف ما سازگار هستند. این‌که رومئو به‌دنبال ژولیت باشد، عقلانی است، اما این‌که براده‌های آهن به‌دنبال جذب آهن‌ربا باشند، این‌گونه نیست، زیرا این فقط رومئو است که انتخاب می‌کند که چه مسیری او را به هدفش می‌رساند، در سوی دیگر طیف، ما برخی افراد را زمانی‌که کارهایی انجام می‌دهند که آشکارا برخلاف منافعشان است «دیوانه» می‌نامیم. مانند هدردادن پول برای خرید چیزهایی که به آن نیازی ندارند، یا لخت‌شدن و پریدن به داخل حوض در هوای سرد. زیبایی این نظریه در این‌جاست که از چند اصل بدیهی ناشی می‌شود که به‌سهولت قابل درک هستند: پیش‌نیازهای وسیع و پردامنه‌ای که هر تصمیم‌گیرنده‌ای که مایلیم او را «عاقل» بنامیم باید آن‌ها را رعایت کند. نظریه سپس نتیجه‌گیری می‌کند که برای این‌که به این پیش‌نیازها وفادار بمانید باید چگونه تصمیم بگیرید. این اصول و قواعد کلی به اشکال مختلفی دسته‌بندی و با هم ترکیب شده‌اند. 📓 عقلانیت ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

قوانین بقا در سرمای قطبی کار در مناطق قطبی نیازمند رعایت قوانینی برای بقا و حتی لذت بردن است. محیط‌های سخت ما را مجبور می‌کنند بدن‌هایمان را به‌عنوان ماشین ببینیم. قانون اول: سردت نشود. گرم نگه‌داشتن بدن آسان‌تر از گرم کردن آن است. پرش‌های جک یا درازنشست می‌توانند بدن را گرم کنند، اما باید مراقب قانون دوم بود: داغت نشود. تعریق در سرما می‌تواند کشنده باشد. لایه‌های لباس باید عرق را دور کنند؛ پنبه نامناسب است، اما پشم و پارچه‌های مصنوعی ایده‌آل‌اند. قانون سوم: خشک نشو. در سرما به‌راحتی می‌توان دهیدراته شد. من دو فلاسک حرارتی حمل می‌کنم: یکی آب گرم و دیگری را با برف پر می‌کنم تا آب دمای اتاق داشته باشم. لب‌ها، صورت و چشم‌ها نیز نیاز به محافظت دارند. قانون چهارم: سرت را در بازی نگه دار. حس شوخ‌طبعی و قدردانی از چشم‌انداز، علم و هم‌تیمی‌ها روحیه را بالا می‌برد. غذا نه‌تنها سوخت، بلکه آرامش برای روح است. قانون پنجم: به یک دهکده نیاز است. اینویت‌ها با کاوجیماجاتوکانگویت (Kaujimajatukangit: دانش سنتی اینویت) همکاری و مراقبت از جامعه را ترویج می‌دهند. در جنوبگان، بررسی‌های رفاقتی از حال یکدیگر حیاتی است. قانون ششم: داخل جعبه فکر کن. در محدوده‌هایت بمان و ریسک نکن. قانون هفتم: متخصصان خرابکاری می‌کنند. کهنه‌کاران ممکن است بی‌توجه شوند، بنابراین هوشیاری ضروری است. علم در قطب‌ها سه اولویت دارد: ایمنی، انجام کار و لذت بردن. سفرهای اکتشافی موفق وعده‌های غذایی مشترک را در مرکز قرار می‌دهند. غذاهایی مانند پوره سیب‌زمینی یا شکلات‌های تریدر جو حس خانه را زنده می‌کنند. ارنست شاکلتون، «رئیس»، با اولویت دادن به ایمنی و روحیه‌ی خدمه، نمونه‌ای از رهبری موفق بود. جشن‌ها، نمایش‌های نمایشی و مشارکت در تصمیم‌گیری‌ها یکنواختی را می‌شکنند و انسجام گروهی می‌سازند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

بیزی با تمام این تفاصیل با وجود تمام تابوها، غفلت‌ها و رفتارهایِ قالبی، این اشتباه است که همنوعان خود را نابیزی‌هایی اصلاح‌ناپذیر تلقی کنیم (به‌خاطر بیاورید که سان‌ها هم بیزی هستند. آن‌ها قبل از این‌که استنباط کنند که این ردّپا مربوط به گونه‌های کمیاب‌تر است، به‌دنبال شواهد صریح و قطعی می‌گردند). گیگرنزر استدلال کرده است که گاهی‌اوقات زمانی‌که به‌نظر می‌رسد مردم عادی در حال زیرپاگذاشتن قاعدۀ بیز هستند، کارهایشان از مبنای ریاضی محکمی برخوردار است. خود ریاضی‌دانان از این شکایت دارند که پژوهشگران علوم اجتماعی اغلب به‌طور سرسری از فرمول‌های آماری استفاده می‌کنند. آن‌ها دوشاخۀ اعداد را به برق می‌زنند، میل‌لنگ را به حرکت درمی‌آورند و فرض می‌کنند که پاسخ صحیح خودبه‌خود پدیدار می‌شود. در عالم واقع، یک فرمول آماری فقط تا جایی خوب است که مفروضاتِ پشت آن خوب باشند. مردم عادی می‌توانند نسبت به این مفروضات، حساس و دقیق باشند و گاهی‌اوقات هنگامی‌که ظاهراً این‌گونه به‌نظر می‌رسد که قاعدۀ بیز را زیر پا می‌گذارند، ممکن است احتیاط‌هایی را به کار بگیرند که از یک ریاضی‌دان خوب توقع می‌رود. برای کسانی که هنوز در آغاز مسیر [عقلانیّت] هستند، احتمال پیشین با نسبت پایه یکی نیست. حتی باوجودی‌که نسبت‌های پایه در آزمون‌های مداد-کاغذی اغلب به‌عنوان پیشین «صحیح» انگاشته می‌شوند. مشکلی که در این‌جا وجود دارد این است: کدام نسبت پایه؟ فرض کنید آزمایش آنتی‌ژن اختصاصی پروستات من مثبت شده و من می‌خواهم احتمال ابتلا به سرطان پروستات را برآورد کنم. برای برآورد احتمال پیشین، آیا من نخست باید از نسبت پایۀ ابتلا به سرطان پروستات در بین جامعه‌ای که به آن تعلق دارم استفاده کنم؟ در میان سفیدپوستان آمریکایی؟ یهودیان اشکنازی؟ یهودیان اشکنازی بالای ۶۵ سال؟ یهودیان اشکنازی بالای ۶۵ سال که ورزش می‌کنند و سابقۀ خانوادگی ابتلا به سرطان پروستات ندارند؟ این نسبت‌ها می‌توانند بسیار متفاوت باشند. البته هر چه گروه مرجعی که انتخاب می‌کنیم خاص‌تر باشد، بهتر است. اما هر چه گروه مرجع خاص‌تر باشد، نمونه‌ای که براساس آن برآورد انجام می‌شود کوچک‌تر است و برآورد بحث‌برانگیزتر خواهد بود. بهترین گروه مرجع متشکّل از افرادی است که دقیقاً شبیه خود من هستند؛ این گروهی است که کاملاً دقیق است و البته، کاملاً غیرقابل‌استفاده است. در هنگام انتخاب یک پیشین مناسب، ما چاره‌ای جز این نداریم که از قضاوت انسانی برای برقراری نوعی تعادل معقول بین خاص بودن گروه مرجعی که انتخاب می‌کنیم و قابل‌اطمینان بودن داده‌هایی که به‌دست می‌آوریم استفاده کنیم عوض این‌که نسبت پایه را برای کل جمعیتی که در توصیف آزمایش از آن‌ها نام برده شده است بپذیریم. مشکل دیگری که دررابطه‌با استفاده از نسبت پایه به‌عنوان پیشین وجود دارد این است که نسبت‌های پایه می‌توانند تغییر کنند و گاه این تغییر به‌سرعت اتفاق می‌افتد. ۴۰ سال پیش، یک‌دهم دانشجویان رشته دامپزشکی زن بودند؛ امروز این نسبت حدود نُه‌دهم است. در دهه‌های اخیر، اگر کسی نسبت پایۀ وابسته به تاریخ را در نظر می‌گرفت و از آن در قاعدۀ بیز استفاده می‌کرد، بدتر از این بود که نسبت پایه را به‌کلی نادیده بگیرد. باتوجه‌به این‌که ما فرضیه‌های بسیار زیادی در ذهن داریم، هیچ سازمانی نسبت‌های پایه را گردآوری و مدوّن نکرده است (آیا می‌دانیم که چه نسبتی از دانشجویان رشتۀ دامپزشکی یهودی هستند؟ چه نسبتی چپ‌دست هستند؟) و البته، کمبود اطلاعات دربارۀ نسبت‌های پایه، مصیبتی بوده که ما در بیش‌تر طول تاریخ و ماقبل تاریخ با آن روبه‌رو بوده‌ایم، زمانی‌که شهود بیزی در ما شکل گرفت. ازآن‌جایی‌که در مسئلۀ بیزی، هیچ پیشینِ «صحیحی» وجود ندارد، انحراف افراد از نسبت پایۀ ارائه‌شده توسط آزمایشگر لزوماً اشتباه نیست. مثال تاکسی را در نظر بگیرید، جایی‌که پیشین‌ها برمبنای نسبت تاکسی‌های آبی و تاکسی‌های سبز در شهر شکل گرفته بود. شاید شرکت‌کنندگان به‌سادگی فکر می‌کردند که این مبنای اولیه در ادامه تحت‌تأثیر برخی تفاوت‌های خاص‌تر قرار می‌گیرد، مانند نسبت تصادفات هر شرکت، تعداد تاکسی‌های هر شرکت در نوبت‌های کاری روز و شب، و محله‌هایی که در آن‌ها تردد می‌کنند. اگر آن‌ها این‌گونه فکر کرده‌اند، ممکن است در غفلت از این دادۀ حیاتی مرتکب ۵۰ درصد قصور شده باشند. مطالعات پیگیرانۀ بعدی نشان داد که شرکت‌کنندگان هنگامی‌که برخی نسبت‌های پایه به آن‌ها داده می‌شود که با حضور در صحنۀ تصادف مرتبط‌تر است، بهتر می‌توانند از قاعدۀ بیز استفاده کنند... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

حیات در لبه‌ی سرما: سازگاری‌های قطبی در گرینلند، در عرض جغرافیایی ۷۸ درجه شمالی، چشم‌انداز از لایه‌های ماسه‌سنگ قهوه‌ای تشکیل شده که دره‌ای تغذیه‌شده از یخچال (glacier) را می‌پوشانند. تپه‌ها با برف پوشیده شده‌اند و صخره‌ها به توده‌های تخته‌سنگ و سنگریزه فرسایش می‌یابند. این سنگ‌ها فسیل‌های ۲۰۰ میلیون ساله‌ای از دوره تریاس دارند: دایناسورها، لاک‌پشت‌ها و دوزیستان بزرگ. اما اینجا یک بیابان قطبی است، با بارش سالانه کمتر از ۷ اینچ و دماهایی که در تابستان به ۴۰ درجه فارنهایت و در زمستان به ۲۰- درجه فارنهایت می‌رسند. قطب شمال بالا به نظر نمی‌رسد برای حیات فراوان مناسب باشد، اما سازگاری‌های شگفت‌انگیزی حیات را ممکن می‌سازد. در مکان‌های کم‌ارتفاع که گل و رسوبات جمع می‌شوند، بید قطبی (Arctic willow) تنها گونه‌ی درختی منطقه است. این بید به‌جای رشد به سمت آسمان، به‌صورت افقی در امتداد زمین رشد می‌کند. ریشه‌ها و شاخه‌هایش شکاف‌های سنگ یا تکه‌های گل را دنبال می‌کنند و ممکن است تا ۳۰ فوت امتداد یابند. ریشه‌های کم‌عمق آن مواد مغذی را از بالای پرمافراست (permafrost) به دست می‌آورند، و موهای کوچک روی برگ‌هایش از باد و سرما محافظت می‌کنند. جایی که بید قطبی وجود دارد، خزه‌ها و علف‌های کوتاه تشک اسفنجی تندرا (tundra) را تشکیل می‌دهند. گل‌های وحشی زرد، بنفش و آبی کمتر از پنج اینچ ارتفاع دارند، و قارچ‌های کوچک از خزه‌ها جوانه می‌زنند. جهان در سطح زمین پرورش‌دهنده‌تر از حتی یک فوت بالاتر است. در طوفانی با بادهای بیش از ۷۰ مایل در ساعت، زمین واحه‌ای آرام بود. عنکبوت‌ها روی خزه‌ها می‌خزیدند، زنبورها بین گل‌ها پرواز می‌کردند، و کرم‌های ابریشم از گیاهان تغذیه می‌کردند. کرم ابریشم پشمی قطبی (Arctic woolly bear caterpillar) نمونه‌ای از سازگاری‌های قطبی است. این کرم یک اینچی با موهای پرپشت در ژوئن ظاهر می‌شود، از برگ‌های بید قطبی تغذیه می‌کند و در آفتاب گرما جذب می‌کند. در اواسط ژوئیه، لانه‌ای ابریشمی می‌سازد و با کاهش دما منجمد می‌شود. این کرم می‌تواند تا هفت یا حتی پانزده سال در چرخه‌ی انجماد-ذوب زنده بماند تا سرانجام به پروانه‌ای تبدیل شود که دو هفته پرواز می‌کند و می‌میرد. ضد یخ طبیعی (antifreeze proteins) در بدنش از آسیب سلولی ناشی از انجماد و ذوب جلوگیری می‌کند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نسبت‌های پایۀ ممنوعه و تابوی بیزی غفلت از نسبت پایه همیشه ناشی از میان‌برِ ذهنی معرّفگری نیست، بلکه گاه به‌شکل عامدانه‌ای دنبال می‌شود. «نسبت پایۀ ممنوعه» سوّمین تابوی تِتلاک است، و دو تابوی دیگر عبارت‌اند از: موقعیت محقّق‌نشدۀ کژاندیشانه و مصالحۀ تابو. قوانین علوم اجتماعی زمینه را برای بررسی نسبت‌های پایۀ ممنوعه فراهم کرده‌اند. هر متغیر مهم اجتماعی را که می‌خواهید اندازه‌گیری کنید: نمرات درسی، علایق شغلی، اعتماد اجتماعی، درآمد، نرخ ازدواج، عادات زندگی، میزان ارتکاب خشونت (جنایت خیابانی، جنایت گروهی، خشونت خانگی، جنایت سازمان‌یافته، تروریسم). اکنون نتایج را برحسب تقسیم‌بندی‌های جمعیتی استاندارد از هم تفکیک کنید: سن، جنس، نژاد، مذهب، قومیّت. میانگین زیرگروه‌های مختلف هرگز یکسان نیست و گاهی‌اوقات تفاوت‌ها زیاد است. مهم نیست که تفاوت‌ها ناشی از طبیعت، فرهنگ، تبعیض، تاریخ یا ترکیبی از آن‌ها باشند: مهم این است که تفاوت‌ها وجود دارند. این موضوع چندان تعجب‌آور نیست، اما پیامد وحشتناکی دارد. فرض کنید شما به‌دنبال دقیق‌ترین پیش‌بینی ممکن از چشم‌اندازهای آتی زندگی یک فرد هستید - این‌که چقدر در دانشگاه یا در محل کار موفق می‌شود، میزان ریسک‌پذیری او چقدر است، احتمال ارتکاب جنایت یا انجام حمله‌ای تروریستی توسط او چقدر است. اگر شما یک بیزی خوب باشید، با نسبت پایۀ مربوط به سن، جنس، طبقه، نژاد، قومیّت و مذهب آن شخص شروع می‌کنید و براساس آن به بررسی ویژگی‌های آن شخص می‌پردازید. به‌عبارت‌دیگر، شما درگیر تهیۀ نیم‌رخ می‌شوید. شما نه از روی جهل، نفرت، برتری‌طلبی یا هریک از ایسم‌ها یا هراسی‌ها، بلکه از روی تلاش عینی برای انجام دقیق‌ترین پیش‌بینی، دست به قضاوت تبعیض‌آمیز می‌زنید. البته بیش‌تر مردم از فکرکردن به این موضوع وحشت دارند. تِتلاک از شرکت‌کنندگان خواست تا دربارۀ برخی مدیران بیمه فکر کنند که باید نرخ حق بیمۀ محله‌های مختلف را براساس سابقۀ آتش‌سوزی آن محله تعیین کنند. آن‌ها با این موضوع مشکلی نداشتند اما زمانی‌که شرکت‌کنندگان متوجه شدند که محله‌ها از نظر ترکیب نژادی متفاوت‌اند، فکر دیگری به ذهنشان رسید و مدیران بیمه را به‌خاطر این‌که فقط مُشتی آمارگیر خوب هستند و توجهی به پیامدهای کارشان ندارند محکوم کردند. و هنگامی‌که آن‌ها خودشان در نقش مدیر بیمه قرار می‌گرفتند و حقایق وحشتناک مربوط به آمار آتش‌سوزی در محله را می‌دیدند، سعی می‌کردند با داوطلب‌شدن برای یک اقدام ضدنژادپرستی، خود را از نظر اخلاقی تطهیر کنند. آیا این نمونۀ دیگری از ناعقلانیّت انسان است؟ آیا نژادپرستی، تبعیض جنسی، اسلام‌هراسی، یهودستیزی و سایر تعصّبات «عقلانی» هستند؟ البته که نه! دلیل این موضوع به تعریف عقلانیّت برمی‌گردد: استفاده از دانش برای دستیابی به هدف. اگر تنها هدف ما «پیش‌بینی آماری» باشد، شاید لازم باشد از هر چیزی که می‌تواند دقیق‌ترین اطلاعات پیشینی را به ما بدهد استفاده کنیم؛ اما بدیهی است که این تنها هدف ما نیست. هدفِ بالاتر انصاف است. این‌که با فردی بر اساس نژاد، جنسیّت یا قومیّتش رفتار کنیم کار زشتی است (قضاوت دربارۀ افراد براساس رنگ پوست یا ترکیب کروموزوم‌هایشان، نه محتوای شخصیتی‌شان). هیچ‌یک از ما نمی‌خواهیم این‌گونه درباره‌مان قضاوت شود و براساس منطق بی‌طرفی، ما باید این حق را برای دیگران هم قائل شویم. افزون‌براین، سیستم فقط موقعی که منصفانه ادراک شود - زمانی‌که مردم بدانند که با آن‌ها منصفانه رفتار می‌شود و براساس ویژگی‌های زیست‌شناسی یا تاریخی‌ای که خارج از کنترل خودشان است، با آن‌ها به‌شکل تبعیض‌آمیزی برخورد نمی‌شود - می‌تواند اعتماد شهروندانش را جلب کند. چه لزومی دارد که قوانین را رعایت کنید وقتی سیستم به‌دلیل نژاد، جنسیّت یا مذهب‌تان به شما ضربه می‌زند؟... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

آبشار خون و میکروب‌های باستانی آبشار خون (Blood Falls) در یخچال تیلور (Taylor Glacier) یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های جنوبگان است. در سال ۱۹۱۲، توماس گریفیث تیلور، زمین‌شناس سفر ترا نوا، این جریان قرمز را دید و گمان کرد که جلبک‌ها عامل آن هستند. اما بررسی‌های بعدی نشان داد که رنگ قرمز از آهن موجود در آب ناشی می‌شود. آبشار خون از تکه‌ای اقیانوس باستانی سرچشمه می‌گیرد که بیش از یک میلیون سال زیر یخ مهر و موم شده است. بیش از ۵ میلیون سال پیش، اقیانوس جنوبی به فیوردهای این منطقه نفوذ کرده بود. با سرد شدن اقلیم، یخچال‌ها گسترش یافتند و بخشی از این آب اقیانوس زیر یخ گیر افتاد. این آب با سنگ‌های غنی از آهن تعامل کرد و زنگ قرمز تولید کرد. آب همچنین بیش از دو برابر شورتر از دریای راس است، زیرا با تشکیل یخ، نمک‌ها در آب مایع باقی مانده‌اند. در سال ۲۰۱۳، رادارهای نفوذ در یخ شبکه‌ای از کانال‌های کوچک را در یخچال نشان دادند که آب شور در آن‌ها جریان دارد. وقتی این آب‌ها با اکسیژن اتمسفر تماس پیدا می‌کنند، رنگ قرمز خونین ظاهر می‌شود. در ابتدا تصور می‌شد که این آب عاری از حیات است، اما توالی‌یابی DNA در سال ۲۰۰۳ نشان داد که بیش از هفده نوع باکتری در این آب زندگی می‌کنند. این باکتری‌ها، که در انزوا از نور خورشید تکامل یافته‌اند، سولفات‌های موجود در سنگ‌ها را برای انرژی متابولیزه می‌کنند و ژن‌هایی دارند که بقا در محیط‌های فوق‌العاده شور را ممکن می‌سازد. این جامعه‌ی میکروبی کپسولی زمانی (time capsule) از یک میلیون سال پیش است. ذوب یخچال‌ها در قطب شمال نیز داستان‌های مشابهی را آشکار می‌کند. در دریاچه هیزن (Hazen Lake) کانادا، نمونه‌برداری از رواناب یخچالی صدها گونه‌ی ویروسی را نشان داد که می‌توانند گیاهان و حیوانات محلی را آلوده کنند. در پرمافراست (permafrost) سیبری، ویروس‌هایی با قدمت ۵۰۰۰۰ سال احیا شدند و هنوز قادر به آلوده کردن موجودات بودند. در سال ۲۰۱۶، ذوب پرمافراست در سیبری اسپورهای سیاه‌زخم را آزاد کرد که گوزن‌های شمالی و انسان‌ها را بیمار کرد. با ذوب شدن مناطق قطبی، موجودات گذشته به دنیای مدرن معرفی می‌شوند، که می‌تواند به سرریزهای ویروسی و باکتریایی منجر شود. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

پیشینه‌ها در علم و کین‌خواهی از کتاب‌های درسی (۲) ناکامی استدلال بیزی در میان خودِ دانشمندان، عاملی برای وقوع بحران تکرارپذیری است. این موضوع در سال ۲۰۱۱ زمانی‌که روان‌شناس برجستۀ اجتماعی، داریل بِم، نتایج ۹ آزمایش را در نشریۀ معتبر شخصیت و روان‌شناسی اجتماعی (Journal of Personality and Social Psychology) منتشر کرد، موردتوجه قرار گرفت. او مدعی شد که پیش از آنکه رخدادهای تصادفی اتفاق بیفتند، شرکت‌کنندگان با موفقیت آن‌ها را پیش‌بینی می‌کنند (با نسبتی بالاتر از شانس)، مثلاً این‌که از بین دو پردۀ مخفی روی صفحه‌نمایش، کدام‌شان یک تصویر شهوت‌انگیز را پیش از آنکه رایانه مکان قرارگیری‌اش را انتخاب کند، پنهان کرده است. جای تعجب نداشت که تأثیرات مشاهده‌شده در این آزمایش‌ها تکرار نشدند، اما با درنظرگرفتن این احتمال پیشین بی‌نهایت کوچک که یک روان‌شناس اجتماعی با نمایش برخی تصاویر شهوت‌انگیز به تعدادی از دانشجویان مقطع کارشناسی، قوانین فیزیک را نقض کرده، چنین نتیجه‌ای قابل‌پیش‌بینی می‌بود. وقتی این نکته را برای یکی از همکاران روان‌شناس اجتماعی مطرح کردم، او پاسخ داد: «شاید پینکر قوانین فیزیک را درک نمی‌کند». اما فیزیک‌دانان واقعی نظیر شان کارول در کتابش به نام تصویر بزرگ توضیح دادند که چرا قوانین فیزیک واقعاً پیشگویی و سایر اشکال ادراک فراحسی (ESP) را رد می‌کنند. مسئلۀ پیچیدۀ بِم، یک سؤال نگران‌کننده را مطرح کرد. اگر یک ادعای مضحک می‌تواند توسط یک روان‌شناس برجسته در یک مجلۀ معتبر با استفاده از متدهای پیشرفته و تحت داوری سخت‌گیرانه منتشر شود، در مورد استانداردهایی که ما برای اعتبار، برجستگی، سخت‌گیری و پیشرفت علمی در نظر می‌گیریم، چه می‌توان گفت؟ یک پاسخ به این سؤال، خطر احتمال پسین است: پژوهشگران اشکالاتی را که می‌توانست بر اثر سرک‌کشیدن به داده‌ها و سایر روش‌های پژوهشی غیرقابل‌اعتماد به‌وجود بیاید، دست‌کم گرفته بودند. اما پاسخ دیگر، بی‌اعتنایی به استدلال بیزی است... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

دریاچه‌های پنهان زیر یخ جنوبگان زیر یخ‌های جنوبگان (Antarctica) دریاچه‌های وسیعی وجود دارند—جهان‌هایی کامل که از سطح زمین جدا شده‌اند. این ایده که بیش از یک قرن پیش توسط پیتر کروپوتکین پیشنهاد شد، زمانی شبیه داستان‌های علمی-تخیلی به نظر می‌رسید. اما کشف دریاچه وستوک (Vostok) این نظریه را تأیید کرد. در سال ۱۹۵۷، روسیه ایستگاه وستوک را در یکی از افراطی‌ترین مکان‌های سیاره بنا کرد، جایی که دما تا ۱۲۷- درجه فارنهایت سقوط می‌کند. آندری کاپیتسا، که در دهه ۱۹۶۰ در وستوک کار می‌کرد، با استفاده از اندازه‌گیری‌های لرزه‌ای متوجه شد که یخ اطراف ایستگاه کاملاً مسطح است، برخلاف توپوگرافی موج‌دار معمول یخچال‌ها. داده‌های او سیگنال‌های عجیبی نشان می‌دادند که بعداً تأیید کردند زیر یخ، دریاچه‌ای عظیم وجود دارد. دریاچه وستوک، ششمین بدنه‌ی آب شیرین بزرگ جهان، دو مایل زیر یخ مدفون است و برای 15 میلیون سال از دنیای بیرون جدا بوده است. این دریاچه که به اندازه‌ی دریاچه انتاریو است، یکی از چهارصد دریاچه‌ی زیر یخی (subglacial lakes) در جنوبگان است. در اواخر دهه ۱۹۹۰، دانشمندان روس، فرانسوی و آمریکایی شروع به حفاری هسته‌ای برای رسیدن به این دریاچه کردند. این پروژه با چالش‌های عظیمی مواجه بود: دماهای پایین، خرابی تجهیزات و خطر آلودگی محیط بکر دریاچه. هسته‌های یخی تا ۶۰۰۰ فوت پیش رفتند، اما مته‌ها اغلب گیر می‌کردند یا گم می‌شدند. سرانجام، یخ درست بالای دریاچه، که به «یخ تراکمی» (accretion ice) معروف است، نشان داد که از آب منجمد دریاچه تشکیل شده است. جان پریسکو، زیست‌شناس از دانشگاه ایالتی مونتانا، یخ تراکمی را زیر میکروسکوپ بررسی کرد و کشفی شگفت‌انگیز کرد: حدود ۱۰۰۰۰۰ میکروب در هر میلی‌لیتر یخ وجود داشت. توالی‌یابی DNA صدها گونه‌ی میکروبی را نشان داد که بدون نور خورشید، با متابولیزه کردن مواد معدنی مانند آمونیوم، گوگرد و آهن زنده مانده بودند. پریسکو سپس به دریاچه ویلانز (Whillans)، که تنها ۱۸۰۰ فوت زیر یخ قرار دارد، رفت. با مته‌های استریل، تیم او نزدیک به چهار هزار گونه‌ی میکروبی را یافت که در شبکه‌ای پیچیده از تعاملات اکولوژیکی شکوفا شده بودند. این میکروب‌ها مواد مغذی را به اشتراک می‌گذاشتند و حتی سیگنال‌های شیمیایی برای ارتباط تولید می‌کردند. در دریاچه مرسر (Mercer)، که عمیق‌تر است، لجن کف دریاچه حاوی لاشه‌های فورامینیفراها (foraminifera) و حتی یک خرس آبی (tardigrade) بود—موجودی که می‌تواند در شرایط سخت زنده بماند. جهان‌های زیر یخی جنوبگان نه تنها پر از حیات‌اند، بلکه ممکن است کلید درک حیات فرازمینی در قمرهای یخی مانند اروپا و انسلادوس باشند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

پیشینه‌ها در علم و کین‌خواهی از کتاب‌های درسی (۱) غفلت ما از نسبت‌های پایه، نمونه‌ای خاص از غفلت ما از پیشینه‌ها است. این مفهوم حیاتی و البته مبهم که ما پیش از آنکه به شواهد نگاه کنیم، چقدر باید به یک فرضیه باور داشته باشیم. بااین‌حال، باورداشتن به یک چیز، پیش از آنکه به شواهد نگاه کنیم ممکن است نمونۀ بارزی از ناعقلانیّت به‌نظر برسد. آیا این همان چیزی نیست که ما از آن به‌عنوان تعصّب، سوگیری، جزم‌اندیشی، اصول‌گرایی و پیش‌داوری یاد می‌کنیم و از آن بیزاریم؟ اما باور پیشین صرفاً دانش خطاپذیری است که از همۀ تجربیّات گذشتۀ ما نشئت می‌گیرد. درواقع، احتمال پسین حاصل از یک دور بررسی شواهد، می‌تواند احتمال پیشینی دور بعدی را فراهم کند، چرخه‌ای که به‌روزرسانیِ بیزی نام دارد. اگر بخواهم ساده بگویم، تفکر بیزی طرز فکر کسی است که موهایش را در آسیاب سفید نکرده است. برای عالمان خطاپذیر آشنا با عالم شانس، باور موجّه را نمی‌توان با آخرین واقعیتی که فرد با آن مواجه می‌شود یکی دانست. همان‌گونه که فرانسیس کریک دوست داشت بگوید: «هر نظریه‌ای که بتواند همۀ حقایق را توضیح دهد اشتباه است، زیرا برخی حقایق اشتباه هستند». به‌همین دلیل، منطقی است که ما به مدعیاتی چون معجزه، طالع‌بینی، هومیوپاتی، تله‌پاتی و سایر پدیده‌های ماوراءالطبیعه شک داشته باشیم، حتی زمانی‌که برخی شواهد عینی یا مطالعات آزمایشگاهی بر درستی آن‌ها صحه می‌گذارند. چرا چنین باوری متعصّبانه و لجاجت‌آمیز نیست؟ دلیل این موضوع را قهرمان عقلانیّت، دیوید هیوم بیان کرده است. هیوم و بیز هم‌عصر یکدیگر بودند و اگرچه هیچ‌یک آثار دیگری را نخوانده بود، ولی ممکن است ایده‌های طرف دیگر از طریق یک همکار مشترک بین آن‌ها ردوبدل شده باشد و استدلال معروف هیوم علیه معجزات، کاملاً بیزی است.
هیچ‌چیز معجزه محسوب نمی‌شود، اگر همواره در روند عادی طبیعت اتفاق بیفتد. این معجزه نیست که مردی که به‌ظاهر سالم است به ناگاه بمیرد: زیرا چنین مرگی، اگرچه غیرمعمول‌تر از مرگ دیگر است، اما مکرراً مشاهده شده است. اما این معجزه است که مرده‌ای دوباره زنده شود؛ زیرا چنین مرگی هرگز در هیچ عصر یا سرزمینی مشاهده نشده است.
به‌عبارت‌دیگر، برای معجزه‌هایی همچون زنده‌شدن مردگان باید احتمال پیشینی کمی در نظر گرفته شود. این یک سخن تندوتیز است:
هیچ شهادتی برای اثبات معجزه کافی نیست، مگر این‌که شهادت از نوعی باشد که دروغ خواندنش، معجزه‌آمیزتر از واقعیتی باشد که برای اثباتش می‌جنگد.
از منظر بیزی، ما به احتمال پسینِ وجود معجزه‌ها به‌شرط وجود شواهد و مدارک علاقه‌مندیم. بیایید آن را با احتمال پیشین عدم وجود معجزه‌ها، به‌شرط وجود شواهد و مدارک مقایسه کنیم (در استدلال بیزی، نگریستن به احتمال، یعنی نسبت باور به یک فرضیه به باور به گزینۀ جایگزین، اغلب مفید است، زیرا زحمت محاسبۀ دشوار احتمال حاشیه‌ای داده‌های مخرج را کم می‌کند). «واقعیتی که برای اثباتش می‌جنگد» معجزه است، که با پیشینِ پایین خود، پسین را پایین می‌کشد». شهادت «از چنین نوعی» نشان‌دهندۀ احتمال وقوع داده‌ای است که معجزه را تأیید می‌کنند، و «دروغ خواندنش» عبارت است از درست‌نماییِ داده به‌شرط نبودن معجزه: این احتمال وجود دارد که شاهد دروغ گفته باشد، درک اشتباهی داشته باشد، اشتباه به‌خاطر آورده باشد، اغراق کرده باشد یا داستان بلندی را که از کس دیگری شنیده است نقل کرده باشد. باتوجه‌به همۀ چیزهایی که دربارۀ رفتار انسان می‌دانیم، خیلی بعید است که چنین چیزی معجزه باشد، یعنی درست‌نمایی آن بالاتر از احتمال پیشین یک معجزه است. این درست‌نمایی نسبتاً بالا، احتمال پسینِ نبودنِ معجزه را افزایش می‌دهد و شانس کلی وجود معجزه را در مقایسه با فقدان معجزه کاهش می‌دهد. روش دیگر برای بیان این موضوع این است: کدام‌یک محتمل‌تر است، قوانین جهان آن‌گونه که ما آن‌ها را می‌فهمیم نادرست هستند یا برخی از ما برداشت نادرستی از آن‌ها داریم؟ کارل سیگن (۱۹۹۶-۱۹۳۴)، ستاره‌شناس و مروّج علم، نسخۀ قوی‌تری از استدلال بیزی علیه مدعیات ماوراءالطبیعه را در این شعار بیان کرد: «مدعیات غیرعادی به شواهد غیرعادی نیاز دارند». یک مدعای غیرعادی، پیشین بیزی پایینی دارد. برای‌آنکه باور پسینِ آن بالاتر از باور پسین به نقیض آن باشد، درست‌نماییِ داده به‌شرط درستی فرضیه باید بسیار بیش‌تر از درست‌نماییِ داده به‌شرط نادرستی فرضیه باشد. به‌عبارت‌دیگر، شواهد باید غیرعادی باشند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

ذوب یخ و آینده‌ی سیاره ماهواره‌ها نشان می‌دهند که کل ورقه‌ی یخی جنوبگان به طور مداوم از مرکز قاره به سمت اقیانوس در حال حرکت است. جریان‌های یخی (ice streams)، که از فضا مانند رودخانه‌هایی به عرض ۵ تا ۱۰ مایل به نظر می‌رسند، از مرکز قاره هزاران مایل به سمت ساحل جریان دارند. این کریدورهای یخ متحرک می‌توانند 500 فوت ضخامت داشته باشند و در یک سال بیش از نیم مایل حرکت کنند. یخچال‌ها بدیهی است که ساکن نیستند، اما روش‌های حرکت آن‌ها شگفت‌انگیز است. یخ‌شناسان (glaciologists) تصور کرده‌اند که اندازه‌ی یک یخچال توسط تعادل فرآیندهایی که هر سال یخ اضافه می‌کنند و آن‌هایی که آن را حذف می‌کنند، تعیین می‌شود. برف جدید در ارتفاعات بالاتر سال به سال فشرده می‌شود و به سمت پایین جریان می‌یابد. با جریان یخچال به سمت پایین، یخ به دلیل ذوب، خرد شدن در حاشیه‌ها و تبخیر مستقیم یخ جامد در باد از بین می‌رود. اما ماهواره‌ها چیز متفاوتی را نشان می‌دادند. پینگ‌های لیزری نشان می‌دادند که تنها 5 درصد از کاهش یخ در جنوبگان از طریق ذوب در سطح رخ می‌دهد. بزرگ‌ترین تغییر در ارتفاع یخ، به معنای سریع‌ترین ذوب، در امتداد خط ساحلی رخ می‌دهد، جایی که یخ با اقیانوس ملاقات می‌کند. ذوب در ساحل دراماتیک‌ترین است زیرا گرمای اقیانوس باعث نازک شدن، فروپاشی و خرد شدن لبه‌ی یخچال به دریا می‌شود. ذوب همچنین می‌تواند از زیر رخ دهد وقتی آب نسبتاً گرم اقیانوس بین کف بستر سنگی و یخ جریان می‌یابد. این ذوب می‌تواند یک واکنش زنجیره‌ای ایجاد کند: هرچه لبه‌ی پیش‌رو بیشتر فرو بریزد، جریان‌های یخی سریع‌تر یخ را از داخل به ساحل می‌آورند و منجر به تعامل یخ بیشتری با آب‌های گرم اقیانوس می‌شود. برخی از یخچال‌های ساحلی، مانند یخچال کادمن، تا ۶۰ فوت ارتفاع—معادل یک ساختمان پنج‌طبقه—را در یک سال از دست داده‌اند. مأموریت‌های بازیابی گرانش و آزمایش اقلیم (GRACE) تغییرات در جرم یخ را نظارت می‌کنند. دو ماهواره در فاصله‌ی ۱۴۰ مایلی از یکدیگر زمین را دور می‌زنند و پرتوهای مایکروویو فاصله‌ی بین آن‌ها را ثبت می‌کنند. تغییرات در فاصله به پژوهشگران امکان می‌دهد مناطقی با گرانش بالا (و در نتیجه، جرم یخی بیشتر) و گرانش پایین‌تر را تعیین کنند. ما حالا یک رکورد مداوم از تغییرات در جرم یخ قطبی در طول زمان داریم. مناظر قطبی گذرا بودن و شکنندگی وجود خودمان و همچنین کل دنیای زنده را آشکار می‌کنند. تغییر در همه جای یخ وجود دارد. دیدن تأثیر این پویایی در مقیاس سیاره‌ای به معنای توسعه‌ی مجموعه‌ی جدیدی از چشم‌هاست. یخ سریع‌الحرکتی قدرت تغییر سیاره را در مقیاسی زمانی دارد که می‌تواند بر تمام زندگی‌های ما تأثیر بگذارد. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

غفلت از نسبت‌های پایه و میان‌بر ذهنی معرّفگری (۲) غفلت از نسبت‌های پایه همچنین محرکِ تفکر کلیشه‌ای است. پنه‌لوپه را در نظر بگیرید، دانشجویی که دوستانش او را فردی زیاده‌حساس و به‌دردنخور توصیف کرده‌اند. او به اروپا سفر کرده و زبان‌های فرانسوی و ایتالیایی را روان صحبت می‌کند. برنامه‌های شغلی او نامشخص است، اما او یک خوشنویس بااستعداد است و غزلی را که خودش سروده، با خط خوش نوشته و به دوستش هدیه داده است. به‌نظر شما رشتۀ پنه‌لوپه کدام است، روان‌شناسی یا تاریخ هنر؟ البته تاریخ هنر! واقعاً؟ آیا مهم نیست که ۱۳ درصد از دانشجویان در رشتۀ روان‌شناسی تحصیل می‌کنند، اما تنها ۰٫۰۸ درصد در رشتۀ تاریخ هنر تحصیل می‌کنند، یعنی بی‌توازنی ۱۵۰ به ۱؟ فارغ از این‌که او تابستان خود را کجا سپری می‌کند یا چه چیزی به دوستش هدیه می‌دهد، بعید است دانشجوی تاریخ هنر باشد (یک پیشین). اما او در چشم ما ویژگی‌هایی دارد که معرّف دانشجویان رشتۀ تاریخ هنر است، و این کلیشه باعث می‌شود که نسبت پایه از ذهن ما زدوده شود. کانمن و تورسکی این موضوع را با انجام آزمایش‌هایی تأیید کردند که در آن‌ها از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شد که نمونه‌ای متشکل از ۷۰ وکیل و ۳۰ مهندس (یا برعکس) را در نظر بگیرند، سپس به آن‌ها مواردی را عرضه کردند که با برخی کلیشه‌ها همخوانی داشت، مثلاً یک آدم کسل‌کننده، و از آن‌ها خواسته شد که شغل احتمالی آن شخص را تشخیص دهند. شرکت‌کنندگان تحت‌تأثیر کلیشه قرار گرفتند؛ نسبت پایه از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج شد (همچنین به‌همین خاطر است که افراد در فصل اول دچار مغالطۀ عطف می‌شدند و لیندا را که یک کنشگر عدالت اجتماعی بود، به‌احتمال‌زیاد یک کارمند بانک فمینیست می‌انگاشتند تا یک کارمند بانک. او معرّف یک شخص فمینیست است و مردم نسبت‌های پایۀ نسبی مربوط به کارمند بانک فمینیست و کارمند بانک را فراموش می‌کنند). ندیدن نسبت‌های پایه همچنین منجر به مطالبۀ عمومی چیزهای غیرممکن می‌شود. چرا از قبل نتوانستیم پیش‌بینی کنیم که او اقدام به خودکشی می‌کند؟ چرا یک سیستم هشدار اولیه برای پیشگیری از تیراندازی در مدارس نداریم؟ چرا نمی‌توانیم تروریست‌ها یا مهاجمان مسلح را شناسایی و پیش از آنکه دست به اقدامی بزنند بازداشتشان کنیم؟ پاسخ، از قاعدۀ بیز حاصل می‌شود: یک آزمایش نه‌چندان بی‌عیب‌ونقص برای یک ویژگی کمیاب، عمدتاً منجر به نتایج مثبت کاذب می‌شود. اساس مشکل در این‌جاست که تنها بخش کوچکی از جمعیت را افراد دزد، انتحاری، تروریست یا تیرانداز مهاجم تشکیل می‌دهند (نسبت پایه). تا زمانی‌که پژوهشگران علوم اجتماعی نتوانند رفتار نادرست را به همان دقتی که ستاره‌شناسان، کسوف را پیش‌بینی می‌کنند پیش‌بینی کنند، حتی بهترین آزمایش‌ها هم عمدتاً انگشت اتهام را به‌سوی افراد بی‌گناه و بی‌آزار دراز می‌کنند. آگاهی و توجه به نسبت‌های پایه می‌تواند خونسردی و آرامش عجیبی را به زندگی ما هدیه دهد. ما هرازچندگاهی انتظار دستیابی به یک نتیجۀ نادر را داریم؛ مثلاً دستیابی به یک شغل، یک جایزه، پذیرفته‌شدن در یک دانشگاه برتر، یا به‌دست‌آوردن قلب انسان رؤیایی زندگی‌مان. ما دربارۀ شایستگی‌های برجسته‌مان تعمق می‌کنیم و زمانی‌که به‌قدرِ استحقاقی که داریم پاداش دریافت نمی‌کنیم، دل‌شکسته و رنجیده‌خاطر می‌شویم. اما مسلماً افراد دیگری هم در این رقابت حضور دارند، و هر قدر هم که ما فکر کنیم برتر هستیم، باز هم تعداد آن‌ها بیش‌تر است. از قضاوت‌کنندگانی که دانای کل نیستند نمی‌توان انتظار داشت که عهده‌دار قدردانی از فضایل ما باشند. به‌خاطر سپردن نسبت‌های پایه و (تعداد زیاد رقبا) می‌تواند بخشی از غم و ناراحتیِ ناشی از مهجورماندن را از بین ببرد. هر قدر هم که ما دربارۀ شایستگی خودمان درست فکر کنیم، باز هم نسبت پایه تعیین‌کننده است؛ ۱ در ۵؟ ۱ در ۱۰؟ ۱ در ۱۰۰؟ نسبت پایه، انتظارات ما را معقول می‌کند و ما می‌توانیم امیدهای خود را در سطح و درجه‌ای تنظیم کنیم که این احتمال که خصوصیات برجسته‌ای که داریم باعث جهش ما به‌سمت بالا شوند منطقی از آب درآید. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

رازهای یخ داغ و حرکت یخچال‌ها یخ داغ است. این جمله‌ی سریذار آنانداکریشنان، یخ‌شناس (glaciologist) برجسته، حقیقت عجیبی را درباره‌ی یخ آشکار می‌کند. فیزیک مولکول‌های آب زیربنای بسیاری از جهان ماست. آب ماده‌ای به‌طور غیرعادی مهم است زیرا در محدوده‌ی دمایی نسبتاً باریکی به صورت جامد، مایع و گاز وجود دارد. نقطه‌ی ذوب یخ، در ۳۲ درجه‌ی فارنهایت، به این معناست که در محیط‌های طبیعی بسیار نزدیک به گذار از حالت جامد به مایع است. تنها تغییر اندکی در دما برای تغییر آب از جامد به مایع نیاز است. و چون فشار و دما از نظر فیزیکی مرتبط هستند، یخ تحت فشار در دمایی حتی پایین‌تر ذوب می‌شود. این واقعیت که «یخ داغ است» یکی از خشن‌ترین منازعات علمی تمام دوران را به وجود آورد. لویی رندو، اسقف آنسی در فرانسه، در سال ۱۸۴۰ فرض کرد که یخچال‌ها مانند توده‌ای عسل روی یک شیب حرکت می‌کنند. یخچال‌ها «نوعی قابلیت کشش» دارند و «ممکن است مانند خمیر نرم حرکت کنند». جیمز فوربس، فیزیکدان، این ایده را رواج داد. اما لرد کلوین و برادرش اشاره کردند که در فشارهای بالا، یخ می‌تواند در دماهای پایین‌تر از حد معمول ذوب شود. این به این معنا بود که یخ در اعماق یک یخچال، که تحت فشار بالا قرار دارد، می‌تواند به آب مایع ذوب شود، حتی اگر سرد باشد. مایع در پایه می‌تواند به عنوان روان‌کننده‌ای بین یخ بالا و سنگ زیرین عمل کند و کل یخچال را قادر سازد تا روی بستر سنگی سر بخورد. جان تیندال، فیزیکدان اسکاتلندی، معتقد بود که یخچال‌ها ترک می‌خورند، روی آب‌های ذوب‌شده در پایه‌شان می‌لغزند و دوباره به هم متصل می‌شوند. با نگاه به گذشته، رندو، فوربس، کلوین و تیندال هر یک تا حدی درست می‌گفتند. یخ یخچالی می‌تواند بلغزد، خم شود، تراوش کند، ذوب شود و دوباره منجمد شود. هرگاه آب مایع وجود داشته باشد، اتفاقات عجیبی ممکن است رخ دهد. یخچال‌ها می‌توانند با شکافتن مانند رودخانه‌ای در اطراف یک تخته‌سنگ، یا لایه‌های عمیق که به سطح رانده می‌شوند، در اطراف موانع جریان یابند. مناظر قطبی با انواع یخ‌هایشان برای هزاران سال انسان‌ها را مجذوب خود کرده‌اند. گفته شده است که اینویت‌ها حدود پنجاه و دو کلمه برای یخ و برف دارند. زبان اینوکتیتوت از ترکیب‌های متنوع کلمات و عبارات برای توصیف شکل، فرم، استحکام و کاربرد یخ برای سفر، آشپزی یا شکار استفاده می‌کند. منطقه‌ی اطراف ایستگاه مک‌موردو این دنیای متنوع یخ را در مقیاسی کوچک نشان می‌دهد. یخ مانند شربتی سفید خالص کوه‌ها را می‌پوشاند و دره‌ها و شکاف‌ها را پر می‌کند. در جای دیگر، یخ مانند شیشه‌ای به نظر می‌رسد که به تکه‌ها، نوارها یا قطعاتی شکسته شده است. دریای نزدیک در یک زمان از سال با یخی پوشیده شده که مانند لایه‌ای از کف به نظر می‌رسد، در زمانی دیگر مانند لحافی از چندضلعی‌ها و در زمانی دیگر مانند پتویی تا‌شده. فرمول شیمیایی ساده‌ای مانند H2O می‌تواند زیربنای جهان‌هایی از شکل و حرکت باشد که در تنوع خود تقریباً جادویی هستند. یخ در ساختارهایی به اندازه‌ی کریستال‌های منفرد و ورقه‌هایی به بزرگی آمریکای شمالی وجود دارد. در این پیچیدگی، رازهایی درباره‌ی راه‌هایی که مناظر را شکل می‌دهد و کل جهان ما را تغییر می‌دهد، نهفته است. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

غفلت از نسبت‌های پایه و میان‌بر ذهنی معرّفگری (۱) کانمن و تورسکی نوعی ناشیگری اساسی را در استدلال بیزی ما مشخص کرده‌اند: ما از نسبت‌های پایه غفلت می‌کنیم که معمولاً بهترین برآورد از احتمال پیشین است. در مسئلۀ تشخیص پزشکی، ما متأثر از مثبت‌شدن نتیجۀ آزمایش (درست‌نمایی) فراموش می‌کنیم که میزان ابتلا به این بیماری در جمعیت چقدر اندک است (احتمال پیشین). کانمن و تورسکی پا را فراتر گذاشتند و پیشنهاد کردند که ما اصلاً خودمان را درگیر استدلال بیزی نکنیم. درعوض، آن‌ها پیشنهاد کردند که احتمال تعلق یک نمونه به یک مقوله را براساس میزان معرّف‌بودنِ آن قضاوت کنیم: این‌که چقدر شبیه نمونۀ اولیه یا طرحوارۀ آن مقوله است. ما براساس شباهت‌های ضربدری آن از نظر ذهنی، آن را نمایندۀ خانواده‌ای با شباهت‌های تقریبی قلمداد می‌کنیم. آزمایش سرطان یک بیمار سرطانی معمولاً مثبت می‌شود. این‌که ابتلا به سرطان چقدر رایج است و تشخیص مثبت چقدر رایج است، هرگز موضوعی نیست که به ذهن ما خطور کند (اسب یا گورخر، چه فرقی می‌کند)؟ همانند نشانه‌های آشنا و دم‌دستی، میانبر ذهنی معرّفگری یک قاعدۀ سرانگشتی است که مغز به‌جای انجام محاسبات به‌کار می‌گیرد. کانمن و تورسکی غفلت از نسبت‌های پایه را با گفتنِ یک ماجرای فرضی نشان دادند. شهری دارای دو شرکت تاکسیرانی است: شرکت تاکسی سبز که مالک ۸۵ درصد از تاکسی‌ها است و شرکت تاکسی آبی که مالک ۱۵ درصد از تاکسی‌ها است (این‌ها نسبت‌های پایه و درنتیجه، پیشینه‌ها هستند). یک تاکسی در اواخر شب با عابری تصادف می‌کند و می‌گریزد. یک شاهد عینی، رنگ تاکسی آبی را تشخیص می‌دهد. آزمایش‌ها نشان می‌دهند که او در هنگام شب، در ۸۰ درصد از موارد رنگ‌ها را درست تشخیص می‌دهد (این درست‌نماییِ داده است، یعنی شهادت او به‌شرط درست بودن رنگ تاکسی). احتمال آبی‌بودن تاکسی‌ای که با عابر تصادف کرده چقدر است؟ پاسخ صحیح، براساس قاعدۀ بیز، ۰٫۴۱ است. پاسخی که شرکت‌کنندگان پژوهش به‌طور متوسط دادند ۰٫۸۰ بود، تقریباً دوبرابر رقم درست. یعنی پاسخ‌دهندگان احتمال درست‌نمایی را خیلی جدی گرفتند، تقریباً به‌اندازۀ ظاهر امر، و نسبت پایه را دست‌کم گرفتند. یکی از علائم غفلت از نسبت‌های پایه در سطح جهان، خودبیمارانگاری است. کدام‌یک از ما پس‌ازاین‌که احساس می‌کنیم حافظه‌مان کم شده نگران آلزایمر نیستیم یا هنگام درد و ناراحتی نگران سرطان نیستیم؟ یکی دیگر از علائم غفلت از نسبت‌های پایه، توجه بی‌مورد به شایعات هراس‌انگیز دررابطه‌با پزشکی و سلامت است. یکی از دوستانم هنگامی‌که دختر کوچکش را نزد پزشک برد و او گفت که کودک به‌دلیل تیک‌های عصبی به سندرم تورت مبتلا شده، دچار وحشت شد. ولی هنگامی‌که خودش را جمع کرد و طبق قاعده بیز دربارۀ آن اندیشید، متوجه شد که تیک عصبی اختلالی شایع است و ابتلا به سندرم تورت نادر است. درنتیجه، آرامش خود را بازیافت (هرچند بخشی از ذهنیّتی را که در مورد بی‌سوادی دکتر دررابطه‌با اعداد و ارقام داشت، به خود او منتقل کرد). 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

یخ، قلب تپنده‌ی قطب‌ها در حالی که به تورهای داخلی یک هواپیمای LC-130 نیروی هوایی بسته شده بودم، نمی‌توانستم از این واقعیت فرار کنم که کار در جنوبگان (Antarctica) ۱۸۰ درجه با کار در قطب شمال متفاوت است، چه به معنای واقعی و چه به معنای مجازی. پرواز یازده‌ساعته‌ی ما به ایستگاه مک‌موردو از کریست‌چرچ، نیوزیلند آغاز شد. من یکی از سی مسافر بودم که همگی پارکای نمادین برنامه‌ی جنوبگان ایالات متحده را به تن داشتند، که با محبت به نام «قرمز بزرگ (Big Red)» شناخته می‌شود. قرمز بزرگ در میدان، مانند خانه‌ای گرم به دور از خانه است، کتی غول‌پیکر مانند پتویی با جیب‌هایی به اندازه‌ی کافی بزرگ که می‌توان وسایل کوچک را برای کل فصل میدانی گم کرد. وقتی از LC-130 پیاده شدیم، دریچه‌ی هواپیما مانند دروازه‌ای به یک وجود جدید به نظر می‌رسید: از فضای تاریک داخل شکم هواپیما به جهانی سرد، خشک و به شدت روشن قدم گذاشتیم. تازه‌کاران قطب جنوب مانند من، اولین نفس‌های هوای جنوبگان را با لذت کشیدند و در اطراف باند یخی پرسه زدند تا مناظر جدید را تجربه کنند. جنوبگان سردتر، پربادتر و خشک‌تر—و مهم‌تر از همه، یخی‌تر—از قطب شمال است. برنامه‌ی جنوبگان ایالات متحده، زمان حضور در جنوبگان را چه در پایگاه و چه در میدان، «روی یخ» می‌نامد. چه در حال آماده‌سازی در خانه، آموزش در ایستگاه یا خوابیدن در چادر در میدان، کار در جنوبگان با رابطه‌ای با یخ تعریف می‌شود. حضور در یک سفر اکتشافی آمریکایی در جنوبگان اغلب به معنای گذراندن زمان در ایستگاه مک‌موردو، بزرگ‌ترین پایگاه علمی در این قاره است. مک‌تاون، همان‌طور که محلی‌ها آن را می‌نامند، روی یک آتشفشان فعال قرار دارد، در حالی که باند پرواز آن روی یک قفسه‌ی یخی (ice shelf) در حاشیه‌ی پایگاه قرار گرفته است. این قفسه، معروف به قفسه‌ی یخی راس، به اندازه‌ی دریای مدیترانه است. محل باند پرواز در سال‌های اخیر به دلیل نازک شدن یخ زیر آن به دلیل گرمایش اقلیمی، مجبور شده است از ایستگاه دورتر شود. از زمان تصویب معاهده‌ی جنوبگان در سال ۱۹۵۹، هفتاد پایگاه علمی توسط بیست و نه کشور مختلف در جنوبگان ساخته شده است. مک‌موردو یکی از سه پایگاهی است که توسط برنامه‌ی جنوبگان ایالات متحده اداره می‌شود. این پایگاه در اوج تابستان بیش از ۱۰۰۰ نفر و در زمستان حدود ۳۰۰ نفر را در خود جای می‌دهد. مک‌موردو بندر ورودی برای اکثر سفرهای اکتشافی روی یخ است و مانند یک ایستگاه بین‌راهی مانند بندر فضایی خیالی موس آیزلی در جنگ ستارگان احساس می‌شود. کل جمعیت موقتی است: کسانی که در حال انتقال به مکان‌های میدانی هستند، مانند من و تیمم، با افرادی که برای شش ماه یا بیشتر در پایگاه هستند و عملیات آن را حفظ می‌کنند، تعامل دارند. یخ شریک خاموش من در پایگاه بود—آن را از پنجره‌های پانورامیک کتابخانه‌ی علمی می‌دیدم. هفته‌ها در مک‌موردو با یک کلیپ‌بورد راه می‌رفتم، یادداشت‌هایی درباره‌ی موضوعاتی از نگهداری اسنوموبیل تا ایمنی زیست‌محیطی برمی‌داشتم، در حالی که فهرست‌های تجهیزات، غذا و لوازم میدانی را بررسی می‌کردم. آب‌وهوای بد پروازها به میدان را به تأخیر انداخته بود و جمعیت مک‌موردو به حدی افزایش یافته بود که یافتن یک صندلی در کافه‌تریا برای شام خود به یک سفر اکتشافی کوچک تبدیل شده بود. یخ در جنوبگان نه تنها منظره را شکل می‌دهد، بلکه زندگی و کار ما را نیز تعریف می‌کند. این ماده‌ی ساده، H2O، در اشکال و رفتارهای پیچیده‌اش، داستان گذشته و آینده‌ی سیاره‌ی ما را روایت می‌کند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین ▶️ 🆔 @Chekide_ha

باورها و شواهد - استدلال بیزی (۲) یک یادآوری: احتمال الف و ب برابر است با احتمال الف‌برابرِ احتمال ِب به‌شرط الف. اگر این جایگزینی ساده را انجام دهید، قاعدۀ بیز را خواهید فهمید: احتمال (فرضیه | داده) = احتمال (فرضیه | داده) × احتمال (فرضیه) / احتمال (داده) این چه معنایی دارد؟ به‌خاطر بیاورید که احتمالِ (فرضیه به‌شرط داده)، یعنی عبارت سمت راست، احتمال پسین است: اطمینان به‌روزشدۀ ما به فرضیه، پس از بررسی شواهد. این می‌تواند باور ما به تشخیص بیماری پس از مشاهدۀ نتیجۀ آزمایش باشد. احتمالِ (فرضیه) در سمت چپ معادله به معنای احتمال قبلی یا پیشین است؛ یعنی باور ما به فرضیه، قبل از این‌که به داده نگاه کنیم: چقدر باورپذیر یا استوار است، و اگر دانشی در مورد داده نداشتیم، مجبور می‌شدیم چه حدسی درباره‌اش بزنیم. در مورد یک بیماری، این می‌تواند میزان شیوع آن در جمعیت، یا همان نسبت پایه باشد. احتمالِ (داده به‌شرط فرضیه)، درست‌نمایی (likelihood) نامیده می‌شود. در دنیای بیز، «درست‌نمایی» مترادف «احتمال» نیست، بلکه به این اشاره دارد که اگر این فرضیه درست باشد، چقدر احتمال دارد که داده اتفاق بیفتد. اگر کسی مبتلا به این بیماری باشد، چقدر احتمال دارد که علائم مشخصی را بروز دهد یا نتیجۀ آزمایش او مثبت شود؟ و احتمالِ (داده)، احتمال وقوع داده در همۀ بخش‌ها به‌طور سرجمع است، خواه فرضیه درست باشد یا غلط. گاهی‌اوقات به آن «احتمال حاشیه‌ای» می‌گویند، نه به معنای «جزئی» بودنش؛ بلکه به معنای جمع‌کردن کلّ هر سطر (یا هر ستون) در امتداد حاشیۀ جدول (احتمال به‌دست‌آوردن آن داده زمانی‌که فرضیه درست است، به‌اضافۀ احتمال به‌دست‌آوردن آن داده زمانی‌که فرضیه نادرست است). اصطلاح دیگری که بهتر می‌توان آن را به‌خاطر سپرد، رایج‌بودن یا عادی بودن داده است. دررابطه‌با تشخیص پزشکی، این احتمال، به نسبت همۀ بیماران سالم و بیماری گفته می‌شود که دارای علائم آن بیماری هستند یا نتیجۀ آزمایش آن‌ها مثبت می‌شود. با جایگزین‌کردن نمادهای قیاسی به‌جای نمادهای ریاضی، قاعدۀ بیز به‌شکل زیر در می‌آید: احتمال پسین = احتمال پیشین × درست‌نماییِ داده / رایج‌بودن داده اگر بخواهیم آن را به زبان سلیس بگوییم، این‌گونه است: «باور ما به یک فرضیه پس از بررسی شواهد باید عبارت باشد از باور پیشین ما به فرضیه ضرب‌در میزان احتمال این‌که شواهد در صورت درست‌بودن فرضیه وجود داشته باشند، تقسیم‌بر میزان رایج بودن آن شواهد به‌طور سرجمع»... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

ژنوم به‌عنوان کلونی ورتیکوویروس‌ها در پالیمپسست زیستی ژن‌های میتوکندریایی (mitochondrial genes) و ژن‌های «خودمان» مسیر خروجی مشترکی (the same exit route) به آینده دارند. این به معنای واقعی کلمه اگر ما ماده باشیم، یا اگر برای لحظه‌ای این واقعیت را نادیده بگیریم که میتوکندری‌ها فقط در خط ماده منتقل می‌شوند، به این معناست که ما و میتوکندری‌هایمان سرنوشت مشترکی داریم. اگر ما به‌عنوان گونه تولیدمثل نکنیم، آن‌ها هم تولیدمثل نمی‌کنند. اگر ما به‌عنوان گونه منقرض شویم، آن‌ها هم منقرض می‌شوند. این یک نمونه‌ی کامل از همزیستی است. حدود ۸ درصد از ژنوم ما از رتروویروس‌های اندوژن (endogenous retroviruses) تشکیل شده است که زمانی آزاد بودند، ما را آلوده کردند و سپس در کروموزوم‌ها ادغام شدند. ژن‌های جهنده (jumping genes) نیز با دیدگاه من از ژنوم به‌عنوان جامعه‌ای از ورتیکوویروس‌ها (verticoviruses) سازگار است. باربارا مک‌کلینتاک برای کشف این «عناصر ژنتیکی متحرک» جایزه‌ی نوبل گرفت. ژن‌ها همیشه جایگاه خود را روی یک کروموزوم خاص نگه نمی‌دارند. آن‌ها می‌توانند خود را جدا کنند و سپس در جایی دور در ژنوم جای بگیرند. حدود ۴۴ درصد از ژنوم انسان از چنین ژن‌های جهنده یا ترانسپوزون‌ها (transposons) تشکیل شده است. کشف مک‌کلینتاک از ژن‌های جهنده، تصویری از ژنوم به‌عنوان یک جامعه، مانند لانه‌ی مورچه‌ها، تداعی می‌کند: جامعه‌ای از ویروس‌ها که تنها به دلیل مسیر خروجی مشترکشان و از این‌رو آینده‌ی مشترک و اقدامات مشترکی که برای تضمین آن محاسبه شده‌اند، کنار هم نگه داشته شده‌اند. تمایز مهمی که باید قائل شویم، نه «خود» (own) در مقابل «بیگانه» (alien)، بلکه ورتیکو (vertico) در مقابل هوریزونتو (horizonto) است. آنچه معمولاً ویروس می‌نامیم – HIV، کروناویروس‌ها، آنفلوآنزا، سرخک، آبله، آبله مرغان، روبلا، هاری – همه ویروس‌های هوریزونتو هستند. دقیقاً به همین دلیل است که بسیاری از آن‌ها در جهتی تکامل یافته‌اند که به ما آسیب می‌رساند. آن‌ها از بدن به بدن، از طریق مسیرهایی که کاملاً متعلق به خودشان است، از طریق لمس، نفس، تماس جنسی، بزاق یا هر چیز دیگری منتقل می‌شوند، و نه از طریق مسیرهای گامتی که ژن‌های خود ما نسل‌ها را طی می‌کنند. ویروس‌هایی که سرنوشت ژنتیکی یکسانی با ژن‌های خود ما دارند، هیچ دلیلی برای عدم همکاری خوب ندارند. آن‌ها از بقا و تولیدمثل موفق هر بدنی که به‌طور مشترک در آن ساکن‌اند، به همان روشی که ژن‌های خود ما سود می‌برند، بهره می‌برند. آن‌ها شایسته‌ی این هستند که حتی به معنایی صمیمی‌تر از میتوکندری‌ها «خود» ما محسوب شوند، زیرا میتوکندری‌ها فقط در خط ماده منتقل می‌شوند. کل ژنوم ما – و حتی کل مجموعه ژنی هر گونه‌ی حیوانی – کلونی عظیمی از ورتیکوویروس‌ها است. آن‌ها دقیقاً به این دلیل که به‌صورت عمودی منتقل شده‌اند و برای نسل‌های بی‌شمار این‌گونه بوده‌اند، همراهان خوبی هستند. مجموعه ژنی یک گونه، از جمله گونه‌ی خود ما، کلونی عظیمی از ویروس‌هاست، که هر کدام برای سفر به آینده مصمم‌اند. آن‌ها با یکدیگر در پروژه‌ی ساخت بدن‌هایی همکاری می‌کنند، زیرا بدن‌های موقتی که تولیدمثل می‌کنند و سپس می‌میرند، بهترین وسایل نقلیه برای انجام سفر بزرگ عمودی آن‌ها در طول زمان ثابت شده‌اند. شما تجسم یک همکاری عظیم، جوشان و پرتلاطم از ویروس‌های مسافر زمان هستید. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز ⏹ 🆔 @Chekide_ha

باورها و شواهد - استدلال بیزی (۱) استثنایی دلگرم‌کننده در برابر کوچک‌پنداری و تحقیر عقل در گفتمان آنلاین ما، ظهور «جامعۀ/باهمستان عقلانیّت» است که اعضای آن تلاش می‌کنند با خنثی‌کردن سوگیری‌های شناختی خود و پذیرش معیارهای تفکر نقّادانه و تواضع معرفتی، «کم‌تر اشتباه کنند». ذکر مقدمۀ یکی از دوره‌های آموزش آنلاین می‌تواند فتح بابی برای پرداختن به موضوع این فصل باشد:
قاعدۀ بیز یا قضیۀ بیز (Bayes' rule or Bayes' theorem)، قانون احتمال حاکم بر قدرت شواهد است؛ قاعده‌ای که می‌گوید وقتی یک واقعیت جدید را می‌آموزیم یا شواهد جدیدی را مشاهده می‌کنیم، چقدر باید در احتمالات خود تجدیدنظر کنیم (نظر خود را تغییر دهیم). شما احتمالاً می‌خواهید دربارۀ قاعدۀ بیز چیزهایی بیاموزید، اگر یکی از این سه مورد باشید: متخصصی که از آمار استفاده می‌کند، مثلاً پژوهشگر یا پزشک؛ برنامه‌نویس کامپیوتر که دربارۀ یادگیری ماشین کار می‌کند؛ یک انسان.
بله، یک انسان. بسیاری از عقل‌گرایان معتقدند که قاعدۀ بیز یکی از مدل‌های هنجاری است که اغلب به آن در استدلال‌های روزمره بی‌مهری می‌شود و اگر بهتر به آن توجه شود می‌تواند بزرگ‌ترین جهش را در عقلانیّت عمومی ایجاد کند. در دهه‌های اخیر، تفکر بیزی در تمام زمینه‌های علمی برجسته شده است. اگرچه تعداد معدودی از افراد عادی می‌توانند آن را توضیح دهند یا به آن ارجاع دهند، اما تأثیر آن را در اصطلاح مرسوم «پیشین‌ها» که به یکی از متغیرهای قضیۀ بیز اشاره دارد احساس کرده‌اند. یک نمونۀ بارز استدلال بیزی، تشخیص پزشکی است. فرض کنید شیوع سرطان سینه در بین گروهی از زنان یک درصد باشد. فرض کنید که حساسیّت آزمایش سرطان سینه (نسبت مثبت واقعی) آن ۹۰ درصد باشد. فرض کنید که نسبت مثبت کاذب آن ۹ درصد باشد. آزمایش یک زن مثبت است. احتمال ابتلای او به این بیماری چقدر است؟ رایج‌ترین پاسخی که گروهی از پزشکانِ شرکت‌کننده در پژوهش داده‌اند بین ۸۰ تا ۹۰ درصد بوده است. قاعدۀ بیز به شما امکان می‌دهد که پاسخ صحیح را محاسبه کنید: ۹ درصد. درست حدس زدید، متخصصانی که ما مرگ و زندگی خود را به آن‌ها واگذار می‌کنیم وظیفۀ اصلی خود را در تفسیر یک آزمایش پزشکی کاملاً نادیده می‌گیرند، نه تا حدودی؛ آن‌ها فکر می‌کنند که تقریباً ۹۰ درصد احتمال دارد که آن زن سرطان داشته باشد، درحالی‌که واقعیت آن است که ۹۰ درصد احتمال دارد که سرطان نداشته باشد. واکنش عاطفی خود را متعاقب شنیدن این یا آن پاسخ تصور کنید و در نظر بگیرید که چگونه گزینه‌های خود را برای واکنش به چنین پاسخی می‌سنجید. به‌همین دلیل است که شما، انسان، دلتان می‌خواهد در مورد قضیۀ بیز بیاموزید. تصمیم‌گیری دربارۀ امور مخاطره‌آمیز مستلزم ارزیابی احتمالات (آیا سرطان دارم؟) و سنجش پیامدهای هر انتخاب است (اگر سرطان داشته باشم و هیچ کاری نکنم، ممکن است بمیرم؛ اگر سرطان نداشته باشم و جراحی کنم، بیهوده رنج خواهم کشید). نقطۀ شروع باید خود احتمالات باشد: با درنظرگرفتن شواهد، چقدر احتمال دارد که برخی وضعیت‌ها درست باشند؟ با این‌که واژۀ «قضیه» ترسناک به‌نظر می‌رسد، قانون بیزی بسیار ساده است، و می‌توان آن را به‌شکل غریزی و شهودی درک کرد. بینش عمیق کشیش توماس بیز (۱۷۶۱-۱۷۰۱) این بود که درجۀ باورمندی به یک فرضیه می‌تواند به‌صورت یک احتمال کمّی بیان شود (این معنای ذهنی «احتمال» است). بیایید آن را احتمال یک فرضیه، یعنی درجۀ باورمندی به درستی آن نام‌گذاری کنیم (در مورد تشخیص پزشکی، فرضیه این است که بیمار به این بیماری مبتلاست). روشن است که میزان باورمندی ما به هر ایده باید به شواهد و مدارک بستگی داشته باشد. به زبان احتمال می‌توان گفت که باور ما باید مشروط به ادلّه باشد. آن‌چه ما به‌دنبال آن هستیم، احتمال یک فرضیه به‌شرط داده است، یا احتمال (فرضیه | داده). این احتمالِ «پسینی» نامیده می‌شود؛ یعنی باور ما به یک ایده پس از بررسی شواهد. اگر گام اول را برای درک این مفهوم برداشته‌اید، پس برای آموختن قاعدۀ بیز آماده هستید؛ زیرا این فقط فرمولی برای احتمال شرطی است و برای باورمندی و شواهد به کار می‌رود. به‌خاطر داشته باشید که احتمال الف به‌شرط ب، احتمال الف و ب تقسیم‌بر احتمال ب است. بنابراین، احتمال یک فرضیه به‌شرط داده (آن‌چه ما به‌دنبالش هستیم) برابر است با احتمال فرضیه و داده (مثلاً این‌که بیمار مبتلا به بیماری است و نتیجۀ آزمایش مثبت می‌شود، تقسیم‌بر احتمال داده) (نسبت کل بیمارانی که آزمایش آن‌ها مثبت شده، اعم از سالم و بیمار)، همان‌گونه که در معادله زیر نشان داده شده: احتمال (فرضیه | داده) = احتمال (فرضیه و داده) / احتمال (داده). 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

میتوکندری‌ها و کلروپلاست‌ها، باکتری‌های همزیست در پالیمپسست زیستی فروشندگان شگفتی‌های علمی دوست دارند ما را با تعداد عظیم باکتری‌های داخل بدنمان شگفت‌زده کنند. اکثرشان دوستان نامرئی (invisible friends) هستند. عمدتاً در روده، تخمین‌ها از ۳۹ تریلیون تا ۱۰۰ تریلیون متغیر است، در همان مرتبه‌ی بزرگی تعداد سلول‌های «خودمان»، که ۴۰ تریلیون یک تخمین گرد است. بین نیمی تا سه‌چهارم سلول‌های بدن شما «خود» شما نیستند. اما این میتوکندری‌ها (mitochondria) را در نظر نمی‌گیرد. این اتاق‌های موتور متابولیکی کوچک در سلول‌های ما و سلول‌های همه‌ی یوکاریوت‌ها (eukaryotes) به‌وفور وجود دارند. اکنون بدون شک ثابت شده است که میتوکندری‌ها از باکتری‌های آزادزی منشأ گرفته‌اند. آن‌ها مانند باکتری‌ها با تقسیم سلولی تولیدمثل می‌کنند، و هر کدام کروموزوم حلقوی خاص خود را دارند، باز هم مانند باکتری‌ها. در واقع، آن‌ها هستند باکتری‌ها: باکتری‌های همزیست که در فضای داخلی مهمان‌نواز سلول‌های حیوانی و گیاهی ساکن شده‌اند. حتی از شواهد توالی DNA می‌دانیم که کدام باکتری‌های امروزی نزدیک‌ترین خویشاوندان آن‌ها هستند. تعداد میتوکندری‌ها در بدن شما چندین تریلیون است. باکتری‌هایی که به میتوکندری‌ها تبدیل شدند، تخصص بیوشیمیایی ضروری زیادی با خود آوردند. نقش اصلی آن‌ها در سلول‌های ما احتراق سوخت‌های مبتنی بر کربن برای آزادسازی انرژی موردنیاز است. نه‌تنها شما یک دسته باکتری هستید، بدون فعال‌سازی بی‌وقفه‌ی دانش شیمیایی آن‌ها، ترفندهای تخصصی که توسط انتخاب طبیعی (natural selection) بین باکتری‌های رقیب در دریای گمشده‌ی پیش‌پرکامبرین کنار هم قرار گرفته‌اند، نمی‌توانستید یک عضله را حرکت دهید، غروب آفتاب را ببینید، عاشق شوید، آهنگ سوت بزنید، از یک دماگوگ متنفر شوید، گل بزنید یا ایده‌ی هوشمندانه‌ای اختراع کنید. داخل سلول‌های گیاهی پر از کلروپلاست‌های (chloroplasts) سبز است که آن‌ها نیز از باکتری‌ها (گروه متفاوتی، به‌اصطلاح سیانوباکتری‌ها [cyanobacteria]) منشأ گرفته‌اند. مانند میتوکندری‌ها، کلروپلاست‌ها در هر معنای منطقی هستند باکتری‌ها. باز هم مانند میتوکندری‌ها، آن‌ها مجموعه‌ای عظیم از جادوی بیوشیمیایی را با خود آوردند، در این مورد فتوسنتز (photosynthesis). تقریباً تمام حیات روی زمین در نهایت توسط انرژی تابیده‌شده از رآکتور عظیم همجوشی هسته‌ای که خورشید است، تغذیه می‌شود. این انرژی توسط فتوسنتز در پنل‌های خورشیدی مجهز به کلروپلاست مانند برگ‌ها جذب می‌شود و متعاقباً در کارخانه‌های شیمیایی که میتوکندری‌ها هستند، در همه‌ی ما آزاد می‌شود. فوتون‌های خورشیدی که روی دریا می‌افتند، نه توسط برگ‌ها بلکه توسط موجودات سبز تک‌سلولی جذب می‌شوند. چه در خشکی و چه در دریا، انرژی خورشیدی پایه‌ی همه‌ی زنجیره‌های غذایی است. فکر می‌کنم تنها استثناها جوامع عجیبی هستند که منبع نهایی انرژی‌شان چشمه‌های آب گرم، «دودکش‌های» زیر دریا و چنین مجراهایی از گرمای داخل زمین است. میتوکندری‌های ما بدون ما نمی‌توانند کار کنند، همان‌طور که ما بدون آن‌ها دو لحظه هم دوام نمی‌آوریم. ما در دوستی متقابل عمیقی به هم متصل هستیم. ژن‌های ما و ژن‌های آن‌ها همراهان خوبی هستند که بیش از ۲ میلیارد سال در هماهنگی با هم سفر کرده‌اند، هر کدام به‌طور طبیعی برای بقا در محیطی که توسط دیگری فراهم شده انتخاب شده‌اند. اکثر ژن‌هایی که از اجداد باکتریایی‌شان سرچشمه گرفته‌اند، مدت‌هاست که یا به کروموزوم‌های خودمان مهاجرت کرده‌اند یا به‌عنوان اضافی کنار گذاشته شده‌اند. 📓 کتاب ژنتیک مردگان: یک خیال داروینی ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

احتمالات پیشین و پسین (۴) یکی از انواع توهّمات مربوط به احتمال پسین آن‌قدر رایج است که نام خاص خود را دارد: توهّم خوشه‌ای. ما در تشخیص مجموعه‌های فشرده‌ای از چیزها یا رویدادها خوب هستیم، زیرا آن‌ها معمولاً بخشی از یک اتفاق هستند: سگی که مدام پارس می‌کند، سامانۀ آب‌وهوایی‌ای که منجر به بارش باران در چند روز پیاپی می‌شود، سارق ولگردی که از چند غرفۀ یک فروشگاه دزدی می‌کند. اما همۀ خوشه‌ها علت ریشه‌ای و بنیادین ندارند؛ درواقع بیش‌تر آن‌ها این‌طور نیستند. هنگامی‌که رویدادهای زیادی وجود دارند، اجتناب‌ناپذیر است که برخی از آن‌ها با هم مصادف شوند و از هم تأثیر بپذیرند، مگر این‌که برخی فرایندهای غیرتصادفی بخواهند آن‌ها را از همدیگر دور نگه دارند. توهّم خوشه‌ای باعث می‌شود فکر کنیم که فرایندهای تصادفی، غیرتصادفی هستند و برعکس. وقتی تورسکی و کانمن نتایج زنجیره‌های واقعی پرتاب سکه را به مردم (از جمله آماردانان) نشان دادند (مثلاً خط خط شیر شیر خط شیر خط خط خط خط)، که تکرارهای متوالی به‌شکل اجتناب‌ناپذیری در آن‌ها اتفاق می‌افتاد، آن‌ها فکر کردند که تقلب شده است. آن‌ها می‌گویند که پرتاب شیر یا خط فقط در صورتی منصفانه به‌نظر می‌رسد که هیچ زنجیرۀ متوالی و یکسانی در آن اتفاق نیفتد (مثلاً نتیجۀ پرتاب‌ها این‌گونه باشد: شیر، خط، شیر، خط، شیر، خط)، که «به‌نظر» تصادفی می‌رسد، حتی اگر این‌طور نباشد. زمانی‌که در آزمایشگاه ادراک شنوایی کار می‌کردم، شاهد توهّم مشابهی بودم. شرکت‌کنندگان باید نواهای ضعیفی را که در زمان‌های مختلف به‌صورت تصادفی ارائه می‌شد تشخیص می‌دادند، بنابراین نمی‌توانستند حدس بزنند که چه زمانی صدا می‌آید. برخی از آن‌ها می‌گفتند که احتمالاً دستگاه مولّد صداهای تصادفی خراب شده، زیرا پشت‌سرهم صداهای خاصی به گوش می‌رسد. آن‌ها متوجه نشدند که تصادفی‌بودن ایجاب می‌کند که صداها این‌گونه باشند. توهّم خوشه‌ای در فضا نیز به‌وجود می‌آیند. ستارگانی که برج‌های حَمِل، اسد، سرطان، سُنبله، قوس و سایر صُور فلکی را تشکیل می‌دهند در هیچ کهکشانی همسایۀ ما نیستند، اما تصادفاً در آسمان شب به نقطۀ دید زمینی ما نور می‌تابانند و توسط مغز ما که به‌دنبال یافتن الگو است، به‌صورت اشکال فضایی دسته‌بندی می‌شوند. این توهّمات کاذب در تقویم هم ظهور و بروز می‌یابند. مردم تعجب می‌کنند اگر بدانند که از بین ۲۳ نفری که در یک اتاق هستند، احتمال یکسان‌بودن روز تولد دو نفر از آن‌ها چقدر بالا است. در صورت حضور ۵۷ نفر در اتاق، این احتمال به ۹۹ درصد افزایش می‌یابد. اگرچه بعید است که کسی از قبل به‌دنبال مطابقت سن تولد من با کس دیگری باشد، اما ما به‌طور پسینی آن‌ها را با یکدیگر تطبیق می‌دهیم و ۳۶۶ راه برای جور درآمدن وجود دارد. توهّم خوشه‌ای نیز همانند سایر مغالطات پسینیِ مربوط به احتمال، منشأ بسیاری از کژباوری‌ها و خرافات است: این‌که عدد ۱۳ باعث می‌شود اتفاق بدی بیفتد یا سال سیاه (Annus horribilis) که به معنای فروپاشی جهان است... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha