en
Feedback
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

Open in Telegram
1 253
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
جریان‌های اقیانوسی و یخ‌زدگی قطب‌ها حدود ۳۴ میلیون سال پیش، وقتی قاره‌ی جنوبگان از استرالیا و آمریکای جنوبی جدا شد، اقیانوس‌های اطراف آن به اندازه‌ی کافی عمیق شدند تا جریان دورقطبی (Circumpolar Current) شکل بگیرد. این جریان مانند یک کمربند اقیانوسی، قاره‌ی جنوبگان را احاطه کرد و آن را از گرمای عرض‌های جغرافیایی پایین‌تر جدا کرد. جریان دورقطبی به معنای واقعی کلمه قاره‌ی جنوبگان را منجمد کرد. اگر خنک شدن جهانی صحنه را برای یک قطب جنوب سرد آماده کرد، تشکیل جریان دورقطبی ماشه‌ای برای یخ زدن قاره بود. آب مقدار قابل‌توجهی گرما نگه می‌دارد، و جریان‌های اقیانوسی یا قاره‌ها را عایق می‌کنند، یا گرما و رطوبت را از یک مکان روی زمین به مکان دیگر منتقل می‌کنند. یکی از جریان‌های اقیانوسی غالب زمین در ۵۰ میلیون سال گذشته، جریان گلف استریم (Gulf Stream) بوده است که آب گرم را از کارائیب و خلیج مکزیک به شمال اروپا و گرینلند می‌آورد. مکانیسم اصلی این جریان تفاوت در شوری بین اقیانوس اطلس و آرام است: هرچه اقیانوس اطلس شورتر از اقیانوس آرام باشد، جریان گلف استریم سریع‌تر جریان می‌یابد. پیش از ۳ میلیون سال پیش، اقیانوس‌های اطلس و آرام به هم متصل بودند، زیرا آمریکای جنوبی و شمالی از یکدیگر جدا بودند. از ۱۵ میلیون سال پیش، دو صفحه از پوسته‌ی زمین در آمریکای مرکزی شروع به برخورد با یکدیگر کردند. این برخورد باعث تشکیل آتشفشان‌ها شد، و این آتشفشان‌ها به نوبه‌ی خود جزایری بین قاره‌های شمال و جنوب آمریکا تشکیل دادند. آتشفشان‌ها به یک قوس عظیم تبدیل شدند که ۳ میلیون سال پیش تنگه‌ی پاناما را تشکیل داد. این مانع جدید زنجیره‌ای از تغییرات در آب، جریان‌ها و اقلیم را به راه انداخت. بدون مسیر دریایی که اقیانوس اطلس و آرام را به هم متصل کند، شوری دو اقیانوس شروع به تفاوت کرد. جریان گلف استریم قدرتمند آب مرطوب بیشتری را به سرمای شدید قطب شمال آورد، و بارش برف افزایش یافت. برف به یخ فشرده شد و هر سال بیشتر و بیشتر اقیانوس قطب شمال و جزایر نزدیک را پوشاند. پس از چند صد هزار سال، اقیانوس قطب شمال و جزایر نزدیک با کلاهک یخی قطبی (Polar Ice Cap) پوشیده شدند. در سال ۱۹۴۱، ریاضیدان صرب، میلوتین میلانکوویچ، فرض کرد که تغییرات منظم در مدار زمین می‌تواند سیاره را از یک عصر یخبندان به یک دوره‌ی گرم‌تر تغییر دهد. میلانکوویچ محاسبه کرد که این تعاملات مدار زمین را به روش‌های بسیار قابل پیش‌بینی تغییر می‌دهند. مسیر سالانه دور خورشید هر ۱۰۰,۰۰۰ سال از بیضی‌شکل به دایره‌ای‌تر تغییر می‌کند. محور چرخش سیاره هر ۴۱,۰۰۰ سال نوسان می‌کند، در حالی که زمین مانند یک فرفره در چرخه‌ای که ۲۶,۰۰۰ سال طول می‌کشد، تلو تلو می‌خورد. این تغییرات با هم ترکیب می‌شوند تا بر طول مدت فصول و مقدار پرتوهای خورشیدی که به زمین می‌رسد تأثیر بگذارند. در دهه‌ی ۱۹۶۰، دانشمندان به شاخص‌های تغییرات اقلیمی گذشته در کف دریا نگاه کردند و دریافتند که عصرهای یخبندان در ۳ میلیون سال گذشته با نظمی مانند مترونوم که تا حد زیادی با چرخه‌های مداری پیش‌بینی‌شده توسط میلانکوویچ تنظیم شده بود، آمده و رفته‌اند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نقض اصول: چقدر ناعقلانی است؟ (۷) تغییر در جمله‌بندی، ترجیحات افراد را تغییر می‌دهد: اکنون بیش‌تر مردم ریسک‌پذیر هستند و از پریونتاویر حمایت می‌کنند که این امید را در آن‌ها ایجاد می‌کند که بتوان به‌طور کامل از مرگ‌ومیر جلوگیری کرد. تصور این‌که چگونه می‌توان از صورت‌بندی برای دست‌کاری ذهنیّت افراد سوءاستفاده کرد نیاز به تخیّل زیادی ندارد، اگرچه این امکان وجود دارد که با ارائه دقیق داده‌ها، مانند بیانِ هم‌زمانِ سود و زیان یا نمایش داده‌ها به‌شکل نمودار، از این دست‌کاری پیشگیری کرد. https://imgurl.ir/uploads/w73481_32.png کانمن و تورسکی، درک معیوب ما از احتمال را با درک عجیب‌وغریب ما از سود و زیان ترکیب کردند و آن را نظریۀ دورنما (Prospect theory) نامیدند. این جایگزینی برای نظریۀ انتخاب عقلانی است که به‌دنبال توصیف چگونگی انتخاب افراد است، به‌جای این‌که نحوۀ انتخاب را به آن‌ها تجویز کند. نمودار صفحه بعد نشان می‌دهد که چگونه «وزن تصمیم» (Decision weight) ما، یعنی احتمال ذهنی‌ای که برای انتخاب خود به کار می‌بریم، با احتمال عینی مرتبط است. منحنی در نزدیکی صفر و یک، شیب‌دار است (و گسستگی‌هایی در مرزهای نزدیک به آن مقادیر ویژه دارد)، و در وسط کمابیش صاف است، مثلاً ما بین ۰٫۱۰ و ۰٫۱۱ تفاوت زیادی نمی‌بینیم. https://imgurl.ir/uploads/x49958_33.png نمودار دوّم ارزش سابجکتیو (ذهنی) ما را به تصویر می‌کشد. مرکز محور افقیِ نمودار به‌جای صفر، بر یک خط‌مبنای قابل جابه‌جایی‌که معمولاً وضعیت موجود است، قرار گرفته است. مرزهای این محور نه بر اساس مقدار پول، تعداد جان یا سایر چیزهای باارزش، بلکه بر اساس سود یا زیان نسبی باتوجه‌به خط‌مبنا تعیین می‌شود. سود و زیان هر دو مقعر هستند - هر واحد اضافی سود یا زیان، کم‌تر از واحدهایی که قبلاً به‌دست آمده‌اند در نظر گرفته می‌شود، اما شیب در قسمت پایین تندتر است؛ این نشان می‌دهد که رنج ناشی از ضرر، دو برابر بزرگ‌تر از لذت حاصل از سود است. البته بدیهی است که صرفاً با ترسیم پدیده‌ها به‌شکل منحنی نمی‌توان آن‌ها را توضیح داد، اما ما می‌توانیم از این راه به نقض اصول انتخاب عقلانی پی ببریم. ممکن بودن و قطعی‌بودن، از نظر معرفت‌شناختی با احتمال‌های خیلی زیاد و احتمال‌های خیلی کم تفاوت دارند. به‌همین دلیل است که در این کتاب فصل مربوط به منطق از فصل مربوط به نظریۀ احتمال جدا شده است («الف یا ب؛ نقیض الف؛ آن‌گاه ب» فقط گزاره‌ای با احتمال خیلی زیاد نیست، بلکه این یک حقیقت منطقی است). به‌همین دلیل است که کارمندهای ادارۀ ثبت اختراع، درخواست‌های مربوط به ماشین‌های با حرکت دائمی را بی‌آنکه باز کنند پس می‌فرستند، به‌جای این‌که به برخی نابغه‌ها این فرصت را بدهند که مشکلات انرژی ما را یک‌بار برای همیشه حل کنند. بنجامین فرانکلین دست‌کم در نیمۀ اول اظهاراتش درست گفته بود که هیچ‌چیز به‌جز مرگ و مالیات قطعی نیست. در سوی دیگر، احتمالات متوسط، دست‌کم در بیرون از کازینو مبتنی‌بر حدس و گمان هستند. آن‌ها برآوردهایی هستند که گاه ضریب خطای آن‌ها بسیار بزرگ است. در دنیای واقعی، احمقانه نیست که تفاوت بین احتمال ۰٫۱۰ و احتمال ۰٫۱۱ را کمی سبک‌سنگین کنیم. بی‌تقارنیِ میان سود و ضرر نیز زمانی بهتر قابل توضیح است که از عالم ریاضی به زندگی واقعی قدم بگذاریم. حیات ما به حبابی بی‌ثبات از چیزهای نامحتمل بستگی دارد و گاه یک قدم اشتباه، تفاوت بین مرگ و زندگی را رقم می‌زند. همان‌گونه که تورسکی زمانی‌که همکار بودیم از من پرسید: «امروز چند اتفاق ممکن است برای تو بیفتد که وضعیت تو را خیلی بهتر کند؟ امروز چند اتفاق ممکن است برای تو بیفتد که وضعیت تو را خیلی بدتر کند؟ فهرست دوّمی بی‌انتها است». منطقی است که ما در مورد چیزهایی که ممکن است از دست بدهیم هشیارتر عمل کنیم و همۀ توان و امکانات خود را به کار بگیریم تا مانع از سقوط شدید و بی‌محابای رفاه و سلامت خود شویم. و در سوی منفیِ طیف، مرگ فقط یک چیز خیلی خیلی بد نیست. مرگ پایان بازی است، بی‌آنکه فرصتی برای بازی مجدد وجود داشته باشد. یک تکینگی که دیگر جای هیچ‌گونه بحثی را برای حساب‌وکتاب‌های مربوط به سود و زیان باقی نمی‌گذارد. همچنین به‌همین خاطر است که افراد می‌توانند یک اصل دیگر انتخاب عقلانی، یعنی معاوضه‌پذیری را نقض کنند. این‌که من یک آبجو را به یک دلار ترجیح می‌دهم، و یک دلار را به مردن ترجیح می‌دهم، به این معنا نیست که به‌احتمال‌زیاد، یک دلار می‌دهم تا زندگی‌ام را بر سر یک آبجو شرط‌بندی کنم. شاید هم این کار را می‌کنم؟ 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

کربن و اثر گلخانه‌ای ژاک-ژوزف ابلمن، متولد ۱۸۱۴، در ریاضیات و مهندسی معدن آموزش دیده بود و در نهایت موقعیت رهبری در کارخانه‌ی چینی‌سازی در سور، فرانسه، به دست آورد. او روش‌های جدیدی برای سنتز مواد معدنی در آزمایشگاه ابداع کرد و نظریه‌پردازی کرد که چگونه در طبیعت کار می‌کنند. ابلمن شیفته‌ی روش‌هایی بود که سنگ‌ها در طول زمان فرسایش می‌یابند و تجزیه می‌شوند. او گمان کرد که این فرآیندهای هوازدگی برای حرکت عنصر کربن در سراسر جهان مرکزی هستند. کار دانشمندان دیگر در طول یک قرن طول کشید تا درک شود که چگونه این موضوع بسیاری از تکامل زمین و حیات را توضیح می‌دهد. در قرن نوزدهم، فیزیکدان و ریاضیدان فرانسوی، ژوزف فوریه، برای اولین بار ایده‌هایی را مطرح کرد که در نهایت به‌عنوان اثر گلخانه‌ای (Greenhouse Effect) شناخته شدند. گلخانه‌های شیشه‌ای در زمستان گرم می‌مانند، زیرا نور را به داخل راه می‌دهند اما گرمای تابشی را به بیرون رها نمی‌کنند. فرآیندی مشابه در جو زمین رخ می‌دهد، اما به‌جای شیشه که گرما را به دام می‌اندازد، مولکول‌های خاصی در جو این کار را انجام می‌دهند. این مولکول‌ها، که بسیاری از آن‌ها حاوی عنصر کربن هستند، فوتون‌ها و انرژی‌ای را که سعی در فرار از سیاره دارند جذب می‌کنند. بدون این گازها—عمدتاً دی‌اکسید کربن، متان و بخار آب—گرمای زمین به فضا فرار می‌کرد و میانگین دمای سیاره به منفی ۴ درجه‌ی فارنهایت می‌رسید. سوانته آرنیوس، متولد ۱۸۵۹، بر پایه‌ی نظریه‌ی فوریه پیش رفت و به‌صورت کمی نشان داد که چگونه تولید کربن توسط صنایع می‌تواند دمای جهانی را افزایش دهد. از زمان انقلاب صنعتی، منبع اصلی گازهای گلخانه‌ای در جو، فعالیت‌های انسانی بوده است که دی‌اکسید کربن آزاد می‌کنند. هارولد یوری دیدگاه ظریفی برای نگاه به سیارات و حیات داشت، دیدگاهی که آن‌ها را به عناصر اساسی‌شان—اتم‌ها و مواد شیمیایی در حال تعامل—تقلیل می‌داد. برای یوری، موجودات زنده و اجسام سیاره‌ای در منظومه‌ی شمسی همگی می‌توانند به مواد شیمیایی و اتم‌هایی که از یک بخش سیستم به بخش دیگر حرکت می‌کنند، تقلیل یابند. فهم زمین و تاریخ آن به معنای ردیابی این اتم‌ها بود. یوری و همکارش، ویلارد لیبی، روشی برای ردیابی کربن با استفاده از تغییرات ایزوتوپی آن ابداع کردند. این روش به ما امکان می‌دهد تا سن مواد آلی را تا حدود ۵۰,۰۰۰ سال پیش تعیین کنیم، اما همچنین نشان می‌دهد که چگونه کربن در طول زمان از یک مکان به مکان دیگر در سیاره حرکت می‌کند. وقتی گیاهان دی‌اکسید کربن را از جو می‌گیرند، کربن در بافت‌هایشان ذخیره می‌شود. وقتی گیاهان می‌میرند، کربن یا به جو بازمی‌گردد یا در سنگ‌ها و رسوبات به دام می‌افتد. این فرآیندها به‌عنوان چرخه‌ی کربن (Carbon Cycle) شناخته می‌شوند. چرخه‌ی کربن زمین را به روش‌های متعددی خنک می‌کند. وقتی آتشفشان‌ها دی‌اکسید کربن را به جو آزاد می‌کنند، گاز یا توسط گیاهان جذب می‌شود یا در اقیانوس‌ها حل می‌شود و در نهایت به سنگ‌هایی مانند سنگ‌آهک تبدیل می‌شود. وقتی سنگ‌ها هوازده می‌شوند، اتم‌های کربن آزاد می‌شوند و یا در اقیانوس‌ها به دام می‌افتند یا توسط گیاهان جذب می‌شوند. این فرآیندها در طول میلیون‌ها سال مقادیر عظیمی از دی‌اکسید کربن را از جو حذف می‌کنند و سیاره را خنک می‌کنند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نقض اصول: چقدر ناعقلانی است؟ (۶) این فقط صورت‌بندی ریسک‌ها نیست که می‌تواند انتخاب‌های مردم را دگرگون کند؛، بلکه صورت‌بندی پاداش‌ها هم نقش دارد. فرض کنید به‌تازگی ۱۰۰۰ دلار به شما داده‌اند. اکنون باید بین دریافت قطعیِ ۵۰۰ دلار دیگر و پرتاب سکه‌ای که در صورتی که شیر بیاید ۱۰۰۰ دلارِ دیگر به شما می‌دهند، یکی را انتخاب کنید. ارزش مورد انتظار دو گزینه یکسان است (۵۰۰ دلار)، اما تا بدین جای بحث شما آموختید که بیش‌تر مردم ریسک‌گریز هستند و دنبالِ چیزهای مطمئن می‌گردند. اکنون در مثال خود تغییری می‌دهیم. فرض کنید ۲۰۰۰ دلار به شما داده‌اند. اکنون باید بین پس دادن ۵۰۰ دلار و پرتاب سکه‌ای که اگر شیر بیاید باید ۱۰۰۰ دلار را پس بدهید، یکی را انتخاب کنید. در این حالت، بیش‌تر مردم سکه را انتخاب می‌کنند. اما بیایید حساب‌وکتاب کنیم: از این نظر که قرار است دست آخر چه اتفاقی بیفتد، هر دو انتخاب یکسان هستند. تنها تفاوت در نقطۀ شروع است که نتیجه‌ای که حاصل می‌شود، در انتخاب اول به‌عنوان «سود» صورت‌بندی می‌شود و در انتخاب دوّم به‌عنوان «ضرر» صورت‌بندی می‌شود. با این تغییر در صورت‌بندی، مردم ریسک‌گریزی را کنار می‌گذارند: اکنون آن‌ها ریسک می‌کنند، مشروط به این‌که امید به پیشگیری از ضرر را برایشان به‌دنبال داشته باشد. کانمن و تورسکی به این نتیجه می‌رسند که مردم در کل ریسک‌گریز نیستند، هرچند ضررگریز هستند: آن‌ها در صورتی به‌دنبال ریسک می‌روند که از ضرر جلوگیری کند. بار دیگر تأکید می‌کنم که این موضوع فقط مختص معماها و بخت‌آزمایی‌های فرضی نیست. فرض کنید پزشک، سرطانی خطرناک را در بدن شما تشخیص داده که یا می‌توانید آن را با جراحی درمان کنید که خطر مرگ در حین عمل جراحی را به‌همراه دارد، یا با پرتودرمانی آن را معالجه کنید. به شرکت‌کنندگان در آزمایش گفته می‌شود که از هر ۱۰۰ بیماری که جراحی را انتخاب کرده‌اند، ۹۰ نفر از عمل جان سالم به در برده‌اند، ۶۸ نفر به مدت یک سال پس از عمل زنده بوده‌اند و ۳۴ نفر به مدت پنج سال پس از عمل زنده بوده‌اند. در مقابل، از هر ۱۰۰ نفری که پرتودرمانی را انتخاب کرده‌اند، ۱۰۰ نفر از درمان جان سالم به در برده‌اند، ۷۷ نفر به مدت یک سال پس از پرتودرمانی زنده بوده‌اند و ۲۲ نفر به مدت پنج سال پس از پرتودرمانی زنده بوده‌اند. نتایج نشان داد که کم‌تر از ۱/۵ شرکت‌کنندگان، پرتودرمانی را انتخاب می‌کنند. آن‌ها در درازمدت با مطلوبیّت مورد انتظار همدلیِ بیش‌تری دارند. حالا فرض کنید که گزینه‌ها به گونه‌ای دیگر توصیف شده باشند. از هر ۱۰۰ بیماری که جراحی را انتخاب کرده‌اند، ۱۰ نفر در اتاق عمل جان داده‌اند، ۳۲ نفر بعد از یک سال جان داده‌اند و ۶۶ نفر طی پنج سال جان داده‌اند. از هر ۱۰۰ نفری که پرتودرمانی را انتخاب کرده‌اند، هیچ‌یک در طول درمان جان خود را از دست نداده‌اند، ۲۳ نفر پس از یک سال جان داده‌اند و ۷۸ نفر طی پنج سال جان داده‌اند. در این حالت، تقریباً نیمی از شرکت‌کنندگان، پرتودرمانی را انتخاب می‌کنند. آن‌ها با اطمینان از این‌که فوراً توسط پرتودرمانی کشته نمی‌شوند، احتمال کلی بزرگ‌تر مرگ را می‌پذیرند. اما واقعیت این است که هر دو گزینه دوتایی از احتمال یکسانی برخوردار بودند. تنها چیزی که تغییر کرد این بود که آیا مردم تعداد سال‌هایی را که زندگی می‌کردند به‌عنوان سود صورت‌بندی می‌کردند یا تعداد سال‌هایی را که زودتر می‌مردند به‌عنوان ضرر صورت‌بندی می‌کردند. نقض اصول انتخاب عقلانی می‌تواند از انتخاب‌های شخصی به سیاست‌گذاری عمومی سرایت کند. ۴۰ سال قبل از همه‌گیری کووید-۱۹، تورسکی و کانمن در یک پیشگویی ترسناک و عجیب از مردم خواستند «تصور کنند که ایالات‌متحده برای شروع یک بیماری غیرعادی آسیایی آماده می‌شود». من مثال آن‌ها را به‌روز می‌کنم. پیش‌بینی می‌شود که ویروس کرونا در صورتی که درمان نشود، ۶۰۰ هزار نفر را می‌کشد. چهار واکسن ساخته شده و فقط یکی از آن‌ها را می‌توان در مقیاس وسیع توزیع کرد. اگر میراکولون انتخاب شود، ۲۰۰ هزار نفر نجات پیدا می‌کنند. اگر واندرین انتخاب شود، ۱/۳ احتمال دارد که جان ۶۰۰ هزار نفر نجات پیدا کند و ۲/۳ احتمال دارد که هیچ‌کس نجات پیدا نکند. ازآنجایی‌که بیش‌تر مردم ریسک‌گریز هستند، آن‌ها میراکولون را انتخاب می‌کنند. اکنون دو واکسن دیگر را در نظر بگیرید. اگر رژنِرا انتخاب شود، ۴۰۰ هزار نفر خواهند مُرد. اگر پریونتاویر انتخاب شود، ۱/۳ احتمال دارد که هیچ‌کس نمیرد ۲/۳ و احتمال دارد که ۶۰۰ هزار نفر بمیرند. احتمالاً اکنون دیگر متوجه ترفندی که در سؤالات آزمون‌های عقلانیّت به‌کار برده می‌شود شده‌اید و پی برده‌اید که این دو گزینه یکی هستند و تنها تفاوت آن‌ها در این است که آیا تأثیرات به‌عنوان سود صورت‌بندی می‌شوند (جان‌های نجات‌یافته) یا ضرر (مرگ‌ومیر). 📓 عقلانیت ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

ردپاهای دایناسور و رقص با یخ ابرهای عدسی‌شکل (Lenticular Clouds) انباشته‌شده در سراسر فیورد نشانه‌ای از نزدیک شدن طوفان بادی قطبی بودند. زیبایی آن‌ها بخشی از خطرشان بود: شکل‌های کشیده و رشته‌های نازک ابرها نشان‌دهنده‌ی بادهای شدید در منطقه بود. با آسمانی که هر دقیقه بزرگ‌تر و تاریک‌تر می‌شد، وظیفه‌ی ما این بود که هرچه سریع‌تر به ایمنی اردوگاه بازگردیم. آن صبح، فریش یکی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی به نام استیو گیتسی و من را برای جستجوی استخوان‌های فسیلی به ساحل فرستاده بود. این دومین تابستان پروژه‌ی گرینلند در سال ۱۹۸۹ بود و ما قبلاً چند مکان پیدا کرده بودیم که تعداد کمی دندان و تکه‌های استخوان از دایناسورها و دیگر خزندگان دوره‌ی تریاسیک داشتند. استیو و من صبح را صرف بالا رفتن از یک قله‌ی ماسه‌سنگی کرده بودیم که به صخره‌ای مشرف به آب و یخ زیر آن ختم می‌شد. پیاده‌روی ما از نظر دیرینه‌شناسی بی‌نتیجه بود—حتی یک تکه استخوان در سنگ‌ها ندیدیم. نزول ما را از یک پلکان طبیعی متشکل از ماسه‌سنگ‌ها، سیلت‌سنگ‌ها و شیل‌های متناوب پایین برد، جایی که لایه‌های مقاوم هر ۵۰ فوت سکوهای صافی تشکیل می‌دادند. به یک سکو‌ی ماسه‌سنگی قرمز برخورد کردیم که سکویی به طول حدود دو زمین فوتبال تشکیل داده بود. در حالی که خم شده بودم تا نفسم را تازه کنم، به پایین نگاه کردم. زیر پایم اثری در سنگ از یک ردپای سه‌انگشتی بود، با نشانه‌هایی از چنگال‌های تیز در انتها. این ردپا ویژگی‌های ردپای ساخته‌شده توسط یک دایناسور گوشت‌خوار را داشت. جهت ردپا را دنبال کردم تا ردپای دیگری دیدم، و دیگری، و باز هم دیگری. ردپاها یک مسیر حدود ده‌قدمی را در سری تشکیل می‌دادند. اما این مسیر توسط مجموعه‌ی دیگری از ردپاهای سه‌انگشتی دایناسور قطع شده بود، که خود توسط دیگر ردپاها قطع شده بود. دایناسورها ۲۰۰ میلیون سال پیش در این مکان همه‌جا دویده بودند. سعی کردم با قرار دادن پاهای خودم در یک مجموعه از ردپاها با حرکات دایناسورها هم‌گام شوم، اما برای حرکت در گام‌هایش، باید پاهایم را تقریباً به‌طور غیرممکنی دراز می‌کردم. این سکو بعداً به نام «کف رقص دایناسورها (Dinosaur Dance Floor)» شناخته شد به خاطر صدها ردپای دایناسورهای بزرگ و کوچک که یکدیگر را قطع می‌کردند. حدود ۲۰۰ میلیون سال پیش، این مکان در حاشیه‌ی یک دریاچه‌ی بزرگ قرار داشت و دایناسورها با پاهایشان گل را حکاکی کردند در حالی که می‌دویدند. انگشتان میانی کشیده بودند و دو انگشت کناری نسبتاً کوتاه‌تر بودند، که به آن‌ها ظاهری شبیه به ردپای ساخته‌شده توسط یک پرنده‌ی بزرگ با چنگال‌های بزرگ می‌داد. در سال ۱۸۵۸، زمین‌شناس ادوارد هیچکاک اولین مجموعه از این ردپاها را در مرکز ماساچوست کشف کرد و نام علمی گرالاتور کورسوریوس (Grallator cursorius) را به آن‌ها داد. از زمان هیچکاک، مسیرهای گرالاتور در نوا اسکوشیا، کانتیکت و پنسیلوانیا و جنوب در امتداد ساحل شرقی تا ویرجینیا و کارولینای شمالی پیدا شده‌اند. سنگ‌های گرینلند در حالی که ابرقاره‌ی پانگه‌آ (Pangaea) جابجا می‌شد و در حالی که آمریکای شمالی از آفریقا و اروپا جدا شد و اقیانوس اطلس را تشکیل داد، نهشته شدند. دویست میلیون سال پیش، دایناسورها می‌توانستند از آنچه امروز گرینلند است به ماساچوست و سپس به مراکش و الجزایر راه بروند بدون اینکه به اقیانوس برخورد کنند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نقض اصول: چقدر ناعقلانی است؟ (۵) احساساتی که توسط گزینه‌های ممکن و قطعی برانگیخته می‌شوند، عنصری اضافی را به انتخاب‌های شانسی (نظیر بیمه و قمار) اضافه می‌کنند که با منحنی‌های مطلوبیّت قابل توضیح نیست. تورسکی و کانمن خاطرنشان می‌کنند که هیچ‌کس بیمه‌ای را که فقط ما را در روزهای خاصی از هفته بیمه می‌کند و فقط با کسری از هزینۀ بیمه قابل خریداری است، نمی‌خرد. اگرچه مردم با خشنودی و رضایت خود را در برابر خطراتی مانند آتش‌سوزی بیمه می‌کنند، اما خود را در برابر خطرات دیگری مانند توفان بیمه نمی‌کنند. آن‌ها به این خاطر بیمه می‌خرند که خاطر خود را آسوده کنند و یکی از دغدغه‌هایشان را کم کنند. آن‌ها ترجیح می‌دهند که ترس از وقوع شکلی از فاجعه را از صندوق اضطراب‌های خود کم کنند، تا این‌که زندگی‌شان را در همه‌جای جهان ایمن‌تر سازند. این همچنین ممکن است برخی تصمیم‌گیری‌های دسته‌جمعی انسان‌ها نظیر ممنوعیت استفاده از انرژی هسته‌ای (که خطر وقوع فاجعه در آن ناچیز است) به‌جای کاهش استفاده از زغال‌سنگ (که همه‌روزه باعث مرگ‌ومیر افراد می‌شود) را توضیح دهد. قانون پاکسازی مواد سمّی آمریکا خواستار حذف کامل برخی آلاینده‌های زیست‌محیطی است، اگرچه حذف ۱۰ درصد آخر ممکن است بیش‌تر از ۹۰ درصدِ اول هزینه داشته باشد. اِستفان بِریِر، قاضی دیوان عالی ایالات‌متحده در مورد دعوای قضایی پاکسازی اجباری یک محل زبالۀ سمّی اظهار داشت: کارنامۀ چهل هزار صفحه‌ایِ این تلاش ده‌ساله نشان داد که این زباله‌دانی بدون صرف هیچ‌گونه هزینۀ اضافی به‌قدری تمیز بود که اگر بچه‌هایی که در آنجا بازی می‌کردند سالانه به مدت هفتاد روز مقدار کمی از خاک آنجا را وارد دهان خود می‌کردند، هیچ آسیب قابل‌توجهی نمی‌دیدند... اما هیچ بچه‌ای در آن منطقه بازی نمی‌کرد که قرار باشد خاک بخورد، آنجا یک باتلاق بود. صرف هزینۀ 9.3 میلیون دلاری برای محافظت از کودکانی که وجود خارجی ندارند، همان چیزی است که من با طرح موضوع «ده درصد آخر» به‌دنبال آن هستم. یک‌بار از عضوی از خانواده‌ای که هر هفته بلیت بخت‌آزمایی می‌خریدند پرسیدم که چرا پول‌های خود را دور می‌ریزند. او طوری به من توضیح داد که گویی من کودکی کودن هستم: «اگر بازی نکنی نمی‌توانی برنده شوی.» پاسخ او الزاماً غیرعقلانی نبود: داشتن سبدی از احتمالات مختلف ممکن است این مزیت روان‌شناختی را داشته باشد که به فرد امکان بدهد که به یک سود بادآورده فکر کند، به‌جای این‌که مطلوبیّت مورد انتظار را با تلاش و پشتکار به حداکثر برساند. این منطق با بیان یک لطیفه، بهتر جا می‌افتد. پیرمردی پارسا به درگاه خداوند متعال دعا می‌کند و می‌گوید: «پروردگارا، من در تمام مدت عمرم از احکام تو پیروی کردم، روزه گرفتم، دعا خواندم، پدر و شوهر خوبی بودم. اکنون فقط یک درخواست از درگاه تو دارم؛ می‌خواهم در لاتاری برنده شوم.» ناگهان آسمان تاریک می‌شود، رعدوبرقی می‌زند و صدای کُلُفتی می‌گوید: «ببینم چه‌کار می‌توانم برایت بکنم.» بارقه‌ای از امید در دل پیرمرد روشن می‌شود. یک ماه می‌گذرد، شش ماه، یک سال، اما شانس در خانۀ او را نمی‌زند. پیرمرد دوباره با ناامیدی فریاد می‌زند: «پروردگارا، خودت می‌دانی که من مردی پارسا هستم. من به تو التماس کردم، چرا حاجتم را برآورده نکردی؟» آسمان تاریک می‌شود، رعدوبرقی می‌زند و صدایی به گوش می‌رسد: «خودت هم حرکتی بکن، بلیتی بخر». 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

تاریخ یخ و زمین گلوله‌برفی حرکت یخچال‌ها ردپاهایی در داخل سنگ‌ها و روی سطوحشان باقی می‌گذارد. یخچال‌ها به‌عنوان توده‌های عظیم یخ، با تغییرات دما جزر و مد می‌کنند. وقتی کوچک و بزرگ می‌شوند، بستر سنگی را خراش می‌دهند. این خراش‌ها می‌توانند بیش از طول یک زمین فوتبال امتداد یابند. شواهد دیگر حرکت یخچالی از عمل ذوب یخ به دست می‌آید. وقتی یخچال‌ها ذوب می‌شوند، جریان‌های خروشان آب تولید می‌کنند. این رودخانه‌های قدرتمند همه چیز را در چشم‌انداز در مسیرشان حمل می‌کنند، از تخته‌سنگ‌های بزرگ تا سنگریزه‌های کوچک‌تر. رسوبات تولیدشده توسط یخچال‌های در حال ذوب آشوبناک‌اند: سنگریزه‌ها در کنار سنگ‌های بزرگ‌تر بدون نظم خاصی قرار دارند. اتم‌های داخل سنگ‌ها، که تحت تأثیر یخ زدن و ذوب شدن یخ قرار می‌گیرند، نیز تغییر می‌کنند. آب ذوب یخچالی شیمی متفاوتی از آب مایع دارد و ردپاهای شیمیایی متمایزی در سنگ‌ها باقی می‌گذارد. سنگ‌های موجود در جنوبگان و جزایر قطبی میلیون‌ها سال در سراسر جهان رانده شده‌اند. صفحات تکتونیکی که سطح زمین را می‌پوشانند، در طول اعصار زمانی حرکت کرده‌اند، به‌گونه‌ای که صفحاتی که زمانی نزدیک به استوا بودند، اکنون در قطب‌ها قرار دارند. دو دلیل وجود دارد که چرا سنگ‌های موجود در قطب‌ها امروز ممکن است در گذشته بدون یخ بوده باشند: یا زمین در آن زمان گرم‌تر بوده و یخ نمی‌توانسته تشکیل شود، یا سنگ‌هایی که اکنون در قطب‌ها هستند از محیط‌های استوایی گرم‌تر رانده شده‌اند. در ۲ میلیارد سال اول زمین، اقیانوس‌ها باز و بسته شدند، قاره‌ها به هم پیوستند و دوباره از هم جدا شدند. قدیمی‌ترین سنگ‌های زمین شواهدی از این تحولات زمین‌شناختی را در خود دارند، اما دو چیز مهم را نشان نمی‌دهند: هیچ لایه‌ی آواری وجود ندارد و هیچ خراشیدگی روی سنگ‌ها نیست. صفحات یخی بزرگ در ۲ میلیارد سال اول از تاریخ ۴٫۵۶ میلیارد ساله‌ی زمین وجود نداشتند. در حالی که یخ ممکن بود روی قله‌های منزوی کوه‌ها نشسته باشد، قطب‌ها، همراه با بقیه‌ی سیاره، عملاً بدون یخ بودند. آرتور فیلیمون کولمن در یکی از سفرهایش به سنگ‌های نزدیک دریاچه‌ی هیورون در کانادا، متوجه لایه‌هایی با امضای مشخص یخچال‌ها شد—خراش‌هایی سطح آن‌ها را نشانه‌گذاری کرده بودند و آوارهای سنگی در داخلشان قرار داشتند. او شواهدی از اولین یخبندان روی زمین پیدا کرده بود. زمین‌شناسان که دهه‌ها بعد به این صخره‌ها بازگشتند، فرضیه‌ی یخچالی کولمن را تأیید کردند و نشان دادند که لایه‌ها نزدیک به ۲٫۲ میلیارد سال قدمت دارند. کولمن اولین زمانی را کشف کرده بود که یخ بخش‌های وسیعی از زمین، از جمله قطب‌ها، را برای دوره‌ای نسبتاً کوتاه پوشانده بود. در اواسط دهه‌ی ۱۹۹۰، پل اف. هافمن در حال نقشه‌برداری زمین‌شناختی در امتداد ساحل نامیبیا در جنوب غربی آفریقا بود. او یک لایه از سنگ‌ها، با قدمت ۷۱۰ میلیون سال، مجموعه‌ای از سنگ‌ها را در خود داشت که از اندازه‌ی شن تا تخته‌سنگ‌های کوچک متغیر بودند. او می‌دانست این لایه‌ها چه معنایی دارند: توسط یخچال‌ها تشکیل شده بودند. با بازگشت به آزمایشگاه، هافمن امضای شیمیایی اتم‌های این سنگ‌ها را تجزیه‌وتحلیل کرد و تأیید کرد که تقریباً مطمئناً توسط عمل یخچال‌ها تشکیل شده‌اند. این قطب‌نماهای زمین‌شناختی به نتیجه‌ای غیرمنتظره اشاره داشتند: سنگ‌ها در استوا تشکیل شده بودند، نه در عرض‌های جغرافیایی بالا. با اطمینان به داده‌ها، هافمن و همکارانش نتیجه‌ی واضح را گرفتند: ۷۱۰ میلیون سال پیش، یخچال‌ها از قطب‌ها تا استوا امتداد داشتند؛ زمین با یخچال‌ها پوشیده شده بود در حالی که سطح اقیانوس‌ها کاملاً یخ‌زده بود. سیاره‌ی آبی ما زمانی کاملاً سفید بود. تجزیه‌وتحلیل‌های بیشتر لایه‌های سنگی به اکتشافات یخی بیشتری منجر شد: شواهدی برای یخچال‌ها در استوا در لایه‌ای کمی جوان‌تر نیز ظاهر شد. نه تنها یک دوره که سیاره‌مان به یک توپ یخی تبدیل شد، ۷۱۰ میلیون سال پیش، وجود داشت؛ بلکه ۵۰ میلیون سال بعد یکی دیگر نیز بود. لایه‌های آوار نشان می‌دهند که دنیای مدرن یخی ما حدود ۳۴ میلیون سال پیش شروع به شکل‌گیری کرد. یخ‌زدگی در ابتدا کند بود و ارتفاعات بالا و قطب جنوب را پوشاند. در طول ۲۰ میلیون سال بعدی، یخ فراتر از قطب به بقیه‌ی قاره‌ی جنوبگان گسترش یافت. کلاهک‌های یخی قطبی (Polar ice caps) تنها برای حدود ۱۰ درصد از وجود سیاره‌مان ویژگی بوده‌اند. درک ما از آنچه از نظر جغرافیایی «عادی» است، به دلیل این واقعیت که کل تاریخ گونه‌ی ما در زمانی خاص روی سیاره‌ی زمین رخ داده است—زمانی با یخ در هر دو قطب—تحریف شده است. برای بیشتر تاریخ زمین، با وجود دوره‌های نسبتاً کوتاه و گاه دراماتیک یخ‌زدگی، زمین دریاهای قطبی باز داشت. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نقض اصول: چقدر ناعقلانی است؟ (۴) موریس اِله، اقتصاددان، پارادوکس زیر را کشف کرد: کدام‌یک از این دو بلیت را ترجیح می‌دهید؟ https://imgurl.ir/uploads/v807803_29.png اگرچه ارزش مورد انتظار بلیت پاوربال بیش‌تر است (۱٫۱۴ میلیون دلار)، اما بیش‌تر مردم به‌دنبال چیزهای مطمئن هستند و از این‌که به احتمالِ یک درصد سرشان بی‌کلاه بماند اجتناب می‌کنند. اما این موضوع موجب نقض اصول انتخاب عقلانی نمی‌شود؛ احتمالاً منحنی مطلوبیّت برای آن‌ها خم می‌شود و باعث می‌شود که ریسک‌گریز شوند. حالا شما کدام‌یک از این دو را ترجیح می‌دهید؟ https://imgurl.ir/uploads/o768187_30.png دررابطه‌با این انتخاب، مردم لوتو USA را ترجیح می‌دهند که ارزش‌های مورد انتظار آن‌ها را تأمین می‌کند (۲۵۰ هزار دلار در مقابل ۱۱۰ هزار دلار). منطقی به‌نظر می‌رسد، این‌طور نیست؟ درحالی‌که سرگرم فکر کردن به انتخاب گزینۀ اول هستید، آدم کوچولویی که در ذهن شما حضور دارد می‌گوید: «اگرچه پاوربال ممکن است جایزۀ بزرگ‌تری داشته باشد، اما اگر آن را انتخاب کنی احتمال دارد که بدون برنده‌شدن هیچ‌چیز کنار بروی. اگر بعداً بفهمی که یک میلیون دلار را به باد داده‌ای احساس احمق بودن می‌کنی»! هنگامی‌که به گزینۀ دوّم نگاه می‌کنید، آدم کوچولو می‌گوید: «۱۰ درصد با ۱۱ درصد چه تفاوتی دارد؟ در هر صورت تو مقداری شانس برای برنده‌شدن داری؛ ضمن‌این‌که ممکن است به جایزۀ بزرگ‌تر هم دست پیدا کنی». متأسفانه دررابطه‌با نظریۀ انتخاب عقلانی، ترجیحات ما اصل استقلال را نقض می‌کنند. برای مشاهدۀ پارادوکس، بیایید احتمال دو گزینۀ سمت چپ را از هم تفکیک کنیم و همه‌چیز را به‌جز نحوۀ ارائه گزینه‌ها ثابت نگه داریم: https://imgurl.ir/uploads/e81099_31.png اکنون می‌بینیم که انتخاب بین سوپرکَش و پاوربال چیزی نیست جز انتخاب بین مگاباکس و لوتو USA، به‌همراه ۸۹ درصد شانسِ بیش‌تر برای برنده‌شدن یک میلیون دلار که به آن‌ها الصاق شده است. اما این شانس اضافی باعث شد که شما انتخاب خودتان را تغییر دهید. من به هر بلیت یک کیک گیلاس اضافه کردم و شما انتخاب خود را از کیک سیب به کیک توت‌فرنگی تغییر دادید! اگر از تکرار زیاد مطالب مربوط به قرعه‌کشی‌های پولی خسته شده‌اید، تورسکی و کانمن یک مثال غیرپولی ارائه می‌دهند. آیا بلیت سفری را ترجیح می‌دهید که به شما ۵۰ درصد شانس گردش سه‌هفته‌ای اروپا را می‌دهد یا بلیت سفری که امکان گردش یک‌هفته‌ای قطعی را به شما می‌دهد؟ پاسخ مردم: به‌دنبال چیزهای مطمئن هستند. آیا بلیت سفری را ترجیح می‌دهید که ۵۰ درصد شانس گردش سه‌هفته‌ای را به شما می‌دهد یا یک بلیت سفری که ۱۰ درصد شانس گردش در انگلیس را به شما می‌دهد؟ اکنون مردم گردش طولانی‌تر را ترجیح می‌دهند. از نظر علم روان‌شناسی، معلوم است که چه اتفاقی دارد می‌افتد. تفاوت بین احتمال صفر درصد و احتمال یک درصد، فقط فاصلۀ یک‌درصدی نیست؛ این فرق بین ناممکن و ممکن است. به‌همین ترتیب، تفاوت بین ۹۹ درصد و ۱۰۰ درصد، فرق بین ممکن و قطعی است. هیچ‌کدام از این‌ها با تفاوت‌های موجود در بقیۀ اعداد قابل‌مقایسه نیستند، مثلاً تفاوت بین ۱۰ درصد و ۱۱ درصد. گزینه‌ای که «امکان» دارد اتفاق بیفتد، هر قدر هم که کوچک باشد، بازهم امید به آینده و احتمال پشیمانی از گذشته را با خود به‌همراه دارد. این‌که آیا انتخابی که تحت‌تأثیر این احساسات می‌کنیم «عقلانی» است یا نه، به این بستگی دارد که آیا تصور می‌کنیم که این احساسات، واکنش‌های طبیعی‌ای نظیر غذا خوردن و گرم‌ماندن هستند که باید آن‌ها را مهم بدانیم یا ویژگی‌های تکاملی‌ای که مایۀ دردسرند و قوای عقلانی ما باید آن‌ها را ناچیز بشمارند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

فسیل‌ها و اکتشافات قطب جنوب در اول نوامبر ۱۹۱۱، تیم پنج‌نفره‌ی رابرت فالکون اسکات به راه افتاد. روالد آمونسن دو هفته زودتر تلاش خود را با تیمی سورتمه‌سوار از چهار نروژی آغاز کرده بود. وقتی تیم اسکات در ۱۷ ژانویه‌ی ۱۹۱۲ به قطب جنوب رسید، با دیدن چادری با پرچم نروژ که از آن بیرون زده بود و یادداشتی از آمونسن به اسکات، ناامید شدند. نروژی‌ها بیش از یک ماه قبل به قطب رسیده بودند. خدمه‌ی اسکات انرژی زیادی را در سورتمه‌سواری و صعود مصرف کرده بودند. اسکات، در مرکز، ناامیدی خالص و نشانه‌ای از شکست را روی صورتش دارد. دیگران خسته و فرسوده به نظر می‌رسند، به جز ادوارد ویلسون. او با دستان روی کمر رو به دوربین ایستاده و نگاهی مصمم دارد. پس از گرفتن این عکس، ویلسون انرژی لازم را برای طراحی، مستندسازی، و تجزیه و تحلیل چادر و سنگ‌نشانی که نروژی‌ها در یادداشت‌های میدانی‌اش گذاشته بودند، جمع کرد. اکنون از نظر جسمی خسته و از نظر عاطفی فرسوده، اسکات و همراهانش سفری دشوار و خطرناک به خانه داشتند. بازگشت از قطب به معنای پایین آمدن از یخچال برد مور بود، دیواری یخی که ۷,۲۰۰ فوت به دره‌ای با صخره‌های سنگی فرو می‌ریزد. در برابر سختی، ناامیدی، و خطر، تیم اسکات در یخچال برد مور توقف کرد—برای مطالعه‌ی سنگ‌ها. اسکات در دفترچه‌اش برای ۹ فوریه نوشت: در ساعت ۲ ناهار خوردیم، خوب به سمت کوه باکلی پایین رفتیم، باد نصف طوفان بود و همه بسیار سرد و بی‌روح بودند. با این حال، چیزهای بهتری در پیش بود... تصمیم گرفتم اردو بزنم و بقیه‌ی روز را به زمین‌شناسی اختصاص دهم... از آخری، ویلسون، با چشمان تیزبینش، چند تکه زغال‌سنگ با برگ‌هایی زیبا در لایه‌ها برداشت. ویلسون برگ‌های فسیلی را در سنگ‌هایی کمی بیش از ۱۰۰ مایل از قطب جنوب یافت. روز بعد، ۱۰ فوریه، ویلسون نوشت: برخی از بلوک‌های هوازده‌ای که در مورین یافتیم، زغال‌سنگ براق و قابل‌سوزش خوبی بودند... اما بهترین اثرات برگ و واضح‌ترین آن‌ها در تکه‌های زغال‌سنگ هوازده‌ای بود که به‌راحتی با چاقو و چکش شکاف می‌خوردند. هر لایه از این‌ها مقادیر فراوانی از بقایای گیاهی را ارائه می‌داد... بیشتر برگ‌های بزرگ‌تر شبیه برگ‌های راش در شکل و رگ‌بندی بودند. ویلسون دو نوع مختلف گیاه فسیلی از دو دوره‌ی زمین‌شناختی متفاوت را در نزول از یخچال برد مور یافت. یک هفته پس از این اکتشافات فسیلی، ادگار اوانز قادر به حرکت نبود. هذیان‌گویان، سپس در برابر عناصر تسلیم شد. در هفته‌های بعدی، لارنس «تایتوس» اوتس، از سرمازدگی در هر دو پا ضعیف شد و، با ترس از اینکه گروه را سنگین می‌کند، از چادر بیرون رفت و به طوفانی شدید وارد شد تا بمیرد. با کاهش جیره و سوخت، سه عضو باقی‌مانده‌ی اکتشاف—اسکات، ویلسون، و هنری رابرتسون «بردی» باورز—به دلیل طوفان‌های مداوم و بدن‌های روزبه‌روز ضعیف‌تر، در مسیرشان به انبار تأمین کند شدند. تیمی که هفت ماه بعد رسید، چادر اسکات، سورتمه‌ها، و بارشان را یافت. وقتی وارد چادر شدند، که در شرایط بکری بود، سه جسد یافتند. بیرون چادر سورتمه‌های اسکات بودند. یکی از آن‌ها حاوی نزدیک به ۸۰ پوند گیاهان فسیلی بود که ویلسون شش هفته قبل از مرگشان جمع‌آوری کرده بود. بار گرانبهای آن‌ها مجموعه‌ای از فسیل‌های گیاهی به نام Glossopteris بود، گونه‌ای که حدود ۳۰۰ میلیون سال پیش زندگی می‌کرد. نکته‌ی کلیدی این است: Glossopteris. یک گیاه استوایی است، و راش جنوبی یک گیاه معتدل است. هیچ‌کدام از این گونه‌ها هرگز قطبی تصور نمی‌شدند. این اکتشافات این پرسش را برمی‌انگیزد: اگر قاره‌ی جنوبگان در زمان‌های مختلف تاریخ زمین استوایی یا معتدل بوده است، مناطق قطبی چه زمانی یخ زده‌اند؟ 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نقض اصول: چقدر ناعقلانی است؟ (۳) به‌این‌ترتیب، آیا اقتصاددانان رفتاری توانسته‌اند شرکت‌کنندگانِ تحقیقات خود را مُجاب کنند که نقش عابربانک‌های انسانی را ایفا و تحقیقات آن‌ها را تأمین مالی کنند؟ واقعیت آن است که مردم متوجه می‌شوند، دربارۀ انتخاب‌هایشان دوباره فکر می‌کنند و لزوماً یک چیز را فقط به این دلیل نمی‌خرند که همان لحظه به آن علاقه داشته‌اند. اما در صورت عدم بررسیِ مجدد از طریق سیستم شمارۀ ۲، احتمال آسیب جدی است. در زندگی واقعی، تصمیم‌گیری از طریق مقایسۀ گزینه‌ها براساس یک جنبۀ مشخص می‌تواند تصمیم‌گیرنده را در برابر ناعقلانیّت‌هایی که همه باور داریم درون ما وجود دارند بی‌دفاع بگذارد. ما در موقع تصمیم‌گیری برای انتخاب از بین بیش از دو گزینه ممکن است تحت‌تأثیر آخرین دو گزینه‌ای که به آن‌ها نگاه کرده‌ایم قرار بگیریم، یا این‌که دور خودمان بچرخیم، زیرا هریک از گزینه‌ها از جنبه‌های مختلفی بهتر از گزینه‌های دیگر به‌نظر می‌رسند. و مردم واقعاً می‌توانند با ترجیح الف بر ب و درعین‌حال، پرداختن قیمت بیش‌تری برای ب، دست‌کم برای مدتی تبدیل به عابربانک شوند (مثلاً شما به آن‌ها ب را می‌فروشید، الف را با آن مبادله می‌کنید، سپس الف را با قیمت کم‌تری می‌خرید و باز همین چرخه را تکرار می‌کنید). چگونه ممکن است کسی این تناقض دیوانه‌وار را بپذیرد؟ آسان است: افراد هنگامی‌که با دو انتخاب که ارزش مورد انتظار یکسانی دارند مواجه می‌شوند، ممکن است گزینۀ محتمل‌تر را ترجیح دهند، اما برای گزینه‌ای که سود بیش‌تری دارد حاضر به پرداخت قیمت بالاتری هستند (به‌طور مشخص، دو بلیت بازی رولت را در نظر بگیرید که ارزش مورد انتظار آن‌ها یکی است: ۳٫۸۵ دلار، اما ترکیب‌های مربوط به احتمال و سود آن‌ها متفاوت است. بلیت الف به شما شانسی معادل ۳۵/۳۶ برای بردن ۴ دلار، و شانسی معادل ۴/۳۶ برای از دست دادن یک دلار می‌دهد. بلیت ب به شما شانسی معادل ۱۱/۳۶ برای بردن ۱۶ دلار، و شانسی معادل ۳۵/۳۶ برای از دست دادن ۱٫۵۰ دلار می‌دهد. اگر به مردم فرصت انتخاب داده شود، آن‌ها بلیت الف را انتخاب می‌کنند. در پاسخ به این سؤال که برای هریک حاضرید چقدر بپردازید، آن‌ها قیمت بالاتری را برای گزینه ب پیشنهاد می‌دهند). احمقانه است - هنگامی‌که مردم به قیمت فکر می‌کنند، ذهن آن‌ها درگیر بزرگ‌تر بودن عدد دلار می‌شود و عدد مربوط به احتمال رسیدن به آن را فراموش می‌کنند - و آزمایشگر می‌تواند همانند یک سفته‌باز عمل کند و پول‌های آن‌ها را مال خود کند. قربانیان مات و مبهوت می‌گویند: «هیچ کاری از دستم ساخته نیست» یا «می‌دانم که کارم احمقانه است و شما دارید از من سوءاستفاده می‌کنید، اما من واقعاً آن یکی را ترجیح می‌دهم». پس از چند دور، تقریباً همه به خودشان می‌آیند و عاقل می‌شوند. گاهی تمایل‌های سرمایه‌گذاران ناشی بین ریسک‌ها و پاداش‌ها، یکی به بهای دیگری، نوسان می‌کند و التهاباتی را در بازارهای مالی به‌وجود می‌آورد. این شرایط مساعدی برای هجوم سفته‌بازان است که از آب گل‌آلود ماهیگیری کنند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

دریای قطبی باز و اکتشافات علمی در قرن‌های هجدهم و نوزدهم، کشف مسیرهای تجاری جدید، منابع، و سرزمین‌هایی برای ادعای مالکیت از جمله آرزوهایی بودند که دولت‌ها و حامیان ثروتمند را به تجهیز کشتی‌ها برای سفرهای چندساله به قطب واداشتند. برای برخی کاشفان، انگیزه شامل کشف علمی بود. ویلیام بارنتس، متولد سال ۱۵۵۰، دریانورد و نقشه‌نگار هلندی بود که اشتیاقی برای یافتن کریدوری بدون یخ در قطب شمال داشت که اقیانوس اطلس و آرام را به هم متصل کند. بارنتس معتقد بود که بیست‌وچهار ساعت نور مداوم در شمال دور باید دمای تابستان را برای یخ دائمی، حتی در قطب شمال، بیش از حد گرم کند. این ایده‌ها با هم به نظریه‌ی تأثیرگذاری منجر شدند که اقیانوسی بی‌وقفه از آلاسکا تا گرینلند و سیبری امتداد دارد. این رویای قطب بدون یخ، معروف به دریای قطبی باز (Open Polar Sea)، کاشفان و حامیانشان را به سوی ماجراجویی‌های هرچه دورتر به شمال کشاند. نام‌های بارنتس، بافین، هادسون، فروبیشر، اسکورزبی، راس، ملویل، و فرانکلین—همه کاشفانی که تلاش کردند به دورترین نقاط شمال برسند یا مسیری بدون یخ بین اقیانوس‌ها پیدا کنند—اکنون در نقشه‌های خلیج‌ها، جزایر، و رشته‌کوه‌های قطب شمال پراکنده‌اند. در حالی که اکتشافات توسط مردان تأمین مالی می‌شد، برخی از ماندگارترین مشارکت‌ها در علم قطبی توسط یک زن، لیدی جین فرانکلین، انجام شد. لیدی جین فرانکلین در سال ۱۷۸۱ در انگلستان متولد شد و با وجود محدودیت‌ها، به یک جهانگرد برجسته تبدیل شد، در حالی که همسرش، جان فرانکلین، مأموریت‌هایی به استرالیا و در نهایت قطب شمال هدایت می‌کرد. پس از ناپدید شدن همسرش، لیدی فرانکلین جست‌وجویی چنددهه‌ای برای یافتن او هدایت کرد. اشتیاق و پشتکار لیدی فرانکلین عصر جدیدی از اکتشاف قطبی را تسریع کرد. برجسته‌ترین کاشف تحت تأثیر لیدی فرانکلین، الیشا کنت کین بود. کین، متولد سال ۱۸۲۰، در کالج در ویرجینیا به‌عنوان زمین‌شناس آموزش دید، اما پس از ابتلا به بیماری قلبی اندوکاردیت به فیلادلفیا بازگشت. حرفه‌ی پزشکی مناسب بود، و پس از فارغ‌التحصیلی از دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه پنسیلوانیا، کین به‌عنوان پزشک مقیم در یک خیریه در فیلادلفیا کار کرد. اما اشتیاق کین به زندگی میدانی قابل مهار نبود. او به‌عنوان جراح دستیار به ارتش پیوست. این کار او را به کسب تجربه‌ی اکتشافی در چین، مکزیک، و فیلیپین سوق داد. کین به‌عنوان افسر ارشد پزشکی در اکتشاف قطبی گرینل در سال‌های ۱۸۵۰–۱۸۵۱ برای جست‌وجوی اکتشاف کشتی گمشده‌ی فرانکلین منصوب شد. کین بخشی از گروهی بود که قبرهای سه نفر از خدمه‌ی اکتشاف فرانکلین را در جزیره‌ی بیچی کشف کرد. او از جایگاه عمومی روبه‌رشد خود برای پیشنهاد اکتشاف دوم به تاجر ثروتمند هنری گرینل استفاده کرد. در سال ۱۸۵۳ حرکت کرد و در جنوب گرینلند توقف‌هایی برای تکمیل خدمه‌اش با شکارچیان ماهر، رانندگان سورتمه، و مترجمان اینویت انجام داد. آنجا، در عرض جغرافیایی ۷۸ درجه‌ی شمالی، کشتی کین در یخ دریا گرفتار شد. در نهایت، کین و خدمه‌اش به مدت بیست‌ویک ماه در خلیجی متروک در قطب شمال محبوس شدند. پیشینه‌ی پزشکی کین، ابتکار عمل او، و پرسنلی که از جنوب گرینلند آورده بود، خدمه را نجات داد. او ارزش خوردن گوشت خام را برای جلوگیری از اسکوروی تشخیص داد و به‌طور منظم گوشت کمیابی که می‌یافتند را توزیع کرد. با استفاده از مترجمش، کین با اینویت‌ها برای تأمین غذا و منابع معامله و همکاری کرد. وقتی دمای بیرون در تاریکی زمستان قطبی به منفی ۴۰ درجه رسید، داخل بدنه‌ی کشتی کین نسبتاً دنج و ۴۰ درجه بود. با وجود این سختی‌ها، اشتیاق کین در جست‌وجوی دریای قطبی باز کاهش نیافت. در حالی که کشتی‌اش گرفتار بود، کین سورتمه‌هایی را در جهت‌های مختلف فرستاد تا تاریخ طبیعی منطقه را کاوش کنند و شواهدی از بهشت قطبی‌اش پیدا کنند. یکی از سفرهای سورتمه به عرض جغرافیایی ۸۰ درجه رسید، که در آن زمان دورترین نقطه‌ی شمالی هر اکتشاف اروپایی یا آمریکای شمالی بود. ویلیام مورتون، یکی از خدمه، روی قله‌ی صخره‌ای در ساحل شمال‌غرب گرینلند ایستاد و به دوردست نگاه کرد. او به‌طور معروف منظره‌ی مقابلش را توصیف کرد: «هیچ ذره‌ای از یخ. تا جایی که می‌توانستم ببینم، دریا باز بود، موجی از شمال می‌آمد...» 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نقض اصول: چقدر ناعقلانی است؟ (۲) متأسفانه یک قاعدۀ تصمیم‌گیری که زندگی را ساده‌تر می‌کند، هم‌زمان می‌تواند ناقض برخی اصول انتخاب عقلانی از جمله انتقال‌پذیری باشد. یعنی حتی انتقال‌پذیری هم قابل نقض است؟ آیا می‌توانم با پیداکردن یک عابربانک انسانی و فروش مکرر برخی چیزهای یکسان به او امرار معاش کنم، همانند سیلوستر مکمونکی مک‌بین در مجموعه فیلم‌های دکتر زوس، که بارها و بارها بابت چسباندن یک ستاره به شکم افراد سه دلار از آن‌ها می‌گرفت و بابت کندنِ آن ۱۰ دلار می‌گرفت؟ اگرچه انتقال‌ناپذیری مظهر ناعقلانیّت است، اما به‌راحتی می‌تواند از دو ویژگی عقلانیّت کرانمند ناشی شود. یکی این است که ما در تعیین مطلوبیّت یک چیز، همۀ ضرب و جمع‌های لازم را برای لحاظ کردن ویژگی‌های آن انجام نمی‌دهیم. درعوض ممکن است ویژگی‌های آن چیز را به‌صورت تک‌تک در نظر بگیریم و گزینه‌های خود را از طریق فرایند حذف، به‌طور پیوسته کم کنیم. در انتخاب دانشگاه برای ادامه تحصیل، ما ممکن است ابتدا دانشگاه‌های فاقد تیم چوگان را از فهرست خود حذف کنیم، سپس دانشگاه‌های بدون دانشکدۀ پزشکی، سپس دانشگاه‌هایی که خیلی از منزل ما دور هستند و الی آخر. دوّمی این است که ما ممکن است تفاوت کوچکی را در مقادیر یک ویژگی نادیده بگیریم، زمانی‌که سایر ویژگی‌ها مناسب‌تر به‌نظر می‌رسند. لئونارد ساویج آماردان از ما می‌خواهد که گردشگری را در نظر بگیریم که نمی‌تواند بین بازدید از پاریس و رُم، یکی را انتخاب کند. فرض کنید به او حق انتخاب بین بازدید از پاریس و بازدید از پاریس + ۱ دلار اضافی داده شود. پاریس + ۱ دلار به‌طورقطع از پاریسِ تنها مطلوب‌تر است، اما این بدان معنا نیست که پاریس + ۱ دلار به‌طورقطع از رُم مطلوب‌تر است! ما نوعی انتقال‌ناپذیری را داریم: این گردشگر گزینۀ الف (پاریس + ۱ دلار) را بر ب (پاریس) ترجیح می‌دهد و بین ب و ج (رم) تفاوتی قائل نیست، اما الف را بر ج ترجیح نمی‌دهد. مثال ساویج توسط یک کارتونیست نیویورکر این‌گونه به تصویر کشیده شد: برای این‌که همۀ رازهای جهان را بدونی، حاضری چقدر پول بدی؟ چند لحظه صبر کن، فعلاً جواب نده. تو علاوه‌بر اون، این قابلمۀ دردار بزرگ پخت اسپاکتی و به بخارپز گوشت صدف را هم دریافت می‌کنی. الان جواب بده، حاضری چقدر پول بدی؟ تصمیم‌گیرنده‌ای که بر اساس فرایند حذف انتخاب می‌کند، می‌تواند به انتقال‌ناپذیری کامل دچار شود. تورسکی سه متقاضی دریافت یک شغل را به تصویر می‌کشد که نمرات آن‌ها در آزمون استعداد و تجربه متفاوت است: https://imgurl.ir/uploads/c943124_28.png مدیر منابع انسانی آن‌ها را به این شیوه با یکدیگر مقایسه می‌کند: اگر فردی در آزمون استعداد، بیش از صد امتیاز بالاتر از بقیه کسب کرد، او را انتخاب کنید؛ درغیراین‌صورت کسی را انتخاب کنید که تجربۀ بیش‌تری دارد. مدیر، آرچر را به بیکر (تجربۀ بیش‌تر)، بیکر را به کانر (تجربۀ بیش‌تر) و کانر را به آرچر (استعداد بالاتر) ترجیح می‌دهد. هنگامی‌که شرکت‌کنندگانِ پژوهش در جایگاهِ مدیر منابع انسانی قرار می‌گیرند، بسیاری از آن‌ها دست به انتخاب‌های انتقال‌ناپذیر می‌زنند، بی‌آنکه خودشان متوجه باشند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

اکتشافات قطبی و میراث فرام در جولای ۲۰۰۰، در جزیره‌ی السمیر کانادا، در حال مبارزه با تگرگ و باد بودیم. چادرهایمان نزدیک سر یک فیورد باریک برپا شده بودند، جایی که زبانه‌ای چندمایلی از یخ فشرده توسط صخره‌های ماسه‌سنگی قرمز شیب‌دار احاطه شده بود. پیاده‌روی بازگشت دو گزینه پیش روی ما قرار داد: یا با سنگ‌های لغزنده و شیب‌های پر از ریگ در امتداد صخره‌ها برای ۵ مایل تا اردوگاه مبارزه کنیم، یا سواحل مرتفع را دنبال کنیم و مراقب خرس‌های قطبی روی یخ فشرده‌ی مجاور باشیم. با آگاهی از اینکه پیاده‌روی مایل‌ها روی آوار پوشیده از یخ دستورالعملی برای پارگی رباط زانو است، تصمیم گرفتیم شانسمان را با خرس‌ها امتحان کنیم. عبورمان از ساحل با شکل تیره‌ی برجسته‌ای در افق قطع شد. با نزدیک شدن، شبح به وضوح بیشتری آمد. این یک شیء واحد نبود؛ از تخته‌ها و الوارهای چوبی فروریخته که توسط باد هوازده شده بودند، تشکیل شده بود. مشخصاً کسی زحمت زیادی کشیده بود تا این آوار را اینجا انباشته کند، اما ما بیش از ۳۰۰ مایل از نزدیک‌ترین سکونتگاه انسانی فاصله داشتیم. با نگاه دقیق‌تر، دیدیم که چند نوار چوبی با نوشته‌هایی پوشیده شده بودند که با گذر زمان و قرار گرفتن در معرض هوا کم‌رنگ شده بودند. رشته‌ای از حروف بی‌صدا در هر کلمه نشان می‌داد که متن احتمالاً اسکاندیناویایی است. چوب جعبه‌ها توسط باد فرسایش یافته و خاکستری شده بود، واضحاً چندین زمستان قطبی با باد، برف و سرمای شدید را تحمل کرده بود. میخ‌هایی که جعبه‌ها را به هم نگه داشته بودند، با دست کوبیده شده بودند، واضحاً پیش از اینکه کارخانه‌ها بتوانند آن‌ها را به‌صورت انبوه تولید کنند، ساخته شده بودند. فرسایش چوب، میخ‌های ساخته‌شده پیش از عصر صنعتی، و متن اسکاندیناویایی به یک احتمال اشاره داشتند: ما در نزدیکی اشیایی ایستاده بودیم که در زمان منجمد شده بودند. هنگامی که فهمیدیم این تخته‌های شکسته و هوازده چه چیزی را نشان می‌دهند، با احترام خاموش ایستادیم: این‌ها آثار گمشده‌ی یکی از بزرگ‌ترین دوره‌های اکتشاف و کشف علمی در تمام تاریخ بشر بودند. جعبه‌های شکسته‌ای که در آن روز جولای ۲۰۰۰ در فیورد دیدیم، از زمانی بود که کشتی فرام (Fram) در طول سفر ۱۹۰۲ فیورد ما را کاوش کرد. تصور کردیم که جعبه‌ها احتمالاً حاوی تدارکات بودند. در اواسط قرن نوزدهم، فریدت‌یوف نانسن به‌عنوان دانشمند و اقیانوس‌شناس آموزش دید. او مردی با استعدادهای بسیار گسترده بود—قهرمان اسکی و اسکیت در جوانی، نانسن علاقه‌ای عمیق به اکتشاف در فضای باز پیدا کرد. هدف اولین مأموریت او گرینلند بود، که در زمان نانسن هنوز از شرق به غرب پیموده نشده بود. او تیمی کوچک از اسکی‌بازان ماهر را از سمت شرقی جزیره صدها مایل در سراسر کلاهک یخی به سمت غربی برد. موفقیت او، او را به‌عنوان بازیگری اصلی در تحقیقات قطبی تثبیت کرد. نانسن در سال ۱۸۸۹ به نروژ بازگشت با هدفی کاملاً جدید در ذهن: اولین کسی بودن که به قطب شمال سفر می‌کند. نانسن دانشجوی لجستیک قطبی بود و از مکان‌های غیرمحتمل الهام می‌گرفت. در سال ۱۸۸۴، اینویت‌ها گزارش دادند که تخته‌های شکسته، ظروف آشپزخانه و دیگر بقایای کشتی ژانت را در امتداد خط ساحلی گرینلند پیدا کرده‌اند. برای نانسن، این آوار هسته‌ی یک برنامه را تشکیل داد. او پرسید: اگر جابجایی بقایای ژانت بازتاب جریان ثابتی باشد که از سیبری تا گرینلند می‌رود چه؟ اگر او بتواند کشتی محکمی طراحی کند که در برابر خرد شدن توسط یخ مقاوم باشد و بتواند توسط جریان به سوی قطب شمال حمل شود چه؟ او یکی از برجسته‌ترین معماران دریایی زمان را استخدام کرد تا کشتی‌ای کوچک، چابک و محکم طراحی کند، با ته گرد که اجازه می‌داد روی یخی که کشتی‌های دیگر را خرد می‌کرد، سوار شود. او آن را فرام، به معنای «جلو» در نروژی، نامید. در سال ۱۸۸۳، نانسن یک سفر سه‌ساله را برای رانش به شمال با فرام همراه با جریان آغاز کرد، سپس با سورتمه به سوی قطب حرکت کرد. فرام هزاران مایل رانش کرد. وقتی کشتی به دورترین نقطه‌ی شمالی که جریان می‌توانست آن را ببرد رسید، نانسن و یک همراه فرام را ترک کردند تا باقی راه را تا قطب با سورتمه طی کنند. در حالی که به هدفش نرسید، نانسن از هر آنچه تا آن زمان ثبت شده بود، دورتر به شمال رفت. سفر نانسن حتی یک تلفات یا حادثه‌ی قابل‌توجه نداشت. نانسن به‌عنوان یک قهرمان بازگشت و بعداً حرفه‌اش را به دیپلماسی تغییر داد، و در نهایت در سال ۱۹۲۲ جایزه‌ی صلح نوبل را دریافت کرد. فرام دو سفر دیگر را نیز تجربه کرد. یکی برای بردن روالد آموندسن به جنوب برای تلاش موفقش در قطب جنوب بود. دیگری تیمی کوچک به جزیره‌ی السمیر کانادا برای مطالعه‌ی جغرافیای قطبی، تاریخ طبیعی و اقلیم در سال ۱۹۰۲ برد. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نقض اصول: چقدر ناعقلانی است؟ (۱) ممکن است تصور کنید که اصول انتخاب عقلانی آن‌قدر بدیهی هستند که هر آدم معمولی‌ای به آن‌ها احترام می‌گذارد، اما واقعیت این است که مردم اغلب آن‌ها را نادیده می‌گیرند و خوار می‌شمارند. بیایید با هم‌قیاسی شروع کنیم که نادیده گرفتنش ناممکن به‌نظر می‌رسد: شرط رعایت آن فقط این است که الف را بر ب ترجیح دهید، ب را بر الف ترجیح دهید یا فرقی بین آن‌ها قائل نباشید. مردم برخی چیزها را در زندگی خود مقدس می‌دانند و مقایسۀ آن‌ها با چیزهای دیگر را غیراخلاقی تلقی می‌کنند. آن‌ها احساس می‌کنند که هرکسی که از این اصل پیروی می‌کند، همانند شخصیت «بدبین» اسکار وایلد است: فردی که قیمت چیزها را می‌داند ولی ارزش چیزها را نمی‌داند. برای نجات یک گونۀ در حال انقراض، چقدر باید هزینه کنیم؟ برای نجات جان دختربچه‌ای که در چاه افتاده چطور؟ آیا برای تعدیل بودجه باید با کاستنِ بودجۀ آموزش، سالمندان یا محیط‌زیست آغاز کنیم؟ اصطلاح «انتخاب سوفی» (Sophie’s choice) از رمان جانگداز ویلیام استایرون سرچشمه گرفته است؛ جایی‌که از قهرمان داستان خواسته شد که از بین دو فرزندش یکی را انتخاب کند که در اتاق گاز آشوویتس بمیرد. سرباززدن از مقایسۀ چیزهای مقدس، هم می‌تواند عقلانی باشد (زمانی‌که تعهد ما به یک رابطه را نشان می‌دهد) و هم ناعقلانی باشد (زمانی‌که ما از انتخاب‌های دردناک رو برمی‌گردانیم، اما درواقع به‌صورت ناخودآگاه و بدون برنامه‌ریزی آن‌ها را برمی‌گزینیم). تیرۀ متفاوتی از نقض اصول انتخاب عقلانی، شامل مفهومی است که هربرت سیمون روان‌شناس آن را عقلانیّت کرانمند (Bounded rationality) معرفی کرد. نظریه‌های مبتنی‌بر انتخاب عقلانی، انسان را موجود دانای فرشته‌خویی فرض می‌کنند که دارای دانایی، عمر و حافظۀ نامحدود است. اما تصمیم‌گیرندگان زمینی باید عدم قطعیت در سود و زیان و نیز هزینه‌های دسترسی به اطلاعات و پردازش آن‌ها را در تصمیم‌گیری‌های خود لحاظ کنند. کار عبثی است که ۲۰ دقیقه را صرف یافتن مسیر میانبری کنیم که ده دقیقه از زمان سفر ما را کم می‌کند. مسئلۀ هزینه‌ها به‌هیچ‌وجه مسئلۀ کوچکی نیست. جهان، باغی سرشار از دوراهی‌هایی است که انتخاب هریک، ما را به موقعیتی می‌برد که در آنجا با تصمیم‌های جدیدی روبه‌رو می‌شویم. هریک از این تصمیم‌ها ما را با انفجاری از احتمالات مواجه می‌سازند که احتمالاً نمی‌توان با اصل درآمیزش آن‌ها را کنترل و مهار کرد. سیمون گفت که یک تصمیم‌گیرنده به‌ندرت آن‌قدر بخت یارش می‌شود که بهترین‌ها را انتخاب کند. بنابراین باید به اولین گزینۀ جایگزینِ فراتر از استانداردهای به‌اندازه کافی خوب «بسنده» (Satisfice) کند، یعنی ترکیبی از «رضایت» و «کفایت». با در نظر گرفتن هزینه‌هایی که ما باید برای جمع‌آوری و پردازش اطلاعات بپردازیم، عالی‌ترین انتخاب می‌تواند دشمن انتخاب خوب باشد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

گردوغبار کیهانی و تلسکوپ قطب جنوب سیاره‌ی ما مکانی پر از گردوغبار است. هر روز ذرات ریز از فضا وارد جو می‌شوند و روی زمین، دریا و یخ جمع می‌شوند. طبق برخی تخمین‌ها، تا ۶۰,۰۰۰ تن زباله از منظومه‌ی شمسی هر سال بر زمین می‌بارند. این گردوغبار سرشار از تاریخ است: شامل بقایای ستارگان، یا مواد اولیه‌ای که خورشید و منظومه‌ی شمسی ما را ساختند، یا حتی بخش‌هایی از سیارات دیگر که پس از برخوردهای شهاب‌سنگی وارد فضا شدند. جنوبگان، به دلیل دوری از همه‌ی فعالیت‌های انسانی معمولی و ورقه‌ی یخی به اندازه‌ی قاره‌اش، آزمایشگاهی طبیعی برای دانشمندان است تا گردوغبار ستاره‌ای را جمع‌آوری و مطالعه کنند. در سال ۲۰۰۶، سه دانشمند آلمانی برای استخراج گردوغبار از یخ شرق جنوبگان، نزدیک ایستگاه کوهنن آلمان، حرکت کردند. تیم سایتی را در جهت مخالف باد از پایگاه انتخاب کرد، سپس با دقت ۱۰۰۰ پوند برف را درست زیر سطح کَندند. آن‌ها یخ را ذوب کردند و با استفاده از فیلترهای ریز، تمام جامدات را جمع‌آوری کردند. تیم از یافتن عنصری عجیب در یخ شگفت‌زده شد: آهن ۶۰ (Iron-60). این نسخه از آهن تنها در دو مکان شناخته‌شده تولید می‌شود: واکنش‌های هسته‌ای یا ابرنواختر (Supernova). پژوهشگران پیشنهاد کردند که این به دلیل نحوه‌ی حرکت خورشید ما در کهکشان راه شیری است. منظومه‌ی شمسی وارد یک میدان وسیع فضایی به نام ابر بین‌ستاره‌ای محلی شده است. این میدان، که حدود ۳۰۰ سال نوری عرض دارد، میدانی از گردوغبار است که توسط ستاره‌ای که اعصار پیش منفجر شده، ایجاد شده است. در نزدیکی جاروبرقی گردوغبار کیهانی، تلسکوپ قطب جنوب شگفتی مهندسی است. این تلسکوپ برای اندازه‌گیری قدیمی‌ترین نور در کیهان طراحی شده است، که به ۳۸۰,۰۰۰ سال پس از بیگ‌بنگ (Big Bang) بازمی‌گردد. پس‌زمینه‌ی مایکروویو کیهانی (Cosmic Microwave Background) پس‌تاب این رویداد است، عکسی فوری از کیهان در دوران نوزادی‌اش. به دلیل شفافیت مکان قطب جنوب، تلسکوپ آنجا می‌تواند اندازه‌گیری‌هایی از پس‌زمینه‌ی مایکروویو کیهانی انجام دهد که از هر جای دیگری روی زمین واضح‌تر و با رزولوشن بالاتر است. این کشفیات ساختار پنهان کیهان را نشان می‌دهند. تفاوت‌ها در چگالی سیگنال می‌توانند ماهیت انرژی تاریک (Dark Energy) و ماده‌ی تاریک (Dark Matter) مرموز را نشان دهند. ماده‌ی تاریک کاملاً نامرئی است، با این حال طبق برخی تخمین‌ها ۸۰ درصد از کل جرم کیهان را تشکیل می‌دهد. تکه‌هایی از منظومه‌ی شمسی از زمان پیدایش سیاره بر زمین باریده‌اند و بسیاری در یخ‌های قطبی به دام افتاده‌اند. مانند آثار و خرده‌های باستان‌شناسی، شهاب‌سنگ‌ها تکه‌ها و قطعاتی هستند که می‌توانند برای بازسازی تاریخ بزرگ‌تری استفاده شوند. شهاب‌سنگ‌های جنوبگان روی اجسام سنگی کوچکی تشکیل شده‌اند که زمانی که منظومه‌ی شمسی هنوز دیسکی چرخان از گردوغبار بود، در مدار بودند. شهاب‌سنگ‌های مریخی درباره‌ی جو اولیه و ترکیب معدنی سیاره به ما می‌گویند. مریخ زمانی جهانی تکتونیکی فعال بود و شهاب‌سنگ‌ها سرنخ‌هایی از انتقال سیاره به یک سیاره‌ی غیرفعال می‌دهند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

مطلوبیّت چقدر مفید است؟ (۲) اقتصاددانان، منحنی مقعر مطلوبیّت را با «ریسک‌گریزی» یکی می‌دانند. این کمی گیج‌کننده است، زیرا اصطلاح ریسک‌گریزی به مقایسۀ یک فرد ترسو در مقابل یک فرد جسور اشاره ندارد، بلکه فقط به ترجیح یک چیز مطمئن بر قمار بر سر همان میزان سود مورد انتظار اشاره دارد. بااین‌حال، تصویر کلی این دو اغلب باهم یکی است. مردم برای آسودگی خاطر بیمه می‌خرند، اما یک تصمیم‌گیرندۀ عاقلِ بی‌خیال که منحنی مطلوبیّت برای او مقعر است هم همین کار را می‌کند. پرداخت حق بیمه باعث می‌شود که او روی مقیاس پول کمی به‌سمت چپ حرکت کند و درنتیجه، کمی شادی او کم شود، اما اگر قرار باشد خودروی بیمه‌نشدۀ خود را از دست بدهد، موجودی بانکی او به‌شکل فاحشی به‌سمت چپ می‌رود و شادی او کاملاً سقوط می‌کند. انتخاب‌گر عاقل ما، ضرر قطعیِ پرداخت حق بیمه را بر قمار روی ضرر بزرگ‌تر ترجیح می‌دهد، حتی اگر ارزش مورد انتظار برای ضرر قطعی (آن را با مطلوبیّت مورد انتظار اشتباه نگیرید) به‌شکلی باشد که شرکت بیمه را به سود می‌رساند. متأسفانه باید گفت که طبق منطق این نظریه، مردم هرگز نباید قمار کنند، بلیت بخت‌آزمایی بخرند، شرکتی تأسیس کنند یا به‌جای دندان‌پزشک شدن، آرزوی ستاره‌شدن داشته باشند. اما به‌طورقطع برخی مردم این کارها را انجام می‌دهند، این تناقضی بود که اقتصاددانان کلاسیک را در منگنه قرار داد. منحنی مطلوبیّت انسانی نمی‌تواند هم مقعر باشد و توضیح دهد که چرا ما با بیمه به‌دنبال پیشگیری از ریسک هستیم، و هم محدب باشد و توضیح دهد که چرا با قمار به‌دنبال ریسک می‌رویم. شاید ما برای هیجان قمار می‌کنیم، همان‌طور که برای آرامش بیمه می‌خریم، اما این توسل به احساسات، سطح تناقض را مقداری بالا می‌برد: چرا ما انگیزه‌های متناقضی را در خود پرورش داده‌ایم که هم هیجانات خود را رها کنیم و هم خود را آرام کنیم؟ آیا ما به‌دنبال این هستیم که از امتیازات هردوی این‌ها استفاده کنیم؟ شاید هم به این خاطر باشد که ما غیرمنطقی هستیم. یا شاید منحنی خم دوّمی هم داشته باشد و در انتها آن‌قدر بالا برود که باعث شود مطلوبیّت مورد انتظار حاصل از یک سود کلان، خیلی بالاتر از افزایش صِرف موجودی بانکی فرد باشد. چنین چیزی در صورتی صادق است که مردم احساس کنند پاداشی که کسب می‌کنند آن‌ها را در طبقۀ اجتماعی و سبک متفاوتی از زندگی قرار می‌دهد: زندگی پرزرق‌وبرق و بی‌دغدغۀ یک میلیونر، نه‌فقط زندگی خوبِ یک عضو طبقۀ کاسب. بسیاری از تبلیغاتی که برای قرعه‌کشی‌های دولتی انجام می‌گیرند این وهم و خیال را به ذهن مردم می‌اندازند. اگرچه زمانی که مطلوبیّت به‌صورت نقدی و با پول محاسبه می‌شود، فکرکردن به پیامدهای این نظریه ساده‌تر است، اما این منطق برای هر چیز واجد ارزشی که می‌توانیم آن را در مقیاسی قرار دهیم، قابل به‌کارگیری است. این شامل ارزش‌گذاری‌های متداول زندگی انسان هم می‌شود. ضرب‌المثلی که به‌غلط به ژوزف استالین نسبت داده می‌شود: «مرگ یک نفر تراژدی است، مرگ یک میلیون نفر آمار است»، اگرچه از درک اشتباه از اعداد حکایت دارد، اما نحوۀ برخورد ما را با هزینه‌های اخلاقیِ زندگی‌های تباه‌شده بر اثر فجایعی مانند جنگ یا بیماری‌های همه‌گیر به تصویر می‌کشد. در اینجا هم منحنی خم می‌شود، همچنان‌که منحنی مطلوبیّتِ پول خم می‌شود. در یک روز عادی، یک حملۀ تروریستی یا مسمومیت غذایی‌ای که ده‌ها قربانی برجا گذاشته است می‌تواند به‌صورت لحظه‌به‌لحظه تحت پوشش قرار گیرد، اما در بحبوحۀ یک جنگ یا بیماری همه‌گیر، جان هزاران انسان به‌راحتی در یک روز گرفته می‌شود - حتی اگر هزینۀ از دست‌رفتن هر یک از این زندگی‌ها، برخلاف پول، جانِ یک شخص واقعی باشد، موجودی باادراکی که دوست می‌دارد و دوستش می‌دارند. در فرشتگان بهتر ذات ما، من پیشنهاد کردم که چرخش حس اخلاقی ما به‌سمت کاستن از مطلوبیّت نهایی زندگی انسان‌ها، دلیلی است که نشان می‌دهد چرا جنگ‌های کوچک می‌توانند تبدیل به فجایع انسانی شوند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

شهاب‌سنگ‌های مریخی و اسرار کیهانی در سال ۱۹۷۹، بیل کسیدی تیم ANSMET را به کوه کوچکی روی یخ جنوبگان به نام نوناتاک فیل (Elephant Nunatak) برد. این مکان، به قول کسیدی، «یک گنج واقعی» بود. تیم با شادی شهاب‌سنگ‌ها را جمع‌آوری کرد و به هر یک نامی برای نمونه داد. یکی از آن‌ها عجیب به نظر می‌رسید. طبق پروتکلشان، شماره‌ی نمونه‌ی EETA79001 به آن داده شد. شهاب‌سنگ‌ها به مرکز فضایی جانسون در هیوستون آورده شدند. یک تیم متوجه شد که EETA79001 تکه‌های شیشه‌ای در داخل دارد. این نوع ساختار تنها در چند مکان که دماها و فشارها به اندازه‌ی کافی بالا می‌روند تا سنگ را ذوب کنند، دیده می‌شود. گروه دیگری نمونه‌ی خود را گرفت و ترکیبات شیمیایی ذرات شیشه‌ای داخل شهاب‌سنگ را تجزیه و تحلیل کرد. وقتی ساختار شیمیایی گازها را بررسی کردند، اکسیژن و نیتروژن یافتند. همچنین اتم‌های زنون، کریپتون و آرگون را پیدا کردند. در اوت و سپتامبر ۱۹۷۵، ناسا دو کاوشگر، وایکینگ ۱ و وایکینگ ۲، را برای اولین مأموریت‌های آمریکایی برای فرود روی مریخ پرتاب کرد. کاوشگرها آزمایشگاه‌های شیمیایی روی عرشه داشتند تا اولین تجزیه و تحلیل‌های جو مریخ را انجام دهند. وقتی سیگنال‌ها به زمین بازگشتند، جو مریخ حاوی اکسیژن و نیتروژن، و همچنین اتم‌های زنون، کریپتون و آرگون بود. وقتی گازهای آزادشده از شیشه‌ی داخل شهاب‌سنگ را با جو مریخ مقایسه کردند، دریافتند که گازها یکسان هستند. EETA79001 تکه‌ای از مریخ بود. در سال ۱۹۸۴، ربکا اسکور به تیم ANSMET پیوست و یک شهاب‌سنگ تیره را برداشت و آن را ALH84001 نام‌گذاری کرد. تیم مرکز فضایی جانسون شروع به کار کرد و چیزی عجیب زیر میکروسکوپ الکترونی دید. میله‌های کوچک، کمتر از یک‌دهم میلی‌متر طول، به‌صورت پراکنده در سنگ قرار داشتند. آن‌ها شبیه باکتری‌های زنده‌ی امروزی و در سوابق فسیلی بودند. ALH84001، یک شهاب‌سنگ مریخی از جنوبگان، شواهدی از حیات فسیلی در مریخ داشت. اعلام این کشف در یک کنفرانس مطبوعاتی توسط رئیس‌جمهور بیل کلینتون انجام شد. منتقدان شروع به کار کردند تا نشان دهند اندازه‌ی فوق‌العاده کوچک به‌اصطلاح باکتری‌ها در میان همه‌ی اشکال حیات شناخته‌شده منحصربه‌فرد خواهد بود. در حالی که هیچ شواهد قطعی از حیات در ALH84001 وجود ندارد، این به این معنا نیست که تفسیر اشتباه است. همان‌طور که اورت گیبسون از مرکز فضایی جانسون گفت: «صرف‌نظر از اینکه به فرضیه اعتقاد دارید یا نه، این به‌وضوح ایده‌ی هدایت‌کننده‌ای برای توسعه‌ی رشته‌ی بین‌رشته‌ای جدید زیست‌ستاره‌شناسی (Astrobiology) بوده است». وقتی شهاب‌سنگی به یخ جنوبگان برخورد می‌کند، با برف در حال ریزش مدفون می‌شود. یخ مسیر بی‌امان خود را به سمت ساحل طی می‌کند و شهاب‌سنگ‌های مدفون را با خود می‌برد. در برخی مکان‌ها، کوه‌ها از یخ بیرون می‌زنند. وقتی یخ به سمت کوه جریان می‌یابد، سنگ به‌عنوان مانعی عمل می‌کند. حرکت یخ + موانع = پتانسیل یافتن شهاب‌سنگ‌ها. شهاب‌سنگ‌های گیرافتاده در برف و یخ آبی در پای این موانع انباشته می‌شوند. برخی از شهاب‌سنگ‌های جنوبگان ۳۰,۰۰۰ سال روی زمین بوده‌اند و برخی دیگر بیش از ۳۰۰,۰۰۰ سال قدمت دارند. چند شهاب‌سنگ تخمین زده می‌شود که بیش از ۲ میلیون سال پیش روی زمین فرود آمده‌اند. رایج‌ترین نوع شهاب‌سنگ، که ۹۴ درصد کل مجموعه را تشکیل می‌دهد، پوسته‌ی همجوشی سیاه اطراف داخلی خاکستری‌رنگی را احاطه کرده که از دانه‌هایی به اندازه‌ی شن ساحل تشکیل شده است. این شهاب‌سنگ‌ها، معروف به کوندریت‌ها (Chondrites)، در هر قاره روی زمین یافت می‌شوند. تاریخ‌گذاری اتمی نشان می‌دهد که این نوع شهاب‌سنگ‌ها ۴.۵۶ میلیارد سال قدمت دارند—تقریباً یک میلیون سال قدیمی‌تر از زمین. این شهاب‌سنگ‌های کوچک موادی را نگه می‌دارند که پیش از تشکیل سیارات و سیارک‌ها دور خورشید می‌چرخیدند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

مطلوبیّت چقدر مفید است؟ (۱) ما وسوسه می‌شویم که این‌گونه تصور کنیم که ترجیحاتی که دررابطه‌با اصول انتخاب عقلانی شناسایی کردیم، مربوط به احساسات ذهنی (سابجکتیوِ) لذت و تمایل افراد است. اما این اصول عملاً تصمیم‌گیرنده را یک جعبه سیاه فرض می‌کنند و فقط الگوهایی که براساس آن، او یک چیز را بر چیز دیگر ترجیح می‌دهد، در نظر می‌گیرند. مقیاس مطلوبیّتی که از این نظریه حاصل می‌شود، عنصری فرضی است که از الگوی ترجیحات ساخته شده و به‌عنوان راهی برای هماهنگ نگه‌داشتن آن ترجیحات پیشنهاد می‌شود. این نظریه مانع از تبدیل‌شدن تصمیم‌گیرنده به یک پمپ پول، یک دسر خوشمزه یا یک آدم شوت و سربه‌هوا می‌شود. این بدان معناست که این نظریه به ما نمی‌گوید که چگونه منطبق با ارزش‌های خود عمل کنیم، بلکه به ما می‌گوید که چگونه ارزش‌های خود را با مشاهدۀ نحوۀ عملکرد خودمان کشف کنیم. این اولین تلقی نادرست را از نظریۀ انتخاب عقلانی می‌زداید: این‌که مردم لذت‌گرایانی غیراخلاقی هستند یا بدتر از آن، مردم باید تبدیل به لذت‌گرایانی غیراخلاقی شوند. مطلوبیّت با نفع شخصی یکی نیست؛ مطلوبیّت عبارت است از هر نوع مقیاس ارزشی که تصمیم‌گیرندۀ منطقی مدام در پی بهبود آن است. اگر مردم برای فرزندان و دوستان خود فداکاری می‌کنند، اگر به بیماران خدمت می‌کنند، اگر به فقرا صدقه می‌دهند، اگر یک کیف پر از پول را برمی‌گردانند، همۀ این‌ها حاکی از آن است که عشق و نیکی و درستکاری در مقیاس مطلوبیّت آن‌ها قرار می‌گیرد. این نظریه فقط توصیه می‌کند که چگونه اینها را هدر ندهیم. البته هنگامی‌که خود را در مقام تصمیم‌گیرنده قرار می‌دهیم، مجبور نیستیم خودمان را شبیه جعبه سیاه فرض کنیم. مقیاس مطلوبیّت فرضی باید با احساسات درونی ما همچون شادی، طمع، شهوت، میل به مهربانی و سایر احساساتمان هماهنگ باشد. موضوع وقتی جالب می‌شود که روابط بین این احساسات را بررسی می‌کنیم. مثلاً از بدیهی‌ترین میل خود یعنی پول شروع می‌کنیم. فارغ از اینکه پول می‌تواند برای فرد خوشبختی بخرد یا نه، می‌تواند مطلوبیت بخرد، زیرا مردم برخی چیزها را با پول مبادله می‌کنند، از جمله نیکوکاری را. اما این رابطه خطی نیست، بلکه مقعر است و اگر بخواهیم به‌صورت تخصصی بگوییم، «کاهش مطلوبیّت حاشیه‌ای» را نشان می‌دهد. معنای روانی این موضوع آشکار است: به‌ازای هر ۱۰۰ دلاری که اضافه می‌شود، شادی یک فرد فقیر بیشتر از شادی فرد ثروتمند افزایش می‌یابد (این برهانی اخلاقی برای توجیه بازتوزیع است: انتقال پول از ثروتمندان به فقراء، میزان شادی کلی جهان را افزایش می‌دهد، درحالی‌که همه چیز برابر است). واقعیت این است که در نظریۀ انتخاب عقلانی، این منحنی از منابع آشکار، یعنی پرسش از افراد دربارۀ مقدار پولی که آن‌ها را خوشحال می‌کند، حاصل نمی‌شود، بلکه با نگاه به ترجیحات افراد حاصل می‌شود. شما ترجیح می‌دهید کدام‌یک را داشته باشید: هزار دلار به‌طورقطع، یا احتمال ۵۰-۵۰ برای برنده‌شدن دوهزار دلار؟ ارزش مورد انتظار برای این دو گزینه یکسان است، اما بیش‌تر مردم گزینۀ مطمئن را انتخاب می‌کنند. این بدان معنا نیست که آن‌ها نظریۀ انتخاب عقلانی را زیرپا می‌گذارند، بلکه فقط به این معنا است که مطلوبیّت باارزش پولی یکی نیست. مطلوبیّتِ دوهزار دلار، از دو برابرِ مطلوبیّت هزاردلار کم‌تر است. خوشبختانه به لطف عقل و درک ما، رتبه‌بندی افراد از رضایتمندی خودشان و انتخاب‌هایی که بر سرِ آن قمار می‌کنند، با منحنی خمیدۀ مربوط به پول و مطلوبیّت یکسان است. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

شهاب‌سنگ‌ها و رازهای یخ جنوبگان چهل سال طول کشید تا شهاب‌سنگ بعدی در جنوبگان کشف شود. یک تیم روسی که در کوه‌های شرق جنوبگان کار می‌کرد، سنگ دیگری با پوسته‌ی خارجی سیاه پیدا کرد. داستان شهاب‌سنگ چرخشی جدید گرفت وقتی در سال ۱۹۶۹ یک استاد بازنشسته‌ی ژاپنی به تیمی از دانشمندان که قرار بود برای مطالعه‌ی یخچال‌های نزدیک کوه‌های یاماتو در شرق جنوبگان حرکت کنند، دعای خیر کرد. رهبر گروه، دانشمند جوانی به نام ماسارو یوشیدا، به دیدار پروفسور ماسائو گورای رفت تا توصیه و آرزوهای خوب او را برای سفر بگیرد. یوشیدا از گورای پرسید آیا نمونه‌ی تحقیقاتی خاصی از جنوبگان می‌خواهد که تیم بتواند در طول کار روی یخ جمع‌آوری کند. پروفسور گورای گفت: «لطفاً هدیه‌ای از سنگ‌های اولترامافیک و/یا شهاب‌سنگ‌ها برایم بیاورید.» وقتی تیم روی یخ‌های جنوبگان قرار گرفت، یکی از اعضای تیم سنگی سیاه و براق را در فرورفتگی یخ دید. این سنگ پوسته‌ای سیاه داشت که تکه‌های کوچکی از آن روی یخ شکسته و پراکنده شده بود. یوشیدا با این فکر که ممکن است شهاب‌سنگ باشد، آن را جمع‌آوری کرد. اما چند روز بعد، تیم سنگ عجیب دیگری پیدا کرد. و سپس یکی دیگر. آن سال، گروه یوشیدا با نه سنگ تیره با پوسته‌های شیشه‌ای به ژاپن بازگشت. پس از چیدن سنگ‌ها روی میز، پروفسور گورای با کمی سردرگمی به آن‌ها نگاه کرد. این نمونه‌ها، همان‌طور که گفت، «گتِمونو» بودند. چند روز بعد، پروفسور گورای برای کار روی سنگ‌ها در آزمایشگاهش اقدام کرد. هر یک از سنگ‌ها پوسته‌ای تیره در بیرون داشتند که شبیه سنگ ذوب‌شده به نظر می‌رسید. کارشناسان شهاب‌سنگ این لایه را پوسته‌ی همجوشی (Fusion Crust) می‌نامند. گورای با مشاهده‌ی این جزئیات و ترکیب عجیب کانی‌های داخل، دنیایی کاملاً جدید را در مجموعه‌ی جنوبگان دید. او تلگرامی به یوشیدا فرستاد: «‘گتِمونوها’ همگی شهاب‌سنگ تشخیص داده شدند: همه‌ی آن‌ها!» هرچه گورای بیشتر به برش‌هایش زیر میکروسکوپ نگاه می‌کرد، بیشتر متوجه شد که ترکیب دانه‌ها در هر یک از آن‌ها متفاوت است—هر کدام از آرایه‌ای متمایز از کانی‌ها تشکیل شده بودند. نتیجه‌گیری اجتناب‌ناپذیر بود: این مجموعه از نه سقوط جداگانه‌ی شهاب‌سنگ به وجود آمده بود. تیم ژاپنی حدسی داشت: این یخ بود. یخ آبی جنوبگان خاص است، که حرکات آن باعث می‌شود شهاب‌سنگ‌هایی که روی آن فرود می‌آیند در آن و روی آن حفظ شوند. تیم پیشنهاد کرد که حرکات یخ آن‌ها را متمرکز می‌کند. ارائه‌ی تیم ژاپنی در کنگره‌ی انجمن شهاب‌سنگی سال ۱۹۷۳ در داووس، سوئیس، زندگی بیل کسیدی از دانشگاه پیتسبورگ را تغییر داد. شهاب‌سنگ‌ها روی یخ‌های جنوبگان متمرکز می‌شوند! کسیدی طرحی را تدوین کرد تا با دانشمندان ژاپنی برای بررسی یخ‌های جنوبگان همکاری کند. پس از سه تلاش ناموفق، در سال ۱۹۷۶ بودجه دریافت کرد و آماده‌ی آغاز بود. کسیدی رویکردی خیرخواهانه برای کار روی شهاب‌سنگ‌های جنوبگان ایجاد کرد. او اطمینان حاصل کرد که ترکیب تیم جستجو هر سال به دانشجویان، دوستان یا دانشجویان آن‌ها محدود نشود. این فرآیند انتخاب به نسل جدیدی از دانشجویان و پژوهشگران شهاب‌سنگ اجازه داد تا آموزش ببینند. دسترسی به شهاب‌سنگ‌ها برای پژوهشگران جهانی کاملاً رایگان بود. برنامه‌ای که کسیدی راه‌اندازی کرد، جستجوی شهاب‌سنگ‌های جنوبگان (ANSMET)، از سال ۱۹۷۶ به‌طور مداوم اجرا شده و صدها پژوهشگر را آموزش داده است. تا آخرین شمارش، بیش از ۵۰,۰۰۰ شهاب‌سنگ بازیابی شده‌اند. 📓 سرحدات زمین: سفر به مناطق قطبی، در جست‌وجوی حیات، کیهان و آینده‌مان ✍ نیل شوبین 🆔 @Chekide_ha

نظریۀ انتخاب عقلانی اصل اوّل: هم‌قیاسی اصل دوّم: انتقال‌پذیری اصل سوّم: بستار اصل چهارم: آمیزش اصل پنجم: استقلال اصل ششم: سازگاری اصل هفتم: معاوضه‌پذیری 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha