en
Feedback
کولی کنار آتش...

کولی کنار آتش...

Open in Telegram

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی همچنان که در عیشی مدام... جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم... ارسال مطالب و موسیقی پیشنهادی @faabaio

Show more
451
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+530 days
Posts Archive
‌ گر به پرواز و گر از سعیِ طپیدن رفتم رفتم، اما همه جا تا نرسیدن رفتم چون سحر هفت فلک وحشتِ شوقم طی کرد تا کجاها پیِ یک آه کش
‌ گر به پرواز و گر از سعیِ طپیدن رفتم رفتم، اما همه جا تا نرسیدن رفتم چون سحر هفت فلک وحشتِ شوقم طی کرد تا کجاها پیِ یک آه کشیدن رفتم... «بیدلِ دهلوی»

وقتی تنهایی و کسی را برای رازگویی نداری، حفظِ یقین آسان نیست. درست در همین هنگام بود که "دروگو" دریافت که انسان ها چقدر از هم جدا افتاده اند و با وجود محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند تا چه پایه از هم دورند. پی برد به اینکه اگر انسان رنج ببرد، رنج اش از آنِ خودِ اوست و هیچ کس نمی تواند بار رنج را ولو اندکی از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی قرارش نمی تواند از درد او درد بکشد و علت تنهایی انسان همین است. 📝 #دینو_بوتزاتی 📚 "بیابان تاتارها"

و گفت: زبان تو ترجمان دل توست و روی تو آینه‌ی دل توست ... بر روی پیدا شود آنچه در دل نهان داری ... #تذکرة_الاولیا
و گفت: زبان تو ترجمان دل توست و روی تو آینه‌ی دل توست ... بر روی پیدا شود آنچه در دل نهان داری ... #تذکرة_الاولیا

جز کتاب خواندن پناهی نداشتم؛ یعنی این که در اطرافم هیچ چیز قابل احترامی نبود که به سمتش کشیده شوم داستایفسکی - یادداشت‌های زی
جز کتاب خواندن پناهی نداشتم؛ یعنی این که در اطرافم هیچ چیز قابل احترامی نبود که به سمتش کشیده شوم
داستایفسکی - یادداشت‌های زیرزمین

روزی که نباشم هيچکس، تکرارِ من نخواهد شد. #
بهومیل_هرابال

چه شبِ سراسر ناآرامی را گذراندم؛ آدم، فقط آخرهای شب، یعنی دو ساعتِ انتهایی را با تقلّا و پیچ و تاب، خوابی زورکی و از پیش اندیشیده را برای خودش دست و پا کند، که نه رؤیاهایش رؤیایِ واقعی است و نه حتّی خوابش به خواب طبیعی می‌ماند! - فرانتس کافکا وشب...

«کسی که عشق ورزیده، چه می‌تواند بکند جز آنکه محضِ استراحت، دیگر در زندگی‌اش کسی را دوست نداشته باشد؟» #فرناندو_پسوآ

همه‌چیز را در سکوتی سهمگین متوقف کردم، و از خود پرسیدم: آیا آن‌چه تا کنون زیسته‌ام واقعاً زندگی بوده؟ #سورن_کی‌یر
همه‌چیز را در سکوتی سهمگین متوقف کردم، و از خود پرسیدم: آیا آن‌چه تا کنون زیسته‌ام واقعاً زندگی بوده؟ #سورن_کی‌یر

«تبدیل شدم به دو آدم. یکی که نگاه می‌کرد و یکی که سعی می‌کرد چیزهایی رو که اون‌یکی دیده، فراموش کنه.» - مجوس؛ جان فاولز

«از پس این روزهای تلخ روزی هست ‏روزی که نمی‌دانی چگونه فرا می‌رسد ‏از کجا می‌آید ‏چگونه تو را می‌یابد ‏در ظلماتی چنین بی‌روزن
«از پس این روزهای تلخ روزی هست ‏روزی که نمی‌دانی چگونه فرا می‌رسد ‏از کجا می‌آید ‏چگونه تو را می‌یابد ‏در ظلماتی چنین بی‌روزن ‏که نامت حتی وانهاده تو را ‏رفته است» ‏‌ ‏‌ - شمس لنگرودی⁩.

گاهی ادامه دادن، فقط ادامه دادن، دستاوردی مافوق قدرت بشر است. #آلبر_کامو

هیچت ار نیست مخور خون جگر دست که هست بیستون را یاد آر دست‌هایت را بسپار به کار کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است دست‌هایی که به هم پیوسته است به یقین، هر که به هر جای، درآید از پای دست‌هایش بسته است دست در دست کسی یعنی پیوند دو جان دست در دست کسی یعنی: پیمان دو عشق دست در دست کسی داری اگر دانی، دست چه سخن‌ها که بیان می‌کند از دوست به دوست دست، گنجینه مهر و هنر است خواه بر پرده ساز خواه در گردن دوست خواه بر چهره نقش خواه بر دنده چرخ خواه بر دسته داس خواه در یاری نابینایی خواه در ساختن فردایی آنچه آتش به دلم می‌زند اینک هر دم سرنوشت بشرست داده با تلخی غم‌های دگر دست به هم بار این درد و دریغ است که ما تیرهامان به هدف نیک رسیده است، ولی دست‌هامان، نرسیده است به هم دست هامان | #فریدون_مشیری #دست‌ها

غمگینم، بسيار. شهری که در آن خانه دارم، به شهری كه در من خانه دارد، شبيه نيست. 👤غياث المدهون 💟
غمگینم، بسيار. شهری که در آن خانه دارم، به شهری كه در من خانه دارد، شبيه نيست. 👤غياث المدهون 💟

چگونه می‌شود گریخت، عزیز من؟ چگونه باید گریخت، که دیگر وجود نداشت. که جایی دیگر، از نو زاده شد.

رنج‌های شخصی، رنج‌های جمعی را تحمل‌پذیر می‌کنند. وقتی روان آدم‌ها لای چرخ‌دنده‌های مناسبات خانوادگی، حسرت‌های شخصی و داغ‌های فردی، به قدر کفایت له شده است؛ چند مشت و لگد بیشتر، چندان فرقی نمی‌کند. به قدر کفایت زخمی و ناسوریم اما نمی‌توان نگفت که؛ برای جنگل‌ِ میلیون‌ساله‌ی در آتش و زیست محجوبانه و بی‌دریغش گریستم. برای توسکاهای سیاه و سپیدارهای مغرور. برای گرازی که به خانه‌اش نرسید و سنجابی که در لانه‌اش سوخت. برای قره داغی که در اتش است اما سکوت کردن... برای شاخه‌های تازه‌رُسته‌ای که خواب زمستانی را تجربه نکردند و خفاش‌هایی که آویخته بر شاخه‌های پیرسال، جزغاله شدند. برای حسرتی ابدی که هرگز پایان نخواهد یافت. برای درختزارهایی که ایستاده مردند و برای هم‌عصری با مردمانی که مرگ‌ومیر پیشانی‌نوشتِ کار و بارشان است؛ برای مادرکُشی.

سعی می‌کنم فکر نکنم، یا اقلاً کم‌تر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم. تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشسته‌ایم و تماشا می‌کنیم. می‌ترسم که آخر کار چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ باقی بماند نه در جغرافیا. ‏#شاهرخ_مسکوب به پلیکانی که اشتباه آمد: ببخش که وطنمان را بیابان کردیم.. همین چندی پیش دو پلیکان مهاجر بر دریاچه ارومیه آمدند—به امید آبی گوارا، منظره‌ای برای چند روز زیبایی. اما فقط بیابان دیدند. هیچی نبود. آن پلیکان را می‌بینی؟ بهت‌زده، در فکر فرو رفته. با خود می‌گوید: «آیا من اشتباه آمده‌ام؟» نه، با خود می‌اندیشد: «همین جاست. اما این جا دیگر آن نیست.» با خود می‌گوید: «این انسان دوپا چقدر می‌تواند پست باشد؟» برو، پلیکان جانم. و به دیگر پرنده‌ها بگو: «هنوز نیایید. هنوز زود است.»

مذهب شما چیست ؟؟ من به الهام آنی وجدانم اعتقاد دارم. #ژان_لوک_گدار

سلام بر قلب‌هایی که برایِ غیرِ خودشان آرزویِ خیر می‌کنند…❤️

از خلوتی راه سعادت نهراسید.. نهج‌البلاغه
از خلوتی راه سعادت نهراسید.. نهج‌البلاغه