کولی کنار آتش...
Open in Telegram
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی همچنان که در عیشی مدام... جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم... ارسال مطالب و موسیقی پیشنهادی @faabaio
Show more451
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+530 days
Posts Archive
آدم گاهی از یک سرزمین مهاجرت میکند، گاهی از یک فرهنگ، گاهی از یک رشتهٔ تحصیلی، و البته گاهی از یک آدم. «مهاجرت از آدمها» شاید سختترین نوعِ مهاجرت باشد: باید از یک گوشهٔ قلبِ خودت به گوشهای دیگر از قلبات مهاجرت کنی؛ به آن گوشهٔ کوچکِ خلوتی پناه ببری که کسی آنجا نیست:
پناه به خویشتن از دستِ خویشتن..
«کافکا، آن بیرون چه میبینی؟»
از پنجرهی پشت سر او به بیرون نگاه میکنم. «درختها را میبینم، آسمان و مقداری ابر. تعدادی پرنده روی شاخههای درختها.»
«هیچچیز غیرعادی نیست. درست است؟»
«درست است.»
«اما اگر میدانستی شاید نتوانی فردا دوباره این را ببینی، همهچیز ناگهان خاص و گرانبها میشد، نمیشد؟»
#کافکا
#هاروکی_موراکامی
رها باش بر بادهای شادی؛ بر موجهای غم
که آنچه میماند، نماندن است
و هر لحظه زندگی، خود مرگی زیبا است.
همه چیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که
در تنگنایِ شب به یاد میآورید؛
قلبِ شما آنجاست.
چارلز بوکوفسکی
#استوری
تنهاییم
همچون زبانِ مادریمان که در غربت
پشت درِ فروشگاهها، ادارهها
جا میماند،
تنهاییم
و مرگمان تنها
خبریست میان خبرها
سنگریزهای روی ریل
که خوابِ مسافران را نمیآشوبد...
#علیرضا_قاسمیان_خمسه
#جنگلهای_هیرکانی
بیا یهبار هم ازین زاویه نگاه کنیم،
اگه چیزی داره فرسودهت میکنه، بدون برای تو نیست.
عشق، کار، خانواده و رابطههایی که واقعاً مال تو باشن تو رو تغذیه میکنن و بهت نیرو میبخشن، نه اینکه خالی و خستهت کنن.
اگر متوجه شوم که شخصی صادق نیست به او اطلاع نمیدهم. تنها تماشا خواهم کرد که چقدر میتواند در چشمان من کوچکتر شود.
آن کَس که شتاب دارد، عاشق نیست، تشنهییست که معشوق را چشمهی آبِ شیرین تصور کرده است. وقتی دوید و رسید و نوشید و وَرَم کرد، رها میکند و میرود. محبوب، چشمهی آبِ شیرین نیست، هوای خنکِ دَمِ صبح است.
نادر ابراهیمی|
محبوب را پرسید
این همه فاصله و دوری چون؟!
پاسخ آن شنید که انفصال
قدر وصل افزاید. آن وقت است
که بازگشتن باید و عاشقی از سر گرفتن.
-بشیرالدین ایرانی
کمتر کسی میفهمید که غرق شدن او در اندک علایق باقیماندهاش نه از روی تفریح و سبکسری که آخرین راه نجات او از رنج حیات بود.
رابعه گفت: «دل را فرستادم به دنیا که دنیا را ببین؛ بازفرستادم که عقبیٰ را ببین؛ بازفرستادم که عالَم معنی را ببین. خود دگر باز نیامد به من.»
- مقالات شمس
•••
بازآمدم ز راه
پریشان و دلشکار
رنجیدهپای و خستهتن و زردروی و سرد
در سر هزار فکرِ غم و
راهِ چاره هیچ
#احمد_شاملو
یک نفر در دفاع از «ژنخوبها» نوشته بود «بسیار شریف هستند و آزاده»؛ این عکس را نشان میدهم تا هرکسی به راحتی نتواند کلماتی چون «شریف و آزاده» را از معنا تهی کند، شریف تویی که با عصا در خیابانهای خاکستری تهران دستمال کاغذی میفروشی، و هلیکوپتر شخصی و گشت و گذار با آن، میلیونها فرسخ با دنیای «آزادهی» تو فاصله دارد، شرافت همان یک جفت دستکشیست که با معصومیتی نگفتنی به دست کردهای تا شاید از جان عزیز و نزار تو محافظت کند؛ معنای «شرافت» تو هستی، بیکم و کاست، بدون دستکاری.
✔️
زندگی لحظاتی میرسد که آدمی احساس میکند در دل خلأیی ایستاده است؛ نه سقوط میکند و نه اوج میگیرد، فقط میان دو جهان شناور است. در این سکون عجیب، ذهن شروع به کندوکاو میکند؛ گویی میخواهد بفهمد چه چیزی در زیر لایههای پنهان وجود مدتها خاموش مانده است.
در چنین لحظههایی، انسان درمییابد که تاریکی دشمن او نیست؛ بلکه معلمی خاموش است. تاریکی با صبر و هیبتش ما را مجبور میکند به درون نگاه کنیم، به حقیقتهایی که مدتها از آنها گریختهایم,اما درست در جایی که همهچیز سنگین میشود، روشنایی همچون خطی باریک بر لبهٔ آگاهی پدیدار میشود؛ نوری که نه وعده میدهد و نه فریب، تنها حضور دارد.
این نور نماد درکی تازه است؛ درکی که میگوید معنا هرگز در بیرون گم نمیشود، بلکه در درون منتظر لحظهایست که ما جرأت دیدنش را پیدا کنیم. و هرچه بیشتر به آن نزدیک میشویم، جهان اطراف کمکم شکل میگیرد؛ زوایا واضح میشوند، مسیرها معنا پیدا میکنند و سکون جای خود را به حرکت میدهد.
در پایان،انسان درمییابد که روشنایی هدف نیست، بلکه آغاز سفر است؛ سفری که از دل تاریکی عبور میکند تا عمق بودن را به ما یادآوری کند..
🌚
